رمان آفرودیت و شیطان پارت 4 - رمان دونی
رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۴

در حال بازی با ژتون پوکر قرمز در دستش بود یک بار به پشت دستش هدایتش می کرد و یک بار هم به کف دستش آنقدر این کار را سریع انجام می داد که حتی وقتی خودش هم لحظه ای به دستش خیره می شد ، گیج می شد . شاید به خاطر همین بود که به رو به رو زل زده بود ؛ نمی دانست این هم یکی از همان چیز ها بود که ذهنش به راحتی دلیلش را فراموش می کرد .
در همان حالت بود که یک دفعه چندین تقه به در چوبی قهوه ای سوخته ی اتاق خورد تقه های آهنگینی که طراحی کرده بود به منظور این بود : فولد !
اگر کسی با چنین ریتمی در را می کوبید قضیه به رپر کوچولو ختم می شد …
با همان صدا آرام ضعیف اما محکم گفت : بیا تو .
ریو ، پسرک جوانی که دو رگه ایرانی و ارمنستانی بود ، با چهره ای پیروزمندانه و مملو از غرور گفت :
فایل رو براش فرستادم… شک ندارم تا الان از اینکه خواهرش رو تو اون وضع دیده سکته رو شاخشه !!
بدون ذره ای تغییر در نگاه آبی رنگش گفت : ردت رو نزنن ؟
ریو بادی به غبغب انداخت و مغرور در حالی که چشم های قهوه ای کنجکاوش در حال کنکاش اتاق عجیب و ترسناک رییسش بود گفت : مطمئن باشید !
پسرک شیطان بدون اینکه او را آدمی در این کره ی خاکی حساب کند گفت : نیستم .
_ بهم اعتماد نداری ؟
_ نه !
_ بعد این همه سالی که با هم کار کردیم و نون نمک همو خوردیم ؟
_ همه توانایی شکستن نمکدون رو دارن !
تیکه ای که به ریو ی بیچاره انداخت باعث شد سرش را آرام پایین بیندازد و چیزی نگوید خوب اخلاق رئیس بد خلقش را می دانست تا اجازه صادر نشود حق رفتن را نداشت.
پسرک ژتون پوکر را به سمت ریو پرتاب کرد و گفت : خیله خب مراقبش باش . و در حالی که برق
چشمان آبی اش که حال بخاطر خباثت مجهول در صدایش رنگی مغز پسته ای به خود گرفته بود ادامه داد : ولی حواست باشه اگه گیر افتادی ، همه اش پای خودته ! پس از جونت مایه بذار …
کمی از صندلی اش بلند شد و صورت مرموزش را به ریو نزدیک کرد … تکان خوردن لب های رییسش
جادویش کرده بود و لال شده بود : ولی می دونی که اگه به هر طریقی گیر بیفتی و بفهمم که چیزی از من گفته باشی … اوم ، مامانت اسمش روناک بود نه ؟ توی خیابون شمالی هوسیساین ساختمون پلاک ۳۴ ارمنستان زندگی می کنه ، نه ؟ خب بهتره باهاش خداحافظی کنی !
ریو ، پسرک ۱۹ ساله ی احساساتی در حالی که نم اشک را در چشمان خود حس می کرد زمزمه کرد : شیطان ….

وقتی که بچه بود ، شاید یک بچه ی سه ساله بود، هنگامی که با ماشین های اسباب بازی اش بازی می کرد مادرش را می دید که در تکاپو بود ، عجله داشت و به طرز عجیبی سریع اما با حوصله و دقت ، رو به روی آینه ی راهرو داشت
آرایش می کرد . مانتوی سفیدی پوشیده بود و شال سفیدی به سر کرده بود … آن موقع بچه بود ، فکر می کرد شاید مادرش قرار است به یک مهمانی مهم برود یا شاید بخواهد برای دل خودش آنطور آرایش کند و به خودش برسد . اما قضیه موقعی برایش واقعا عجیب شد که این تکاپو ها و تلاش برای زیباسازی بیشتر ، در صبح داشت اتفاق می افتاد .
مادرش در حالی که داشت ریمل به مژه های بلندش می زد همزمان داشت با آدرین سیزده ساله حرف می زد .
آدرین پسری مسئولیت پذیر بود . موهای طلایی اش را همیشه به سمت بالا شانه می کرد و موقع حرف زدن برای اینکه
ثابت کند چیزی در چنته دارد یک تای ابرویش را به سمت بالا می داد و با شک نگاهت می کرد …شک در نگاهش مثل
انتخاب در یک مغازه بود . تو در یک مغازه برای اینکه چیزی را انتخاب کنی تا بخری ، شک داشتی ، تردید داشتی ، و یا شاید می ترسیدی که بهترین را انتخاب نکنی .شک در نگاه آدرین هم مثل همین بود به تو خیره می شد ، زل می زد و شکاک نگاهت می کرد تا همان حس دو دل بودن را در وجودت ایجاد کند .
_ آدرین مامان ، مراقب خواهرات باش تا بیام .من حدود دو سه ساعت دیگه میام .
آدرین با همان حالت نگاه گفت : اون بعد از این قضیه میاد پیش ما زندگی می کنه یا ما میریم پیشش ؟
آرتمیس زیبا و دل فریب در حالی که به پسرش نگاه می‌کرد احساس همان دو دل بودن را می توانست در وجود خود احساس کند . همان حسی که حال از نگاه شکاک و مرموز پسرک گرفته بود : نمی دونم به احتمال زیاد اون و پسرش میان پیشمون .
نگاه آدرین رنگ تعجب به خود گرفت و در حالی که داشت مادرش را که حال پشت به آینه کرده بود تا رو به روی او باشد را برانداز می کرد ، گفت : پسر ؟ مگه پسر داره ؟!؟!
_ آره یه پسر که فکر کنم یکی دو سال ازت کوچیک تر باشه اسمش هم کوشاست .
_ عجب …
_ حواست به دیاتا باشه کار خطرناکی نکنه . با تارا هم دعوا نکن ، دیاتا می ترسه یه موقع .
_ خیله خب مامان چند بار میگی ؟ باشه فقط اسمش چی بود ؟
_ کی ؟!!
_ شوهرت !
آرتمیس از ذوق اسم شوهرش نخودی خندید و به پسرش با ذوقی نامحسوس و یک لبخند محو گفت : مهراب !
آن موقع دیاتا بچه بود شاید هم یک بچه ی فراموش کار که حتی اسم دوستش را که همسایه اشان بود را فراموش می کرد اما آن اسم در ذهنش بود … مهراب !
در ذهنش چندین بار هجی اش کرد و زیر لب در حالی که سعی‌می کرد آدرین نشنود با آن زبان شیرین بچگانه اش
زمزمه کرد : مهراب… کوشا …!

… شکنجه شروع شده بود شکنجه ای که اسمش یادآوری خاطرات بود … دست هایش ، پاهایش ، لب هایش می لرزیدند . این دیگر چه فایلی بود ؟ سعی کرد خودش رو متقاعد کند : نه … نه … این تارا نیست . تارا نیست فتوشاپه
آره … آره اینو با دیپ فیک درست کردن . نه … نه … واقعی نیست .
صدا های توی سرش برخلاف گفته های الانش بودند . صدا های گوش خراشی که در سرش سوت می کشیدند .
محال بود تارا باشد . خواهرش الان باید در مطبش مشغول معاینه ی بیمارانش باشد . نه … نه … این تارا نیست..
ناگهان ، اختیارش را از دست داد ، دیوانه شد ، به جنون رسید.
داد و هوار راه انداخته بود و هنجره اش هر آن ممکن بود بخاطر این داد های وحشتناک آسیب ببیند : خفه شید …
خفه شید …. این تارا نیست …. این تارا خواهر من نیست ….
باز هم با وجود این همه داد و هوار جنون و جدال در ذهنش باقی مانده بود . روانی شده بود … خواهرش …
نزدیک ترین چیزی که جلوی دستش بود را شکست . گلدان شیشه ای بامبو و بعد هم سراغ ظرف ها رفت .
یکی پس از دیگری خرد و خاکشیر می شدند و صدای شکستن اشان باز هم از جنون دیاتا کم نمی کرد .
ذهنش دنبال بهانه گشت ؛ فقط یک قرص ، یک می خورم و تموم میشه . حالم خوب میشه . یادم میره ، خوب میشم .
⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕
بچه بود ، آدرین داشت با تارا بحث می کرد . خواهر زبان دارزش خوب از دست برادر بزرگ ترش بر می آمد . در بین تارا و آدرین ده و سیزده ساله ، او مظلوم بود ، ساکت و خموش تنها به در خانه زل زده بود . مامان کجا بود ؟
همان موقع بود که صدای چرخاندن کلید آمد . آدرین و تارا ناگهان دست از بحث و جدل کشیدند . ماشین اسباب بازی کوچکش از دستش افتاد و به در زل زد . خوب می توانست حبس شدن نفس های آدرین و تارا را حس کند .
در باز شد . مادرش آمده بود . با همان مانتوی سفید و شال سفیدش . اما تنها نبود ، نه ! از چارچوب در کنار رفت و یک
مرد نیز وارد خانه اشان شد . گیج به مادرش زل زد . سه سالش بود و فهمید ، سه سالش بود و درک کرد . وای
مادرش چه کرده بود . آن مرد اینجا پیش مادرش چه کار می کرد ؟ مردی جذاب و خوش پوش ، جوان و خوش سیما با
یک کت و شلوار مردانه ی مشکی و کراوات قرمز . به دستان مادرش نگاه کرد و بالاخره مطمئن شد. دیاتای سه ساله فهمید ! دست مادرش دسته گلی قرمز بود یک دسته گل رز قرمز. عروس شده بود و آن مرد دامادش بود !
آدرین را دید با نگاه شکاک و مرموزش به مرد زل زده بود و پدر جدیدش را کنکاش می کرد . تارا نیز همینطور.
تنها دیاتا بود که گیج شده بود و شوکه !
آرتمیس و آن مرد داخل شدند و آرتمیس در را بست . مرد نگاهی به بچه های زن جدیدش کرد و با لبخند در حالی که نگاهش روی دیاتا ثابت مانده بود گفت : سلام ، بچه ها … از آشنایی باهاتون خیلی خوشحالم . چشمکی زد و با زبان چرم و نرمش گفت : مخصوصا تو خانوم کوچولو !
دیاتا با زبان بچگانه اش اما توجهی به مرد نکرد و از مادرش پرسید: مامان این آقاهه کیه ؟

آرتمیس تته پته کرد و در حالی که با دست چپش که حال یک حلقه ی ظریف و ساده داشت، بینی اش را خاراند گفت : خب عزیزم … خب …
بجای مادرش ، مرد جوابش را بدون هیچ خجالت و شرمندگی، داد : من پدرتم . پدر جدیدت ، میتونی بابا صدام بزنی !
تارا و آدرین که انگار می دانستند تنها به عکس العمل دیاتای سه ساله خیره شدند . پدر ؟ بابا ؟ جدید ؟ چه خبر است ؟
چقدر آدم بزرگ ها عجیب اند . غیر قابل درک و مرموز هستند . چقدر مخفی کاری می کنند ! آن موقع بود که این سوال را از خودش پرسید : چرا آدم وقتی بزرگ میشه تغییر می کنه ؟
نگاهی اول به مادرش که با استرس نفس می کشید انداخت و بعد هم به مرد که خونسردانه به او زل زده بود .
خوب معلوم بود که توی ذهن مرد که دیاتا حدس می زد همان مهراب باشد چه می گذرد : از یه بچه ی سه ساله چه کاری ساخته اس ؟ بزرگ میشه یادش میره !
درست بود ، جواب سوالش را گرفت آدم وقتی که بزرگ می شود زمانی تغییر می کند که بچگی اش یادش برود .
دیاتا بالاخره به حرف آمد : بابای من رفته پیش خدا ، تو بابای من نیستی !
گویی می خواست این را هم به مادرش حالی کند چون بلند تر داد زد : نیستی ، نیستی ، نیستی از خونه ی ما برو بیرون
برووووو بیرون !
مرد مهراب نام چینی به ابرویش داد و چند قدم نزدیک آمد . نزدیک و نزدیک تر ، جلو تر و جلو تر . حال رو به روی دیاتای سرکش کوچک ایستاده بود کمی خم شد تا فقط کمی هم قد دیاتا بشود .
آرتمیس مادرش ترسیده در حالی که پیش مهراب می آمد تا مبادا بلایی سر دیاتا بیاورد تند تند کلمات را ردیف می کرد :
مهراب ، مهراب جان ، بچه اس نمی فهمه ولش کن باشه عزیزم ؟ بیا بریم طبقه ی بالا خودم ادبش می کنم !
مهراب با آن چشمان گیرای خاکستری رنگش نگاه دیگری پر از جذبه به دیاتا انداخت و بدون نگاه به آرتمیس گفت :
نیازی نیست عزیزم من بلدم خانوم کوچولو های سرکشو رام کنم .
دیاتا با استفاده از حاضر جوابی هایی که از خواهرش ، تارا یاد گرفته بود گفت : فکر کنم الان باید بیرون باشی . برووووو بیرون به مامانم هم نگو عزیزم!!!
آرتمیس نگاه ترسناک و پر سرزنشی اول به تارا و بعد به دیاتا انداخت : دیاتا زود از پدرت معذرت خواهی کن تا سه می شمارم . یک …
دیاتا با صدایی بعض آلود گفت : من نمی خوام این آقاهه اینجا باشه مامان بهش بگو بره بیروووون .
_ دو ….
دیاتا گریه اش گرفت : مامان مگه دوسم نداری ؟
_ دو و نیم …
دیاتا به قیافه ی پیروز مرد زل زد و خطاب به مادرش گفت : من از هیچ کس معذرت خواهی نمی کنم . برووووو بیرون!
خشم بر آرتمیس از این همه پرروگری دخترش چیره شد و تا آمد دست روی دیاتای سه ساله ی کوچک برای سیلی بلند کند ، مهراب جلویش را گرفت و با لحن اغواگرایانه ای گفت : عزیزم ، مهم نیست . بچه اس دیگه نمی فهمه .
شب خودش میاد معذرت خواهی میکنه ، مگه نه دیاتا ؟ بعد نگاه کوتاهی به دیاتای چشم اشکین انداخت و ادامه داد :
بیا بریم بالا امروز روزه ماست ! آرام و نرم نرمک از پله ها درحالی که کمر آرتمیس را گرفته بود بالا رفتند . تارا و آدرین نگاه کوتاهی به دیاتای گریان کردند و بدون ذره ای توجه به اتاق هایشان باز گشتند . تنها ماند ، تنها بود …
تمام شد . حال دیگر مادرش را هم علاوه بر پدرش از دست داد ❗

آن موقع بود که با خود قرار گذاشت . این مرد باید می رفت . می رفت بیرون و بر نمی گشت. دیاتا به این تهدید ها
اکتفایی نمی کند ، ادامه می دهد و به هدفش می رسد صدای آغاز جنگی به گوش می رسید . جنگ در برابر مردی اغوا گر که مادرش را اغوا و طلسم کرده بود . اما دیاتا طلسم گشایش مادرش از این زندان اغوایی که مرد ساخته بود را بلد بود و می توانست با همین دست های کوچولویش و همین زبان بچگانه اش این طلسم را به درستی اجرا کند . شاید به تجدید قوا نیاز داشته باشد اما تسلیم ؟ نه ، اصلا ! نمی گذاشت حال که مادرش به خاطر همچین مردی دست رویش بلند کرده بود نمی گذاشت .آن مرد می رود ، بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازد ، گورش را گم می کرد .
به سمت آشپزخانه پا تند کرد . قبل از وارد شدن اشک هایش را پاک کرد تا مبادا ملاحات خانم خدمتکارشان که حال در حال تدارکات ناهار بود بویی ببرد .ملاحات خانمی که گویی شاید تنها کسی بود که در آن خانه ی کوفتی دیاتا را درک می کرد . ظاهرا خدمتکار کار بلدی بود چون موقع جنگ و جدل و معرفی مهراب حتی مانده بود چهره ی مهراب را ببیند . فضول نبود ، اصلا ! فقط کمی چاق بود که همیشه در حالی که لپ دیاتا را با خوش رویی می کشید رو به تارای حاضر جواب می گفت : اعجوبه ، من چاق نیستم تو پرم !
وارد آشپزخانه شد قدم هایش ملاحات به اصطلاح تو پر را متوجه خود و حضورش کرد . ملاحات خانم بی هیچ حرفی برگشت و روی موزاییک های شیری رنگ آشپزخانه زانو زد و دستش را برای بغل گرفتن دیاتای چشم قرمز باز کرد.
دیاتا سرپناهش را پیدا کرده بود و به آن پناه برد . مثل یک جوجه ی کوچک بی پناه در بغل ملاحات توپر ، جا گرفت .
ملاحات محکم بغلش گرفت و در حالی که بغض داشت با دلسوزی از غرور دیاتا که خود را تحمل می کرد تا جلوی ملاحات گریه نکند گفت : الهی بمیرم برات ، گریه نکن عزیزم شاید اصلا اون طور که فکر می کنی نباشه . یادته بهت چی گفته بودم قبلنا ؟ دیاتا با صدایی تو دماغی گفت : راجع به هیکل ؟
ملاحات خنده ای کرد و گفت : تو هم مثل اون خواهرت اعجوبه ای نه باهوش راجع به آدما ، یادته ؟
_ نباید کسی رو قضاوت کنم ؟
_ آره آفرین درسته یه خورده صبر کن ، سبک سنگین کن ، فکر کن بعد قضاوت کن . شاید اصلا اونطور که فکر می کنی نباشه و مثل بابات برات عزیز شه !
_ من که ترازو ندارم ، چطور سبکو سنگینش کنم ؟ اصلا مگه وزنش برام مهمه ؟
ملاحات از صداقت و سادگی کودک خنده اش گرفت: نه خنگه ! منظورم اینه که ببین چجور آدمیه ؟ نه اینکه با ترازو بخوای بفهمی وزنش‌چنده که !
حال دیاتا هم خنده اش گرفت و گفت : باشه ولی فقط بخاطر تو .
آهنگین گفت : فقط بخاطر من !

29 دیدگاه

  1. عزیزم به نظره من الان زندگی واقعی هم شده قصه • درام و••••
    و غم همه جا هست پس نمیشه گفت فقط یسری فیلمها؛( مثل ابدویک روز) یا رمانها غمگین دردناک هستن•••

    به نظره من رمانت قشنگ😀😁😘🤗😇💘💋❤💙💗💖💕💔💓💞💟❣ همینطوری خوب با پشتکارقوی💪 برو جلو کمیاجون😉😀

    1. مرسی ازت نیوشا جان .
      ولی از نظر من زندگی واقعی بیشتر داره واقعیتش رو به رخ می کشه تا قصه اینکه آدما چقدر راحت می میرن . چقدر راحت بدون اینکه چیزی از این دنیا با خودشون ببرن میرن . زندگی داره بی رحم بودنش رو بیشتر به ما نشون میده . اگه زندگی قصه بود شاید خیلی از اتفاقا برای ما نمی افتاد .
      یا شاید همه چیز برای کسب تکلیف نبود و از ته قلب بود . واژه ی امید رو انتظار نمی گفتند .

      1. شمادرست میگی عزیزم○ من اِشتباه کردم نباید میگفتم قصه•داستان اون مربوط به فیلم••
        بایدمیگفتم
        گونه؛ درام و تراژدی●●●●

  2. رمانتیک(همه میدونیم ژانر تکراری عاشقانه) اما توصیف سایت ویکی پدیا دانشنامه آزاد؛ رمانتیک گونه• ژانری هست که در آن جنبه های عاشقانه وجود دارد و مرکزیت فیلم (یا رمان) پیرامون همین موضوع هست•
    بیوگرافی{من یجورایی گونه ی بیوگرافی رو دوستدارم♡○}
    هم گونه ژانری هست که درسینما(یا رمان) از روی اشخاص حقیقی• واقعی فیلم• سریال یا قصه داستان رمان می نویسن (ویکی پدیا؛ درژانر بیوگرافی زندگی نامه افراد حقیقی به تصویرکشیده میشود○○○)
    تراژدی: ژانر•گونه ای هست که اتفاقاتی مانندمرگ را برای شخصیت کاراکترقصه داستان به همراه داره••••
    یک تیکه از متن ویکی پدیا ؛ تراژدی یا غم نامه یا سوگرنجنامه یا سوگنامه یا سوگ نوشت یا سوگ سرود یکی ازشکل های نمایش است که ریشه در مناسک مذهبی یونان باستان دارد• تراژدی توسط تسپیسِ ایکاریایی معرفی شدونام خودرااز《تروگوس》(به یونانی:__) یعنی بز و《اویدیا》یعنی سرودگرفته است•تراژدی برخلاف کمدی کشمکش میان خدا و یا شاهان و شاهزادگان است• تم غالب دراین گونه ژانر نمایشی تقدیر و ناتوانی انسان در مقابل اراده خدایان است☆
    پایان تراژدی کلاسیک به مرگ قهرمان یا پایان ناخوشاینددیگری ختم می شود••••
    از منظر اَرسطو هدف تراژدی ایجاد ترس و ترحم یابه عبارتی: کاتارسیس درتماشاگراست و از دیدگاه شوپنهاور تراژدی نمایش یک شوربختی بزرگ است•••• تراژدی تقلیدی است از واقعه ای جدی،کامل و با اندازه معیین که به عمل و نه روایت و به زبانی فاخر ترس و شَفقت را بر انگیزد و موجب تَزکیه نفس یا کاتارسیس شود••

    پی نوشت؛ واقعن معذرت میخوام طولانی شود🙏 اما دونستن اینا بدنیس مفیده○
    در مورد تراژدی
    در حقیقت واقعیت که همه چیز تقدیروسرنوشت و○○○○○ دست خداست ☆
    اما من خودم به شخصه از پایان تراژدی کلاسیک در داستانها رمانها و فیلمها اصلن خوشم نمیاد به شدت بدم میاد برگهام•پر هام میریزه منو میترسونه••••

    1. واقعا مرسی خیلی خیلی مفید بود
      مطمئن باش که پایان تراژدی نداره .
      ولی می دونی پایانش یه چالشه . چالش راحت شدن از زندگی مثل خوندن یه کتاب نو از وسط .
      به دست آوردن اصالت

  3. دکاروس من خیلی از رمانت خوشم اومده..
    اینو جدی میگم با همه رماناییی که خوندم فرق داره…
    از دیاتا خوشم میاد…

  4. فلفل دلمه؟؟؟؟
    اسکلت بهتر نیست عزیزم؟؟؟
    باز هر جور خودت مایلی….
    من میزارم ادمین خواستی بردار…

  5. ممنوننن🙋💋💘❤💚💙💗💖💕💔💓💝💞💟❣
    خواهش می کنم عزیزم🙌
    یسری های دیگه روهم میگم چونکه دوستدارم گونه•ژانر بعضی فیلم•سریالها رو باهم در بیاریم•••
    پی نوشت؛ نوه خانم مارپل هم خودتونید😉😀😁😃😎

    1. معلومه توی زمینه ی فیلم خیلی اطلاعات داری چقدر خوب . من یه سریال رو اگه بخوام ببینم اول قسمت اولش رو میبینم بعد هم بلا فاصله قسمت آخر . دیگه به جزییات اهمیت نمی دم 😂😂😂😂

      1. یجورایی درسته عزیزم😉😀😁 فقط تا الان هنوزقسمت نشود خودم کارگردان بشم😕😯(قبلن فکرکنم به دوستان گفته بودم)
        🤐 اما صدرصد قلبن دوستداشتم خودم نویسنده بودم و کرگردان فیلم•سریال❤💘💔💙💗💖💕💔💓❣💟💞💝 یه سریال بلندچندین فصلی عزیزم نمیشه فقط ۲قسمتش دید به نظرم بهتر از هر فصل۱تا۵قسمتش دید چون ممکن یسری بازیگرا خسته بشن یا بیمار یا به هردلیلی کار رها بکنن نقش رها کنن کارگردان مجبور بشه بازیگر اون نقش عوض بکنه یا اصلن نقش حذف کنن یعنی یارو طرف تو سریال بره سفر یا کلن بمیره••••
        بعد نقش جدید هم اضافه کنن اوووههههه و کلی اتفاق دیگه
        یا اصلن مثلن ۱۰ سال یا بیشتر بگذره بعد بعد خواه نا خواه باید هنرپیشه ها عوض بشن بچه ها بزرگ بشن و•••••••••••••

        1. اگر حوصله ما بکشه کل سریال ببینیم بهتر اما میدونم که بیشترماها سریالهای بلند مثلن؛ ۵تا۱۳فصلی رو مثل فیلم سینمایی حوصلمون نمیکیشه همشو ( کل همه قسمتهاشوو) ببینیم برای همین گفتم ۱•۵قسمت از هر فصل که کلن قصه فیلمنامه از ذهنمون نپره😀😁

  6. از این مدل ها نباشه دیگه
    مثلا فانتزی باشه عکس پسر و دختر نباشه . اگه راجع به غروب باشه که عالی میشه 😂😂 یا عکس پروانه و طوطی و اینجور چیزا . غذا هم خوبه ! مثلا برای پارت پنج عکس فلفل دلمه خوبه نه ادمین ؟

  7. نیوشا جان ( خاله ی عزیزم 😂😂😂) مرسی که این همه برام وقت گذاشتی و ژانر های مربوطه رو بهم گفتی واقعا ازت ممنونم . من تمام سعیم رو می کنم که غمگین نباشه ولی اگه متن هام رو خونده باشی می فهمی قلمم اینطوره اما بازم از وقتی که صرف کردی بینهایت متشکرم

  8. بچه ها ، مرسی از اینکه رمانم رو می خونید و نظر می دید از تک تکتون ممنونم و مرسی از اینکه اشکالاتم رو بهم می گید یه سری سوال مطرح شده بود راجع به ژانر رمان . بچه ها توی رمان من از همه نوع ژانری استفاده شده . من سعی کردم توی این رمان تا جایی که در توان و استعدادم هست مفهوم واقعی رمان رو به بقیه بشناسونم شخصیت پسر این رمان با بقیه رمانا فرق می کنه . یه چیز دیگه هم هست این رمان رو نباید با بقیه رمان ها مقایسه کنید اینجا هیچ کس نه پولداره نه خیلی خوشگل و نه خیلی از خود راضی و مغرور و اینکه این رمان غمگین نیست ولی زندگی واقعی هم گاهی وقت ها غم داره نه ؟ در کل ، خواستم بدونید منم دو سال از عمر با ارزشم رو صرف خوندن چرت و پرت هایی کردم که بتونم یه رمان رو به بهترین نحو ممکن خلق کنم . لطفا خواهش می کنم راجع به ژانر رمان و یا اینکه بقیه اش
    چی میشه چیزی نپرسید . دوست دارم خودتون بخونید اینطوری بهتره . مرسی از همتون و ممنونم از اینکه اینقدر بهم لطف دارید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *