رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۳

آمریکا / سان فرانسیسکو
شوکه می شود . سایه های گذشته ، خاطراتی که با نیوان و کوشا داشت دورش را احاطه می کند . سرش را آرام پایین می آورد . نیوراد با چشم های ریز شده نگاهش می کند دخترک چه مرگش شده بود ؟ هیستریک می خندید …می خندید …پر از درد ، خنده هایش هم رنگ رنج بودند …کم کم خنده هایش داشت واقعی می شد . حال قهقهه می زد و نیوراد متعجب نگاهش می کرد . دیاتا به نیوراد زل زده بود و باند بلند قهقهه می زد . خاطرات در سرش زمزمه می شدند اما اینبار می خندید … خنده هایش هر لحظه شدید تر و شدید تر می شد . نیوراد با سردرگمی نگاهش می کند . چرا می خندید ؟ کم کم اشک هایش گونه هایش را خیس کردند …هم می خندید و هم اشک ها قطره قطره از چشمانش می ریختند …حالش خوب بود ؟ نه …خوب نبود قلبش میان درد های مختلف احاطه شده بود .
گویی مست بود اما نبود . خنده مستش کرده بود .
نزدیک نیوراد می شود ، حال خوبی نداشت . مثل کسی بود که چندین هزار بطری مشروب خورده بود تلو تلو می خورد
و همین تلو تلو خوردن باعث می شود روی نیوراد بیفتد ! سرش به پیشانی نیوراد برخورد می کند …تعادلش را از دست می دهد و روی نیوراد می افتد نیوراد دستش را دور کمر دیاتا می گذارد تا نیفتد .
آرام در گوش دیاتا زمزمه می کند _ چته ؟
برای اینکه نیفتد دستش را دور گردن نیوراد حلقه می کند . نیوراد روی صندلی چرخ دار بود و دیاتا حال در بغل نیوراد .
هنوز اشک می ریخت . نمی توانست جلوی اشک ها را بگیرد سد دفاعی چشمانش شکسته شده بود .
آرام با صدای تحلیل رفته زمزمه می کند _ ن..نیوراد ؟
بعد چشمان اشکی اش بسته می شود و حلقه ی دستانش دور گردن نیوراد دیگر اما محکم نیست …بیهوش شده بود …نیوراد محکم تر کمرش را می گیرد که نیفتد سر دیاتا روی شانه اش میفتد . صندلی را با پاهایش به عقب می کشد تا سر دیاتا به میز نخورد .به سختی از روی صندلی بلند می شود . دست چپش را زیر سر دیاتا می گذارد و دست دیگرش را زیر زانو های دیاتا .سری تکان می دهد و بلندش می‌کند . شیطان آنقدر سنگ دل شده بود که دل نسوزاند …که درک نکند …که دیگر بلد نباشد کسی را بغل کند …
آرام با انگشت دست راستش از زیر زانوی دیاتا انگشتش را روی حس گر در می گذارد . در باز شد و حس‌گر به رنگ سبز در آمد . این بار بجای اینکه دیاتا را یه اتاق مشکی ببرد به اتاق خودش برد . نقشه سریع تر از چیزی که انتظار داشت پیش می رفت داشت نزدیک می شد …به هدفش …به انتقامش …به لارا …
صدای جیغ جیغ لنا سکوت راهرو را شکسته بود . تحمل دیدن بچه ها را نداشت . مخصوصا دختر بچه ها …آنها او را یاد لارا می انداختند . یاد دختر کوچولویش که حال دیگر نیست …تحمل دیدن آنها را نداشت . از دیدن بچه ها بیزار بود . از حرف زدنشان … از شیرین زبانی هایشان …از لوس کردن هایشان …از خنده هایشان …از دیدن لباس های دخترانه پشت ویترین مغازه ها …بیزار بود از همه اشان …ضعیفش می کردند و نیوراد اما از هر چیزی که او را ضعیف کند متنفر بود . او باید قوی‌می ماند تا انتقام بگیرد …حتی اگر یک روز از عمرش باقی مانده باشد انتقام خودش و دخترش را می گیرد . هم از مهراب ، هم از آرتمیس …
پشت در اتاقش که می رسد . دوباره بی حوصله با انگشتش که زیر زانوی دیاتا بود را روی حس گر می گذارد . در ها تنها با اثر انگشت خودش باز می شد اما زمانی که قفل بودند . موقعی که در ها قفل نبود هر کسی می توانست وارد اتاق ها شود . نیوراد هم حوصله نداشت همه ی در ها را چفت و بست کند . پس تنها اتاق خودش ، اتاق طبقه ی سوم و اتاق مشکی را قفل کرد . اتاق کارش را قفل نمی کرد . حوصله نداشت برای هر بار در زدن از جا بلند شود و در را باز کند .
با پا در را باز می کند . بدون هیچ ملایمتی دیاتا را روی تخت می اندازد . مچ دستانش را به چپ و راست می چرخاند و به گلویش دست می زند . به همان جای بخیه گویی وقتی به بخیه دست می زند حس قدرت و درد و کرخت بودنش را بهتر درک می کند . طره ای از موهای کوتاه آبی رپر کوچولو روی صورتش بود . نگاه خاصی به آن طره می اندازد ، خم می شود . دست می برد و آن را از صورت رنگ پریده ی رپر کوچولو کنار می زند. موهایش مثل ابریشم بود .مثل موهای دختر بچه ها نرم بود و او از هر چیزی که مربوط به دختر بچه ها بشود متنفر بود . صاف می شود و به آن طرف تخت می رود و پشت به دیاتا می نشیند . پاهایش را دوباره ممتد تکان می دهد .
نقشه ی جدیدی که برنامه ریزی کرده بود پر از ریسک بود و خطر ولی نیوراد شیطان بود چیز غیر ممکنی برایش وجود نداشت ، چیزی برای از دست دادن نداشت …
________________
نور کور کننده ی خورشید روی پلک های بسته اش می تابید . چشم هایش را آرام باز می کند . کجا بود ؟
کمی دور و برش را گیج نگاه می کند . اینجا کجا بود ؟ حس خارش و سوزش در گلویش آزار دهنده بود . چشم هایش می سوخت و بدنش کرخت بود . روی تخت بود . اینجا کجا بود ؟
_ بگیر بخواب .
مثل برق گرفته ها از جا می پرد و به سمت چپش نگاه می کند . پسرک شیطان صفت ! پشتش به دیاتا بود اما چطور فهمید که دیاتا چشمانش را باز کرده ؟!؟! شوکه نگاهش می کند . پسرک آرام سرش را کج می کند و با چشم های بی روح سبز آبی اش نگاهش می کند.
کم کم همه چیز یادش می آید . آرس …عشق پنهان به مهراب … ایکس و …برادر نیوان ، نیوراد !
نفس هایش تند تند می شود دوباره همان حالت و دوباره همان ضعف همیشگی…از جایش شتاب زده بلند می شود و می خواهد فرار کند که نیوراد با یک حرکت بازوانش را می‌گیرد .
تقلا می کند ولی آیا برای شیطان مهم است ؟
_ ولم کن !
_ فکر کردی ولت می کنم و میذارم راه بری ؟
با سمجات و ترس تقلا می کند _ ولم کن !
نیوراد بی حوصله دست هایش را از بازوانش ول می کند _ بیا ، ولت کردم الان ول شدی ، می خوای چیکار کنی ؟
پشت به نیوراد می‌کند و می خواهد فرار کند که نیوراد با یک دست موهایش را از پشت می گیرد چشمانش عجیب خبیث شده است .
_ باز که احمق شدی کله استقلالی !

کله استقلالی ! چه لقبی ! و چه تیکه ای که شیطان به موهای آبی اش انداخته بود …!
صدایش از خنده های دیوانه وارش خش دار و گرفته تر از همیشه بود جوری که حس می کرد صدایش از ته یک چاه در می آید _ ولم کن …موهامو ول کن …ولم کن دیگه !
تقلا کردنش مصادف بود با کشیده شدن ریشه ی موهایش و دیاتا ، دوست نداشت کچل شود …نیوراد با موهایش را می کشد و این بار دیاتا محکم از پشت به سینه ی نیوراد بر خورد می کند .
نیوراد سرش را خم می کند . نفس های سردش به گردن و گوش دیاتا می خورد دیاتا از ترس زبانش اما بند آمده بود .شیطان با کسی شوخی نداشت _ وقتی که مال منی ، حتی اگه خودتو هم بکشی ، جنازه اتو ول نمی کنم !
_ این ابراز علاقه بود ؟
با نیشخند از دیاتا جدا می شود _ چه توهمی !
_ واسه ی چی منو دزدیدی ؟
پوزخند می زند _ دلم واسه خاله بازی تنگ شده بود ، دزدیدمت .
_ می خوای از مهراب انتقام بگیری ؟ فکر می کنی من واسه ی چی از خونه فرار کردم ؟ فکر می کنی واسه چی به این حال و روز افتادم ؟ چی از جونم می خوای ها ؟ چی از جونم می خوای ؟ می خوای بیشتر از این بشکنم .
نمایشی دست می زند و بی توجه به سوزش گلویش دادا می زند . _ باشه تو بردی …من شکستم …من از درون خرد شدم…کافیته ؟ عقده هاتو خالی کردی ؟دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم …من اون بیرون دیگه کسی رو ندارم که نگرانم باشه که الان کجام …زنده ام یا مرده …من بی کس شدم …می فهمی ؟ نه نمی فهمی تو حتی نمی دونی
دلتنگی چیه …تو حتی نمی دونی چه حسی داره که خواهرت رو که شیش هفت ساله ندیدی توی چهار دیواری بغلت باشه و تو نتونی ببینیش …نتونی باهاش حرف بزنی…تو اصلا درک حالیته ؟ واسه ی چی ؟ لاقل بگو که از بلا تکلیفی در بیام …
یقه اش را صاف می‌کند و چشم دیاتا تازه چشمانش به بخیه های گلویش میفتد . خونسرد با صدای دو رگه اش می گوید
_ اینو یادت باشه …فراموشش نکن من واسه کارام به کسی توضیح نمی دم .
موهای سرکشش را از جلوی صورتش کنار می زند و بی فکر می گوید _ منم باهات هستم !
نیوراد یک تای ابرویش را بالا می اندازد و چیزی نمی گوید .
دیاتا دوباره ادامه می دهد _ من می خوام از مهراب انتقام بگیرم … از آرس …از همشون …
_ چی باعث شده فکر کنی من وسیله ی انتقام توام رپر کوچولو ؟
_ همون طوری که تو منو وسیله فرض کردی !
_ چی باعث شده بازم به اون مخت فشار بیاری که من قابل اعتمادم ؟ یهو دیدی زدم کشتمت اون وقت چی ؟
نفس عمیقی می کشد _ اون موقع حداقل خوشحالم که انتقاممو گرفتم یا حداقل تو راه گرفتنش بودم !
چشم های خبیثش به یک آن سرد و خشک می شود و به رنگش به آبی دریا می شود _ من تنها کار می کنم .
قدمی به نیوراد نزدیک تر می شود _ منم تنها کار می کنم ، بیا با هم تنها باشیم !
نیوراد قدمی از دیاتا دور می شود . دخترک مثل پاتریک بود . منطق نداشت …عقل نداشت …کله شق بود …دوست نداشت زندگی اش درگیر دختری به کله شقی دیاتا شود .
_ انتقامو وقتی میگیری که یه قسمت از وجودت رفته باشه …هنوز بچه ای واسه از دست دادن .
چشم هایش را می بندد جملات را بی فکر می چیند _ من جسممو از دست دادم !

ایران / تهران
شهراد نیشخند مسخره ای می زند و از سر سفره بلند می شود و به طرف در می رود . فرهاد لبخند تمسخر آمیزی می زند و محمد خان اینبار محکم تر به پیشانی اش می کوبد.
خانوم جون در حالی که با قاشق داخل شیشه ی ترشی ور می رفت می گوید _ محمد مادر انقدر زدی تو کله ات ، کله ات سوراخ شده …!
_ میگی چیکار کنم مامان ؟ صبح به صبح تو این چهار دیواری این دو تا مثه موش و گربه می پرن به هم .
خانوم جون ظرف ترشی را سر جایش می گذارد _ جوونی و نادونی ! بذار حالشو ببرن از دوران …
محمد خان رو به فرهاد می کند _ پسر ، کم به این شهراد گیر بده . از دار دنیا یه پسر سر به راه دارم اونو هم داری با کارات هوایی می کنی من به تو چی بگم آخه …انقدر دنبال شر نباش پسر نذار خشم و نزاع وجودتو پر کنه !
همان موقع شهراد با عجله و نفس نفس به داخل می آید .
_ کی بود مادر ؟
شهراد سعی می‌کند روند نفس هایش را تنظیم کند _ آقا مهدی اینا اومدن !
رنگ به یکباره از رخسار سیمین می پرد و چشمانش پر از وحشت می شود که ذور از چشم فرهاد نمی ماند . محمد خان دوباره به پیشانی اش می کوبد _ خب چرا نگفتی بیان تو ؟
_ الان میان . صادق گفت میرم یه سر سوپری ترشی بخرم بیام آقا مهدی ام گفت منم باهاش میرم .
خانوم جون موذیانه می گوید _ مهدی کیه ؟
فرامرز در حالی که با گوجه ی در بشقابش ور می‌رفت گفت _ پدر شوهر گرامی سیمین !
چشم های خانوم جون برق می زند .لبخند موذی می زند و آهان کشداری می گوید .
سیمین اما حالش خوب نبود اضطراب وجودش را فرا گرفته بود . می ترسید … حرف هایی که بین خودش و ملوک خانم رد و بدل شده بود برایش تداعی می شود . در واقع زبان یاد دادن به فریده بهانه ای بیش نبود که ملوک خانم همان موقع برای دست به سر کردن فرهاد جور کرده بود .ملوک خانم راجع به فرشاد گفت …راجع به پریشانی اش …از اینکه دیگر سیمین را مال خود نمی دانست …از اینکه دلش برای چشمان سیمین تنگ شده بود …از اینکه نمی توانست به کسی جز سیمین فکر کند …تا خود همان هفت شب با هم حرف زدند …خوب یادش است که قبل از آمدن فرهاد ملوک خانم آرام بهش چی گفت _ سیمین من امشب به فرشاد خبر میدم . بهش میگم که تو اومدی . ( خواست وسط حرف ملوک خانم بپرد ) _ ا..اما
_ اما نداره دیگه …دو تا جوون هستین که می خواین به هم برسین این که جرم نیست . جرمه ؟ نه دخترم نیست به خدا که نیست شب ساعت دوازده موقعی که همه خوابیدن ، بیا پایین …فرشادم همون موقع میاد همو ببینین سنگاتونو وا بکنین .
بار دیگر مخالفت کرد _ م ..من ا..الان متاهلم !
_ مگه عقد کردی که میگی متاهلی خره ؟ هنوز هم می تونی آینده اتو نجات بدی . اصلا بگو ببینم تو فرشادو مگه دوست نداری هان ؟
سر به زیر می اندازد _ چ..چرا !
_ خب پس دردت چیه ؟ تو راضی ، فرشاد راضی گور بابای ناراضی ! امشب فرصت طلاییه …از من می شنوی از دستش نده . اگه بابات نمی ذاره با کسی که دوست داری زندگی کنی خودت باید دست به کار بشی …اینجوری نمی تونی دست رو دست بذاری سیمین …
ملوک خانم با ناراحتی و حسرت نگاهش می کند _ تجربه کردم که میگم اینارو بهت …می دونم درد دوری چیه … می دونم درد نداشتن چیه …می دونم درد نداشتن کسی که دوستش داری تو زندگی چیه …همشونو تجربه کردم . نمی خوام تو هم تجربه کنی اینارو …سیمین مادرانه نصیحتت می کنم تو هم برام با فریده فرقی نداری نذار فرشاد از دستت بره …یادت نره حرفم نباشه ساعت دوازده شب فرشادو می فرستم سر کوچه اتون !
________________
خانوم جون با تحسین نگاهی به قد و بالای آقا مهدی می اندازد .کت شلوار خاکستری اش با موهای جو گندمی اش هماهنگی جالبی ایجاد کرده بود .
با صدای تحلیل رفته زمزمه می کند _ یا پشم الدین طاهر عریان !!! فتبارک ال…احسن الخالقین ! از قدیم میگن پدر ببین پسر ببر …ماشا…قد و بالای مهدی رعنا رو بنازم !!!
محمد خان با غضب تشر پچ می زند _ مامااان می شنون …!
خانوم جون چشم غره می رود _ برو بابا بذار بشنون مگه چیه ؟…یه توری واسش پهن کنم اون سرش ناپیدا خودش بیاد سمتم !
_ خدا رحم کنه …مامان تو رو خدا یه دقیقه فقط یه دقیقه آروم بشین سر جات …
_ خفه خفه ! برای من تعیین تکلیف می کنه ! بجای اینکه بشینی به فرهاد درس ادب بدی برو خودت یاد بگیر آدم چطور باید با مامان خوش چهره و خوش برخوردش حرف بزنه !!
محمد خان شقیقه اش را مالش می دهد _ چشم …ببخشید …
_ حالا شدی ممده مامان !

فرامرز به زور خنده ی خود را کنترل می کرد و به نفسش از فرط خنده ای که در گلویش پنهان مانده بود بند آمده بود .
شهراد اما برعکس فرامرز سعی داشت ماسک خنده رویی را به صورتش بزند . از دست فرهاد و تیکه هایی که بار هیکلش می کرد خسته شده بود …از ضایع شدن و حقارت …
آقا مهدی و صادق تک به تک سلام و احوالپرسی کردند و در تمام این مدت خانوم جون چشم از آقا مهدی بر نداشته
بود . دو تا چشم داشت و دو تا دیگر هم قرض گرفته بود و داشت هیکل و قیافه ی آقا مهدی را با دقت رصد می کرد !
آنقدر هیز نگاه می کرد که به جای خانوم جون ، سیمین و محمد خان مثل لبو سرخ و قرمز شده بودند … مهدی که سنگینی نگاه خانوم جون را حس می کند به سمتش بر می گردد و چشمکی می زند !
فرامرز آرام در گوش محمد خان پچ می زند _ حاجی نمردیو لاو ترکوندن خانوم جون رو هم دیدی !
_ ببند دهنتو پسر . انقدر هم در گوش من ویز ویز نکن خوبیت نداره.
_ اووووووو چه سخت گیر شدی ممد پلنگه …نکشیمون !
بعد بلند بلند قاه قاه به حرفش می خندد .
فرهاد با پوزخند سری تکان می دهد و خطاب به فرامرز می گوید _ پیچ لازم داری ؟
فرامرز با ته‌مانده ی خنده اش گیج می پرسد _هن ؟
بی حوصله به موهایش چنگ می زند _ که باهاش نیشتو سفت کنی ؟ حس می کنم شل شده پیچ لازم داری !
این بار محمد خان است که آرام طوری که فقط فرهاد بشنود می گوید _ پسر یه امشبو تحمل کن ابرومون نره بعد هر چقدر خواستی بهش تیکه بنداز …
بعد برای اینکه به این پچ پچ ها تمامی بدهد بلند رو به آقا مهدی می گوید _ خب ، آقا مهدی چه خبر از کار و بار ؟
مهدی با آرامش جواب می دهد _ والا تعریفی نداره فعلا خودم مشغولم سپردم دست صادق باقی هم خدا بزرگه !
محمد خان سری تکان می دهد _ مال ما هم تعریفی نداره … بیکاری زیاد شده …الان لیسانسه هاشم بیکار و بی عار
نشستن تو خونه …
_ آره حاجی ، دوره زمونه بدی شده .
سیمین از بحث هایشان چیزی نمی فهمید …علاقه ای هم به گوش دادن این حرف های تکراری راجع به سیاست و جامعه ی اقتصادی نداشت . چیزی نمی فهمید …نگاه یک چشمش به ساعت و عقربه هایش بود که عدد ده شب را نشان می داد و یک چشمش به فرهاد بود …اگر محمد خان می فهمید که قرار است فرشاد را ملاقات کند ، سنگسارش می کرد…نیم نگاهی به صادق می اندازد . پیراهن چهارخانه ی آبی و سفیدش از صد فرسخی داد می زد که جدید است.
نیم نگاه سیمین از چشم صادق دور نماند . به او لبخند می زند و سیمین دست پاچه جواب لبخندش را با لبخند کج و معوجی می دهد . او حال خیانت کار بود …یک خیانت کار !

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫29 نظرها

  1. کیمی قوربون روی نشستت برم من
    همین جوری زود پارت بده افرین من مشتاقانه منتظرم
    اونایی که پایان غمگین میخوان ما کم بدبختی و دردسر تو زندگی واقی نداریم به نظر من قصه ها. باید پایان خوش داشته باشن تا حداقل یکم امید پیدا کنیم که میتونیم با جادوگرای بد داستانمون بجنگیم .
    (چرت و پرتام از مزایای قصه خوندن واسه برادرمه خخ ولی بی شوخی نظرم همونه هر چقدر هم مسخره به نظر بیاد )

  2. به به کیمی جون گل کاشته😍
    خیلی دوس دارم اخرش و بدونم
    حس میکنم اخرش کلا با ذهنیت ما فرق داره

    1. گل رو تو کاشتی که وقت گذاشتی و خوندیش مرررررسی گلکم 😘
      والا آخرش تموم میشه دیگه شما ها رو هم راحت میکنم 😂😂😂😂😂پایانش هم نمیدونم هنوز واستون بد تموم کنم یا خوش ولییییییییییی حس می کنم اگه بد تموم کنم هم حال شما گرفته میشه هم نقشه ی قتل من توسط شما کشیده میشه پس جهنم و ضرر اینو میگم که پایان خوشه به احتمال زیاد😁😘😂😁😂😘😁😂😘😁😂😘😁

        1. هر چند خودم ابدا و اصلا پایان خوش دوست ندارم ولی خب خواننده هامین چیکارتون کنم پایان خوش دوست دارین دیگه….اوکی به خاطر گل روی شما ها چشم

            1. خدا نکنه آیلین این چه حرفیه اخه 🙎🏻‍♀️🤦🏻‍♀️؟؟؟؟ اووووووو مائده انقدر صحنه های غمگین واست جور کردم که حالت از غم بهم بخوره 😂🤣( ولی نه شوخی کردم ) راستش هنوز پایان رمان به مود خودم بستگی داره چون تا حالا شده بزنه به سرم همه رو بکشم …

      1. شوهرییییییییییی جانننننن چنگیزمممممم کیمیاااااا جانممممم مثل همیشهههههه عالییییی راستییییی کیمیییی اینجااا با الناز موافقم چراااا جای حساسسس تموم کردییی ما تا پارت بعدی میمیریماااا

      2. مرررررررسی کونجو خاتون که رمانمو خوندی سوگلی نازنینم 😘😘😘
        ناگفته نمونه من همه ی زنام سوگلی ان به یه نحوی خاص عاشقشونم 🥰🥰😘😂😂🤣😅

        1. خواهش میکنم چنگیز جون😂💕
          آره میدونم منو بیشتر از همه دوست داری😂💕😍😘💕😍😘💕😍😘💕😍😘

  3. کیمی جانم خواهرم عسلم عالییی بود ولی واس چی جای حساس تموم میکنی😐😂
    هم دیانا و هم سیمین بزن بکشمت نزار اول عمری قاتل شممم😂

    1. مرررررسی که رمانمو خوندی گلکم😘
      خخخخ بالاخره باید جای حساس تموم کنم دیگه اون وقت هیجان نداره دیگه 😂😂😂😂 نه نکش منو عوضش فردا پارت داریم ! چون پارت بیست و چهار رو تقریبا فرستادم 😁( قسمت چهارش در دست تایپه ) 😂😂😂😂😂 باشد تا قاتل نباشی 😂😂😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن