codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۵

 

نیوراد ماشین را ناشیانه کنار ماشین آرس پارک می‌کند. دیاتا از بعد آن لحظه با لبخندی کنج لب ، سرکشانه نگاهش می کرد آن قدر این نگاهش طولانی بود که نیوراد را عاصی و بی طاقت کرده بود. کاش می شد دست می‌کرد در حدقه ی چشمان دیاتا و آن دو گوی کهربایی رنگ را بیرون می کشید تا دیگر اینطور سرکش خیره نشوند. صد حیف که در این مدت کوتاه ، خود نیز فهمیده بود که حتی اگر هم بخواهد نمی تواند صدمه ای به دخترک وارد کند…این حس چه بود ؟ وابستگی ؟ مسئولیت ؟ یا شاید هم… عشق ؟
هه…چه خیال عبثی ! نیوراد عاشق شود ؟ آن هم عاشق یک دختر خیره‌سر که از قضا رپر هم هست ؟
این امید ، عبث و بی حاصل بود. نمی‌شد…نیوراد که خودش را گول نمی زند حتی اگر هم روزی دلش در بند اسارت عشق دیاتا گرفتار شد ، نمی توانست کله استقلالی را مال خودش کند…
دل نیوراد مرده بود. همان روزی که لارا مرد ، دل نیوراد هم مرد…
او تنها در کالبد یک زنده ، مردگی می‌کند…
خانه ویلایی مارگارت ، خانه‌ای بود که در منطقه ی خوش آب و هوای سان فرانسیسکو قرار داشت. میان درختان شاخه بلند و آسمان آبی و صاف. خانه‌ای گه بنای کلنگی و نسبتا مدرنی داشت و به نظر می‌رسید که دوبلکس است، چون پنجره های آن در دو طبقه از هم جدا شده بودند و بالکنی پر از گلدان های کاملیا و رز در طبقه ی بالای خانه وجود داشت.
_ پیاده شو.
نیوراد اما عجیب سعی می‌کرد چند لحظه‌ی قبل که دیاتا سفت کمرش را گرفته بود را ندید بگیرد. چشمانش هنوز هم سرد بود.
دیاتا لحظه‌ای سرش را پایین انداخت. از کار چند لحظه‌ی پیشش پشیمان بود ؟ نه!
_ نیوراد ؟
نیوراد به او زل زد تا حرفش را ادامه دهد.
_ بگو.
دیاتا تند کمربندش را باز کرد و درحالی که از ماشین به بیرون می پرید بلند گفت
_ سعی نکن منو نادیده بگیری پسره‌ی روانی !
بعد هم خنده کنان به طرف درب خانه دوید…نیوراد متعجب و با خنده‌ای کنترل شده ، نیشخند زد و بعد از پیاده شدن ماشین را قفل کرد و همراه با دیاتا زنگ را فشردند.
مارگارت از آنها ( مخصوصا نیوراد ) استقبال واقعا گرمی کرد اما بیشتر از خوش رویی ، کمی دیاتا را با حالتی مبهم نگاه می کرد. گویی حسی که در نگاهش لانه کرده بود حسادت به دیاتا بود! شاید حسادت…یا شاید هم یک کینه ی بی دلیل…نمی دانست اما مطمئن بود که رفتار مارگارت مانند همیشه نیست.
آرس روی صندلی چرمی زرشکی رنگ لم داده بود و جرعه‌جرعه مشروب می نوشید.
دوستانش هم با دخترهایی که همه جا پراکنده بودند گرم گرفته و مشغول صحبت بودند.
مارگارت لباس بلند قرمز رنگی پوشیده بود که عجیب به موهای حنایی رنگش می آمد. ناخن هایش لاک قرمز خورده بودند و لبانش را هم با رنگ جیگری رژلب ، مزین کرده بود.
مارگارت با لبخند دیاتا و نیوراد را به طرف کاناپه برد. کاناپه‌ای که درست رو به روی آرس و دوستش دیوید بود.
همهمه خانه را احاطه کرده بود و هرکس مشغول صحبت بود.
_ عرفان چه خبر از کار و بار ؟
این آرس بود که دوئل را شروع کرد. حال ، بعد از این جمله ی آرس نقشه شروع شده بود…
نیوراد با همان خونسردی همیشگی ، دستش را دور شانه‌ی دیاتا انداخت و او را به طرف خود کشید. دیاتا سعی کرد بدون نگاه متعجب تن به این شروع دهد که خب ، موفق هم بود.
_ خوبه؛ می‌گذرونم…تو چه خبر ؟
آرس به ظاهر آهی کشید

_ هوم ، اگه این ورپریده امون بده مال ما هم می‌گذره …تو نبودش راحت تر عشق و حال می‌کردم !
باز هم این لفظ ورپریده ، اشاره به دیاتا داشت.
دیاتا چشم غره ای به آرس رفت. این روزها ، برایش صمیمی رفتار کردن با آرس مانند گذشته سخت شده بود.
_ ببند دهنتو آرس ! پسره‌ی تنبل ! حقته یدونه چک افسری بخوابونم تو ملاجت !
آرس خنده ای کرد و نیوراد هم با لبخندی سرد او را فشرد.
سر دیاتا به سینه ی نیوراد برخورد کرد. بوی عطر نیوراد را داخل ریه هایش کرد و حالش به یکباره دگرگون شد. با خود عهد کرده بود که دیگر انقدر با نیوراد صمیمی نشود اما حال ، در بغلش مشغول بوییدن عطرش بود.
یک باره ، انتقام را فراموش کرد و ناخواسته آه کشید. سرنوشت آفرودیت و شیطان ، هیچ گاه به هم نمی رسید.
شیطان ، نمونه‌ای از پلیدی و شر بود و آفرودیت ، نمونه ی پاکی و صداقت…
اگر روزی انتقامشان را گرفتند و باید جدا می شدند چه ؟
دیاتا به نبود نیوراد فکر کرد…به جدایی از نیوراد و صد حیف که بدون او تا چه حد غمناک و مفلوک می شد…
_ عه عه! عرفان اسکل بودی دادا رفتی بی اف این دختره شدی ؟ بیا خودم هم داف دارم هم مکان ! از جونت سیر شدی رفتی پیش این ورپریده ؟
دیوید به این حرف آرس خندید و دیاتا یک ( مرض ) حواله‌ی خنده های آرس و دیوید کرد.
نیوراد نمی خواست کلیشه ای ، رمانتیک بازی در بیاورد. او نیوراد بود. پسری روانی و متفاوت…و آرس این را می فهمید.
به یک آن ، لب هایش را محکم روی لب های دیاتا گذاشت. جلوی ارس و دیوید و مارگارتی که با سینی حاوی شربت ، از آشپزخانه می آمد بیرون …او را بوسید.
این بوسه ، پر از احساس بود. مثل ان بوسه ی در جاده خاکی ، از روی درآوردن حرص دیاتا نبود…خشن بود و در عین حال ، پر از مهر و محبت و نیوراد وجودش مملو از این پارادوکس ها بود.
لب هایش را از روی لبان سرد دیاتا برمی دارد. با نیشخند لبانش را به داخل دهانش می برد.
چشمان دیاتا درشت شده و پر از شوک بود…
_ من نیاز به مکان و داف ندارم به وقتش تو هر جایی که بخوام ، دیاتا رو می بوسم…!
دیوید اوه کشداری می گوید. مارگارت چشمانش را با حرص می بندد و آرس ، دقیق به نیوراد زل می زند. دیگر اثری از آن شیطنت قبلی در چشمانش نبود.

مارگارت اما پیش دستی کرد. هنگامی که لیوان های شربت به همراه دو بشقاب پای سیب را جلوی دیاتا و نیوراد می گذاشت گفت

_ عرفان خیلی وقته که ندیدمت…چه قدر عوض شدی ! واقعا دل تنگت بودم. قبلنا…یکم افسرده بودی الان حالت بهتره ؟!؟!
آرس بعد از این حرف مارگارت سریع و شلاق وار سر بلند کرد تا عکس العمل نیوراد را بکاهد. افسردگی ؟ مارگارت داشت درمورد چه حرف می زد ؟ این ، سوالی بود که ذهن دیاتا را درگیر کرده بود.
نیوراد اما باز هم انتظار این سوال مسخره را از مارگارت داشت. در کل داشت به این نتیجه می رسید که هیچ چیز در این دنیا برایش غافل گیر کننده نبود …به غیر از مرگ لارا.
_ آدما توی گذر زمان عوض میشن منم یکی از همون آدما !
مارگارت باز روی سوالش پا فشاری کرد و دیاتا امروز ذات واقعی او را …فهمید.
_ یعنی حالت بهتر شده ؟
نیوراد نیشخندی زد. چنگی به حلقه حلقه های شکلاتی اش زد و خش دار گفت

_ بد نبودم که بخوام خوب بشم!

دیاتا دقیق به نیوراد زیرچشمی خیره شد. پوست صورتش داغ و دستانش به سردی یک تکه یخ بود.صورت نیوراد اما خالی از هرگونه حسی بود. گویی داشت با این صورت بی حس خاطرات تلخ را تلقی می کرد. چشمانش عمق غم و درد را در عین بی حسی صورتش فریاد می زدند…
مارگارت ابروان کمانی اش را بالا برد.
ــ خوشحالم که اینو می شنوم عرفان جان.
نیوراد تنها سری تکان داد. جو بین این چند نفر انقدری سرد بود که دیوید بحثی را اغاز کرد. کم کم بقیه ی دوستان ارس هم به جمع انها پیوستند و خانه دوباره میزبان همهمه ای پر هیاهو شد. تنهادیوید بود که متاهل بود و همسرش را هم با خود اورده بود. بقیه یا مجرد بودند و یا دوست…
مارگارت روی صندلی چوبی کنار همسر دیوید نشست. از روی خستگی به پشتی صندلی بیشتر تکیه داد.
خنده ای کرد که دندان های سفیدش را به رخ بکشد و بعد با صدایی که پر از ناز و غمزه هایی پنهان بود گفت
ــــ خب..خب مهمون های عزیزم تا نلی ناهار رو اماده می کنه چطوره بریم توی جنگل یه چرخ بزنیم و هوایی بخوریم هوم ؟
نلی خدمتکار و می شود گفت که کدبانوی خانه ویلایی مارگارت بود. زنی خوش رو و مهربان با چهره ای دلنشین و بور.
زود تر از همه زن دیوید با شوق و ذوقی که برای دیاتا غیرقابل درک بود موافقت خودش را اعلام کرد و بعد برای لوس کردن خودش از گردن شوهرش اویزان شد.
ــــ میگم…حالا نمی شه مهمونات رو به پی اس فور دعوت کنی ماری ؟ من خوشم میاد ببینم عرفان چطوری پابجی بازی می کنه …عرفان پایه ای یه دست شرطی بازی کنیم ؟
ارس این جمله را با چاشنی خنده و شوخی گفت. در عرض یک ثانیه تمام نگاه ها معطوف چشمان سرد نیوراد شدند.
نیوراد باید خود را ادمی بذله گو و شوخ نشان می داد به علاوه هر چه مرموز تر می بود ارس را کنجکاو تر می کرد و این اصلا خوب نبود.
انتظار این جمله را هم داشت…البته کمی انتظار داشت ارس خلاقانه تر او را دعوت به یک قمار کند!
دیاتا تند نگاهش کرد تا مثل بقیه عکس العملش را سبک و سنگین کند.
مثل همیشه خونسرد اما با یک لبخند گفت ــ باشه…شرط سر چی ؟
ارس موذیانه لبخندی زد ــــ هرکی ببازه باید یه عکس ضایع از بچگیش نشون بده!
ای ارس خیانتکار و رذل! بالاخره حرفش را در لفافه بیان کرد و به صراحت اعلام کرد که هن.ز اعتماد ندارد. می خواست لابد عکسی از بچگی نیوراد را به مهراب نشان دهد تا مهراب ببیند نیوراد را می شناسد یا نه…هه کلک خوبی بود!
نیوراد باز هم تظاهر می کرد. شیطان طوری خود را خونسرد نشان می داد که گویی از همه چیز با خبر است و این ارس را کلافه می کرد.
ـــ از الان منتظرم عکستو ببینم ارس! با یه پابجی پلیر طرفی…
ارس هوم کشداری گفت و دستان مردانه اش را بر هم کوبید.
ــــ تا باشه این پابجی پلیر نوب باشه یا پرو! ماری پی اس فور رو بیار که امروز بدجور رو فرمم…
مارگارت با یک لبخند پت و پهن به طرف میز تلویزیون رفت و مشغول وصل کردن کنسول به تلویزیون شد.
همگی کوری می خواندند و در این بین نیوراد با یک لبخندی سرد خونسرد جمع را نگاه می کرد و هنوز دستش دور شانه های دیاتا بود. دیاتا طوری که ارس و بقیه متوجه نشوند ارام در گوش نیوراد زمزمه کرد ــــ حالا باید چیکار کنیم؟
نیوراد مثل خودش ارام و گرفته نجوا کرد ــــ هیچی…بازی می کنم.
دیاتا از این حجم خونسردی و بیخیالی کلافه گفت ــــ می فهمی چی می گی؟ علقتو از دست دادی؟ اگه عکستو نشون بدی نقشه مون لو میره…
نیوراد ناگهان در کمال ناباوری با دو انگشت اشاره و وسط نوک بینی دیاتا را فشار داد و دیاتا یک لبخند را گوشه ی لبش شکار کرد ــــ وقتی ببازه اونه که عکس نشون میده نه من کله استقلالی!
مارگارت بساط پی اس فور را علم کرد و مشتاق و با صدایی بلند برای پایان دادن به همهمه گفت ـــ خیله خب…عادلانه بازی کنید هر کسی هم که باخت باید عکس ضایع اش رو توی پیج اینستاگرامش به مدت ۲۴ ساعت پست بکنه. ارس بیا اینجا بشین.
بعد هم به سمت یک کاناپه ی راحتی رو به روی تلویزیون اشاره کرد. ارس چشمکی موذی به نیوراد زد و نیوراد جوابش را با یک نیشخند داد.
پسره ی خونسرد و روانی!
نلی ما بین این شرط بندی با چند کاسه ی بزرگ چیپس و تخمه ی گل افتاب گردان امد. سکوت جمع را حکمران بود و تنها صدای خرچ خرچ خوردن چیپس و تخمه بود که شنیده می شد.
مارگارت به طرف نیوراد گفت ــــ عرفان توام بیا اینجا عزیزم!
بعد هم به کاناپه ی کناری ارس اشاره کرد. دیاتا با چشم غره و صدایی ارام ادای مارگارت را دراورد

_ عــــــــــزیزم!
نیوراد نگاهی به دیاتا انداخت و بعد هم یک ان دست دیاتا را کشید و با خود روی کاناپه نشاند.
مارگارت دسته ی پی اس فور را به نیوراد داد و موفق باشی کوتاهی را زمزمه کرد.
دیاتا سعی کرد خود را از دستان نیوراد نجات دهد ــ چیکار می کنی؟
نیوراد دسته را گرفت. همزمان با گرفتن دسته با دست چپش دست دیاتا را گرفت و همان دستش را روی دسته گذاشت.
-هیس شو!
دیاتا نتوانست لبخندش را نادیده بگیرد حتی اگر این محبت ها ظاهری بود باز هم عجیب به دلش نشته بودند.
نیوراد روی مبل مانند همیشه لم داده بود. با دست راستش موهای حلقه حلقه اش را به سمت عقب راند و بازی شروع شد!
ارس رو به نیوراد کرد و پرسید ـــ چه اسلحه ای انتخاب می کنی دادا؟
نیوراد نیشخند زد. با چشمان ریز خش دار گفت ــ اسنایپر.
ارس ابرویی بالا داد ـ بهت نمی خوره تک تیرانداز باشی عرفان!
دوستان ارس اووووه کشداری گفتند.
چشمان نیوراد ان حالت ابی یخی و خبیث را به خود گرفتند ــ تک تیرانداز شماره یکم!
ارس پوزخند زد ــــ جدا؟ ببینیم و تعریف کنیم.
نیوراد بدتر از او خونسرد لبخند تمسخر امیزی زد ــــ ولی ریز می بینمت!
دیوید سوتی کشید و دیاتا فکر کرد اگر او وسط نیوراد و ارس نمی پرید به حتم ارس از حرص از لبو هم قرمز تر می شد!

ارس هم یک کلت را انتخاب کرد و بازی شروع شد. هر دو طوری انگشانشان را روی دکمه های دسته تکان می دادند که گویی واقعا در جنگ بودند.
ارس اما در انتخاب اسلحه انتخاب اشتباهی کرده بود. نیوراد تنها خونسرد زوم می کرد نشانه می گرفت و بوم!
تقریبا نصفه ی اول گذشته بود. ارس اما چند بار پشت سر هم نیوراد را کشت و شروع کرد به کوری خواندن.
ـــ اوم..تک تیرانداز شماره یک …فکر نمی کنی باید بازنشسته بشی؟
دیاتا ترس وجودش را فرا گرفت. اگر نیوراد می باخت باید با انتقام خداحافظی می کردند…
اما در همین حین که ارس و دوستش ریکی می خندیدند نیوراد ارس را کشت و اجازه ی هیچ عکس العملی به ارس نداد چون از ان به بعد طوری ارس را هدف می گرفت که گویی داشت کینه ی انتقامش را سر ارس خالی می کرد.
دیوید با خنده کمی مشروبش را در لیوان چرخاند ــــ ارس یه دفعه ساکت شدی…جریان چیه؟
ارس پررو گفت ــ می خوام نیرو ذخیره کنم!
اما همان موقع باز نیوراد سرش را هدف گرفت وامتیاز یک هدشات « شلیک گلوله به سر= هدشات » را به دست اورد.
ــ ارس به نظرم بهتره نیروت رو برای مکان و در و دافا نگه داری تا پابجی!
نیوراد طوری به او تکه پراند که جمه در سکوت کامل فرو رفت. در واقع جمله اش دو پهلو بود هم به بازی ارس تکه پراند و هم به همجنسگرا بودنش…
دیاتا در ذهن خود گفت « پسره ی روانی اخرم سرمون رو با این تیکه پروندنات به باد می دی »

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫90 دیدگاه ها

      1. اهان منظورم این بود رمان تو تموش کردی یا هنوز ادامه داره
        😐😑😶زن داداش کجا بود!
        حالا چند نمونه بگو ببینم از این تغییرات و! 😶🤔

  1. افرین بر تو
    ببینم شوخی می کنی؟!!!! جدی جدی شما ورقه اصلاح می کنید؟! عجب تعجب می کنم بله دیگه همچین ادمای بی مسئولیتی بشن معلم این مملکت
    این اتفاقات برای مملکت میفته..
    میگم این زرشک فقط رو من حساسیت داره؟ یه نشون این معلمات بده شاید ادم شدن 😂ولی از شوخی بگذریم جدا نهایت بی شعوری و دارن به خرج میدن حیف تهران نیستم 😠😠حیف..
    بلانسبت عه! 😂
    منکه شدیدا مشتاقم بترکه 😉
    دقیقا😂😂
    ببینم جدی گرفتی قضیه ی رمان و😂بابا سر همین یه دونش موندیم خخ
    همین و ختم به خیر کنیم 😂صلواات یکی دیگه پیش کش😂

    1. نه اتفاقا جدیم اره ما صحیح می کنیم بلا نسبت مثه اون حیوان چهار پای بیچاره توی رودروایسی گیر می کنیم صحیح می کنیم بی مسئولیت بودنشون به کنار
      منه ۱۴ ساله نباید به معلمم بگم ادبتو رعایت کن
      نه زرشک رو نافرمانی حساسه والا یه زمانی چند بار اعتراض کردم ولی کارم به جایی کشید که وسط سال مجبور شدم مدرسه عوض کنم 😬😬😬
      من هر موقع عصبی میشم به طرف میگم خیلی بی سه نقطه ای یعنی یه پکیج فحش شامل ( بی شعور، بی نزاکت، بی ادب و….) اینجوری دیگه خودمو هم خسته نمی کنم و توی کمترین زمان بیشترین فحش رو به طرف دادم 😂
      خداروشکر کن تهران نیستی حداقلش ریه هات هوای آلوده توشون جریان نداره 🤣😅
      خخخ اثرات جوگیریه دیگه
      من تو داستان زندگی خودم موندم بعد بخوام داستان زندگی یکی دیگه رو بنویسم؟ ( سس ماست 🤣🤣🤣)
      اره صلوات ختم کن داداش علیسا حجابت رو هم رعایت کن
      توی مکان دینی نشستیم مادر 🤣🤣🤣🤣🤣

      1. چه بگویم که نگفته هم پیداست.. باز رفتم تو خط شعر و شاعری
        اره زیاد با معلما درگیر نشو عاقبت خوبی نداره..
        افرین بررتو خخخ بهترین کارو می کنی
        خخخ
        خوبه خودت داری میگی داداش😂چشم مادر جان شما امر کن
        ولی خیلی خوشحال شدم از روحیه ی پر انرژیت همین طوری ادامه بده 👌

          1. همچنین یاسی خانم گل
            بالاخره چشم ما به جمال شما منور شد
            کجا هی میری میای (خودمم میدونم اشکال از تو نیست😂)
            من که عالیم توچطوری ابجی جان درسا چطور پیش میره؟ کنکور و چیکار کردی؟
            البته از درس خوندنای بی وقفهت مشخصه چیکار کردی 😐😒😂

            1. خوووبم داداش راد 😎
              ااا پس من هی میرم و میام 😶😶
              درسا هم عاااالی😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️
              کنکور 😂🤦‍♀️هیجی بابا ۲۰ هزار شدم 😂😂😂

              1. همیشه خوب باشی
                😂😂😜
                اهان پرتقالی هم هست دیگه؟! 😂
                به به به گل کاشتی افرین واقعا بهت افتخار می کنم پنج قمی همچین بد نیست!!!
                خیلی خوبه
                یه هو بگو از اخر اول شدم دیگه😂
                فقط ریلکس بودنت 😂😂

                1. خخخخخخخخ
                  نمیری تو راد
                  خو چیه
                  مگه درس خوندم که رتبم خوب شه من انتظار ۱۰۰ هزار داشتم😂😂
                  .
                  .
                  .
                  ادم باید تو هر شرایطی ریلکس باشه 😎

                  1. به کوری چشم حسودان هستم هنوز 😜😂
                    افرین خوبت اینه بدت چی می خواست باشه ابجی جان
                    تو خیلی بچه ی قانعی هستی واقعا جای تقدیر داره افرین برتو 👏🏻👏🏻👏🏻😜😂😂

                    1. چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
                      که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
                      چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
                      بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
                      بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
                      من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
                      بعله خط شاعری علیسا پسری در ارومیه رو هم در خبرگزاری رمان دونی و دی جی کیم مشاهده کردیم 😅😂
                      نه؛ اون مال دوران جاهلیتم بود الان دیگه پیر شدم، پیری و سکوت!
                      خب بده تنوع میدم تو صدا کردنت؟ قدر نمی دونی که 😒😂
                      منم خوشحال شدم از دوباره اومدنت :-)

  2. مرسی داداشی خوبمم….

    منم خوبم …

    چخبرا…

    یعنیاااا زرشک لازم شد …کجام بی معرفته😒😒😒😒بخدا اینقدر نگرانت بودم که نگووووو…..

    ونپرس …

    چون تصادف کردی بعدشم یدفعی غیب شدی نگران شدم ….

    دیگه چخبر از رمانت …

    من که بی صبرانه منتظر پارت جدیدم….

    1. خب خداروشکر که خوبی همیشه خوب باشی
      سلامتی خبر خاصی نیست از تو چه خبر رمانتو چیکار کردی حالا ابجی جان ؟
      😂ای جانم نه بابا الان دیگه دستم خوب خوب شده
      رمانمم که هستش دیگه می خوام شروعش کنم
      ببینم چطوری دنبال کننده هستیا😊
      ببینم دنبال نکنی من میدونم و تو 😂

      1. فدا داداش جان …

        منم خوبم داداشییی …

        رمانمم که گذاشتم سایت رمان زندگی شیرین ومبهم من خودشه …

        مگه میشه رمانتو دنبال نکم😒😒😒😒

        علیسا فک کنم دلت هوای زرشک رو کرده نه😂😂😂

        خو خدارشکر که دستت خوب شده …

        همیشه خوب باشی …

        واینم که دفعه دیگه غیب نشو بی معرفت اقا😂🌸🌹

        1. 😊همیشه خوب باشی
          اهان افرین بر تو اونو میدونم منظورم این بود تمومش کردی ؟یا هنوز ادامه داره ؟
          کی؟!من!!؟نه ! کی همچین حرفی زده ابجی جان !
          من فقط دلم هوای یک خواب خوب و کرده که دارم میرم سراغش 😊
          ممنانم
          من یه دفعه غیب نشدم با معرفت خانم😒از ابجی کیمیا حداقل می پرسیدی میدونست 😐

  3. داداش علیسا تو نباید یه خبری از منه بیچاره بگیری؟ یه دفعه گذاشتی رفتی خشم چنگیزی منو بیدار نکنا
    مغولی شدم حسابی 😂😂😂😂😂😂

    1. علیساااااا کجاااا بودی تو😢😢😢😢منم دلم برات تنگ شده بود داداشی
      بیااااا دیگهههه حتما باید با زرشک تهدیدت کنم؟؟؟

        1. النازم شوهر نازم دلم برا تو هم یه ذره شده بود هم برای تو هم برای داداش علیسا و بقیه
          اره واقعا چشممون روشن
          کجااا بودی اخه
          اشک شوق

      1. سلااام
        باور کنید خودمم روحم نیست
        ابجی الناز خود خودمم نگران نباش
        الناز ابجی بچه ؟!نه واقعا بچه چی بگم بهت اخه من !
        خوبم ابجی جاانم اگه بدونی
        رمانتو دنبال می کردم عالییی بود پیشرفت داشتی فراوون و معرکه حرف نداشت
        دیدم خیلی وقته کامنت نمیذاری نگران شدم گفتم شاید با حضور من بیای نه دیگه زرشک و بیخیال جون من
        الکی نگوو من که میدونم دلت برا من بیشتر تنگ شده بود :-) 😂
        سلام ابجی نسترن گل گلاب چطوری ابجی؟
        شرمنده دیگه حالم اصلا خوب نبود
        ای جان نگران نباش ابجی جانم

            1. عه مگه دیشب رفع دلتنگی نکردی ؟!😂
              بابا حاضریم زدم
              رااستی ابجی نفس کو 😢دلم برای اونم خیلی تنگ شده
              حالش چطوره ؟خبری داری ازش ؟
              میلادم که غیب شده نه؟! هعی داداشم و کشتید من میدونم 😂😂😂
              ابجی نسترن من کجا بی معرفته 😒
              نگران من نباش من هیچیم نمیشه 😂
              بیخبر نرفتم گفته بودم یه مدت نمیام تو رمان افرودیت و شیطان
              حالا یکم دیر شد شما به بزرگی خودت ببخش😊

        1. چرا حالت خوب نبود؟ نمیومدی سایت صفا نداشت داداش جانم
          واقعاااا؟ مرررسی خیلی خیلییی خوشحالم کردی تو لطف داری داداش علیسا :) ولی الان که دارم می خونمش انقدر به نظرم ایراد داره که فعلا ولش کردم :/
          اره منم مثل تو حالم خیلی خوب نبود اینه که گفتم فعلا خلوت کنم با خودم بهتره…
          از تو چه پنهون درسام هم سنگین شدن وقت دیگه ندارم ://
          عه عه به دختر من میگی بیخیال ایششش حقا که داداش علیسایی پسری در ارومیه
          حسودی نکن دلم برای تو هم خیلی تنگ شده بود
          چه خبرا؟ پارت نمیدی به منه منتظر؟ میام تو خوابت از حلقت پارت می کشم بیرونااااااااا !
          نبودی خشن شدم :)

          1. حقیقتا از لحاظ روحی همچین خوب نبودم
            لطف ندارم ابجی جان ، اتفاقا سخت در اشتباهی چون میتونم به جرعت بگم رمانت حرف نداره و تو تمام قسمت ها رو ریز ریز به جا وارد داستان کردی و
            میتونم بگم جزو داستان ی کمیابی هست که این چنین زیبا نوشته شده و من خوندم واقعا کیف کردم 👏👏👏
            حرف نداشت ،خودتو دست کم نگیر دختر تو اعتماد به نفس نداری و این خیلی مسئله ی مهمیه و باید حتما تقویتش کنی چون استعداد بی نظیری داری
            اتفاقا خلوت کردن خیلی خوبه البته اینم خیلی مهمه که خلوتت درست و مفید بوده باشه یا … بهتره توی تنهایی هات به مسائل رمانت فکر و نتیجه گیری داشته باشی برای اهدافت و درس هات که دقیقا می خوای چیکار می کنی
            این خیلی بهت کمک میکنه
            همچنین حتماااا بع درسات توجه داشته باش ببینم درس نمیخونی به زرشک میگم دمار از روزگارت در بیاره !
            خوب چیکار کنم 😂بگم بیاد منو ناقص کنه 😞😒
            خبرا که هیچی سلامتیت پارت و تصمیم گرفتم دو باره رمان و راه بندازم منتها تا یه جایی رمان و کامل کنم بعد شروع کنم پارت گذاری اونجوری خیلی بهتره
            نه جان زرشک نیاااا😨 من جوونم هنوز گناه دارم
            خشن بودنت و عشقه ابجی جان ما همه جوره قبولت داریم 😊😉

            1. الان خوبی؟ …منم خوب نبودم اصلا نه روحی نه جسمی ولی توی همین تنهایی نشستنا و خلوت کردنا از خودم پرسیدم اخرش که چی؟ می خوای تا ابد این شکلی بمونی؟ اینه که الان یه مقدار سر و سامون گرفته اوضاعم…
              وااااای ×ـ× مررررررسی داداش جان خیلی خیلی خوشحالم کررررردی ممنونم این که دنبال کردی و خوندیش
              ولی یه سری ایراد داره که ناشی بودنم رو نشون میده ایشالا تو رمان بعدی اگه عمری بود بهتر عمل می کنم…
              اره خلوت کردن خیلی مهمه بخوام باهات صادق باشم توی این خلوت کردنا خیلی چیزا رو از دست دادم…ولی در عوضش فهمیدم چجوری اوضاع رو کنترل کنم مرررسی :)
              واای نگو از دست این معلمای تنبان صفت پدرم دراومده
              من که دیگه رد داددم بعدشم دلت میاااااد زرشک رو بندازی به جونم؟ هر چند من مامانشم منو بیشتر از تو دوست داره
              بهم خیانت نمی کنه هاهاهاها بسوووووووووووز داداشی :۹
              ایش دختر به این خوبی قدر نمی دونی که
              اااخ جوووون وای وای منو این همه خوشبختی محاله محاله
              پااارت هوورا ( حیف با لپتاپ میام و ایموجی تو دست و بالم نیست) اره این شکلی خیلی بهتره چون پارت گذاری میفته رو روال و هم اینکه ایده داستان بیشتر دستت میاد
              جوون مملکت به من پارت نمیده باید بیام خودم بگیرم پارتو ناسلامتی من چنگیزماااااااااااااااااا
              ما هم قبولت داریم پسری در ارومیه

              1. اره بابا الان عالیم 😊
                یه چیزی بگم باورت نمیشه
                خیلی خوشحالم که بالاخره این کارو کردی
                این سوال کوچیک خودش خیلی کار بزرگی میکنه
                حداقل از اون حال و هوا دراومدی
                واقعا خوشحال شدم چون تو در واقع فقط داشتی با حال بد و بیحوصلگی و.. عمرتو هدر می دادی
                واقعا خوشحالم ابجی جان 😊
                تمام سعی تو بکن که بیشتر حتی از اون حالت فاصله بگیری چون خودمم حال تورو یه زمانی داشتم میگم واقعا سخته و یه بار که تصمیم گرفتی بلند شی باید درجا بلند شی
                😊😊😊حقیقتارو گفتم
                اره خوب در هر رمانی ایراداتی وجود داره ولی اصلا ناشی بودن کارو نشون نمیده
                اگرم این ایرادات وجود داشته باشن
                بیشتر توی قسمت محله ی گم و گور ها شاید
                ولی تو قسمت دیاتا و نیوراد اصلا
                مشخصه کاملا با دقت نوشته شده
                خیلی زیباست و من مشتابانه منتظر پارت بعدم که مطمئنم مثل همیشه معرکه خواهد بود
                دقیقا خود زمان یکی از چیزایی که خیلی مهمه و نباید از دستش داد خوشحالم از این خلوت هات ب نتیجه ی خوبی رسیدی واقعا خوشحالم
                توام دیگه نری غیب شیا نبینم
                😂😂😂😂
                معلما و وضعیتشو من میدونم بچه های فامیل مون انقدر غر میزنن که خدا میدونه حقم دارن معلما خیلی بی مسئولیت شدن!
                که هیچی مثلا اون سری یکی شون اومده بود بپرسه معلمش چی نوشته من ورقه ای که عکس گرفته بود ونگاه می کرد باورت نمیشه عزا رو با عذا نوشته بود یعنی غلط املایی داشت اونم چقدر هر دو خط یه بار چشام از حدقه دراومده بود !اینم وضع تدریس ما 😂😂
                بلی دیگه دلم میاد 😊مامانشم باشی بالاخره منم داداش مامانشم غیر اینه ؟😂😂😂
                حتما حتما سعی می کنم هر چه سریعتر رمان و راه بندازم (مشتاق کامنت های پر انرژیت هستم فراوون )

                1. خوشحالم که خوبی :-) خب، اره خیلی طول برد این تغییر هنوز خوب خوب نشده حالم اما دیگه ثابت بد حال نیستم یه سری عادتا رو کنار گذاشتمو سعی کردم توی خودم تغییر مثبت به وجود بیارم..مثلا شبا زود تر میخوابم😂😬
                  یا اینکه دیگه همش سیاه نویسی نمی کنم 😅
                  دقیقا تو درست میگی داداش جانم خیلی حال بدیه اینکه فکر کنی توی این دنیا به هیچ دردی نمی خوری یا اینکه زندگی دیگه چرخه ی راکدی هست که نمی چرخه…
                  مرررسی یه چیزی بهت بگم؟ خودمم فکر می کنم اصل ضعف رمان محله ی گم و گوراست که باید خیلیییی روش بیشتر کار می کردم
                  خیلییی مررسی داداشی 😆😍
                  منم خوشحالم که برگشتی و دوباره اومدی یه سر به ما زدی :-)
                  وای وای معلما رو نگو که اشکم در میاد باید صد تا برگه صحیح کنم اونم نه فیزیکی تو صفحه گوشی 🤯😭
                  معلمای ما ویساشون آخر خنده‌ست فقط می خندیم بهشون خودم که به شخصه اصلا با معلمامون درس نمی خونم گیجم می کنن شدید معلم فارسیمون مثه خیابانی حرف می زنه مثلا میگه این کارو بکنی خوبه ولی نباید بکنی چون بده 😐😑😶
                  واااای عذااا؟😵😳😳😳 جان من؟
                  حالا فقط اون نیست که بگی بی دقتی کرده
                  واای من جای تو بودم می زدم دهنشون رو صاف می کردم 🤣😅( خیلی معلومه خشن شدم نه؟ 🤪)
                  هعی کلاس آنلاینا خیلی چرتن خلاصه من که ویس ها رو ده بیست سی چهل می کنم تا گوش کنم 🤣🤣🤣
                  عجب آدمیه نگا نگا دلت میاد خواهرت نفله شه؟ اینجوریه داداش علیسا؟
                  فکر نکن مظلوم بازی درمیارم میام تو خوابت موهاتو می کشم خفه ات می کنم با زرشک پنج بار دنبالت می کنم ادبت کنم 😂🤣
                  ( میگم خشن شدم میگی نه 🤣🤣🤣🤪)
                  ایشش باشه ولی بازم من مامانشم منو بیشتر دوست داره 😝
                  وااای هورا زودتر شروع کن که من منتظرررم بیام صفحه رمانتو با کامنتام تیر بارون کنم 😍😂😂😂😂😂😂
                  راستی میگم داداش علیسا موافقی یه رمانم بعدا با هم بنویسیم؟ 😆😆😆😁😁
                  کارمون می گیره به خدا 😛😝😜

                  1. افرین دقیقا از جای خوبی شروع کردی چون کم خوابی هم خودش ضررای خودشو داره
                    اوهوم اره واقعا..
                    اره اره چون تموم تمرکز تو گذاشتی رو قسمت نیوراد و دیاتا اینطوری شده ولی بازم عالیه😊خودمم دلم براتون تنگ شده بود 😂😂وایسا ببینم تو برا چی ورقه اصلاح میکنی ؟!😓😕😂😂اره باور کن اصلا یه ذره سواد ندارن !
                    اره زیادی خشن شدیا 😂
                    بهدم یکی دیگه بچه شو میبره مدرسه من دهنشو صاف کنم؟😂
                    مگه تو دلت میاد من از دسن زرشک سالم بمونم 😏(ببین منم خشن کردی کمال همنشینی اثر کرد 😂)
                    حالا همون یه ذره دوس داشتنش کار خودشو می کنه 😜😂چشم حتما اتفاقا به امید کامنت های تو می نویسم 😊😂
                    اره اره داشتم به همین فکر می کردم لامصب کامنت هامون اندازه ی یه پارته 😂😂😂
                    میگیره چیه میترکونه 😂😂

                    1. اره خواب خیلی مهمه من خیلییی بی خوابم 🤪
                      بازم مررسی از اینکه خوندیش خیلی خوشحالم کردددی :-)
                      ما هم دلمون برا تو تنگ شده بود پسری در ارومیه 😂😅😆
                      هعی نگو و نپرس دست رو دلم نذار که خونه معلما تنبل بازی در میارن ما سرگروه های بدبخت باید حمالی کنیم😬 من که شدم کلفت کلاس هر کی برگه صحیح نکرده داره میده منه بیچاره
                      سواااد؟ کاش فقط سواد بود ادب هم ندارن معلمه به من میگه شیرفهم شدی کیمیا خانوم تا شب باید لیست بنویسی 😐😑خدایا منو خر کن
                      خخخ اثرات کال آف دیوتی بازی کردنه 😂🤣😅
                      بالاخره که حس انسان پنداری داری دیگه باید بزنی صاف و آسفالت کنی شون 🤣
                      من با تو فرق دارم من مامان زرشکم حق دارم بزنمت ولی تو حق نداری 😝😜 تازه آروم هم می زنم زیادی شلوغش کردی 😂😂😂😂
                      کمال همنشین در تو اثر‌ کرد 🤣🤣🤣🤣
                      من همنشین خوبیم قدرمو باید بدونی 🤣
                      متقابله 😃 ( فقط اگه صفحه رمانت با کامنتام ترکید اعتراض نکنیاااا 😂😂😂)
                      دقیقاااا خیلی خوب میشه😆
                      اره والا منو تو به طومار گفتیم برو جات ما هستیم 😂😂😂
                      می ترکونه مثه بمب😎
                      فقط چجوری بنویسیم با هم؟ 🤔
                      موضوعش چی باشه ؟
                      ژانرش چی باشه؟
                      ( وی برای رمان جدید بسی هیجان و انرژی دارد 😅😂😂)

    1. چرا زهرای نازم دارم اما فکر و ذهنم انقدر درگیره که وقتی ندارم برای رمان نویسی من شرمنده اتم
      ممنون بابت کامنت قشنگت زهرای ناز من

  4. اجی کیمی من هم دوست دارم شمارم بهت بدم اما نمیدونم چجوری به دست برسونم
    فقط یه چیزی به ذهنم رسید اونم این که من شمارم بنویسم ادمین هم تایید نکن بده به الناز النازم شماره تو بد به من

  5. کیمیا جون مثله همیشه عالی عزیزم بهتریناروبرات ارزومندم عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی گل قشنگمممم

    1. تو هم همینطور زهرای نازم امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی عزیزدلم
      ممنون از کامنتت و ممنون از وقتی که صرف رمان من کردی

  6. من همیشه شخصیت ارکا تو رمان تیمارستانی ها برام جالب هیجانی بود اما الان پیشم شخصیت نیوراد خیلی هیجانی تررر

    1. وااای وااای من نگاه من ذوق مررررسی مارال خوااااهری من
      اره ارکا خیلی باحال بود من آیوار رو هم دوست داشتم

        1. رمان زندگی سیگاری از خود نویسنده ی نیمارستانی ها هم هست خیلییییییییی قشنگه بخون حالشو ببر گل گلی من

          1. اها انقدر اسمش شنیدم اما تا حالا نخوادمش دختر عموم خانه مون بود گفت یه رمان خیلی خوشکل خواند اسمش زندگی سیگار ی نشستم باهاش اولش خواندم همون جای که تولد بود بعد میان خانه شون دیگه بقیشه نخواندم تا دوباره هی اسمش شنیدم چهارتا خط اخرش خواندم😅 بعد فهمیدم فصل دوم دار گفتم بیخیال حروقت ادامه امد میخوانمش الان هم فصل دومش انگار امد اسمش انتقام ابی دیگه دوتاشو باهم میخوانم

  7. وای جای آیلین خالی این پارتو ببینه ذوق میکرد !
    .
    .
    خیلی قشنگ بود عشق من ولی دیگه قول بده زود به زود پارت بزاری
    کیمی جان من یکی مثل این نیوارد پیدا کن برام .😂 احساساتش تو حلقم ایی بسوز مارگارت بسوز ولی اگه دردسر درست نکرد آخرسر من اسم مارال و عوض میکنم😂😅

    1. اره جاش خیلیییی خالیه
      مررسی عشقم من ذوق می کنم به خدا می بینم کامنتاتونو
      چشم اگه مچ درد و مدرسه بذاره من از خدامه زود زود پارت بدم بیرون
      خخخ نیوراد مال خودت عشقم قابل نداره هر کی خواستی بگو اسم بده نفر ببر ( اوه اوه جالب شد )
      هوووم باید دید نقش کارگران چیه یا می خواد چیکار کنه…
      خخخ اسم مارال چرا ؟ خواهر منو کار نداشته باش شوشو جوون
      مرررسی از کامنتت گلللی

        1. یه هفته چیه با اردنگی از خونه میندازمش بیرون بخواد شاخ بازی دربیاره هم شاخ می شکونم حالا ببین
          الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــناز شوووهر نازم
          حواست باششششه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان