رمان آفرودیت و شیطان پارت 24 - رمان دونی
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۴

 

آمریکا / سان فرانسیسکو
بی فکر می گوید _ من جسممو از دست دادم !
باور نمی کند . زندگی کاری با او کرده بود که باور نکند …رپر کوچولو فکر کرده بود می تواند شیطان را دست به سر کند ؟آن هم کی ؟ مهراب جسمش را تصاحب کرده بود ؟ مهرابی که آنقدر محتاط و تودار بود ؟ چرند است ! رپر کوچولو دیگر باید اسمش احمق کوچولو می بود . شیطان به همین راحتی گول نمی خورد . با پوزخند می گوید _ منم روحمو از دست دادم !
_ باور نمی کنی نه ؟
نزدیک تر می شود . با قدم های آرام و صدای قدم های کفش هایش روی پارکت است که سکوت مرگ بار را می شکند .
دیاتا غریزی چند قدم عقب می رود . شیطان باز جلو تر می آید …چشمانش قرمز بود و دیاتا می توانست تصویر خود را در آن تیله های مثل خون ببیند .
_ ثابت کن !
گیج از این همه نزدیکی باز عقب می رود که کمرش به در برخورد می کند . شیطان گیرش انداخته بود …
_ چیو ثابت کنم ؟
زمزمه ی شیطان هوش از سرش می پراند و گر می گیرد _ ثابت کن که جسمتو از دست دادی …
باز هم نزدیک تر …فاصله اشان به چهار انگشت هم نمی رسید . دیاتا از این همه نزدیکی می ترسد . عطر سرد پسرک
حالش را بدتر می کند . چیزی نمی گوید …زبانش بند آمده بود . اصلا چی داشت که بگوید ؟ نیوراد ، شیطان صفت تر از آن بود که او را طعمه محسوب نکند …قدمی نزدیک تر …نیوراد سر خم می کند . نفس های داغش که روی صورت دیاتا فرود می آمدند ، حس گر گرفتگی اش را تشدید می کردند . سعی کرد کنارش بزند . زیادی به آن تیله های خطرناک نزدیک بود . زیادی دیدن آن رد بخیه ی گلویش ترسناک بود . می ترسید …در فکر این پسرک چه می گذشت ؟ ذره ای به برادر مرحومش شباهت نداشت …
به تته پته می افتد _ ب…ب..برو عقب !
ابرو بالا می اندازد . فاصله ی بینشان بند انگشتی بیش نبود . با صدای گرفته و دو رگه اش لب می زند _ بزنم کنار …!
دیاتا با تمام وجود دست روی سینه اش می گذارد تا هولش دهد . دریغ از یک میلی متر تکان خوردن لب های شیطان به لبخند تمسخر آمیزی باز می شود . باز هم سعی می کند . ترسیده است …نمی خواست دوباره تکرار شود …
نمی خواست این بار روحش را هم از دست دهد …این بار بی شک خود را می کشت .این بار بی شک زندگی اش را تمام می کرد . نه … نکن …راحتم بگذار !
نم اشک است که چشمان کهربایی اش را خیس می کند . از کی انقدر ضعیف شده بود ؟
_ ب..برو عقب ، راحتم بذار .
سر تکان می دهد _ به اون کسی بگو راحتم بذار که جسمتو گرفت .
بعد به یک آن عقب می کشد . دیاتا گیج و مبهوت نگاهش می کند . هنوز از پشت به در اتاق چسبیده است . نای تکان خوردن ندارد ! این پسر ، روانی بود . به حتم که روانی بود …زبانش بند آمده بود . پسرک چه منظوری از این کار ها داشت ؟ تمسخر ؟ خرد کردن غرور دیاتا ؟ دیدن ذره ذره آب شدنش ؟ به راستی که هدفش چی بود ؟!؟!؟
با پوزخند از روی میز عسلی کنار تخت ، از جعبه ی سیگار ، سیگاری در می آورد و با فندک مشکی رنگ ساده ای ، سیگار را آتش می زند و خونسرد روی تخت لم می دهد .
_ چیه ؟ انتظار نداشتی عقب بکشم ؟ …ذهنتو کثیف نکن بوش تا اینجا میاد !
باز هم تیکه ، باز هم شکستن غرور …چه گناهی کرده بود که حال باید در اتاق این شیطان صفت از خاطرات تلخ گذشته حرف می زد ؟ پاهایش گویی با چسب دو قلو به پارکت چسبیده بودند . اما با جمله اش عاصی شده و پر حرص حرف پسرک را به خودش پس می دهد _ چه توهمی !
پک عمیقی به سیگارش می زند و دود صورتش را از دیده ی دیاتا پنهان می کند _ توهمو تو می زنی نه من . من تو واقعیتم لاقل تو خواب و رویا با کسی رابطه ندارم تو واقعیت عملیش می کنم !
با عصبانیت از این همه تحقیر جلویش می ایستد انگار پاهایش جانی دوباره گرفته باشند ، با سرعت شروع به حرکت می کنند و حال رو به روی نیوراد ایستاده است _ چرا باور نمی کنی ؟
نیوراد نگاهش نمی کند آنقدر مغرور بود که حتی حاضر نبود سر بلند کند تا دیاتا را ببیند _ باورت ندارم .
_ فکر می کنی من یه روانی زنجیره ای بودم که از خونه فرار کردم ؟ هه نه … من جونمو نجات دادم .نمی خواستم
بیشتر از این به جسمم ، به روحم صدمه وارد شه …فکر می کنی بخاطر عیش و نوش نوجوونی از خونه زدم بیرون ؟ نه جناب راد …نه ! من زدم از خونه بیرون چون کسی منو نخواست …چون زندگی چیزی نبود که انتظارشو داشتم …
تو که همه چیزو راجب من میدونی ، اینم روش ! شده بودم یه آدم دپرس که نفرین شده اس…شده بودم اون دختر بده ی تو داستانا که مامانا منو کرده بودن درس عبرت بچه هاشون …آره ، نمی دونی بدون من فرار کردم چون بهم تجاوز شد …مهراب بهم تجاوز کرد ! فکر می کنی ، واسم آسونه اینو جار بزنم جلوی آدمی مثه تو ؟ نه نیست …دارم از درون نابود میشم …ولی دیگه خسته شدم می فهمی ؟ از اینکه همش زبونمو قیچی کردم تا اینو نگم خسته شدم …از اینکه کسی حرفامو باور نکنه خسته ام …می فهمی ؟ نه …مامانم نفهمید ، تارا نفهمید ، ملاحات نفهمید …اون وقت تو می خوای بفهمی ؟ …خسته شدم از لال بودن از اینکه همش یکی بهم گوشزد کنه ، تشر بزنه که هیس دخترا فریاد نمی زنن …خسته ام !
نفس نفس می زد . گویی خالی شده بود . یک خالی از پر …یک نفس جمله هایی را برای نیوراد ، پسرک شیطان صفت ردیف کرده بود که حتی جرات گفتنشان به خودش را هم نداشت . ( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه…)
حال ، احساس خوشحالی هم می‌کرد ! چون بالاخره فریاد زده بود . بالاخره دختری شده بود که دردش را فریاد زده بود . حداقل تمام این حرف ها را که در قبرستان قلبش مدفون کرده بود را بالاخره جار زد . بالاخره پیمان ( هیس ، دختر ها فریاد نمی زنند) را شکست .حال تبدیل به یک پیمان شکنی شده بود که بالاخره با بیل صحبت ، جنازه ی جمله های مدفون را از قبرستان قلبش بیرون کشیده بود !
پک آخر را عمیق می‌کشد . پنج سالی می شد که سیگار نکشیده بود . شاید این پک آخر یک رفع دلتنگی بود ! بعد از پنج سال دوباره بین انگشت وسط و سبابه ی دست چپش سیگار به دست گرفته بود . به یک آن تصویر های نقشه ی جدیدش یک به یک جلوی چشمانش ظاهر می شوند . عجب نقشه ای ! چطور بود کمی آتش بازی به پا کند ؟ حال که رپر کوچولو خود راضی بود چرا از این فرصت دست بکشد ؟ گفته بودم شیطان فرصت طلب بود نه ؟
یک دفعه از روی تخت بلند می شود و سیگار را در جا سیگاری استیل روی میز عسلی خاموش می‌کند . بوی دود و دم اتاق را گرفته بود …
_ خیله خب ! باشه ! با هم کار می‌کنیم !
شوکه می شود . تکان خفیفی می خورد ! به همین زودی نظرش عوض شد ؟!؟!؟!
_ چی ؟
بی حوصله چنگی به آن موهای شکلاتی سرکش‌ می زند _ سمعکاتو روشن کن حوصله ندارم هشتاد بار حرفمو تکرار
کنم .
با لکنت چند باری پلک می زند . قیافه اش مسخره و زار بود _ چی‌ گفتی ؟
نیوراد دستی به پیشانی اش می کشد . الان ها بود که سر به بیابان بگذارد …خدا بخیر کند .
_ باشه هم آزادت می‌کنم هم با هم کار می‌کنیم .
_ و..و..ولی …
کلافه وسط حرفش می پرد _ مگه نمی خوای از مهراب انتقام بگیری ؟
کمی خودش را جمع و جور می کند و طره موهای آبی اش را به پوست گوشش هدایت می کند _ بیشتر از هر چیزی !
بعد از کمی تعلل می گوید _ تارا و لنا چی ؟
نیشخند می زند _ اونا جاشون خوبه …
مثل یک گرگ وحشی نزدیک دیاتا می شود و بازوانش را محکم با دستان سردش که به سردی جنازه بود می‌گیرد _ اگه بفهمم داری گوه خوری اضافه می کنی یه گلوله حرومشون می کنم حالیته ؟
ترسان سر تکان می دهد . حالش از این همه لمس گاه و بی گاه خراب بود . نیوراد بازوهایش را ول می کند . سردی دستانش به بازو هایش رسوخ کرده بود و باعث شد کمی از سرما بلرزد …از حس سرمای وجود شیطانی که چشمانش مثل یک تکه یخ در جهنم بود !
_ اگه قراره با هم کار کنیم واسه ی چی می ذاری برم ؟
_ قرار نیست از اینجا انتقام بگیرم …

_ منظورت چیه ؟
با لحن خاصی می‌گوید _ همیشه انقدر شیش می زنی ؟
حالش از این همه ضعفی که جلوی نیوراد داشت به هم می خورد . چیزی نمی گوید که خود نیوراد دوباره ادامه می دهد.
_ آرس با مهراب در ارتباطه …مهراب نه برای تارا ، نه برای آدرین به پا نذاشته ولی واسه تو گذاشته …می دونی چرا ؟
اجازه ی حرف زدن به دیاتا نمی دهد و خودش داشت موضوع را شفاف می کرد …
_ چون براش مهمی ! نزدیک شدن به آرس یعنی رسیدن به مهراب . دوباره بر می گردی به روال سابقو میشی همون رپر کوچولو… گرچه من ورژن لالت رو بیشتر می پسندم !
حرف خودش را به خودش می زد ! نیوراد خوب بلد بود دوئل کند …زندگی اش بر پایه ی همین دوئل ها بود و حال نمی دانست بر سر چی دارد با این رپر کوچولو دوئل می کند …بر سر رو کم کنی ؟ یا …چی ؟!؟!
_ ولی با یه تفاوت !
کمی مکث می‌کند و نگاه آبی یخی و خبیثش اجزای صورت دیاتا را جز به جز و تک به تک از زیر نظر می گذراند .
_ منم باهات میام !
دیاتا از سر تعجب شوکه داد می زند _ چیییییی ؟
_ انتظار نداری که همین جوری ولت کنم ؟ احتمال گند زدنت زیاده …به عنوان نامزدت به همه معرفیم می‌کنی !
حس می کند کسی یک پارچ اب یخ روی سرش خالی کرده باشد ناباور داد می زند _ عقلتو از دست دادی ؟ هه اگه یه روز سرد تو جهنم بیاد اون موقع منم تو رو به عنوان نامزد معرفی می کنم !

نیوراد دو انگشت شست و سبابه اش را میان دو ابرویش می گذارد . این دختر عجیب روی نرو بود . هر چند که
حرف هایش را هنوز هم باور نداشت . ولی برای رسیدن به مهراب تنها راهش کار کردن با رپر کوچولو بود !
صدای سردش به زور از حنجره اش در می آید _ ببند !
_ چی رو ؟
_ دهنتو !
سکوت سنگینی میانشان حکم رانی می کند . دیاتا از طرز نگاه این دو تیله ی اب رنگ که عجیب خبیث بودد می ترسید .
چه در سرش می گذشت ؟ چرا نامزد ؟ می توانست به عنوان تهیه کننده یا بیت ساز ظاهر شود .یا …یا اصلا هر چیزی غیر از این …چرا نامزد ؟!؟!
گویا فکرش را بلند گفته بود چون نیوراد خنده ی تمسخر آمیزی می‌کند _ تاحالا کسی بهت گفته که خیلی احمقی رپر کوچولو ؟ به نظرت اگه بیت سازت باشم بیشتر جلب توجه میشه یا نامزدت باشم ؟ اگه مهراب آرس رو به پا گذاشته
باید ذهنشو درگیر کنی …درگیر شدن ذهن اون درگیر شدن ذهن مهرابم هست …وقتی ذهنش درگیر باشه گاف میده گاف دادنش یعنی پیدا کردن جاش …انتظار نداری که از دور بشینم و ریدنت به نقشه امو ببینم ؟ در ضمن نامزد همون دوست پسره دیگه چه فرقی داره ؟
دیاتا چشمانش را در کاسه می چرخاند و لپش را باد می کند _ جناب نقشه کش ، اون وقت وقتی ازم پرسید تو کدوم سطل آشغالی دوست پسر پیدا کردم چی بگم ؟
خونسرد به سمت قهوه ساز می رود . لاک مشکی اش عجیب برق می زد _ میگی توی میتینگ همو دیدیم .
_ نمیشه …آرس میتینگامو تنظیم می کنه …نمی تونی با میتینگ گولش بزنی …
دکمه ی قرمز رنگ قهوه ساز را فشار می دهد و آن را روشن می کند و نیشخند است که ضمیمه ی لبانش می شود _ چطوره که دو سر ماجرا رو بازی کنم ؟
باز هم منظور این شیطان صفت را نمی فهمد. امان از این گنگ حرف زدن هایش …
_ منظورت چیه ؟
بی حوصله وقتی چراغ قهوه ساز سبز می شود ، ماگ ساده ی سفید رنگش را زیرش می گذارد _ تو اینترنت با هم آشنا شدیم ، چند ماهی میشه که با هم چت می کنیم . من یه بیت سازم که کار های پاره وقتم رو به عنوان کامپوزر می گذرونم .مامان و بابام توی تصادف جاده ای درجا می میرن و منم تنها زندگی می کنم .دوست و آشنایی هم ندارم و از ۱۸ سالگی اومدم اینجا…از طریق دوست مشترکمون مارگارت ، ( مکث می کند و ریختن قهوه را به ماگش تماشا می کند ) گریمورت بود نه ؟ با هم توی رستوران( House of prime rib ) قرار می ذاریم …این قرار ها زیاد تر میشن که آخر سر من توی همون رستوران بهت پیشنهاد دوستی میدم . شوکه میشی و این چرت و پرتا …ولی آخر سر قبول می کنی . یه شب که همون شبی باشه که خودت با پای خودت اومدی اینجا ، من میام خونه ات و بهت میگم که دو تا بلیط به فرانسه گرفتم و پروازمون فرداست . یهویی شده و اصلا قرار نبود بریم ولی واسه ی روحیه ی هر دوتامون لازمه و می تونیم بیشتر آشنا شیم …توی همون سفر دوستی و عشق و این خزعبلات قوی تر میشه و اینه که الان اینجاییم !
ماگش پر از قهوه می شود و شیر را با فرنچ پرس به قهوه اضافه می کند . یک نفس آن را سر می کشد. بی اعتنا حرف دکترش را که گفته بود باید این عادت را کنار بگذارد …
ماگ را روی میز می گذارد و دیاتا همان طور مات و مبهوت نگاهش می کند .
_ اینجوری نگام نکن .
دیاتا همان طور با چشم های درشت شده می پرسد _ چرا ؟
_ حس اینو داره که دارم با در و دیوار حرف می زنم !
چشم غره ای به نیوراد می رود . اما هر کی ندانست خودش که خوب می دانست …که چقدر از این پسر مارموز می ترسید …
_ ن..نیوراد ؟
نگاه ترسناکی به دیاتا می اندازد . هیچ کس نباید او را به اسم نیوراد صدا می زد …هیچ کس …
_ هیچ وقت منو به این اسم صدا نزن !
این بار نوبت دیاتا بود که تلافی کند . دیاتای سرکش از آن چشمان ترسناک که دم به دقیقه رنگ عوض می کردند نمی ترسید . _ چی صدات کنم ؟ ایکس ؟ اوم یا شاید ایگرگ … انتگرال هم خوبه ها !
بی توجه به لحن تمسخر آمیز دیاتا دوباره روی تخت لم می دهد _ هیچ وقت منو جلوی هیچ کس مخصوصا آرس به اسم نیوراد صدا نزن . من عرفانم …از این به بعد عرفان صدام بزن .

می دانست …خوب می دانست چرا پسرک شیطان صفت نمی خواست جلوی آرس نیوراد خطاب شود .نیوراد اسم خاصی بود . باید رد گم می کردند . مهراب به سرعت می فهمید که نیوراد برادر نیوان است و آمده انتقام ناتمامش را تمام کند.
_ باشه .
از توی جیب شلوار جینش کلتی را در می آورد .
ترسیده می گوید _ می خوای چیکار کنی ؟
_ اگه بفهمم به هر دلیلی …چه خواسته ، چه ناخواسته گند زدی به نقشه ام اول خواهرتو برادرزاده اتو می کشم بعدم خودتو !
_ این الان تهدید بود ؟
_ نه قانون زندگی بود . کارتو خراب انجام بدی ناک اوت میشی !
___________________
_ نیوراد داری گند می زنی به هرچی تلاش کردی !
_ چند بار بگم منو با این اسم کوفتی صدا نزن ؟
ارسلان پوفی از حرص می کشد _ اخه پسر عاقل صد سال خودتو تو این زیر زمین مخفی کردی واسه هیچی ؟ داری میری تو دل خطر مهراب بفهمه زنده ای می کشتت !
_ قبل اینکه بفهمه خودم گلوله رو حرومش می کنم .
_ داری منو با کارات می ترسونی ! فکر می کنی آزاد کردن این دختره به نفعته ؟نه جونم داری خودتو می نداری تو هچل
داری پل های پشت سرتو خراب می کنی .
_ بجاش برای خودم تونل می سازم !
ارسلان سری تکان می دهد . حال او و نیوراد در اتاق کار نیوراد بودند . نیوراد روی صندلی چرخدارش نشسته بود و ارسلان هم روی کاناپه ی طوسی رنگ .
_ ببین ، ما می تونیم با هم حلش کنیم …منو تو . داری با نشون دادن خودت جونتو به خطر میندازی مطمئن باش یه بار دیاتا جلوی آرس نیوراد صدات کنه …مهراب می فهمه زنده ای و اینا کار تو بوده !
_ من احمق نیستم ارسلان …اونقدر احمق نشدم که برینم به همه چی …
_ فعلا که خر مغزتو لگد کرده که داری همچین خریتی رو انجام میدی …
_ از این به بعد اسمم عرفانه . یه بار تصادفی جلوی همه عرفان صدام کن که همه باورشن بشه من اسمم عرفانه…دیاتا هم عرفان صدام می زنه …
_ همین ؟ یه اسم من درآوردی ول میدی و دیگه تمام ؟ استتار کردی مثلا ؟ نیوراد فکر کنم داری پیر میشی…( تن صدایش بالا تر می رود ) پسر عقلت کجا رفته ؟ پاشی بری هلک هلک خونه دختره به آرس بگی‌ من دوست پسرشم اسمم هم عرفانه ؟ عقل و بارت کجا رفته ؟ نیوراد تو اینطوری نبودی !
متفکر ژتون پوکر را به انگشت شست و سبابه و وسطش هدایت می‌کند انقدر حرفه ای و سریع این کار را انجام می داد که ارسلان گاه فکر می کرد ژتون ثابت است !
زیر چشمانش از بی خوابی گود رفته بود و فکر می کند چند روز است که درست و حسابی نخوابیده بود ؟
بی حوصله می گوید _ قول نمیدم اگه تا شب اینجا واسم حرف بزنی یه تیغ تو گلوت فرو نکنم !
ارسلان شوکه از روی کاناپه آرام بلند می شود و زی لب زمزمه می کند _ روانی …
بعد همان طور که از در می رفت بیرون گفت _ بازم بهت میگم آقای روانی ، داری با این روانی بازیات خودتو به باد
میدی !
نیوراد با نیشخند فحش رکیکی می دهد که حتی چشمان ارسلان هم گرد می شود .با تکان دادن سر از اتاق رییس عوضی و بی ادبش خارج می شود …
به پشت در تکیه می دهد _ آخرش هم با این روانی بازیا کار دستمون می ده …
__________________
کت لی اش عجیب به چشمان آبی اش می آمد . آن دو تیله های خبیث آبی تیره شده بودند . جلوی آینه می ایستد و بی حوصله چهره و تیپش را از زیر نظر می گذراند.کت لی ، تیشرت سفید و شلوار جین زاپ دار …از قصد تیپش را عوض کرده بود تا بیشتر به بیت ساز ها بخورد . انگشتر مشکی اش را دستش کرده بود و لاک مشکی اش هنوز خود نمایی می کرد …زنجیر را دور گردنش می اندازد . موهای شکلاتی اش به طرف بالا رفته بود . از قصد چنگی بین خرمن قهوه ای اش می کشد .
امروز روز موعود نبود . امروز قرار بود بروند و برای دیاتا لباس بخرند . هر چند از این قرتی بازی ها خوشش نمی آمد اما
لازم بود …او که این همه سال تحمل کرده بود این هم روش …
همه چیز طبق برنامه اش پیش می رفت . شیطان روانی تر از همیشه می خواست به دوئل بپردازد …
قرار بود یک هفته ای روی رفتار هایشان تمرین کنند و بعد ظاهر می شد …ارسلان در این چند ماه که نیوراد نبود ،از طریق کامپیوتر نیوراد ، هم خانه ی دیاتا و هم خانه ی آرس را چک می کرد و گوش به زنگ بود .
مروه مواظب تارا و لنا می بود و ریو کار هک سیستم های امنیتی خانه ی آرس را انجام می داد …در این چند روز اخیر ارسلان طبق چیزی که دستور داده بود ، نشان داده بود که اسمش عرفان است …
از قصد یک هفته نقشه را عقب انداخت . کوچکترین گافی که می دادند مصادف بود با نابودی همه اشان …هفت سال بیخود صبر نکرده بود . روح دخترش آرام می گرفت ، روح خودش آرام می گرفت و انتقام تنها چیزی بود که شیطان را خشنود می کرد …
از اتاقش بیرون می رود . رپر کوچولو به همراه ارسلان جلوی در اتاقش ایستاده بودند . باز نیشخند است که روی لبانش جا خوش می کند _ چه به موقع ، از جلو نظام !
ارسلان نفس پر حرصی می کشد _ چرا انقدر خونسردی لعنتی ؟!؟! من دارم جون میدم اینجا تو تیکه میندازی ؟
دیاتا پوزخندی می زند _ هه اگه جدی می گرفت الان وضعیتش این نبود که !
نیوراد لبی می کشد _ جدی گرفتم که باید تو رو تو زندگیم تحمل کنم …!
طرز نگاهش به یک آن رنگ عوض می کند _ ارسلان ریو عرضه نداره حواست به تارا باشه دز دارو هم بالاتر کن !
_ چه دارویی ؟
این صدای لرزان رپر کوچولو بود . که داشت به ارسلان و نیوراد نگاه می کرد . نیوراد خاص نگاهش کرد و ارسلان ساکت سر پایین انداخت . صدایش غیر ارادی بالا می رود _ پرسیدم چه دارویی ؟ خواهر من چرا باید دارو بخوره ؟؟؟؟؟؟
نیوراد جوابی نمی دهد و همان طور خاص و با دقت نگاهش می کند . دیاتا با بغض نگاهش را به طرف ارسلان سوق
می دهد_ ارسلان تو بگو …خواهر من چه دارویی می خوره ؟؟؟؟
باز هم سکوت …کسی حرفی نمی زند..
اولین قطره ی اشک …حالش از این ضعف به هم می خورد .
خش دار ، داد می کشد _ من نباید بدونم به خواهرم چی میدین بخوره ؟؟؟؟؟؟؟چرا ساکتین ؟ ارسلان چرا حرف نمی زنی تارا چی مصرف می کنه ؟؟؟؟؟ چی به خواهرم میدین ؟؟؟؟؟
داد می زد ، فریاد می کشید … کسی جوابش را نمی داد …نیآراد بی حرف نگاهش می کرد و ارسلان نا امید و پشیمان سرش پایین بود .
حس می کرد دیگر نیروی ایستادن نداشت …با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت _ تا…تارا ….
می خواهد از حال برود و بیهوش شود که ارسلان پا تند می کند که بگیرتش که نیوراد دستش را پس می زند .
کمر دیاتا را می گیرد و با یک حرکت بلندش می کند خونسرد در حالی که دیاتا در بغلش بود رو به ارسلان می گوید _
یادت نره چی گفتم …چون اگه یادت بره با تیغ روی گلوت دیکته اش می کنم !
ارسلان را شوکه به حال خودش بی خداحافظی رها می کند و به سمت پله ها می رود . مجبور بود با ماشین برود…هر چند که دوست نداشت ولی چاره ای هم نداشت . همانطور که از پله ها بالا می رفت زیر چشمی نگاهی به چشمان بسته ی دیاتا می اندازد …به پوست رنگ پریده اش …به مژه هایش …به آن موهای سرکش آبی رنگ که مورب کوتاه شده بود …زخم های دستش که بخاطر بریدن با شیشه بود هنگام بغل کردن دیاتا ، مخصوصا بالا رفتن از پله ها اذیتش می کرد ولی مهم بود ؟ نیوراد با درد بزرگ شده بود …این که دیگر چیزی نبود …درد کسب و کارش بود .
سرش را خم می کند در گوش دیاتا با نیشخند می گوید _ کله استقلالی ، دقت کردی این روزا همش لش می شی تو بغلم ؟!؟!؟!

 

41 دیدگاه

      1. کیمی بیزووو جذابیتش رو بزار به عهده ما تو نمیدونی ما میگیم جذابی یعنی جذاب 😐😂😂
        راستی به نیواردم بگو من تو خواب منتظرشم کاش زدم روش 😐😂😂

        1. 😂😂😂😂😂
          باشه بهش میگم بیاد تو خوابت 😂😂😂😂😂( از خداش هم باشه میاد توی خواب خواهر الی 😘)

        1. جوجه کوچولو ی دیوانه ؟؟؟؟؟ 😲😶😑😐
          مادر سایان فکر کنم اگه بهم بگی گیس بریده بیشتر باهاش کنار میام 😂😂😂😂😂

    1. ادمین اینجا فقط میتونم بگم پارت استادخلافکارو بزار اینقدرکامنتازیادن صفحم قفل میکنه نمیتونم کامنت بزارم اونجا لطفا پارت جدیدوبزار

    1. عههههه مادر سایان ؟؟؟؟؟؟ من جز پرنسسی به خوشگلی تو کسیو ندارم که 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😅

  1. کیمیا
    وااای مرسی عشقم
    انقد خوشم اومد جمله آخر گفتی لش میشی تو بغلم!
    میشه این عبارتو حد اقل سه دفعه تو هر پارت به کار ببری؟!!!!!!!!!!
    خیلی
    خیلی
    خیلی
    عااااااااااااااالیههههههههه

      1. عزیزززززززم 😀😀😀😀😀😀😘 خرسندم کردی با این نوشته 😘😘😘😘😘
        از همگی ممنونم 😘

    1. قربووون تو😘😘😘😘مرررررسی که رمانمو خوندی خیلی به من انگیزه می ده که ادامه بدم رمانو
      من نگفتم که😂😂😂😂نیوراد گفت !!! 😂😂😂😂نیوراد هم کلا آدم بیشعوریه که بویی از ادب و شعور و فرهنگ متاسفانه نبرده😂😂😂😂
      چشم بخاطر تو حتمااااااا زیاد استفاده می کنم ( حالا مونده با تکه کلام هاشون آشنا بشی 😶😂😀یکی از یکی هم بی ادب تر و بی شعور تر 😂😂😂😂😂)

        1. خخخخ الناز جان شما هم لطف داری به من 😘
          ایششش نیوراد ؟!؟؟ خوب ؟!؟! اره دو بار ! خود نیوراد بفهمه بهش گفتی خوب با اون تیغش میاد سراغت تو خوابتااااا 🤣😂😆😆😆😆😅
          جدا از شوخی مرررررسی !

    2. چنگیزززززر جانننن خیلیممممممم عالییییی . چنگیزززز به ااناز عجوزهههه میگی قربگنت شم فدات شم باشه باشه .امروز که خواستیم بریم شکار به جای طعمه تو رو میکشممم . بدجنسسس کیمییی بدجنسسس

      1. مرررررسی نسترن جان لطف داری
        عجبااااا خوبه من واسه تو جیگر خریدماااااا چشمتو بگیره چشم سفید 🤣🤣😅
        من کجام بد جنسه ؟!؟! من خیلیم خوش جنسم ! والا 😂😂😂😂😂😂

        1. اوهو مادر سایان تحویل بگیر !!! زنتو عصبانی کردی 😂😂😂😂😂😂😂😂🤣حواست باشه از شام خبری نیست 😅😂🤣

    3. منوتحریک نکنین عاقبت خوبی ندارههه😂😂😂😂آیلین عزیزم بحث منوتوفرق داره اصن😂
      کیمی بزاررابطمونم مادردختری بمونه اوضاع بیخ پیداکنه …..تامام

  2. کیمییییی من بازم میخوام😂😛 دیدی چه کم توقعم.
    عزیزم فوق العاده بود همین جور پیش برو داری به جاهای خوب خوب میرسی😆😂نه ولی بی شوخی بی کم و کثر مثل همیشه جالب و عالی من منتظرم ها تازه اولین نفرم خوندمش البته فکر کنم

    1. قربون تو برم من ! بخاطر شما ها هم که شده با کامنتاتون من بی نهااااااایت انرژی می گیرم ! مرسی از تو و همگی که رمانمو خوندید …
      چشم این روزا مشت مشت سرترالین میندازم بالا حالم خوب شه تند تند پارت بنویسم 😅😘

      1. کیمی منم مجبورم مشت مشت قرص بخورم ولی در عوض واس سر دردم این روزا هم تا بگی شروع میشه امروز انقدر وحشتناک بوده تا مسکن خردم به جا اینکه خوبم کنه گیج و مشنگم کرد😐😐😂
        کیمی جانم سعی کن چیزهایی که حالت رو خوب میکنه رو جایگزین قرصا کنی واس ما که نمیشه این روش مثل اینکه فعلا کل دنیا باهام دشمن شدن

        1. دقیقا من همین حس مشنگ بودنو موقع سرترالین خوردن دارم …درکت می کنم منم حالت تهوع و کم خوابی یا خواب بیش از حد و سردرد رو دارم چون عوارض داروئه 😑 مال منم نمیشه این روش …من یه هفته دز سرترالین رو کم خوردم حالم افتضاح شد …
          و دوباره به همون منوال برگشتم با قرص های جدید …بیخیال اعصابم بدتر خرد میشه راجع به شرایطم حرف می زنم 😶
          خودت چطوری ؟؟؟؟ تا میتونی کم به گوشی نگاه کن و شب ها هم زودتر بخواب . فشار و استرس رو هم سعی کن ندید بگیری من همیشه سر امتحانام سردردام شروع میشه

          1. کیمی فشار و استرس که همیشه هست 😕
            خواهرم کم کم کمش کن نه یکدفعه
            منم خوبم اگ بشه اسمشو خوب گذاشت فقط سعی میکنم خودمو با دلنوشته هام مشغول کنم

      1. مرررررسی نفس که رمانمو خوندی مادر😘
        الناز من زیر نظر دکترم کم کردن دز سرترالین سرخود خطر مرگ داره … مشکل من اینجاست که این جور مواقع از نوشتن هم فرار می کنم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *