codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۶

 

شوکه و ترسیده از جایش بلند می شود . کجا بود ؟ صدای پسرک بود …به خدا که صدای او بود . خدا انقدر زود به دادش رسید ؟
دوباره همان صدا اما از نزدیک _ نگفتی !
اشک هایش را از چشمان ملتهبش پاک کرد و با صدای تو دماغی گفت _ ن…ن..نیوراد ت..ت ..تویی ؟
بی حوصله ادایش را در می آورد _ م…م…منم ! خب که چی ؟
بی توجه به تمسخرش خاک روی شلوار جین مشکی رنگش را پاک می کند _ کجایی ؟
هوا آنقدر تاریک بود که هیچ چیزی را نمی دید . دور و برش را که نگاه می کرد هیچ چیزی جز سیاهی نمی دید . پسرک قصد به کشتن دادن دیاتا را داشت ؟!؟!
باز بغضش گرفت . این روز ها چقدر دل نازک شده بود .
_ کجایی ؟؟؟
فضای ساکتی بود که فقط صدای سوز باد سکوت شب را می شکست . جوابی از طرف نیوراد نگرفت .
نگاهی به دور و برش می اندازد . سایه ای را درست سمت چپش می بیند . سایه ی پسری لاغر اندام که قد بلند و هیکلی چهارشانه داشت .
با قدم های آرام و نه چندان مطمئن به طرفش رفت .
_ چرا خودتو نشون نمی دی ؟
باز هم سوالش بی جواب ماند . ترسان به طرف پسرک رفت . چهار قدم با پسرک تاریکی ها فاصله داشت .
نامطمئن زمزمه می کند _ ن..نیوراد ؟
رسید . حال رو به روی پسرک بود . قدش بلند بود و دیاتا تا سینه ی پسرک بود. مجبورا سر بلند می کند و برق چشمان خبیث آبی یخی نیوراد را می بیند .
نیوراد نیشخندی می زند و کت جینش را کمی صاف می کند _ آخ ، پیدام کردی که !
شوکه نیوراد را نگاه می کند . همه ی این ها بازی بود ؟ پسرک داشت با او بازی می کرد ؟
او را به تمسخر گرفته بود ؟!؟! دیاتا را ؟!؟! اخم هایش ناخودآگاه درهم می رود .
نیوراد سرش را خم می کند .طره ای از موهای شکلاتی اش روی پیشانی اش می ریزد و قیافه اش تخس می شود .
دیاتا می تواند واضح تر قیافه ی نیوراد را ببیند . لبان قلوه ای اش ، چشمان خبیثش ، ابرو های بالا رفته اش و بخیه های ریز و درشت گلویش …
_ چیه ؟ هنگی چرا ؟
صدای جیغش کر کننده است _ شوخیت گرفته روانی ؟؟؟؟؟؟
نیوراد با چهره ای خونسرد اما درهم سرش را عقب می کشد .
_ داری ؟
دیاتا گیج می گوید _ چی ؟
کلافه آن طره موی سرکش را به بالا هدایت می کند _ کرم !
گیج تر می‌گوید _ نه .
_ پس صداتو خفه کن تا خودم به روش رمانتیک این کارو نکردم !
با چشم های گرد شده نگاهش می کند . لابد پسرک انتظار داشت دیاتا سرخ و سفید شود و یا هم زیپ دهانش را با همین تهدید بکشد ؟ یا شوکه و با زبانی بند آمده مثل دختر های رمان ها برای بی پروایی اش حرص بخورد ؟ هه …به همین خیال تا قیامت منتظر باش !
نیمچه لبخند شیطنت آمیزی می زند که از چشمان نیوراد دور نماند _ روش رمانتیک چه فرقی با روش خشن داره ؟
نیوراد پوزخندی می زند و کمی به دیاتا نزدیک می شود . باد ظالمانه می وزید و هوا اکنون تاریک تاریک بود و ستاره ها و ماه تنها چیز هایی بودند که متضاد رنگ سیاه شب بودند _ فرقشون اینه که …به تو چه ؟
مثل یک بادکنک ، بادش خالی می شود و با اخم کمرنگی نیوراد را نگاه می کند .پسرک خوب ضایع کردن و تمسخر را بلد بود ! هر چه باشد او شیطان قصه است …پلید و ناپاک و متضاد دیاتا …
دیاتایی که آفرودیت بود ، نماد الهه ی عشق و زیبایی و پاکی …
نیوراد شانه ای بالا می اندازد و دست به جیب برخلاف جهت ماشین و دیاتا شروع به راه رفتن می کند . آرام آرام راه می رفت و صدای برخورد کفش هایش با سنگلاخ های جاده سکوت را می شکست .
دیاتا به خودش می آید نیوراد همانطور آرام و خونسرد به راه رفتن ادامه می داد . با دو خودش را به او می رساند _ هوووی کجا میری روانی ؟؟؟ منو ول نکن ! کجا میری ؟
پایش پیچ می خورد و کفشش به یکی از آن سنگ ریزه ها گیر می کند و نیوراد بی اعتنا به او دست به جیب به راه رفتن ادامه می داد و هر از گاهی کتش را صاف می کرد …دیاتا هم مثل جوجه اردک پشت سرش با تلو تلو تند تند می آمد و نطق می کرد . گه گاهی هم پاهایش به سنگلاخ ها گیر می کرد …
_ آخ ، یکم آروم تر ! اصلا منو کدوم جهنم دره ای آوردی ؟ هاااااان ؟
هان آخر را با فریاد بلندی داد می زند !
نیوراد یک دفعه از حرکت می ایستد و باعث می شود دیاتایی که با سرعت پشت او قیل و قال راه انداخته بود محکم با بینی اش به پشت نیوراد برخورد کند . جیغ فرابنفشی می کشد و دستش را به سمت بینی ورم کرده اش می برد !
_ روااااانی ، این چه کاری بود ؟ دماغمو نابود کردی ، آی خدا دماغم ! لالی مگه ؟ نمی تونی بگی می خوام وایسم توام وایسا ؟؟؟؟ هااااااان ؟
دوباره با فریاد بلند تری هان را می کشد و داد می زند .
نیوراد عصبی و با چشمانی که توپ و تانک پرتاب می کردند بر می گردد و مجال حرف دیگری را به دیاتا با کاری که می کند نمی دهد !
لب هایش را محکم روی لب های دیاتا می گذارد و بعد به سرعت از او جدا می شود ! دیاتا با آن بینی قرمز و چشمان گرد شده شوکه نگاهش می کند . نیوراد نیشخندی می زند و خش دار لب می زند _ حالا فهمیدی فرقشون چیه ؟!؟!

ایران / تهران
ساعت یک ربع به یازده بود و سیمین داشت در آشپزخانه برای هزارمین بار در سینی زرد رنگ و استکان های کمر باریک چای می ریخت . یک نگاهش به کتری بود و یک نگاهش به ساعت …خدا بخیر بگذراند امشب را …!
در دلش رخت ها بودند که شسته می شدند …دلش مثل سیر و سرکه می جوشید .
همانطور که قوری به دست به نوبت در استکان ها چای می ریخت به این فکر می کرد که آقا مهدی و صادق چرا عزم رفتن نمی کنند ؟!؟! حرف هایشان هم همگی به اقتصاد ، سیاست و وضعیت جوانان امروزی ختم می شد . شهراد و صادق با هم حرف می زدند . آقا مهدی و خانوم جون و حاجی نیز با هم …فرامرز سرش در گوشی اش گرم بود و فرهاد ،
نبود …هرگاه مهمانی داشتند ، او یا بیرون بود یا ساکت و بی تفاوت جمع را زیر نظر می گذراند هیچگاه با کسی حرف نمی زد اگر هم می زد ، حرف هایش در نیش و کنایه خلاصه می شد …
گره ی چادر گل دارش را سفت تر می کند و سینی را با هزار دعا و ثنا که مبادا چپه شود به دست می گیرد و لرزان پله ی کوچک آشپزخانه را رد می کند و چای را به همه تعارف می کند .اول سینی را به طرف خانوم جون می گیرد . خانوم جون با لبخند زیر چشمی نگاهی اجمالی به آقا مهدی می اندازد و بعد با گفتن جمله ی ( عاقبت بخیر شی مادر ) دو استکان بر می دارد ! یکی را جلوی خودش می گذارد و یکی را روی میز عسلی جلوی اقا مهدی !
اقا مهدی زیرلب تشکری از خانوم جون می کند که از قرار معلوم خانوم جون در دلش با این تشکر ، کیلو کیلو قند آب می کند !…چون در جواب آقا مهدی تند تند پلک می زند و می گوید _ نوش جونتون بشه اقا مهدی !
سیمین با تعجب و لبخند محوی سینی را اینبار جلوی محمد خان می گیرد و به همین ترتیب چای را یک به یک تعارف می کند تا اینکه سینی را جلوی صادق گرفت .
صادق با لبخندی گرم از سینی استکانی بر می دارد و هنوز هم لبخند به لب دارد برای تشکر آرام طوری که فقط سیمین بشنود می گوید _ مرسی عروس خانم !
گونه های سیمین به یک باره رنگ می گیرد و این از چشم حاجی دور نماند برای همین چشمانش را ریز تر از حد معمول کرد تا ببیند میان دخترش و تازه داماد چه رد و بدل می شود…
بیشتر از این که خجالت بکشد ، عذاب وجدان گرفته بود . چطور داشت همان اول کاری که نامزد بودد به صادق خیانت می کرد ؟ چطور همان اول کاری داشت به یک موجود خیانتکار و رذل تبدیل می شد ؟ چطور همان اول کاری ریشه ی امید و آرزوی عشق صادق را خشک می کرد ؟!؟! نفسش را آه مانند بیرون داد و سینی خالی را به بغل گرفت و به پناهگاه همیشگی اش ، آشپزخانه پناه برد …
چای و شیرینی به همین ترتیب تعارف شد و او یک تنه تمام این کارها را کرد …مثل همیشه تنها …
نگاهی به ساعت کرد …ساعت یازده بود ! بعد از این همه ظرف شستن و بشور و بساب و تعارف چای و شیرینی ساعت یازده بود و سیمین فکر کرد که چرا این عقربه های لعنتی مثل حلزون حرکت می کنند ؟!؟!
طوری حرصی شده بود که اگر ممکن بود ، لگدی ظالمانه به عقربه ها می زد تا سریع تر از این حرکت کنند یا اگر باز هم ممکن بود ، فندکی زیر نشیمنگاه عقربه ها می گرفت تا بسوزند و تند تر حرکت کنند !
داشت کم کم از این حجم استرس و هیجان و نگرانی خل می شد …دوباره برای بار هزار و سیصدم نگاهی به ساعت انداخت…وقت قرص های زهرا خانم ، مادرش بود .
قرص های رنگارنگ قد نقل را به همراه یک لیوان آب روی همان سینی زرد رنگ گذاشت و جلوی چشم بقیه به طرف اتاق مادرش رفت . خوب بود ؛ حداقل سرش را به رد و دل کردن با مارش گرم می کرد تا ساعت بگذرد و اقا مهدی اینا بروند …
عشق چه با سیمین کرده بود که او خواهان زود تر رفتن مهمان ، حبیب خدا شده بود …
در اتاق را آرام باز می کند . زهرا خانم مظلومانه خواب بود . سیمین حتی از نگاه کردن به صورت پر چین و چروک زهرا خانم عجیب خجالت می کشید .
سینی را روی میز عسلی طرح چوب می گذارد و خودش را آرام به طذف زهرا خانم می کشد . چادرش به شدت مزاحم بود چون هر گاه که می خواست خود را به زهرا خانم نزدیک تر کند ، گره اش سفت تر و گاهی حس می کرد الان است که خفه شود !
آرام دستی روی موهای جوگندمی زهرا خانم کشید و آرام کلمات را از قصد کش دار گفت _ مامان ؟ مامانی ؟ پاشو …پاشو باید قرصاتو بخوری ! …مامانم ؟ زهرا خانوم ؟!؟!
چشمان ریز زهرا خانم آرام آرام باز می شود . از بعد فلج شدنش دیگر نگاهایش رنگی نداشت و تماما بی حس و بی روح بود . مثل مرده ها ادم را نگاه می کرد و دریغ از ذره ای شور و اشتیاق…تنها چیزی که از نگاهایش می شد فهمید حسرت بود و حسرت …
امان از این زندگی که به هر نحوی زهرش را می ریزد …
سیمین تا چشمان باز شده ی زهرا خانم را دید ، لبخند پت و پهنی می زند _ عه ! بیدار شدی بالاخره ؟؟؟!
کمی از قصد سعی داشت با او شوخی کند تا هم مادرش سرحال شود و هم نفهمد که در دل دخترکش چه رخت ها که نمی شورند …
_ خوش خواب شدی مامانا ! دهنم کف کرد بس صدات زدم .
خودش خنده ای مصنوعی به جمله اش کرد و قرص ها را آرام در دهان مادرش گذاشت .

ساعت یازده و نیم بود و نیم ساعت دیگر فرشاد سر کوچه بود …خدا رحم کند . اگر حاجی می فهمید سرش را گوش تا گوش می برید …حق سنگسارش را داشت …دیگر بین دوست و آشنا خیانتکار می خطاب می شد …سرش را برای خلاصی از این افکار زهر آلود تند تند تکان می دهد . نه ؛ نباید بدبینانه فکر می کرد …مگر چه می خواست به فرشاد بگوید ؟ فوق فوقش می گفت مرا حلال کن یا مثلا می گفت مرا ببخش از این که ازدواج کردم و تو هنوز ترشیده لنگ در هوا مانده ای ! وای …پاک عقلش را از دست داده بود و داشت چرت و پرت ها را همچو ریسمان سر هم می کرد …
فرامرز جلوی جمع خمیازه ای کشید که سیمین می توانست از ان فاصله زبان کوچیکه اش را ببیند . حاجی سری از روی تاسف برایش تکان می دهد و خطاب به اقا مهدی می گوید _ مهدی جان ، شبو همین جا بمونید !
سیمین چشمانش از وحشت به حدی گشاد می شود که به سختی می خواهد کنترلشان کند که از حدقه بیرون نزنند .
خوشبختانه اقا مهدی می گوید _ نه حاجی راضی به زحمت نیستیم .
_ زحمت چیه مهدی جان ؟ شما رحمتید بمونید دیگه …این خونه درویشی رو برای یکی دو شب موندن قبول کنید .
آقا مهدی دومین دکمه ی یقه ی پیراهنش را باز می کند و می گوید _ اختیار دارید حاجی این چه حرفیه به خدا راضی به زحمت نیستیم .
_ زحمت چیه مهدی جان . به خدا نمونید ناراحت می شم .
اقا مهدی که مجاب شده بود گفت _ شرمنده شدیم به خدا …
_ دشمنتون شرمنده مهدی جان یه شب که این حرفا رو نداره اینجا هم خونه خودتون فرقی نداره که …
_ جبران می کنیم انشالله .
_ وقت واسه جبران زیاده .
بعد رو به فرامرز می کند _ پسر ، بپر جاهارو بنداز …
فرامرز سرش را از گوشی بالاخره بیرون می آورد _ من ؟
خانوم جون دست به کمر می زند _ نه پس عمه ی عابد ارمنی ، تو دیگه ! یه سیم ثانیه سرتو از اون ماسماسک بیاری بیرون می فهمی دور و اطرافت چه خبره ….چیش بچه ها هم بچه های قدیم تا می گفتی ف تا فرحرزاد می رفتن الان با شیپور و بلندگو هم بغل گوششون داد بزنی انگار تو گوش خر یاسین خوندی نه آقا مهدی ؟!؟!
اقا مهدی لبخند محجوبی می زند _بله درست می گید اعظم خانم !
فرامرز آنها را با چهره ای درهم و برهم نگاه می کند . گویی داشت به این باور می رسید که دارد کم کم از زبان خانوم جون عاصی می شود و باید هر چه زود تر سر به ناکجاآباد بگذارد …
خانوم جون لبخند قشنگی می زند و مثل دختر های دم بخت سر پایین می اندازد و سیمین حدس می زند که حاجی ، از کرده ی خود لحظه ای پشیمان می شود چون در چشمانش یک ( غلط کردم ) خاصی جلوه می کرد …
لابد تا فردا شب خانوم جون می خواست همینطور روی مغز اقا مهدی کار کند تا حاضر شود او را به همسری برگزیند …خدا شانس بدهد !
سیمین ترسیده بود .چهره اش پریشان و درهم بود الان چه کار می کرد ؟ مثل ان حیوان نجیب در تپه ای از گل فرو رفته بود … اگر آقا مهدی اینا شب را اینجا می ماندند چطور می رفت و فرشاد را می دید ؟
اصلا ممکن بود ؟!؟! شدنی بود میان اقا مهدی که حال به نحوی پدر شوهرش بود و صادق که شوهرش بود به استقبال عشق قدیمی اش برود سر کوچه ؟!؟!
آخ سیمین ، این ندانم کاری هایت آخر سر کار دستت می دهند …
یک ربع مانده بود به دوازده …و حال که می خواست ساعت آرام تر حرکت کند عقربه ها مثل موشک حرکت می کردند …این عقربه ها گویی با او سر لج دارند . موقعی که می خواهد آرام تر بچرخند تند تر مثل یک یوزپلنگ ایرانی مسیر خود را می چرخند و وقتی هم که می خواهد تند تر بچرخند ، مثل حلزون های شل و وارفته می چرخند …
همان طور که فرامرز مشغول پهن کردن تشک آقا مهدی بود ، صدای چرخاندن کلید ، خبر از آمدن فرهاد می دهد خدا رحم کند نکند فرشاد را دیده ؟!؟! می دانست اگر این با فرهاد فرشاد را ببیند حکم فرشاد با کرام الکاتبین است .سعی کرد خود را آرام کند و نگاهی اجمالی به ساعت می اندازد … ده دقیقه مانده به دوازده …فقط ده دقیقه …خدا رحم کند.
کلید چرخانده و در توسط فرهاد باز می شود . درست حدس زده بود …فرهاد بود . با چهره ای درهم و خسته و چشمانی که طبق معمول زیرشان قرمز بودند کمی گود رفته بودند .
سلامی آرام می کند و بدون توجه به کسی آرام آرام و تلو تلو خوران به طرف بهار خواب می رود . او دیگر چه مرگش
بود ؟ همه با چهره هایی شوکه و وارفته مسیر رفتن فرهاد را نگاه کردند .
حاجی برای ماست مالی کردن این رفتار فرهاد ، تصنعی می خندد _ لابد خسته بوده دیگه …به قول خانوم جون نوجوونی و نادونی !
خانوم جون چند با ابرو بالا می اندازد …فرامرز که اینبار داشت به طرف کمد دیواری کوچک بغل پذیرایی برای آوردن تشک می رفت ، رو به شهراد گفت _ یه کمکی نکنیا ، خسته میشی !
صادق از جا می پرد و می گوید _ داداش خودم کمکت می کنم .
شهراد هم دید خیلی برایش افت داد که تازه داماد به جایش کار کند و جای او را در مقابل چشمان حاجی اشغال کند
با چهره ای بی تفاوت و خندان رو به صادق می گوید _ بشین سر جات صادق جان ، مهمونی مثلا …این فرامرزم نازک نارنجیه با بلند کردنو جا به جا کردن سه چهار تا بالش خسته می شه شما بشین …
البته این چهره ی خندانش به عنوان یک ماسک عمل می کرد تا از نمایان شدن چهره ی خشمگین و حرصی اش جلوگیری شود .
فرامرز با پوزخند نگاهی به شهراد می اندازد _ باز خوبه من نازک نارنجی ام و سه چهار تا بالش جا به جا می کنم تو
چی ؟ مثه شیر ماهی لم دادی رو مبل هیچ کاری هم نمی کنی فقط نطق می کنی ! نازک نارنجی بودن شرف داره به
کون گشادی !
باز خوب است این مکالمه ساکت و آرام بینشان رد و بدل می شد وگرنه حاجی حتما تا الان به جوش آمده بود از این سگ و گربه بازی پسرانش …
صادق در دل خود نیشخندی به روابط دوستانه ی این برادران مستوفی می زند به قول حاج مهدی ، وضع روابطشان زیادی خراب بود .

حال ، ساعت دوازده و ربع بود . همه ی خانواده ی مستوفی و جمالی خواب بودند و خر و پف ها هوا .سیمین باز نگاهی به ساعت انداخت همین الان هم پانزده دقیقه دیر کرده بود . فوق فوقش به فرشاد می گفت برو دنبال زندگی ات و مرا فراموش کن …
می دانست به زبان آوردن این کلمات و جمله بندی اشان به حدی سخت بود اما مجبور بود . نمی شد…دلش راضی نمی شد تا آخر عمر اسم خیانتکار را یدک بکشد …دلش نمی خواست هر وقت به صادق نگاه کند ، بمب عذاب وجدان و جنگی بین قلب و مغزش را تجربه کند . باید این کار را می کرد حتی اگر به قیمت متنفر شدن فرشاد ازش می شد باید این لکه ی ننگ را از اسمش پاک می کرد .
باز هم ده دقیقه ای صبر می کند تا همه به خواب عمیق فرو روند .
تشک برخلاف هر شب بیشتر حس سفت و سختی زمین را القا می کند و عرق سردی تیرک کمرش را در بر گرفته …حس کردن اینکه آدرنالین خونش بالا رفته هم آزار دهنده بود و هم خوشایند .
دیگر صبر بس است . باید نطفه ی عشق را یک جا خفه می کرد . باید ریشه ی امیدی که از فرط عشق فرشاد جوانه زده بود را خشک می کرد . باید به این استرس با دستان خودش خاتمه می داد و ختم بخیر می کرد ماجرا را …
از جایش آرام بلند می شود که بلند شدنش صدای خر و پف فرامرز شدت می گیرد . نفس عمیقی می کشد تا آرامش خود را حفظ کند . ( چیزی نیست….چیزی نیست…آروم باش )
از لا به لای تشک ها مارپیچی و پاورچین پاورچین گذر می کند . سعی می کند با پنجه ی پاهایش راه برود تا سر و صدایی خدایی ناکرده قدم هایش ایجاد نکنند . نگاهی اجمالی و سطحی به هر کدام می اندازد تا مطمئن شود همگی خوابند یا نه .
به چوب لباسی که می رسد ، پاهایش به سردی موزاییک ها برخورد می کند که حس ناخوشایندی را به سیمین تزریق می کند . کم دستانش و پاهایش سرد بود ، سردی موزاییک هم به بدبختی های بی پایانش اضافه شد .
چادر گل دارش را بر می دارد و آرام بدون سر و صدا به سر می کند و گره اش می زند . در آن تاریکی مطمئن نبود چادر را درست به سر کرده یا پشت و رو …مهم بود ؟ نه ؛ به هیچ وجه چیزی که الان مهم بود این بود که بقیه را بیدار نکند …همین !
فقط چند قدم مانده تا به در خروجی برسد ، دمپایی های لا انگشتی آبی رنگ را به پا کند و برود فرشاد را ببیند. فقط چند قدم مانده …
همین چند قدم را با هیجانی وصف ناپذیر و قلبی که مثل گنجشک به سینه اش می کوبید طی کرد . حال دستش روی دستگیره ی سرد در خروجی بود . خدا خدا می کرد که باز در روغن نزده ، صدای ناخوشایندی ایجاد نکند که همه را بیدار کند …
آرام تا می‌خواهد دستگیره را فشار دهد دستی روی شانه اش می نشیند .
_شال و کلاه کرده ، جایی می رفتی ؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫54 دیدگاه ها

    1. واای سایان جوووونممم
      چطور احوالت
      من خوبم تو چه میکنی
      دیگه چه کنیم یه ابجی کیمیا بیشتر نداریم

      1. ایششششششش من کجام بی ادبه مادر سایان به این خوبی و خانومی !😒😂
        ایششش ماراااال نذار بهت زرشک پرتاب کنماااا تو الان باید به مادر سایان بگی آبجی کیمیا خیلی هم خوبه چشم بصیرت میخواد 😂😂😂😂😒😒😒😒😒
        چشمام از بس چشم غره رفتم یه دور قمری و شمسی زد 😂

  1. میگم کیمیا عشق خاله(زرشک) بهم یه چند ساعت میدی؟
    میخوام باهاش بزنم تو سر نویسنده رمان پرتگاه مرتفع

    1. بیچاره داداش علیسا 😂 چقدر این زرشک روحیه ی همه رو چنگیزی کرده ها 😂😂😂
      گناه داره بدبخت انقدر با زرشک زدم تو سرش رو کله اش یه حفره ایجاد شده 😂😐😑😑😑
      ولی خودت صاحب اختیار زرشکی هر وقت خواستی برش دار !😂😂😂😉

      1. ار بابا هممون یه پا چنگیز شدیم😂😂اخه پارت نمیده من میخوام بدونم این سهراب چی میشه گفتم اگه با زرشک یکم بزنمش شاید درست شد توهم مگه زدیش
        اشکال ندار بزرگ میشه فراموش میکنه

        دستت درد نکنه 😉من زرشک بردم تو راهم براش ابنبات چوبی میخرم

        1. اولا سلام والعلیکم
          دوما مارال خانوم شما هم؟ باز از شما بعید نیست
          کیمیا ابجی حان خجالت نکشی، به جای دفاع کردند از منه؟ 😂😂از تو انتظار نداشتم 😂😂😂

          1. اقای راد من ببخشید دیگه مجبور شدم با زرشک بیام بزنمتون اخه چرا پارت نمیدید الان اماده گی پرتاپ دارید ۱۲۳ پرتاب کنم؟
            😀

            1. بیچاره داداش علیسا دستش مجروحه بهش رحم کن تایپ کردن براش سخته 😂😅😅کیبورد منو داداش علیسا هم که از این کیبورد تق تقی ها که کلا کلمه تغییر میده 😅

            1. ای جانم، عالی ترین دفاعی بود که تا حالا ازم شده 😂😂😂
              من چه. خوب بشم چه نشم دوباره باید بیفتم پی گرفتاریام ولی هر دم میام سر میزنم ابجی گلم.
              اره دیگه چه کنیم پسری در ارومیه ایم 😂دست هاچ بکی و خوب اومدی😂😂
              بسیار بسیار سپاس گذارم مارال خانوم 😑😑یه سوال فکر می کنم یه نفر دیگه هم با شما هم اسم بودن البته ایشون با حرف بزرگ لاتین اسم شون رو نوشتن، الان شما کدامید؟🤔

      1. سسسلااااام بر عشق خواهرم
        خدا خیرت بد امدی با این ابجی ما نامزد کردی شاید با هم گشتین یکم اون خوی چنگیزیش کم شد
        اما گفت باشما خواستین برین دور دور زرشک پیش من نذارین

        1. نه زرشک که دست پرورده خودمه . میزارمش پیش علیسا😂
          والا مارال جان فکر کنم با من باشه خوی چنگیزیش نه تنها کم نمیشه بلکه اذیت کردناش هم شروع میشه 😂😂😂😜

          1. والا مارال خواهری نامزدی ما یهویی شد من عکسمو گذاشتم الناز اومد تهران شب های رمانتیک ساختیم بعد رفتیم کرمانشاه نامزدی گرفتیم بعد من توی تهران بهش اکسیر عشق دادم عاشقم شد 😂😂😂😂😂( قوه ی تخیلم از پهنا و به صورت مورب تو پانکراس همتون 😂😂😂😂)
            الناز اگه زرشکو بذاریم پیش داداش علیسا یا اون داداش علیسا رو می کشه یا داداش علیسا زرشکو 😂😂😂😂یهو دیدی داداش علیسا دامادمون شد خر بیار باقالی بار کن😂😂😂
            ماراااال روحیه ی چنگیزیم موقعی فوران می کنه که تو و مادر سایان و داداش علیسا غیب می شید😂😂😂😂 این نامزد ما هم یه پا مردم ازاره 😂😅

            1. اهههههه کیمییی من کی مردم آزارم من فقط سرگرمی درست میکنم😂😂😂😆😆
              اه پس میزاریمش پیش خاله آیلینش . ما خودمون تازه رفتیم سر کار و زندگیمون داماد واس چیمونه😂😂

            2. خدا خیرت بده ابجی پیش هر کی می خوای بزاری بزار، پیش من نه، من دیگه علیسا ی قبل نیستم، یه هو دیدی یه بلایی یا سر من یا اون اومد!!! این هشدار و جدی بگیر 😂😂😂

              1. ایشششش چه تغییری کردی مگه داداش علیسا ؟؟؟؟؟ هفتاد سالم که بگذره تو همون داداش علیسای من ، پسری در ارومیه با دستی هاچ بک هستی !🤣🤣🤣🤣

          2. کار خوبی میکنی😂پیشه اون میذاریش
            یاااااااا خدا پس کارمون ساختس
            خوب تخت نرده باهم جور شدن خدا بخیر کن 😂😂😂

            1. اره والا خدا بخیر کنه
              مارال منو تو خیلی تباه شدیم مادر سایان به فکر در اوردن خودش از سینگلیه به بحث های ما ختم میشه به زرشک ، دمپایی ، چنگیز مغول 😀😂😂😂😂😂😑😑😑😑😑😑😑😑

    1. از کجا معلوم فرهاده ؟!؟!
      فرهاد بدبخت اسمش بد در رفته 😂😂😂😂😂
      مرررررسی که رمانمو می خونی و کامنت میذاری گلم کلی انرژی می گیرم 😘

        1. صادق بدبخت !😂😂😂😂
          هر کی که ازش بدت بیاد بدبخته چون نمی دونه بودن با فرشته ای مثه تو چه عالمی داره
          ( برگ هایم ، خزانم و پشم هایم از این جمله ی سنگین ریخت 😂😂😂😂 یکی بیاد منو جمع کنه النااااز بدو بیا نامزدتو جمع کن جیگر 😂😅)

            1. بیچاره صادق دلم سوخت واسش 😂😂😂😂
              میبینی آیلین ؟ ورپریده هی میگه منو میبره تو انباری ایششش شیطونه میگه دیگه برات قورمه سبزی نپزماااا😒‌‌

              1. کیمی اگه فسنجون میپزی خانمم تا بزارم تو خونه بخوابی😂
                تو بیخود دل نسوزون پارت رو بده ببینیم کی به کی بوده خودت که زیر لفظی میخوای نمیگی 😂😂😂😂

    1. منم دلم برات تنگ شدههههههه بود نمیگی اصلا یه خواهر داری اینجا نه ؟!؟! اوناز مادر سایان که کلا به فکر شوهره تا از دست ما خلاص شه اینم از تو که کلا غیب میشی !😠
      حااال من که می گذره بدی نیست حال تو چطوره خواهر جونم ؟!؟! دیگه نریا قلب من برایت بی طاقت می تپد اگر بروی کلید قلبم را هم با خود می بری …اگر بروی قلبم بی کلید عشق تو قفل می شود و دیگر نمی تپد !😂😂😂😘😍😗😙😚

      1. ای جاااااااااان خواهر جونی خودمی چشم نمیرم
        حال من هم بد نیست
        راستی از مادر سایان چه خبر خبری ازش داری؟

        1. مادر سایان کلا کم پیداست نمی گه یه بچه هایی هم داره که نیاز به مراقبت و محبت دارن 😂😂😂😂 فعلا یه خورده هم عصبانیه 😂
          ولی جدا از شوخی واقعا نرو خیلی دلم برات تنگ میشه 😅

          1. ار دیگه حتما نمیرم میترسم بعد دورباره امدم بچه هاتم ببینم
            او او عصبانی
            خواهرم ما کلا از مادر سایان کمبود محبت داریم

            1. ایش من قبل تو بچه نمیارم نگران نباش همین زرشک بسه واسه هفت پشتم 😂😂😂😂😂😂آره بابا مادر سایان باز خوبه یه محبتی به تو می کنه به من میگه گیس بریده کوچولو😑😐 بعد به تو میگه مارالم ، مارال مظلومم
              ایشششش حسودیم شد 😂😂😂😂😂

              1. عزیزم عزیزم فرزندم دلبندم حسودی کردن کار خوبی نیستتتتت حالا به تو این جوری میگه پرو نشی از اون جاییم که میدونه من چه بچی خوبیم و پرو نمیشم این جوری میگه 😁😉

                افرین پس همین زرشک بزرگش کنید من خودمم تو تربیت کردنش کمکتون میکنم😁

  2. این اخری فرهاد بود نه ؟؟
    .
    .
    .
    کیمی جونم مثل همیشه عالی بود .با همین پشتکار ادامه بده عزیزم
    کیمی حالا یه سوال من برا تو از روش رمانتیک واست استفاده کنم یا خشن😂😂😜

    1. منم نمی دونم والا 😂
      مرررررسی نامزد جونم 😘😘😘😘😘
      دلت میاد با من خشن رفتار کنی ؟!؟! 😂😂😂😂😂😂😂

      1. کیمی ور پریده نمیدونم یعنی ادم رو حرف زنش که حرف نمیزنه . نمیزارم تو اتاق بخوابی ها میفرستمت انباری با عنکبوتا بخوابی خخخخ
        نه مگه میشه با تو خشن رفتار کرد از روش نیوارد به شیوه رمانتیک رفتار میکنیم خخ

        1. نامزدم ؟ پاره ی تنم ؟ دکمه ی پیرهنه چروکیده ام ؟
          لامصب من با حشرات عشق می کنم جووون تو فقط منو بفرست اونجا دیگه رنگ و بوی قورمه سبزی رو هم نمی بینی 😂😂😂😂
          تو دیگه از نیوراد هم خشن تر شدی باید به نیوراد بگم بیاد از تو درس بگیره 😂😂😂😂
          ( اخ جون یعنی ما هم شب های خااااصمون شروع شد ؟؟؟😂😂😂😂)
          امشب میام کرمانشاه منتظرم باش 😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان