codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۵

 

فرمان ، صندلی چرم دوزی شده ی ماشین ، کاپوت خاک گرفته ، همه و همه برایش تازگی دارد . چند سال است که سوار ماشین نشده است ؟ اصلا رانندگی چطور بود ؟!؟! به کدام قبرستان برای خرید می رفت ؟ بیشتر از گیج بودن ، بی حوصله بود . آنقدر بیرون نرفته بود که تبدیل به یک موجود منزوی و گوشه گیر شده بود که دیگر تمایلی به دیدن جامعه یا انسان ها نداشت . تمایلی به یکی شدن با اجتماع ، قدم بر داشتن در میان شلوغی ، شنیدن سر و صدا های بیرون و یا دیدن خنده های بی دلیل و مضحک دیگران نداشت و همه ی این عدم تمایل ها باعث می شد ، نیوراد تبدیل به یک موجود معتزل و کناره گیر شود .
دست مجروحش را روی فرمان می گذارد . مسخره بود اگر می گفت که یادش نمی آید چطور باید رانندگی کند ؟!؟!
آنقدر این روز ها درگیر بود که شاید کمتر چیزی که به آن اهمیت می داد همین از یاد بردن نحوه ی چرخاندن فرمان
بود !
نگاهی اجمالی به صندلی عقب می اندازد و کله استقلالی را بیهوش و درازکش روی صندلی خاک گرفته ی ماشین می بیند . قد کوتاه و ریزه میزه اش باعث شده بود به راحتی صندلی ماشین را به تخت خوابی نرم و گرم تلقی کند !
طبق معمول خرمن کوتاه موهای آبی رنگش صورتش را گرفته بود و نیوراد فکر کرد اگر موهای خودش مانند موهای رپر کوچولو انقدر سرکش بودند ، یک جا همه را می زد . حتی شده با قیچی کاغذ بری آنها از دم کوتاه می کرد !
سری به نشانه ی تاسف تکان می دهد . نگاه از دیاتا می گیرد و نگاهش را به سمت جلو سوق می دهد .
بی میل استارت می زند و صدای روشن شدن ماشین هم اما در تغییر این حالت بی میلی تاثیری ندارد . ناشیانه با یک تیک آف ماشین را به حرکت در می آورد و لاستیک ها لحظه ای جیغ گوشخراشی می کشند . فرمان را می چرخاند و با سرعت پایش را روی گاز می فشارد .
می دانست این یک ریسک بزرگ است . رپر کوچولو زیادی معروف بود . غیر ممکن بود کسی او را با این موهای آبی و کهربایی هایش نشناسد ! از کجا معلوم از دست شیطان فرار نکند ؟ خودش هم می دانست این خریدن لباس بهانه ای بیش نبود . می توانست به ارسلان بسپارد تا یک لباس هم سایز او جور کند . خودش هم نمی دانست چرا از وقتی با رپر کوچولو بود ، روحیه ی محافظه کارانه اش را از دست داده بود ؟ چرا دیگر به اندازه ی قبل محتاط نبود ؟
خود یقین می دانست کله شقی او روی نیوراد تاثیر داشته است . هر چه باشد آفرودیت ، تمام زندگی اش بر پایه ی هیجان و تصمیمات عجله ای بود درست مثل کودکی و نوجوانی خودش …
همان موقع که به عنوان هروئین معروف شده بود و باز هم یک دوئل احمقانه تمام زندگی اش را بر باد داد . دیاتا او را یاد خودش می انداخت . یاد ندانم کاری هایش …یاد حسرت هایش …تنها تفاوتش با رپر کوچولو این بود که او از ناپدری اش ضربه خورد و نیوراد از پدر خودش …
سال ها نوردخت صدایش زد ، سال ها ندید گرفت که پسر دیگری به اسم نیوراد دارد . وقتی این ها را به یاد می آورد کمی فقط کمی در قلبش حس نفرت را با تمام وجود احساس می کرد . حس نفرت شدید موقع به یاد آوردن آن خاطره بود . آن خاطره ی لعنتی و تلخ که مثل یک تیغ گلویش را گوش تا گوش می برید . امان از این خاطرات …نخواسته به وجود می آیند ، نا خواسته به یاد آورده می شوند و ناخواسته به کشتن می دهند جان آدمی را…
قبلا ها ، بچه بود . بخدا که یک بچه درک نمی کند حس کینه چیست ، حس نفرت چیست ، یا حس انزجار و اکراه چیست …( بچه پاک است ، بخدا نمی داند در این دنیای جهنمی ، آدم ها چقدر شیطان اند …)
هرقدر که به این خاطره ، به این بی محبتی هایی که تبدیل به عقده شده بودند فکر می کرد ، حالش بدتر و چشمانش بی حوصله تر می شد . ناراحت می شد ؟ دیگر نه ؛ شاید قبل تر ها احساس ناراحتی را حس می کرد اما حال نیوراد آنقدر بی حوصله بود که دیگر حتی حوصله ی ناراحت شدن را هم نداشت . بیشتر دنبال یک ترمیم بود . یک ترمیم که مثل یک چسب زخم روی زخم عقده های ناتمامش باشد و آن ترمیم به یقین انتقامی بود که در سرش نقشه اش را می پروراند . شاید اصلا این بهانه ی خریدن لباس برای این بود که بتواند کمی حرصش را سر سرعت ماشین خالی کند . شاید شنیدن صدای جیغ کشیدن لاستیک ها کمی از این نفرت خاک خورده بکاهد .
تلفن همراهش که روی صندلی شاگرد بود زنگ می خورد . نگاهی سریع به صفحه ی موبایل می اندازد . ارسلان بود .
چشمانش رو به جلو بود و هم زمان موبایل را با یک دست بر می دارد و آیکون سبز را می فشارد .
_ بگو !
_ سلام ملام تو کارت نیست نه ؟
جواب نمی دهد و فرمان را می چرخاند و راهنما می زند .
_ کاری داشتی
صدای جیغ های لنا پس زمینه ی صدای پر تکاپوی ارسلان می شود _ نیوراد وقتی برای تلف کردن نیست . این مردک ،
آرس داره یه کارایی می کنه !
شاخک های تیز می شود و چشمانش ریز تر _ چیکار ؟
صدای قدم های ارسلان خبر از رفتنش به یک جایی می دهد که با آرامش و بدون سر و صدا حرف بزند _ بعد رفتن شما منم رفتم پای مانیتوره توی اتاق کارت . کاراش نرمال بود انگار که داره روتین روزانه اش رو انجام میده اما همون موقع زنگ واحدشو می زنن . تا اومدم زاویه ی دوربین رو عوض کنم درو بسته بود و یه بسته ی مشکی دستش بود .
آنقدر حرفه ای نشده بود که همزمان با تلفن حرف بزند و هم رانندگی کند . در ثانی ، حوصله ی پرداخت جریمه ای هم نداشت بنابراین ، می زند کنار و رو به روی یک بستنی فروشی دکه ای پارک می کند .
صدایش از حد معمول کمی آرام تر است _ چه سایزی بود ؟
_ متوسط بود . ولی چیزی که منو مشکوک کرد قیافه ی پسره بود . زیادی از گرفتن اون بسته خب …چطور بگم ، هم ترسیده بود هم همش به دور و برش نگاه می کرد . بسته رو هم محکم تر از حد معمول نگه داشته بود فکر نمی کنم خیلی سنگین هم بوده باشه که انقدر بخواد محکم بگیردش .
گرمای هوا بیشتر از حد معمول آزار دهنده شده بود . درجه ی کولر ماشین را زیاد می کند _ نفهمیدی تو بسته چی بود ؟
_ واسه همینه میگم دیگه وقت تلف کردن بسه . نه ؛ نفهمیدم چون همون لحظه تا بسته رو گرفت گذاشتش
زیر تختش !
نیوراد چشمانش را ریلکس در کاسه می چرخاند و درچه ی کولر ماشین را رو به خودش تنظیم می کند . باد خنک کولر
روانش را تسلی می بخشد _ یا زیادی احمقه یا داره تظاهر می کنه !
صدای ارسلان رنگ تعجب به خود می گیرد _ تظاهر ؟ آخه برای چی ؟!؟! تو خونه ، تک و تنها تظاهر واسه چیشه آخه ؟
_ کدوم احمقی بسته رو زیر تختش قایم می کنه ؟ اونم بسته ی مشکی که انقدر می تونه تابلو باشه ؟ داره تظاهر می کنه ، شک کرده .
ارسلان کلافه پوفی می کشد _ برادر من ، پسر عاقل ! آخه به چی می خواد شک کنه ؟ انقدر بد بین نباش . شاید همون بسته یه چیز ساده بوده دیگه …اه اصلا اشتباه کردم بهت گفتم .ته دل آدمو خالی می کنی همیشه !
نیم نگاهی دوباره به عقب می اندازد و رپر کوچولو هنوز هم قصد نداشت دل از تخت خواب جدیدش بکند .
_ برو خداتو شکر کن که گفتی چون نمی گفتی معلوم نبود با جسدت چیکار می کردم . اگه چیز ساده ای بود تظاهر نمی کرد .
_ از کجا مطمئنی تظاهره ؟
خونسرد می گوید _ اگه نبود تعجب می کردم ! مطمئن باش اگه بلافاصله فردای گرفتن بسته نقشه شروع بشه می فهمه شکش درست بوده . بسته هم چیز ساده ای نبوده .
_ چرا ؟ شاید اینم رد گم کنی بوده …
_ نه ؛ اگه بود ، انقدر نمی ترسید . آرس نمی تونه احساساتش رو مخفی کنه چه برسه بخواد ترس رو مخفی کنه . هیچ وقت نمی تونی بترسی از چیزی مگه اینکه واقعا ازش بترسی . بازی کردن نقش ترسیدن انقدر نمی تونه ساده باشه و طبیعی به نظر برسه که تو مشکوک بشی بهش نه ؟
ارسلان از نبوغ نیوراد در تحلیلش متعجب و شوکه می شود . جواب نیوراد برایش تا حدی قانع کننده بود .
_ خب باشه فرض بر اینکه بسته خطرناک بوده و این یارو هم واقعا ترسیده ولی دیگه تظاهر و قایم کردنش زیر تخت خوابش چه صیغه ایه ؟!؟
_ میخواد مطمئن بشه .
_ از چی ؟
_ از اینکه خونه اش کاملا امنه و اطلاعاتش درز نمی کنه .
_ چرا ؟
_ نمی دونم . اما اگه من همون موقع فردای رسیدن بسته اش ظاهر بشم ممکنه شک کنه یا شکی که داره درست در بیاد . از قصد جایی قایم می کنه بسته رو که در دسترس دید دوربین باشه . معمولا جای مشخصی هم براش در نظر می گیرن مثه زیر تخت ، توی یه کشو یا کمد ، زیر تشک یا توی یه گاو صندوق بیشتر زیر تخت و تشک چون معمولا کار با عجله انجام میشه یارو هم دقت به سانت و جای دقیق بسته نمی کنه ولی اگه توی یه کشو باشه طبیعتا می تونه رعایت کنه این چیزا رو کلک قدیمیه … . اگه بسته جاش عوض بشه ، می فهمه که یه جای کارش ایراد داره و پای کسی در میونه ولی اگه همون طوری بمونه ، دو حالت داره . یا شکش الکی بوده یا یارو صبر کرده واسه زمان مناسب .
_ پس میگی باید بازم صبر کرد ؟
_ فعلا تصمیم نمی گیرم . ولی همون طوری زیر نظرش داشته باش تا بیام .
ارسلان اما هنوز هم هنوز است راضی نشده _ بازم میگم از کجا باید بفهمه که ما دوربین کار گذاشتیم تو خونش ؟
_ شاید می دونه شایدم نمی دونه . منم باشم این کارارو انجام میدم . بخاطر همینه که میگم توی بسته چیز ساده ای نیست .
_ باشه فعلا . می بینمت پس .
بدون خداحافظی قطع می کند و گوشی را روی صندلی می اندازد .
فکر همه چیز را کرده بود . شیطان آنقدر ساده لوح نبود که با یک فوت دشمن از پا درآید .

حدود یک ربع بود که بی هدف در خیابان ها و اتوبان های سان فرانسیسکو ویراژ می داد . بی هدف بود . تا به حال بی هدفی را تجربه نکرده بود …چرا کرده بود ! بعد از مرگ لارا نیز یک بار بی هدف شد …بی هدفی یعنی مرگ . او بار ها طعم این مرگ را چشیده بود بار ها و بار ها کالبدش درگیر بیماری بی درمانی به نام بی هدفی شده بود .یادش آمد …
ده سالش بود که به هزار بدبختی در مسابقات دو میدانی منطقه از طرف مدرسه شرکت کرد . خوب یادش است که یک روز قبل مسابقه چطور خودش تنهایی به خود امید می داد و پاهایش را ماساژ می داد . آن شب ، به سختی خوابید . هزاران بار در جای خود غلت زد و جا به جا شد . در دل خود به خود قول داده بود این بار پدرش به او افتخار می کرد . دیگر نوردخت بابا خطاب نمی شد ، از این به بعد نیوراد بود . نیوراد ، پسر دوم خانواده ، مورد افتخار پدر …
همان شب با خودش هزاران رویا ساخته بود. از اینکه خانواده اش در محل تماشاچی ها نشسته اند و دارند با شوق و ذوقی وصف ناپذیر تشویقش می کنند ، بالاخره بتواند برقی از اشتیاق در چشمان پدرش سیروان ببیند .
حتی تصور آن برق نگاه هم برای نیوراد ده ساله خوشایند بود . از تک تکشان قول گرفته بود …هر چند بی حال جوابش را دادند اما همین که قول گرفت ، باعث آرامش خاطرش شده بود . قول گرفته بود که می آیند و تماشایش می کنند …
روز مسابقه فرا رسید . در اتاق رخت کن بود .
نگاهی به اطرافش انداخت دوستانش را می دید که مادر هایشان چطور ظرف ظرف میوه به خوردشان می دادند و چطور با افتخار نگاهشان می کردند …چطور شانه هایشان را ماساژ می دادند . سامیار را دید که چطور برادر بزرگ ترش بهش امیدواری می داد و سرش را نوازش می کرد …دلش گرفت . نیوان اگر اینجا بود ، همین کار را می کرد ؟
از گوشه ی پرده ی رخت کن نگاهی به تماشاچی ها می اندازد …نیامده بودند ! شاید دیر کردند یا شاید …یادشان رفته .
تند تند سر تکان می دهد نه نمی شود …سیروان آنقدر ظالم نبود …نیرا ، مادرش انقدر بیخیال نبود …نیوان دوستش داشت نه ؟!؟!
سعی کرد بغضی را که در گلویش لانه کرده را نادیده بگیرد . او نیوراد بود ، قوی بود .
( بچه ی ده ساله ای بود که خودش به خودش امید می داد … )
مسابقه شروع شده بود کم کم همه سر جاهایشان قرار می گرفتند . از گوشه ی چشمش نگاهی دیگر به تماشاچی ها انداخت نه …نیامده بودند .
سوت شروع دمیده می شود . با تمام وجود شروع به دویدن می کند …اصلا بهتر ! شاید گذاشته اند دیر بیایند که او را ر حال مسابقه ببینند . تمام نیرویش را به کار گرفت ، از جانش مایه گذاشت … پسرک دیگر دوئل را نمی باخت .
پسرک اصالتش را حفظ می کرد …
نفر اول بود ! فقط یک قدم مانده بود تا ببرد . فقط یک قدم مانده بود تا ربان قرمز رنگ را پاره کند و برنده شود . فقط یک قدم تا افتخار بابا باقی مانده بود …
_ برو سامیار بدو تو می تونی !
حواسش پرت می شود نگاهی به تماشاچی ها می اندازد برادر سامیار بود که داد زد . پدر و مادرش نیامدند ، نیوان نیامد ….بغضش داشت می شکست . تلو تلو خورد و …دیگر ندوید روی همان زمین سفت مسابقه سر خورد و افتاد …
سامیار کنارش زد و برنده شد …همه تشویقش کردند ، ربان قرمز رنگ را او بود که پاره کرد . به ترتیب نفرات دوم و سوم و چهارم هم رد شدند …نیوراد در جایش سر خورده و نشسته بود .
آخر شد …
دوئل را باخت …
مایه ی ننگ پدر …
موجود بی مصرف و بی خاصیت …
چشمانش پر از اشک بود . پسرک ده سال داشت و این ها را تجربه کرد …ده سال داشت و نگاه نا امید مربی اش را به چشم دید موقعی که گفت : نیوراد واقعا که …این چه کاری بود ؟
کسی نفهمید …کسی نفهمید جای خالی صندلی مادر و پدر و نیوان شد جای خالی عقده هایی از محبت در قلبش …
( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه)
پسرک ده ساله همان روز شکست …همان روز بی هدف شد …همان روز دو میدانی را برای همیشه کنار گذاشت …همان روز بود که مرد …تنها اشک هایش را پاک کرد ، تنها نگاه های گاه و بیگاه سامیار یا مربی اش را به جان خرید تنها خاک روی شلوار ورزشی اش را پاک کرد و تنها از جایش بلند شد …پسرک ده ساله همان روز تنهای تنها شد .
شب همان روز موقعی که همه ی خانواده دور میز جمع شده بودند و داشتند قیمه نثار می خوردند . سیروان تکه ای گوشت مکعبی به چنگال گرفت و گفت _ مسابقه چطور بود نوردخت بابا ؟
نیوان از لفظ ( نوردخت بابا ) نخودی خندید و مادرش نیرا بی تفاوت نگاهش کرد .
سرش پایین بود حتی جرات زل زدن در چشمان تحقیر آمیز سیروان را نداشت . آرام زمزمه کرد _ آخر شدم .
سکوت بد و سنگینی حکم فرما شد . سرش را آرام بلند کرد .
ناگهان سیروان زد زیر خنده …قهقهه می زد !
نیوان خنده کنان برای خودش دوغ ریخت _ دیدین گفتم ؟ من که گفتم رفتن به مسابقه وقت تلف کردنه همون بهتر نرفتیم وگرنه ضایع عام و خاص می شدیم !
سیروان تک خنده ای کرد _ همه که مثل تو ملاحظه کار نیستن بابا جان ! بعضی ها هم مثه نوردخت بابا عادت دارن همه رو علاف کنن .
نیرا ساکت نیوراد را نگاه کرد . قلب کوچک این پسر کوچولو چقدر تاب و توان بی محبتی و تحقیر داشت ؟
چقدر توان کنایه شنیدن داشت . چقدر می توانست زیر کوله بار سنگین تحقیر و توهین و تمسخر دوام بیاورد ؟!؟!
ناخودآگاه نیوان را با برادر سامیار مقایسه کرد . نیوان واقعا برادر بود ؟
سیروان واقعا پدر بود ؟ نیرا واقعا مادر بود ؟
بغض داشت ؟ نه ؛ دیگر نه …دیگر حتی حوصله ی بغض کردن را هم نداشت . اشکش نمی آمد …
` ما همیشه موقعی گریه می کنیم که دردمان سطحی باشد …درد های عمیق هیچ گاه گریه ندارند .`
شام آنها در آرامش خورده شد و نیوراد دیگر اشتها نداشت …بغض جای غذا را گرفت و اشتهایش را کور کرد . جای قیمه نثار بغض را مهمان معده اش کرد …

چشم هایش از فرط کینه قرمز و تبدیل به یک کاسه ی خون شده بود . دست از به یاد آوردن خاطرات کشید و در آینه
جلوی ماشین نگاهی به خود کرد . حال نیوراد بیست و هفت ساله ای را می دید که جاهای خالی قلبش با تنفر و انتقام پر شده بود . دیگر خبری از عقده نبود …ذره ذره این عقده های مدفون تبدیل به تنفر هایی شدند که داشتند از آتشفشان قلبش فوران می کردند . تنفر های داغ و سوزانی که مثل مواد مذاب محبت وجودش را ذوب می کردند .
چشم هایش دیگر اشک آلود نبود و اشک ها جایشان را به خباثتی بی پایان داده بودند .
به خود آمد . کجا بود ؟ چند ساعت بود که داشت با سرعت رانندگی می کرد ؟
دست سردش را محکم به پیشانی اش می کوبد . می سپارد به ارسلان تا این کار ها را انجام دهد .
او اصلا نمی خواست برای خرید لباس آن هم برای رپر کوچولو بیاید ! نه …
او می خواست اتمام حجتی با دیاتا داشته باشد . هنوز هم به او اعتماد نداشت . از کجا معلوم یکی دیگر جسمش را
رفته و او دارد دروغ می گوید ؟
حال ، معلوم می شد .
برای اینکه ارسلان یا ریو و بقیه شک نکنند ، چهار تکه لباس هم می گرفت ولی به وقتش که مطمئن شد رپر کوچولو دروغ نمی گوید !
دور برگردان را رد می کند و به سرعت می افزاید .
کم کم تابلوی خارج شدن از شهر داشت خودنمایی می کرد . شیطان ، روانی بود . رپر کوچولو با چه اعتمادی در صندلی عقب ماشین به خواب فرو رفته بود ؟

نور آفتاب چشم هایش را می زد و بدنش خشک شده بود . کجا بود ؟
چشم می چرخاند و کمی خود را جا به جا می کند . در صندلی عقب ماشینی بود . اینجا چه کار می کرد .
ماشین خالی بود . از پنجره سراسیمه بیرون را نگاه می کند و سعی می کند به یاد بیاورد …
یادش امد . تارا …دارو…نیوراد ، پسرک شیطان صفت….انتقام از مهراب …!
تنها چیزی که به یاد می آورد این بود که نیوراد به تارا می خواست دارویی تزریق کند او هم غش می کند .
مثل برق گرفته ها اینور اونور را نگاه می کند . جای پرتی بود . دریغ از یک ساختمان یا عابر و رهگذری !
جاده اش تا چشم کار می کرد خاکی بود و متروکه .
گویی خاک مرده پاشیده بودند . نیوراد کجا بود ؟ این ماشین که بود ؟ کم کم هم داشت می ترسید . قفل مرکزی را چک کرد . در کمال ناباوری قفل نبود . سوییچی هم نبود .
یک ماشین در وسط ناکجاآباد و او و دیگر هیچ !
در ماشین را باز می کند و پیاده می شود . باد سردی می وزید و خاک جاده را اینور و آنور جا به جا می کرد .
درد گردنش هم به این وضعیت اضافه شد… سراسیمه نگاهی به پشت سرش کرد و اطراف را از نظر گذراند .
هیچ بود . هیچی نبود ..فقط جاده بود و جاده ….یک جاده ی خاکی فارغ از یک آدم .
نیوراد ولش کرده بود ؟ پسرک اینجا ولش کرده بود تا بمیرد ؟
جیغ زد شاید کسی صدایش را می شنید . ترسناک بود…خورشید رآ به غروب کردن بود و هوا داشت تاریک می شد .
دیگر ترسیده بود و حرکاتش از روی عقل نبود …
جیغ می زد ، داد و فریاد می کشید …اما دریغ از کمک …کسی نبود . هیچ کس نبود .
داشت گریه اش می گرفت چقدر مسخره می مرد !
او قرار بود انتقام بگیرد . دیاتا قرار بود بالاخره انتقام بچگی و جسمش را از مهراب بگیرد …نه نباید بمیرد . نباید بمیرد !
_ کمک ! کمکم کنید ….کسی اینجا نیست ؟؟؟؟
با داد همین چند کلمه را به زبان می آورد . خورشید غروب کرده بود و حال هوا حالتی گرگ و میش داشت .
هوا رو به تاریکی بود و چیز واضحی دیده نمی شد .
بلند تر جیغ زد …دیگر قطره های اشک قابل رویت بودند …
بدنش خشک بود و هوا از فرط تاریکی سرد …
ماشین سوییچ نداشت و نمی شد همینطور زوشنش کرد و نمی توانست از بخاری ماشین استفاده کند . ترسش جایش را به داد و فریاد و هق هق داد . نمی خواست الان بمیرد …الان نه …
چرا پسرک انقدر ظالم بود ؟ مگر او چه کارش کرده بود ؟؟؟
تند تند نفس می کشید و می ترسید که شروع به دویدن کند . هوا رو به تاریک شدن بود و اگر می دوید ، به حتم جای ماشین را گم می کرد . نفس کم آورده بود …اشک هایش گونه هایش را خیس کرده بودند و درمانده بود .
هق هق کرد و فریاد زد _ نمی خوام بمیرم !
باز داد زد …قیل و قال راه انداخت _ نمی خوام بمیرم ! الان نمی خوام بمیرم !…. نه ! نه ….
با گریه جیغ و داد می کرد …آخرش خسته و ناامید بغل لاستیک ماشین زانو زد .
هوا تاریک شد …هیچ گاه فکر نمی کرد اینطوری بمیرد …
در این جا ، این ناکجاآباد سرد ، بدون هیچ کس …
برای اولین با انقدر با درد خدا را صدا زد…با تمام وجودش فریاد کشید و خدا را صدا زد …
_ خدااااا ….
جوابی نشنید …هوای تاریک ماه را مهمان خود کرده بود . فقط نور ماه بود که کمی جاده را روشن می کرد .
دختری تنها با یک ماشین میان یک جاده ی سرد و خاکی و هوایی که تاریک بود …
درمانده همانطور که روی زمین بغل لاستیک نشسته بود داد زد
_ نمی خوام بمیرم …..
_ مگه مردن بده ؟
این صدا ، این صدای خش دار و گرفته ی نیوراد بود ؟؟؟؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫42 دیدگاه ها

    1. کجااااااا بودی مارال خوااااااااااهرم دلم برات تنگ شده بود مررررسی از اینکه رمانمو خوندی گلکم دیگه غیب نشو هاااا

  1. سلام ابجی جان گل
    رمانت و خوب جلو بردی، شخصیت نیوراد و به نظرم خیلی خوب کنترل کردی تا اینجا، حتما هم مثل همین جا به خرده ریز کاری ها دقت کن که قشنگ از اب در بیاد،خیلی خوب بود. و یه نظری هم در این باره، فکر می کنم توی هر پارت، یه قسمت کامل و توصیف کنی بهتره منظورم، الان که پارت ۲۵ جریان نیوراد و دیاتا رو توصیف کردی، پارت بعد جریان، محله ی گم و گور هارو و تعریف کن، چون اینطوری هم از ابهامش کم میشه هم جذاب تر میشه. این فقط در حد پیشنهاد بود موفق باشی خیلی خوب بود.👌🏻👌🏻
    حالا جدا از رمان چه خبرا، من رمان استاد خلافکار برام کامنت هارو نمیاره. اوضاع بر وفق مراد هست؟

    1. داداااااااشی دلم برات تنگ شدهههههه بود کجاااا بودی خدا بد نده …. توی چت روم برات کامنت گذاشته بودم . الان حالت خوبه ؟ بهتری ؟؟؟؟؟ بابا تو که مارو دق دادی …
      چرا تصادف کردی اخه بیشتر مراقب خودت باش …
      مرررسی از اینکه انقدر خوب راهنماییم می کنی واقعا ازت ممنونم … چشم اتفاقا همین کارو کردم 🤣بازم مممنون
      و مرررررسی از اینکه رمانمو خوندی !😀😘
      ( نیوراد هم بهت سلام ویژه ای رسوند !🤣🤣🤣🤣😅)
      نبودی زرشک منو کلافه کرد بس گفت این داداش علیسات کجاست من دلم براش تنگ شده !!🤣😀😅
      اوضاع ما که بد نیس می گذره اوضاع تو چطوره داداش گلم ؟ ایشا… زود تر خوب شه دستت پارت چهار رمانتو بذاری میخوام رگباری کامنت بارون کنمااااا رگباااااری 🤣🤣🤣🤣🤣

      1. سلام ابجی عزیزم منم دلم تنگ شده بود والله خونه بودم جای خاصی نبودم ولی گرفتاری کم نیست که
        دستم اوضاعش وخیم بود، بدتر شد، ای بدک نیستم، گفتم که طرف مست بود ماشینمم داغون شد 😔
        خواهش می کنم، به نیورادم سلام برسون 😂
        عه، نه بابا دلش تنگ شده بود؟ من فکر کردم فقط بلده بیفته دنبال ادم 😂
        من که فعلا، تازه تازه درسته می تونم راه برم به خاطر بخیه هایی که خوردم 😖چشم می نویسم. تقریبا کامله ولی خوب هنوز مونده.

        1. امان از این راننده های نابلد مثه گاومیش اسپانیایی که رنگ قرمز دیده میان و میرن 😑 ماشین به درک سلامتی خودت مهمه الان فققققط به خودت برس و استراحت کن گور بابای ماشین سلامتیتو عشق است …😅 به قول کتاب بر باد رفته ، ماشینتو بفرست به پنجره ی عقب مغزت و فراموشش کن …
          اسکارلت تو برباد رفته هر گندی که می زد با خودش می گفت می فرستم تو پنجره عقب مغزم 😂😅
          چرا بدتر شده دستت ؟ بهش زیاد فشار نیار مراقب خودت و دستت باش داداش علیسای گلم .
          سعی کن فقط به خودت روحیه بدی یه رمان دانلود کن بخون حالت جا بیاد من نشستم رمان قتل های سریالی آمریکایی می خونم یکی هم نیست بهم بگه لامصب تو خودت یه پا قاتلی ، چنگیزی ، این چرتو پرتا چیه میخونی آخه😑😂😂😂😂
          بعله زرشک هم یه چیزایی حالیش میشه چه کنیم دیگه یه نموره هاره فقط 😂😂😂وای به شدت واسه بخیه یه جورایی درکت می کنم چون خودمم دماغم بخیه خورده بود کلاس هفتم بودم 😂😂😂😂😂 دماغم مثه نشمینگاه مرغ باد کرده بود نفسم نمی تونستم بکشم 😂
          حالا فعلا به دستت فشار نیار داداش جان رمان به درک خودت مهمی بابا 😉 این کیبورد های ما هم مضحک هفتاد بار باید یه کلمه رو تایپ کنی تا درست بنویسه 😑😐😶😂
          ( هعی چقدر زر زدم 😂😅)

    1. جوووووون نمی دونم تو بگو چطوره ما از آیلین اینا جلو بزنیم دو تا شب بسازیم ؟😂😂😂😂 یکی تو تهران یکی تو کرمانشاه چطوره ؟😂😂😂😂😂😂

      1. مرررسی آیلین جان 😘😘😘😘
        فاطیما جانم شیرینیش به اینه که خودت بخونی ولی چشم بهت یه خلاصه میدم تا دستت بیاد از چه قراره داستان .
        داستان درمورد دختر رپری به اسم دیاتاست که اسم هنریش آفرودیته . بخاطر خلاص شدن از آزار اذیت های ناپدریش و مادرش از خونشون فرار می کنه و حالا یه رپر معروف توی سان فرانسیسکوی آمریکاست . توی باطلاق خاطرات دستو پا می زنه اما با این حال دختر سرسختیه
        که شهرت تمام زندگیش رو فرا گرفته. داستان از موقعی شروع میشه که پای گذشته ی دیاتا به زندگی الانش باز میشه …اون هم چطوری ؟ با اومدن فردی به اسم ایکس توی زندگیش …ایکسی که اسمش ایکس بود و رسمش مجهول …
        داستان از دو لوکیشن ایران / تهران و آمریکا / سان فرانسیسکو تعریف میشه . امیدوارم خوشت بیاد و خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم نظرتو بهم بگی 😘😘😘😘

  2. الان چون دیاتا فرار نکرد،
    نیوراد میتونه بهش اعتماد کنه؟
    .
    .
    .
    خیلیییییییی عالی کیمی جانم،
    ولی من هنوز ذهتنم درگیر اون گروه ( صوفی بودن فک کنم نه؟)
    که دیاتا رفت تو اون گروه بعدشم رفت زندان!
    کسی رو کشته؟

    1. مرررسی که رمانمو خوندی و روزمو ساختی آیلین جان 😘
      منم انگیزه نیورادو از این کارا نمی دونم پارتای بعد شاید بفهمیم 😂
      راستش آره یه قومی هستن که مثل عشایر ها کوچ می کنن ( بعدا مشخص میشه 😉) . من واسه ی جذاب تر کردن رمان زیاد توی گذشته ویراژ نمی دم و گذشته رو توی حال مطرح می کنم که خواننده خسته نشه و رمان قابل هضم باشه اونا هم داستان دارن !
      بازم مرسی ازت 😘

  3. کیمی جانم قشنگم خیلی خوب بود فقط بی زحمت نازنینم زودتر پارت بده ( تا حالا انقدر تو یه جمله قوربون صدقه کسب نرفتم یعنی کلا نمیرم منتهی گفتم فحش رو تو اثری نداره شاید این داشته باشه😂😜 )

    1. مرسی الناز جانم از نظرت …😘
      والا من تا بیست و هشت رو کامل نوشتم دیگه به ادمینم گفتم هرروز پارت بذاره 😉
      خخخ والا رو من نه فحش تاثیر داره نه قربون صدقه😂😂😂😂😂

      1. آخ جونننن یعنی من تا ۳ روز دیگه پارت دارم به به آفرین دختر نازنینم. 😍😍
        آه نه فحش نه قربون صدقه خب کتک چی یه جاری بزنمت تا چند روز نتونی از جات بلند شی این تاثیر داره😂😂😂😜😅

    1. عجبااااا😂😂😂😂مادر سایان محبتت گل کرده 😂😂😂😂 ,تو هم مثل الناز قربون صدقه ام برو الاغ کیف شم 😂😘😍😍😍😍😍😂😛😜😜😜😜

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان