codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۰

 

مهراب چشمانش را آرام آرام باز می کند . پنجره ی بی پرده ی رو به رویش آفتاب را ظالمانه به چشمانش گوشزد می کرد . آرتمیس کنارش به خواب عمیقی فرو رفته بود .
این زن هر کار کند باز هم دلداده ی مهراب است ! مهراب این را به چشم دیده بود این زن بار ها و بار ها مهراب را به کودکش ترجیح داده بود …
بار ها و بار ها تمام تلاشش را کرد که مهراب یک نیم نگاه گوشه چشمی به او بیندازد …
حیف بود ! او هم قربانی نقشه بود !
اصلا این نقشه تنها چیزی که در پی داشت قربانی بود و بس …
نمی شد هم مادر را داشته باشد هم دختر را …
آرتمیس دلش را زده بود او دنبال طعم دیاتا بود …دخترک سرکش که سرسختانه خودش را با اسامی جعلی از دیده ی مهراب پنهان می کرد …
گوشه ای از ذهن پر از مشغله اش به سمت دیشب می رود .
همه چیز طبق نقشه پیش رفته بود …گذراندن یک شب با آرتمیس به یاد گذشته چندان هم برایش بد نبود !
حداقل سرش بی کلاه نمانده بود …
چشمان تب دارش را آرام مالش می دهد . رو تختی را با آرامش کنار می زند و با قدم های نه چندان هوشیار به طرف سرویس می رود . چند بار قیافه و صورتش را در آینه ی سرویس از نظر می گذراند . چشمانش کمی پف آلود بود و از صد فرسخی معلوم بود تازه بیدار شده است . برخورد آب سرد با صورتش حس سرزندگی و نشاط را به مهراب القا می کند. امروز روز چندان جالبی نمی توانست باشد از همین الان که بلند شده بود ، نگران بود .
امروز از آن روز هایی بود که نمی خواست هیچ گاه تجربه اش کند . همانطور که مسواک را با قدرت تمام روی دندان هایش می کشید ، به این فکر کرد که ای کاش زندگی یک فیلم بود که هر جایی که دوست داشت آن را جلو و عقب می کرد و امروز از آن روز هایی بود که عجیب دوست داشت جلویش بزند و بی مهابا فردا را آغاز کند !
پوفی می کشد و از سرویس با همان چهره ی درمانده که ازش چلک و چلک آب می چکید بیرون می آید.
_ صبح بخیر جناب خوش خواب !
متعجب سرش را به طرف آرتمیس می چرخاند که در آشپزخانه مشغول تدارک دیدن برای صبحانه بود .
_ صبح تو هم بخیر ، کی بیدار شدی ؟
آرتمیس از توی کابینت کنار گاز ، نمکدان را بیرون می آورد و محتاطانه آن را به املت قارچ و پنیرش اضافه می کند .
_ یه چند دقیقه ای میشه ! فکر کردم تو دستشویی بیهوش شدی چه خبره انقدر قر و فر مهراب ؟
بعد خودش خنده ای نخودی به جمله اش می کند و با کفگیر به املت کمی ور می رود .
_ قر و فر برای یه لیدی مثه تو لازمه !
آرتمیس برق در چشمانش را انکار نمی کند و آن چشمان چراغانی اش را به مهراب می دوزد . اما ناگهان با دیدن مهراب که درگیر پیدا کردن کت قهوه ای رنگش بود اخم هایش دهم می رود و چراغانی چشمانش به یک باره خاموش می شود .
_ مهراب امروزم میخوای بری شرکت ؟
مهراب درحالی که با عجله به سمت اتاق خواب می رفت داد زد _ آره !
_ روز تعطیل ؟
_ کار کاره دیگه روز تعطیل نمی شناسه …
آرتمیس با لب و لوچه ای آویزان ، سوسیس ها را با چاقوی نه چندان تیز آشپزخانه خرد می کند .
_ پس بیخود این همه زحمت کشیدم ؟
مهراب حال از اتاق بیرون آمده بود و کت و شلوار قهوه ای رنگش با کراوات آبی رنگش او را مثل همیشه آراسته و خوش پوش نشان می داد .
_ این چه حرفیه خانومم ؟ معلومه که نه !
آرتمیس لیوان های پر شده از آب پرتقال را سر میز می گذارد و زیر املت را با لبخند رضایت مندی خاموش می کند .
_ حالا کی بر می گردی ؟
مهراب برای خلاص شدن از آرتمیس جوابی سرسری می دهد و یکی از صندلی های طرح چرم آشپزخانه را کنار می کشد و سر میز می نشیند .
_ سعی می کنم زود بیام .
آرتمیس اما قانع نشده بحث را سمج وار ادامه می دهد .
_ زود یعنی کی ؟
مهراب جرعه آب از آب پرتقالش می نوشد و به دهان آرتمیس لعنتی می فرستد ! امروز عجیب از آن روز ها بود که اصلا حوصله ی گوش دادن یا جواب دادن به سوالات و حرف های او را نداشت .
_ میگم میام یعنی میام دیگه ! زود همون زوده دیگه کی و کجا نداره که عزیز من !
از صد فرسخی معلوم است این ( عزیز من ) با اکراه بیان شده است و آرتمیس با عشق آنقدر چشمانش کور شده است که این را نمی فهمد یا دست خوش ، حاضر نیست بفهمد !
در واقع شرکت یک بهانه بود امروز اصلا قرار نبود به شرکت برود. کدام آدم عاقلی روز تعطیل به شرکت می رود که مهراب دومی اش باشد ؟ امروز به یک ملاقات می رفت … یک ملاقات !
_ خیله خب…خیله خب بفرما اینم املت آرتمیس پز !
آرتمیس بعد از اتمام جمله اش ، ذوق زده ماهیتابه ی حاوی املت را روی میز می گذارد .
هنوز هم که هنوز است برای دیدن عکس العمل مهراب بعد از خوردن دست پختش ذوق زده می شود

_ مراقب خودت باش عزیزم خدافظ …
آرتمیس بعد از این حرفش بوسه ای دست و دل باز روی گونه ی مهراب می کارد .
_ تو هم همینطور گلم … شب می بینمت !
بعد با بستن در اجازه ی اعتراض به آرتمیس نمی دهد . دیدن حیاط و درختان سر به فلک کشیده ی گیلاس و نسیم خنکی که از لا به لای شاخه های درختان می وزید حس اضطرابش را کمتر می کند .
آخ امان از این اضطراب که در دل مهراب یک رخت شور خانه بر پا کرده بود . کمی نگران به نظر می رسید اما مثل همیشه نقاب بیخیالی را به صورتش زد و به طرف پارکینگ رفت .
ویراژ دادن در خیابان های برلین هم درد اضطرابش را دوا نمی کند . اهنگ بی کلامی که از ضبط ماشین پخش می شود خبر از موسیقی باخ می دهد و مهراب هم با ریتم فراز و نشیب پیانو سرش را ریتم وار تکان می داد .
همین بین که در موزیک و نحوه ی نواختن باخ فرو رفته بود ، تلفنش زنگ می خورد .
یک دفعه می پرد و برای جریمه نشدن هم که شده ، ماشین را جایی بغل یک پاساژ پارک می کند و آیکون سبز را با اکراه فشار می دهد . هنوز هم با دیدن اسمش قالب تهی می کند و خدا امروز را بخیر کند !
خدا خدا می کند که همینطوری و بی جهت تماس گرفته باشد که این خب …جزو محالات است !
_ کاری داشتی ؟
صدای گرفته و بی حوصله اش خبر های خوبی به مهراب نمی دهد .
_ چرا انقدر دیر کردی ؟
مهراب درمانده نگاهی به پاساژ می اندازد و دست به دامن دروغ می شود .
_ ترافیکه …نزدیکم الان میام !
صدای بی حوصله اش کم کم آن حالت ترسناک را به خود می گیرد .
_ دروغم که میگی ! پس این همه ی منه که جلوی پاساژ کورفورستندام• پارک کرده ؟ منو نپیچون مهراب !
زبانش از ترس و وحشت بند می آید … لکنت زبانش را تصاحب می کند .
_ ت…تو از ..کج.کجا .
پسر با ان صدای گرفته میان حرفش می پرد .
_ از کجا می دونم ؟ خب من همه چیزو می دونم ! حتی میدونم الان چی پوشیدی خب …بذار بگم ! یه کت شلوار قهوه ای با کراوات آبی درسته ؟
بعد صدای تمسخر آمیزش تن جدیت و صلابت به خود می گیرد _ سعی نکن منو بپیچونی یا بهم دروغ بگی چون اون موقع برای گرفتن جونت صبر نمی کنم فهمیدی ؟ حالا هم زود جمع کن بیا !
بعد اجازه ی کلامی دیگر به مهراب نمی دهد و گوشی را تق قطع می کند . صدای ممتد بوق آزاد ر گوش مهراب مانند یک ناقوس مرگبار عمل می کند …
مهراب نفسی عمیق برای باز یافتن آرامش می کشد و زیر لب در حالی که ماشین را مجددا روشن می کرد با خود گفت
_خدا بخیر کنه !
بعد دور برگردان را دور می زند به سمت پاتوق همیشگی اشان رانندگی می کند . هیچ گاه ندیده بود پسرک در خانه باشد یا حداقل او تا به حال خانه ی پسرک را ندیده بود . تنها پاتوقشان یک کافه ی قدیمی بود .
کافه ای قدیمی و نقلی که دو صندلی چوبی همیشه در بیرونش وجود داشت و پسرک همیشه روی صندلی سمت راست می نشست و با یک فنجان قهوه ی در دست ، منتظر مهراب را نگاه می کرد . گویی همیشه و به طور دائم آنجا بود چون مهراب هر گاه حتی دم دم های صبح هم که به کافه سر می زد ، پسرک را روی همان صندلی سمت راست بیرون کافه با همان قهوه ی ترک می دید …
پسر از گذشته تا به حال خیلی تغییر کرده بود گویی دست خوش عوض شده بود …وحشی تر شده بود و مهراب دیگر آن بذله گویی و شیطنت را در وجودش پیدا نمی کرد …
بیشتر ترسناک شده بود و به یک موجود خبیث تبدیل شده بود آری پسرک یک درنده شده بود و مهراب از این پسر ۳۵ ساله به شدت واهمه داشت .
ماشین را یک کوچه پایین تر از کافه پارک می کند و برای وقت کشی هم که شده ارام آرام با قدم هایی که سعی می کرد لرزشش را پنهان کند راه می رفت . خیابان های برلین اکثرا سنگ فرش شده بودند و همین حس نوستالژیکی را به مهراب القا می کرد . سعی کرد کمی به درختان ، به مردم یا به کودکان غرق در بازی خیره شود تا یادش رود چرا انقدر از ملاقات دوباره با این پسر می ترسید …
نزدیک کافه شد که دیدش …پسرک طبق معمول با یک بافت یقه اسکی ساده و شلوار جین مشکی رنگش بی قید روی صندلی لم داده بود و قهوه می خورد . چشمان نافذ مشکی رنگش بی برق بودند و مهراب اثری از سرزندگی در آن دو گوی مشکی پیدا نمی کرد .
آرام می نشیند و خیره خیره پسرک را نگاه می کند.
پسر ، جرعه ای از قهوه اش می نوشد اما یک باره نظرش عوض می شود و قهوه اش را یک نفس سر می کشد . مهراب از بخار های قهوه فهمید که او قهوه ی داغ را یک نفس سر کشیده بود و معلوم است این پسر واقعا عجول است …
صدای خش دارش به حتم یک سوهان برای تراشیدن روح مهراب است !
_ بچه که بودی ، سلام می کردی یادت رفته سلام کردنو ؟!؟!
مهراب تکانی به وضوح می خورد و دستپاچه می خندد _ من ؟ نه ….سلام !
پسرک مغرورانه به تکان دادن سرش اکتفا می کند وبا حرکت دست گارسون را برای سفارش دادن قهوه ای دیگر ، صدا می زند .

پسر نیم نگاهی به شیطنت بچه ها در پارک کناری کافه می کند و گارسون همان لحظه قهوه اش را می آورد . آنقدر مغرور بود که به مهراب نگفت ( چی می خوری ) …گارسون از سینی فنجان قهوه ی پسرک را روی میز می گذارد میخواهد برود که پس بازویش را می گیرد . انعامش را توی سینی می گذارد و چند بار به شانه ی گارسون ضربه می زند . گارسون زیر نگاهی به مبلغ انعام می اندازد و بعد با لبخند و چشم های براق ، سینی به دست به داخل کافه می رود .
مهراب کمی برای این حرفش این پا و آن پا می کند .
_ نمی خوای بگی برای چی خواستی بیام اینجا ؟
پسر بی حس و سرد نگاهی به مهراب می اندازد گویی در این تیله های مشکی رنگ چیزی جز مرگ و عقده حس نمی شد. جرعه ای از قهوه ی داغ و پر از بخارش می نوشد .
یک تای ابرویش بالا می رود.
_ عادت ندارم برات کارامو توضیح بدم …متوجهی که ؟
مهراب به ناچار سکوت می کند اما این سکوت چندان دوامی نداشت چون دوباره پای آمدنش را پیش کشید .
_ با هم یه قول و قراری داشتیم نه نیوان ؟
پسر از شنیده شدن اسمش سرش را شوکه بالا می آورد . فنجان قهوه ای که در دستش بود را با ضرب به میز می کوبد که نصف قهوه روی میز می ریزد . چشمانش قرمز شده بود و نفس نفس می زد .
از لا به لای دندان های کلید شده اش می غرد .
_ از کی تا حالا منو با اسم صدا می کنی لقمه حروم ؟!؟!
مهراب مانند یک روباه مکار از اینکه نقطه ضعفی از پسر که نیوان نام داشت گرفته بود بیشتر به صندلی تکیه می دهد و گارسون را صدا می زند !
_ چیه ؟ نمیخوای کسی بفهمه که زنده ای ؟ آخه کسی رو هم نداری که نیوان !نه بابا داری نه مامانه درست و حسابی نیورادم یه ساله که مرده چرا نمی فهمی ؟
نیوان اختیارش را از دست می دهد . از روی صندلی به ضرب بلند می شود که صندلی می افتد . به سرعت میز را دور می زند و یقه ی مهراب را می چسبد . نفس نفس زدنش مشهود بود و قرمزی چشمانش واضح …
این بار بی اختیار داد می زند _ مهراب …همین الان تو همین کافه با همین فنجون قهوه می تونم بکشمت ! کارو سخت نکن چون من کارم هنوز با توی پست فطرت تموم نشده …بالاخره هرچی که باشه تو هم تو این نقشه چه بخوای چه نخوای قربانی هستی پس کارو سخت نکن واسم . بهتره تا نگفتم زیپ دهنتو باز نکنی فهمیدی ؟
گارسون سر می رسد و از پشت نیوان را می گیرد . پسرک هنوز از شنیدن مرگ نیوراد ، برادر کوچک ترش به هم می ریزد …درست است که چشمی برای دیدن نیوراد نداشت اما خب…نمی خواست که بمیرد !
خودش خواست …خود احمقش خودکشی کرد و با تیغ گلویش را برید !…نیوان شاید ترتیب مرگ برادر زاده ی ناتنی اش لارا را داده باشد ولی هیچگاه نمی خواست که نیوراد بمیرد …
شاید هم می خواست ….اما نه با خودکشی !
مهراب داشت زیر دستان تنومند نیوان جان می داد کمی تقلا کرد . نیوان نگاه آخر را به چشمان مهراب انداخت و بعد
یقه اش را با اکراه ول کرد . گارسون کمی از نیوان فاصله گرفت و از دیدن صلح و صفای ظاهری آن دو سری تکان می دهد و رو به نیوان می کند .
_ عوضش کنم ؟
منظورش قهوه ای بود که حال ، بجای اینکه در فنجان باشد روی میز ریخته شده بود …
نیوان برای باز یافتن آرامشش هم که شده سری تکان می دهد .
_ عوضش کن .
گارسون با دستمال نمدار میز را پاک می کند و فنجان خالی قهوه را به داخل می برد .
مهراب کمی گلویش را مالش می دهد و یقه ی پیراهن نخودی رنگش را صاف می کند .
کمی بعد ، نیوان بحث را باز می کند .
_ خب …تعریف کن !
مهراب تعریف کردن را ان هم برای شخصی مثل نیوان مانند یک کابوس یا یک مصیبت عظما می دید …خدا برای باز هزارم بخیر کند ! خودش را به نفهمی می زند _ چی رو تعریف کنم ؟
نیوان به مسخرگی این جمله را تلقی می کند _ از جذابیت من تعریف کن ! …از آرتمیس دیگه خودتو به نفهمی نزن مهراب .
مهراب نفسی عمیق می کشد _ چی می خواستی بشه ؟ لام تا کام حرفی از دیاتا نمی زنه فکر نکنم ازش خبری داشته باشه !
_ انتظار نداری که جای دخترشو به تویی که یه زمانی عاشق دخترش بودی لو بده نه ؟چون خودش مثه مرغ یه پا عاشقته باید اعتمادشو جلب کنی بعد کم کم سهامش رو از چنگش در میاری …
مهراب حرصی با مشت به میز می کوبد _ اون وقت تو چیکار می کنی ؟
نیوان آرام دست به سینه تکیه می دهد _ من مغز این نقشه ام ! اسمی ازم برده نمیشه و تو هم خوب می دونی اگه یه کلمه از من حرف بزنی چه بلایی سرت میارم !… سهامو از چنگ آرتمیس در بیار و اعتمادش رو جلب کن بقیش دیگه بهت ربط نداره .
مهراب زیر لبی می گوید _ همیشه همینو میگی ولی خودتم خوب می دونی که همیشه آخرش به من ربط پیدا می
کنه …

نیوان به جای خالی مهراب نگاه می کند.پوزخندش بیشتر خودش را نشان می دهد.
در حالی که نگاهش خیره به گلدان گل های خشخاش روی میز کافی شاپ است زمزمه می کند _ یه روز تو منو کشتی حالا من تو رو می کشم !
پول صورت حساب را لای دفتر گذاشت و کمر راست کرد.از روی صندلی با آرامش بلند می شود و چند ضربه ی مختصر به شانه ی گارسون می زند.
سر خم کرد تا قدش به قد کوتاه گارسون برسد آرام دم گوشش زمزمه کرد _ حواست بهش باشه نمی خوام بفهمه به پا براش گذاشتم حواستو جمع کن فهمیدی ؟
گارسون تند تند به نشانه ی تایید سر تکان می دهد و کلمات را با ان لهجه ی غلیظ آلمانی اش ادا می کند_ حواسم هست آقا خیالتون تخت آقا مهراب حتی نمی فهمن از کدوم طرف خوردن .
نیوان نگاهی به اونیفرم قرمز نارنجی گارسون می اندازد _ خوش ندارم موقعی که مهراب رو تعقیب می کنی این گونی تنت باشه یه لباس ترجیحا تیره بپوش زیاد هم نزدیک نباش ، جلب توجه هم نکن در غیر این صورت کلاهمون میره تو هم …تو که نمی خوای گلوی دخترت رو جلوی چشمت جر بدم نه ؟
رنگ از رخسار گارسون بیچاره می پرد و با سرگشتگی سری به نشانه ی نفی تکان می دهد.
_ نه آقا .
_ خوبه …حواستو جمع کن شب گزارش می خوام !
بعد هم سوت زنان از کافی شاپ بیرون می زند و به طرف ایستگاه اتوبوس می رود.عادی ترین جای ممکن …نه ؟
بعد از آن اتفاق هرگز دیگر سوار ماشین نشد. بعد از آن تصادف دیگر به سمت رانندگی و سرعت نرفت…
این روزها حس عجیبی داشت.همه فکر می کردند که او مرده و حال ، زیر خروار ها خاک خوابیده اما نه ؛ زنده ماند و جان سالم به در برد !
کی فکرش را می کرد هفت سال بگذرد ؟
روی صندلی کنار پنجره می نشیند و به تکاپوی مردم خیره می شود. به ریزش آن نارنجی ها از درخت و صدای خش خش آنها گوش می سپارد …پنجره ی اتوبوس را کمی باز می کند و نسیم خنک پاییز موهایش را پیچ و تاب می دهد.
هفت سال پیش درست همین لحظه و در همین فصل پاییز لعنتی بود که با کوشا عزم رفتن به شمال را کردند.همین هفت سال پیش بود که درست در جاده ی شمال ماشین تیوتای سفید رنگ نیوان چپ کرد و به دره افتاد…درست همین هفت سال پیش بود که کوشا را از دست داد !
چشمان خاکستری رنگ کوشا در صحنه ی ذهنش نمایان شد دستش را به سمت شقیقه اش می برد و آه عمیقی می کشد _ حیف شدی رفیق !
کناری اش که یک پیرزن سالخورده و مسنی بود ، با شنیدن کلمات فارسی چپ چپ نگاهش می کند اما وانمود کرد که چیزی نشنیده است.
چون که پنجره را باز کرده بود بوی دود اگزوز اتوبوس به مشامش خورد و باعث شد چینی به بینی اش دهد.سریع پنجره را می بندد و قفلش را خوب چفت می کند تا دیگر این بوی دود باعث سر دردش نشود.
با راه افتادن اتوبوس نیوان هم چشم می بندد و در خاطرات هفت سال پیش غرق می شود…
نیرا سس گوجه فرنگی را با احتیاط در سبد پیک نیک گذاشت و نگاهی سریع به محتویات داخل سبد انداخت.همه چیز کامل بود اما دوباره برای هفتادمین با چک کرد. نیوان با خنده مادرش را در آغوش گرفت و گفت _ نیرا خانوم بسه دیگه نمیرم سفر قندهار که میرم شمال میام زود.
نیرا به زور خودش را از میان بازوان پسرش خلاص کرد و چتری های فندقی رنگش را با تکان دستی مختصر ، به پشت گوشش هدایت کرد.
_ چلوندی منو نیوان جمع کن خودتو بجای این کارا بیا کمک نمی دونم دیگه چه کمه .
نیوان لج می کند و با خند نیرا را بیشتر به خودش فشار می دهد و دوباره مادرش را در آغوشش اسیر می کند.
_ محبت کمه نیرا خانوم ! محبته خون من کم شده بدو به من محبت مادرانه برسون.
نیرا نیشگانی از بازوی نیوان می گیرد و داد نیوان به هوا می رود.
_ جمع کن خودتو ! گنده بک شدی هنوز میگه ( بعد صدایش را مثل نیوان کلفت می کند ) بدو به من محبت برسون …تو الان باید به فکر نوه واسه من باشی پسره ی گنده !
نیوان شیطانی می خندد _ مامان نگران نباش نوه جان هم در راه شمال منتظر باباشه !
بعد غش غش می خندد و از آشپزخانه خارج می شود.
نگاهی به نیوراد می اندازد . برادر ۱۹ ساله اش که چند روز دیگر بیست ساله می شد اما هیچ شباهتی به پسر های جوان نوزده_بیست ساله نداشت.
روی مبل لم داده بود و ساعدش روی چشمانش بود و نیشخندش زیر سایه ی ساعدش نمایان بود.
نیوان خندان لگدی به مبل می زند نیوراد تکان مختصری می خورد اما ساعدش را از چشمانش بر نمی دارد.
نیوان با ناراحتی نمایشی گفت _ آق نیوراد نمی خوای کمک خان داداش کنی وسایلش رو بذاره تو صندوق عقب ماشین ؟
نیوراد ساعدش را جا به جا می کند و بیشتر لم می دهد _ خان داداش خودش دست داره از دستاش استفاده می کنه و می ذارتشون تو ماشین !
ترمز اتوبوس باعث می شود چشمانش باز شود و به حال برگردد …
چشمانش پر از نفرت می شود و دستانش بی اختیار مشت می شوند دهانش از فرط خشم تلخ مزه شده بود …مهراب از او زندگی کردن را دزدیده بود و نیوراد …هه پسرک بهتر است در پوسته ی افسردگی جان بدهد او را چه به خوشحالی ؟
آتش چشمانش با یادآوری اقیانوس انتقام خاموش و خفه می شود و بعد از تکیه دادن به صندلی اش ، آرام و با نیمچه لبخندی گوشه ی لبانش ، به خواب فرو می رود …
آخر این داستان چه می شود ؟ چه کسی شیطان واقعی قصه است ؟
چه کسی انتقام می گیرد و چه کسی …بی گناه واقعی ست ؟!؟!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫43 دیدگاه ها

  1. کیمیای من ممنون از شفاف سازیت
    دستت درد نکنه
    قلمت عالیه و نویسنده بی نظیری هستی
    خیلی خوب مینویسیی
    سبکتم عالیه
    به خاطر وقفه ای که پیش اومد ما یکم داستانو فراموش کردیم مارو ببخش!

    1. من ممنونم از تو که رمانمو خوندی و با کامنتات حسابی حالمو خوب می کنی.
      باید باز هم بخاطر وقفه بگم که شرمنده ام امیدوارم دیگه این وقفه پیش نیاد برای چی ببخشم آخه ؟ حق دارید دو هفته زمان کمی نیست و این پارت هم کمی گیج کننده بود تمام این ها رو قبول دارم بذارید به حساب بی تجربه بودنم .

  2. توف…
    چرا همه نویسنده ها همش مشکل و درگیری دارن؟ :-\
    ایی خانم کیمیا،[نویسنده]
    خیلی گیج کننده مینویسی همه زندن تازه بازم شیطان واقعی نیومده،حالا واقعا تا آخر شهریور تموم میشه؟
    من خواستم یه رمان بنویسم چند ماه فکر کردم یه موضوع خیلی خوب تو ذهنم اومد ولی بعد چند صفحه گفتم چجوری ادامش بدم؟یعنی گند زدم خیلی شیک :-\

    1. مهدیه جانم ، من باز هم عذر می خوام از وقفه ی پیش اومده اما شما یه نفر رو به من معرفی کن که درگیری و مشکل نداشته باشه تو زندگیش من بهت جایزه میدم.
      اما درمورد نوشتار ، صرفا میگم من توی این سی پارت تازه موضوع اصلی رو آوردم تو کار و باقی پارت هایی که تا الان خوندید صرفا برای آشنایی با شخصیت ها و قابل هضم تر شدن سه تا لوکیشن اصلی برای شما بوده قرا نیست که همه ی موضوع رو من برای شما شفاف بکنم اون هم توی یک پارت باید زمان بدید تا رمان مسیر خودش رو طی کنه.
      رمانی که من دارم می نویسم سوای تجربه ی اولم موضوع ملو و آرومی نداره پر از شخصیت هایی هست که به فکر انتقام ، کینه توزی و نفرتن و مدام برای هم دارن نقشه می کشن توی سبک رمان ، من نمی تونم مثه یه رمان عاشقانه یا اجتماعی بنویسم اینجا هیجان که تو کار میاد باید یه سری موضوعات مبهم رو هم تصویر سازی بکنم که از همون اول واضح نیستن و ممکنه گیج کنه شمارو باید صبر کنید اما بازم مرسی از نظرت.
      بله تا آخر شهریور هم تموم میشه شاید هم زودتر .

    1. ماااارال خواهری کجا بودی این چند وقت دلم برات یه ذره شده بود مرررسی از کامنتت گلی کلی انرژی گرفتم

  3. آیلیییییییییییییییییییین عکس پسردایییم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂عاشقتمم یعنیی واییییی😂😂😂😂😂😂😂😂😂

                1. چه عجبببببب مادر سایان تشریف فرما شدی فکر کردم منو مارال بی مادر شدیم رفت نیومدی شیرینی خورون بچه ام که …بذار یه خبری رو بهت بدم مادر سایان داری مامان بزرگ میشی 😂😂😂😂

  4. بچه ها اولا مرسی که رمانمو خوندید و کامنت گذاشتید واقعا خوشحالم کردید.
    دوم اینکه من هیچ وقت نمیام یه موضوع جدید رو همون پارت اول شفاف بکنم توی روند رمان هم مشخصه. این پارت زمانش حال هست و بخش گذشته اش کاملا واضحه که کجاست. در واقع یه جور سبک منه پارت اول موضوع مبهم بیان میشه و در پارت های بهد اروم اروم همه چیز رو روشن می کنم.
    نیوان نمرده و زنده است نیوراد هم زنده است ولی جالبیش اینجاست که دو برادر زنده ان ولی فکر می کنن اون یکی مرده . هر دوشون می خوان به نحوی از مهراب انتقام بگیرن …انتقام زندگیشون رو …حالا چرا ؟
    نیوراد می خواد انتقام مرگ دخترش رو بگیره از مهراب غافل از اینکه این نیوان بوده که جای لارا رو به مهراب لو داده مهراب هم رفته و لارا رو کشته چون می دونستم با این کار نیوراد روانی میشه و می خواسته نیوراد از دور خارج بشه حالا چرا ؟ بماند. نیوراد فکر می کنه نیوان و کوشا تصادف کردن و هر دو فوت شدن ولی فقط کوشا مرد چرا ؟ اینجا هم دیگه توی پارتای بعد مشخص میشه.
    دیاتا دزدیده شده کسی نمی دونه کجاست مهراب می دونسته اون کجاست و چیکار می کنه از طریق آرس ولی دیگه آرس هم به دردش نمی خوره چون دیاتا گم شده ! آرتمیس هم زنده بوده و هیچ جا ذکر نشده که مرده یا داره چیکار می کنه فعلا باهاش کار داریم …
    پس فکر می کنید چرا نیوراد می خواد خودش رو نشون بده ؟ چون می خواد از طریق آرس بفهمه مهراب کجاست و نزدیک ترین فرد به آرس دیاتاست . دیاتا هم می خواد انتقام دخترونگیش و زندگی مرده اش رو از مهراب بگیره پس با نیوراد همکاری می کنه تا جای مهراب رو بفهمن غافل از اینکه شیطان واقعی یکی دیگه اس …
    من داستان رو در سه تا لوکیشن مختلف بیان می کنم .
    ۱. امریکا / سان فرانسیسکو
    ۲. ایران / تهران
    ۳. آلمان / برلین
    همه ی این لوکیشن ها یه جایی به هم ختم میشن و به هم ربط پیدا می کنن پس به من حق بدید که به مرور زمان موضوعات جدید رو بیارم جلو جوری که نه غیرقابل باور و ابکی بشه و نه کش پیدا کنه .
    این اولین رمان منه پس من باید از تمام وقت و زندگیم بزنم که یه اثر تقریبا قابل قبول ارائه بدم …
    در آخر به خاطر وقفه هم معذرت می خوام ولی این چند وقت واقعا درگیر بودم .
    من رمان رو تا جایی که هست سعی کردم متفاوت و غیرقابل پیش بینی بنویسم و رمان رو هم سعی می کنم تا آخر شهریور تموم کنم مرسی از همتون .

    1. اییییییییییییییییی جونممممممممممممممممممم پارتتتتتت جدیدددددددد….
      من فدات بشممممم….
      الان قول میدم بیایم خاستگاریت…..
      الناز آمده شو فردا شب بریم…
      .
      دلم من رفت برای نیوراد…

      1. خدااااااااا نکنهههههه نسترن خواهری !
        نسترن نبودی ببینی الناز کار دستم داد الان بار شیشه دارم 😂😂😂😂😂
        نیوراد هم تو داستان دلش رفت واسه تو 😂😀😀😀

    2. اها مرسی کیمی جون .
      اره عزیزم قشنگی رمان هم به همین معلوم نبودن بقیه داستانه . اینجوری خیلی قشنگ میشه نیوارد زنده نیوان زنده به به من مشتاقانه منتظر آرامشم عزیزم
      .
      .
      نسترن کجای کاری خواهر کیمی الان بار شیشه داره خواستگاری خیلی وقته رفتیم که😂😂😂

      1. خواهش می کنم.
        قشنگ که نه نمیشه ولی مهیج چرا چون هنوز راز هایی رو داره رمان توی خودش که برملا نشدن.ممنونم ازت که میخونی و کامنت می ذاری.
        .
        .
        .
        ارهههه دیگه تقصیر توئه منو پایبند کردی با بار شیشه !😂😂😂

        1. میدونم بابا فقط مگه الان مهراب میدونه دیاتا کجاس ا چه کارس پس دیگه نیازی به ارتیمیس نداره . مطمئنی زمان حاله؟؟
          کیمی بیا پاسخگو باش عشقم

  5. کیمی یه سوال !
    این پارته هست مال چه زمانیه ؟ حال گذشته . میخوام ببینم الان تو زمان حال که نیوارد داره با دیاتا وقت میگذرونه نیوانم زنده اس ؟؟ گیج شدم یکم باید برم چند پارت قبلی رو باز بخونم یکم فاطله افتاده یادم رفته حافظه منم که عین گنجشک😅

        1. خب الان زمان حالیم دیگه یعنی ارتیمیس هم زنده اس . نیوانم زنده اس ولی نیوارد نمیدونه نیواردم زنده اس ولی نیوان نمیدونه 🤔🤔🤔🤔

  6. 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😁😁😂😂تلم خراب شده لعنتیی چه باحال بود😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

  7. ای جانم . من قربون نیوارد شم . 😍😍
    عالی بود عزیزم . قلمت واقعا زیباس
    کیمی بچه خوبی باش فدات شم زود به زود بده غیبم نشو نه به خاطر رمان نگرانت میشیم بابا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان