codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۲

 

ایران / تهران
صادق با غضب نگاه خونینش را از نیما ، کارگر تره بار می گیرد و باز به منظور محکم کاری حرفش را برای هزارم ، گوشزد می‌کند.
_نیما یادت نره که پارچه رو هر پنج دقیقه یه بار نمدار کنی و بندازی روی میوه ها ، این روزا هوا آفتابی شده ممکنه میوه ها گندیده بشن حواست باشه وگرنه پولشون از حقوقت کم میشه.
نیما ، پسر جوانی بود که برای در آوردن خرج دو بچه ی تازه راه افتاده و زن پا به ماهش کارگری می کرد اما مگر مزد کارگری چقدر زیاد بود که کفاف زن و بچه اش را دهد ؟ اگر تا ابد ، بی وقفه هم کار می کرد ، باز پول کم می آورد. خرج سونوگرافی زنش ، خرج بچه ها و برطرف کردن نیازهایشان و پولی که صرفا فقط خرج رفت و آمد می شد…دیگر پولی باقی نمی ماند…
نیما زیرلب زمزمه می کند _ حقوقم مگه چقدر هست که بخواد ازش کم بشه…
اما گوش های تیز صادق ، زمزمه ی زیر لبی نیما را می شنود و خطاب به او می گوید _ چی زیر لبی ویز ویز می کنی؟ کارتو بکن حرف اضافه هم نزن …من یه دو روز دیگه برمی گردم تا اون موقع حواست به دخل و میوه ها باشه…فردا هم یه دو تا کارتون آلو همدانی ساعت ۷ صبح می رسه تا حد ممکن زیر آفتاب نذارشون خراب بشن از چشم تو می بینم…
نیما چشمان بی رمقش را با خستگی روی هم می گذارد و پلک می زند.
_ باشه ، حواسم هست.
صادق ، باز عقده در قلب و روحش ریشه می دواند و شاید گیر دادن به این جوانک ، بتواند کمی از این عقده های بی شمارش را بگشاید. با ابروان بالا رفته ی کمانی اش ، حق به جانب نگاهش می کند.
_ نشنیدم چی گفتی …!
نیما به زور سعی بر پنهان کردن پوزخند و نگاه انزجار آمیزش است اما با این حال ، پول بر غرورش چیره می شود و عاقبت می گوید _ چشم ، حواسم هست.
صادق با رضایت سری تکان می دهد _ حالا خوب شد. حواست به میوه ها باشه من رفتم.
این غرور کذایی اش که باعث می شد خود را از کارکنان تره بار جدا بداند و مانع خداحافظی کردنش با آن ها می شد.
حتی به خود زحمت نمی داد که سلام یا خداحافظ را بر زبان آورد فقط دستور می داد و با رضایت به چشم گفتن آنها گوش می سپرد.
بعد از سر زدن به تره بار به سمت خانه ی حاج محمد خان می رود. شهراد می خواست با صادق بیاید اما از شانس بدش لحظه ی آخر تصمیمش عوض شد به صادق گفت _ بهتره منم با حاجی اینا برم بعدا که رسیدیم ، با هم میریم دور و بر شمال چرخ می زنیم چطوره ؟
صادق سعی کرده بود جلوی بزرگ شدن قطر چشمانش را از خشم ، بگیرد ( که موفق هم بود ) سرانجام ، کله ای تکان داد و گفت _ خیلی خوبه …باشه پس منم با موتور تو میام…مشکلی که نداری ؟
شهراد خنده ای کرد و چند ضربه ی مختصر به سانه های ورزیده ی صادق زد _ مشکل چیه بابا صاحب اختیاری داداش پس قرارمون باشه دم ویلا اوکی ؟
نارضایتی از چشمانش بیداد می کرد اما سمج وارانه جلوی بروز این نارضایتی را گرفته بود _ اوکی !
بدین ترتیب ، مجبور بود تنها برود. حیف شد…این تو راه گشت زدن ها باعث می شد بهتر با شخصیت شهراد آشنا شود و برایش آسان تر شود تا تشخیص دهد برادرزاده ی حقیقی آقا مهدی کیست…
اما باز هم خوب بود می توانست کمی با فرهاد خوش و بش کند و او را هم بشناسد.
فرهاد ، تاجایی که صادق او را شناخته بود موجودی منزوی و به شدت توداری بود. چشمان وحشی اش که به آدم خیره می شدند ، باعث می شد دیواره ی شهامت و شجاعت آدم فرو بریزد و با ترس خیره ی آن دو تیله ی قهوه ای شود.
راه تره بار به خانه ی حاج محمد خان ، نزدیک بود. کافی بود از خیابان محمدی و بن بست جوان بگذرد و بعد میدان را رد کند و چند خیابان بالا تر برود.
البته مسیر های خیلی سریع تری هم بود اما این مسیر ، از کنار سوپری فرشاد ، بقال محل رد می شد. او صادق بود استاد زخم زبان زدن و عقده گشایی …چه می شد کمی سنگ سیمین را به سینه می زد و می رفت کمی جلوی فرشاد هم پز می داد ؟ کمی تحقیر وقت گیر نبود نه ؟
اما نمی شد…اقا مهدی حتما او را از صحنه ی روزگار حذف می کرد. فعلا وقتی برای این کار ها نداشت. فعلا تنها چیزی که مهم بود ، فرهاد بود و بعد هم رفتن به شمال.
چون با موتور می رفت دیگر نیازی نبود که نگران ترافیک باشد اما فرهاد مثل ماهی از دستانش لیز می خورد پس سرعت قدم هایش را بیشتر کرد.
____________________________________
به خانه که رسید ، نگاهی اجمالی به حیاط و گل های رز انداخت. خستگی امانش را بریده بود و نفس نفس می زد. با دیدن موتور فرهاد که طبق معمول به درخت گردو زنجیر شده بود ، چشمانش برق می زند. به سمت خانه پا تند می کند و کفش هایش را با عجله در می آورد. از راهروی ورودی گذشت و به طرف پذیرایی رسید.
چشمانش مات دیدن فرهاد می شوند. روی مبل لم داده بود و پک های عمیقی به سیگار می زد. طبق معمول ، چشمان وحشی اش آن هاله ی قرمز را داشت و او را بیش از پیش شبیه خون آشام ها کرده بود.
_ این چه حال و روزیه که برای خودت درست کردی پسر ؟ فرامرز کجاست ؟
فرهاد جواب سوال صادق را با نیشخندی که کنج لبش بود ، داد تا به صادق بفهماند بیشتر از این خلوت تنهایی اش را بر هم نزند اما صادق ، سمج تر از این حرفا بود.
_ جوابمو نمی دی ؟!؟!
باز هم سکوت…کم تر وقتی پیش می آمد که فرهاد با سکوت جواب سوالات را بدهد همیشه یک تکه یا یک کنایه ای می زد اما این بار گویی ، داشت مراعات شوهر خواهرش را می کرد.
صادق اما باز پافشاری را از سر گرفت.
_ با توام فرهاد … منگی چرا ؟
باز هم سکوت… گویی این سکوتش به این معنا بود ( اونقدری واسم ارزش نداری که جوابتو بدم ) … !

فرهاد که دید ، آرامشی که تا چند لحظه پیش داشت ، مختل شده است با همان حال خمار از مبل تلو تلو خوران بلند شد. صادق هاج و واج به هاله ی قرمز زیر چشمان فرهاد خیره شد.
_ پسر لال شدی خدا بخواد ؟!؟! یه چیزی بگو داری نگرانم می کنی …
نیشخند فرهاد صادق را اذیت کرد اما بخاطر آقا مهدی هم که شده و بخاطر پولی که قرار بود از مهدی بگیرد زبان به دهان گرفت و خم به ابرو نگرفت.
_ عه تو مگه نگرانم میشی ؟ پس حواست باشه خیس نکنی خودتو صادق !
بعد ضربه ای مختصر به شانه ی صادق می زند و زمزمه ای با صدای خش دار و گرفته اش سر می دهد.
_ مواظب شلوارت باش اوکی ؟!؟!
بعد هم بی توجه به قطر گشاد شده ی چشمان صادق و نگاه شوکه و خشمگینش ، به طرف در رفت. صادق که به غرورش برخورده بود ناسزایی زیرلبی ، نثار پسرک گستاخ کرد.
فرامرز داخل اتاق زهرا خانم مشغول غذا دادن به زهرا خانم بود. غذای زهرا خانم چه بود ؟ …سوپ له شده…گویی داشت فقط آب طعم دار شده می خورد چون سبزیجات سوپ تا حدی له شده بودند که مزه شان حس نمی شد. با نگاه ماتش به فرامرز زل می زد و گویی می خواست چیزی بگوید اما دهانش را بیماری بسته بود…فرامرز تکه پرانی فرهاد به داماد را شنید و واکنشی نشان نداد صادق از این ماجرا هم دل چرکین شده بود و انتظار داشت حداقل فرامرز بیاید و خودی نشان دهد اما مگر کسی می توانست حریف زخم زبان های تند و تیز فرهاد شود ؟!؟!
________________________________________
ساعت حوالی هفت شب را نشان می داد. سیمین هوای دم کرده ی شمال را وارد ریه هایش کرد. هوا تاریک شده بود و ستارگان ، در آسمان شب خودنمایی می کردند ابر ها با حسادت دور ماه را احاطه کرده بودند و مانند نقاب روی ماه را پوشانده بودند.
صدای جیرجیرک های داخل باغچه سکوت پر هیاهو را شکانده بود.
ویلای اقا مهدی ، نسبتا بزرگ بود. باغچه ی بزرگی داشت که دور تا دور آن را درختان گیلاس ، زردآلو و سیب کاشته بود و درختان تنومند پر از شکوفه شده بودند. بوی شکوفه های سفید و صورتی بینی سیمین را نوازش می کرد.
زمین حیاط ویلا ، پر شده از سنگ های ریز و درشت بود و تاب سفید رنگی درست مابین درختان گذاشته شده بود.
سیمین روی آن تاب نشسته بود و به صدای طبیعت و واق واق کردن سگ های ویلای کناری گوش سپرده بود.
خانوم جون در ویلا مشغول جا دادن وسایل در یخچال بود ، اقا مهدی با رادیوی قدیمی ور می رفت تا باز فضای ویلا را با آهنگ های هایده ، خاطره انگیز کند و محمد خان مشغول ذکر گفتن بود و به راستی که اقا مهدی و حاجی مانند روز و شب تفاوت دارند…
شهراد و صادق بیرون رفته بودند و داشتند دوری راه رفت را جبران می کردند.
سیمین هم که تک و تنها با شنل بنفش رنگی که دور خود پیچیده بود ، آرام آرام تاب می خورد. دمپایی های لا انگشتی اش را از پایش در آورد و می خواست پاهایش هنگام تاب خوردن جریان هوا را حس کنند.
درست کمی آن طرف تر از تاب یک دست میز و صندلی راحتی در باغ چیده شده بودند و به نظر می رسید که از این میز به عنوان میز ناهارخوری استفاده می شود و سیمین پر از هیجان بود که قورمه‌سبزی خانوم جون پز را در این هوا ، کنار شکوفه های سفید و صورتی بخورد و هم زمان به چهچهه ی هایده گوش بسپارد.
همان لحظه ، صدای قدم های کسی را شنید سر که چرخاند صادق را در یک قدمی خود دید.
شوکه شد…نفسش بند آمد…چطور متوجه آمدن صادق نشده بود ؟!؟!
صادق اشاره ای به سیمین می کند سیمین هنوز هم گیج و منگ بود.
_ خوش می گذره ؟
_ کی اومدی ؟!؟!
صادق دستی به پشت گردنش می کشد. او ایستاده بود و سیمین نشسته روی تاب ، داشت از حرکات گهواره مانند تاب لذت می برد.
_ یه پنج دقیقه ای میشه اونقدر تو فکر بودی که نفهمیدی…
گونه های سیمین رنگ به رنگ می شوند و صادق لبخندی به قیافه ی پر از شرم او می زند.
_ تعارفم نمی کنی بشینم کنارت ؟
سیمین با پاهایش می خواست که تاب را نگه دارد که خود صادق تاب را نگه می دارد و با اخمی ساختگی رو به سیمین می گوید_ دمپایی هات رو که درآوردی نمی دونی پاهات بره روی این سنگ ها چقدر دردناکه ؟ یکم بیشتر به خودت اهمیت بده …
سیمین خجولانه سر پایین انداخت _ باشه ؛ ببخشید.
_ اشکال نداره بیخیالش…
صادق کنارش روی تاب نشست. همزمان با هم پاهایشان را برای حرکت تاب به طرف بالا و پایین تکان تکان می دادند و حرکت تاب ، جریان باد را با به لای موهای سیمین به چرخش درآورد. با اینکه روسری سرش بود اما موهایش سرکشانه از لای روسری اش به صادق خودنمایی می کردند…
صادق خودش را طوری نشان داد که محو پیچ و تاب موهای سیمین شده است که واقعا هم همین طور بود… هر چه بود ، نمی شد منکر روحیه ی بوالهوسی صادق شد.

آخر سر طاقت نیاورد و دستش را به طرف طره ای سرکش برد و آن را لمس کرد. موهای سیمین نه آنقدر بلند بودند و نه آنقدر کوتاه ، معمولی بودند. معمولی و جنس موهایش هم معمولی بود با یک رنگ خرمایی معمولی…گویی واژه ی معمولی از سیمین الهام می گرفت.
سیمین خجل شد و روسری اش را جلو تر کشید هنوز صادق محرمش نشده بود که انقدر راحت بتواند دست به موهای سیمین بزند. سیمین با سری افتاده و نگاهی خیره به زمین ، دست صادق را پس زد.
صادق مصرانه پرسید _ چرا ؟
_ هوا سرد شده …
بعد سعی کرد از روی تاب بلند شود و دلش لحظه ای از بر هم خوردن خلوتش با طبیعت و جیرجیرک‌ها گرفت…
_ منو نپیچون سیمین جوابمو بده…چرا ؟
سیمین طفره رفتن را ترجیح داد و خواست که از تاب بلند شود که صادق ناگهان با دست شتاب گرفت و شانه های سیمین را از پشت محکم گرفت سیمین ناگهان در بغل صادق پرت شد. جیغ خفه ای کشید اما از ترس مشکوک شدن حاجی و شهراد زیان بر دهان گرفت و یا خجالت و صورتی قرمز شده ، خیره به صورت نه چندان خوش قیافه ی جوانک شد.
لکنت بود که بر زبانش حکمرانی می کرد _ ل… لطفا ب..بذار بر…برم.
صادق سیمین را محکم تر به خود فشرد _ هه بذارم بری ؟ زهی خیال باطل…
سیمین صدای حاجی را شنید که می خواست برود دستشویی برای وضو گرفتن…دستشویی بیرون ویلا بود. کمی آن طرف تر از خود ویلا کنار سمت چپ که خوب به تاب دید داشت ، دستشویی بود و اگر حاجی به طرف دستشویی می‌رفت ، حتما سیمین و صادق را می دید.
_ آقا صادق ما نامحرمیم تو رو خدا ولم کنید.
صادق با بدجنسی دستان سیمین را هم گرفت و حال او واقعا د زندان بغل صادق حبس شده بود.
_ نچ اینجوری نمیشه…من شوهرتم از محرمی بهت محرم ترم مهم دل منو توئه به این چیزا توجه نکنو یکم شل کن خودتو !
و ننگین و شرم آور نبود که سیمین آن لحظه خیال اینکه این فرشاد است که دارد این جمله می گوید را در سرش می پروراند ؟
_ بروبکس شام حاضره !
این صدای خانوم جون بود که بعد غش غش به لحن لاتی وارانه ی خود خندید.
صادق به اجبار دستانش را باز کرد و سیمین مانند قرقی از بغلش بیرون پرید و با گونه هایی قرمز ، حالی خراب ، دستانی یخ زده و چشمانی نم دار از اشک ، به بهانه ی چیدن میز خود را مشغول کرد.
آقا مهدی دستان خاکی اش را ناامید و ناراحت در سینک ظرفشویی شست. خانوم جون داشت برنج در دیس می کشید و گویی هنوز به آشپزخانه ی ویلا عادت نکرده بود چون کمی بی قرار و کلافه به دنبال کفگیر می گشت.
_ چرا ناراحتی اقا مهدی ؟
آقا مهدی که گویی درد دلش تازه شده بود گفت_ نمی دونم این رادیو چرا بازیش گرفته درست بودا خوب هم کار می کرد خدا زده …نمی دونم چرا از شانس شما این خراب شد…
خانوم جون وقتی کفگیر را در کابینت بشقاب ها پیدا کرد ، چشمانش برق زد و برنج های زعفرانی را با سلیقه روی برنج ریخت.
_ اوووووو ول کن آقا مهدی…این چیز میزا مناسب سن ما نیست که ما تقریحاتمون فرق کرده !
آقا مهدی شیر آب را بست و دستش را با حوله ی قرمز آشپزخانه خشک کرد. شیطنت از چشمانش بیداد می کرد اما در عین حال نمی شد فهمید که این شیطنت از ته دل است یا فقط تظاهر…
_مثلا چه فرقی داره ؟
خانوم جون سیمین را برای بردن دیس برنج به حیاط صدا زد و بعد تند و فرز دست به کار شد تا خورشت را همانطور که داغ است توی ظرف بریزد.
باز هم آن روی قرتی گونه اش را که مانند دختران تازه به بلوغ رسیده بود ، در وجودش بیداد کرد.
_ فرقش به بزرگونه بودنشه ، مناسب هرکسی نیست !
بعد از چیزی که گفت غش غش خندید و خودش برای خلاصی از نگاه آقا مهدی ، ظرف خورشت را برد !

شام در سکوت خورده شد ولی نه در سکوت کامل ؛ نه. فقط هر کس به فکر بلعیدن قورمه‌سبزی بود…حاجی از این سکوت راضی به نظر می آمد چون روی لبش لبخند محوی بود. شهراد و صادق طبق معمول هم صحبت هم بودند و آرام و گه گاه جملات کوتاهی میانشان رد و بدل می‌شد.
سیمین بعد از ماجرای تاب ، میلی به خوردن نداشت اما نمی توانست قار و قور شکم گرسنه اش را با ظالمی نادیده بگیرد پس به خوردن چندین قاشق خورشت و برنج ، بسنده کرد.
بعد از شام و صرف چای و حرف زدن ، کم کم هر کس رفت و جای خود را روی زمین پهن کرد. سیمین و خانوم جون کنار هم قرار بود بخوابند ، صادق و شهراد کنار هم خواب هفت پادشاه را می دیدند ، حاجی تسبیح به دست ، نشسته خوابش برده بود.
همه خوابیدند به جز خانوم جون و آقا مهدی. هر چقدر هم که حاجی با نگاه های چپ چپ و چشم غره به خانوم جون فهماند که بخوابد و تا دیر وقت با آقا مهدی بیدار نماند گوشش بدهکار نبود که نبود.
ویلا تنها یک اتاق داشت که آن هم بخاطر نبود بخاری و چفت و بست در پنجره ها ، هوای سرد غیر قابل تحملی داشت.هوای شمال در فصل بهار قالبا مرطوب و سرد و بارانی بود بخاطر همین در اتاق را آقا مهدی قفل کرده بود که درب خود به خود بخاطر باد سرد باز نشود و باد سرد به داخل پذیرایی نیاید. بخاطر همین ، همه دسته جمعی روی زمین می خوابیدند که البته خوب هم بود چون اگر این چند روز در اتاق روی تخت می خوابیدند بد عادت می شدند…
آقا مهدی ، آنطور که خانوم جون فهمیده بود ، آدم کم حرف و توداری بود. خیلی کم می شد که از خودش حرفی بزند. بسیار متین و باشخصیت بود و از ان دسته آدم هایی بود که دوست داشتی با آن ها یک صحبت طولانی داشته باشی…
و خانوم جون ، گویی تشنه ی این صحبت طولانی بود.
آقا مهدی سنگینی نگاه خانوم جون را حس کرد. سر بلند کرد و خیره ی خانوم جون شد.
خانوم جون گونه های پر چین و چروکش گل انداخت ولی چیزی نگفت و در صورت به ته ریش های آقا مهدی که روی صورت نرمش سایه انداخته بود خیره شد.
نه حرفی و نه سختی فقط نگاه بود و نگاه…
تا اینکه آقا مهدی این سکوت مرگبار را شکاند.
_ موافقید قدم بزنیم ؟
همان موقع صدای غرش رعدوبرق ، حرفش را نصفه و نیمه گذاشت. خانوم جون و آقا مهدی خنده ی کوتاهی سر دادند. درست بعد از رعدوبرق ، صدای نم نم باران ، طنین انداز شد. به حتم تمام میز و صندلی هایی که بیرون بودد و تاب ، خیس شده بودند و نشستن روی آنها غیر ممکن شده بود.
خانوم جون باز نخودی خندید.
_ آخه تو این بارون هم مگه میشه قدم زد ؟
اقا مهدی لبخندی گوشه ی لبش نشاند.
_ چرا که نشه ؟!؟! تازه شاعرانه هم میشه…افتخار همراهی شما رو دارم ؟
خانوم جون با لبخندی محو ، سر تکان داد. آقا مهدی کاپشن مشکی رنگ خز دارش را پوشید و کلاه آن را روی موهای پر پشت جوگندمی رنگش کشید. خانوم جون هم یک ژاکت بافت ضخیم پوشید و روی آن شنل بنفش رنگ سیمین را کش رفت و پوشید. کلاه شنل را روی روسری گل دارش کشید.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫16 دیدگاه ها

  1. خواهر جااانمممم یعنی عالیییی اصلا هرچی بگم کم گفتم
    رمانت خیلی خوبببب همه جور حس میاد سراغت
    خلاصه عالییییی عالی

    1. واااای خواهری چقدر تو خوبی ممنونم ازت عشقم مرررسی 😘😍😍😍😍😍
      نمی‌دونی چه حسی بهم دست میده می‌خونم کامنتارو
      کجا بودی تو ؟ مادر سایان کجاست ؟ دلم برا دوتاتون تنگ شدههههههه

      1. قوربون تو🥰😘😘😍
        من هم از مادر سایان هیچ خبری ندارم
        چند روز پیشه داشتم نارنیا نگاه میکردم به یادت افتادم
        حالت چطور ؟
        راستی کیمیا جونم امسال کلاس چندمی ؟
        من امسال میرم نهم

        الناز چطور من قبل از شروع مدرسه ها نهار دعوت کنید 😁

        1. خدا نکنه 🥰
          منم خبر ندارم امروز بود اومد یه پیامی داد تو چت روم و رفت…هعی خواهر مارو ول کرده به امان خدا دلم براش تنگ شده.
          عه جدی ؟ ای جااان من که این چند روز قفلی زدم رو عروس مرده بیرونم نمیام 🤣😅
          منم خوبم مرسی تو چطوری ؟
          هم سنین خواهری منم امسال انشاا.. می‌رن نهم.
          بزززن قدش 🤚🏻
          اره ها فکر خوبیه !

    1. وااااااای خدیجه جانم نمیگی من غش می‌کنم با این همه مهربونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      من ذوق من غش من نگاه…
      یه دنیا ممنون از کامنتت گل من 😘

    1. وااااااای وااای تو لطف داری آیلین مرررررسی عزیزم 😘
      انقدر با کامنتت بهم انرژی تزریق کردی که پتانسیل رقص مرغی رو دارم !

    1. مرررررررررسی مهدیه جانم 😍
      کامنتت خیلی حالمو خوب کرد ممنونم ازت
      خخخ آره ولی این فرهاد دیگه شور مرموز بودن رو درآورده دیگه داره از دسترس منم خارج میشه😂😂😅

  2. اومم… به به الان میدونز چی میچسبه . یه پرس کله و پاچه صادق😐😂 بیشعور خر واس من زن داره بعد حواسش رفته پی موهای سیمین . اخ این فرهاد بزنه ناقصش کنه من راحت شم .
    .
    .
    .
    کیمی جونم قشنگ بود عزیزم!

    1. 😂😂😂😂😂آره زن داره ولی خب هوسبازه دیگه ‌‌😂😂😂😂 فرهاد ناقص نمی کنه می زنه می کشه طرفو قاتل می‌شه…
      مرسی الناز جانم 😍😘

      1. خب همون بزنه بکشدش من خوشحال شم😂
        بیخود هوس بازه مگه دست خودشه سه تا داداش داره هر کدوم از اون یکی بی خاصیت تر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان