codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۶

 

جیغی کشید . از خواب پرید … داشت خواب می دید .خواب آن روز ها ، کوشا هنوز زنده بود ، مهراب خوب بود ، تارا
و آدرین هنوز دوستش داشتند ، تارا تیمارستان نبود ، ملاحات بی خانمان نشد ….
نفس هایش تند بودند ، قفسه ی سینه اش مدام بالا و پایین می شد . مهراب چه بر سر این دختر آورده بود ؟
چه بر سر فرصت و شانسی که دخترک سه ساله به او عطا کرده بود ، آورده بود ؟ یا آرتمیس ، مادرش . چرا آینده ی
دخترش را ، پاره ی تنش را دستی دستی خراب کرد ؟
اتاقش تاریک بود و در آن تاریکی محض روی تختش نشسته بود و فکر می کرد .
در خلا ای از ناامیدی ، بعد از دیدن فیلم دیوانگی خواهرش ، دیگر آرامش روحی نداشت .
چشم هایش به خاطر قرص روانگردانی که مصرف کرده بود خمار بود و سرش گیج می رفت . چند سال بود که خود را از شر کوکائین و روانگردان خلاص کرده بود ؟
بعد از فرار کردن از خانه ، آواره شد . باید تمام آن خانه را با خاطرات خوب و بدش رها می کرد و بی رحمانه رد می شد .
۱۶ ساله بود . دیاتای کله شقی که هیچ کس حرفش را باور نمی کرد . با خود فکر کرد . چند بار دست و پا زد تا به مادرش حالی کند مهراب سعی داشت به او تجاوز کند ؟ چند بار سعی کرد به ملاحات بگوید اما او نیز حرف دیاتا را ظالمانه باور نکرد . باورش نداشتند ، باورش ندارند و …. نخواهند داشت . ای‌کاش می شد کسی معجونی می ساخت که می شد با خوردن آن ، به طور دائم مست شد ، فراموش کرد ، به طوریکه دیگر حتی به یاد نیاوری چهره ی کسانی را که زمانی دوستشان داشتی …
( دوستان ، از این به بعد هم دیاتا و هم سوم شخص داستان رو تعریف می کنند )

با اینکه تولدش بود اما دیگر حوصله نداشت… ناراحت و عصبانی روی مبل نشسته بود و با غضب به پاهایش نگاه می کرد. ساعت از شش عصر هم گذشته بود اما کوشا نیامده بود . همه دور یک دیگر جمع شده بودند . تارا بادکنک های تولد را باد می کرد و آدرین با آن قد درازش آنها را با چسب به دیوار می چسباند . ملاحات کیک توت فرنگی را تزیین
می کرد ، مادرش سالاد را درست می کرد و مهراب نیز به کمک تارا بادکنک ها را فوت می کرد .
گویی با تارا مسابقه گذاشته بودند … هر کسی بادکنک های بیشتری را فوت می کرد برنده ی پنجا هزار تومان پول بود .
_ خب تارا پنجاه تومنت آماده اس دیگه ؟
_ بهتره تو آماده اش کنی می خوام فردا کوله پشتی جدید بخرم ای جاااان پولش جور شد !
_ مواظب باش ضرر نکنی !
_ هوم ، مراقب که هستم ولی تو باید از من بترسی پدر جان ، من رقیب قدری ام !
_ ببینیم !
_ میبینیم !!!
تنها شاید در بین این جمع خوشحال و پر جنب و جوش ، دیاتا بود که دل نگران و ناراحت در فکر کوشا بود .
چطور می توانست تولد خوارش را فراموش کند ؟ چطور انقدر ظالم شده بود که دل دیاتای شش ساله را بشکند ؟
مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و رو به روی دی وی دی پلیر شان ایستاد . بعد از روشن کردن سینما خانگی ، آهنگ تولد
اندی را پلی کرد ! و بعد هم خودش شروع به رقصیدن برای دیاتا ی متولد کرد !
مادرش با ناز رقص ایرانی را اجرا می کرد و آرام آرام نزدیک مهراب شد . مهراب هم در حالی که پنجاه هزار تومانی را به تارا می داد از جایش بلند شد و با آرتمیس همراهی کرد . تارا که از خوشحالی در حال وداع دار فانی بود ، از جا بلند شد و در حالی که به آدرین پز می داد مایکل جکسون وار ، می رقصید .
شاید تنها دیاتا بود که روی مبل نظاره گر این همه تکاپو بود که این شغل نظاره گر بودن با آمدن مادرش به کل نابود شد . همانطور که مادرش با رقص و عشوه نزدیکش می آمد با اندی همخوانی کرد :
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه ، زندگی با بودنت درست مثل بهشته ، تولدت مبارک ، تولدت مبارک…
پاشو دیاتا ، پاشو تولدته کوشا هم الان میاد پاشو بیا با منو تارا و بابات برقص !
بعد ، دست دیاتا را کشید و او را وادار کرد تا برقصد .
از نظر دیاتا ، زندگی پر از همین وادار کردن ها بود . وادار کردن هایی که مجبورت می کردند مثل آنها رفتار کنی ، آن کاری را که می خواهند انجام بدهی و در حالی که تو ناراحت از این همه اجبار هستی ، آن ها را با حرف شنوی ات خوشحال کنی . زندگی ، ناراحتی تو در حالت خوشحال بودن بقیه است . هر وقت که این را درک کردی ، راز
سیاست کلام و حرف شنوی را خواهی فهمید .
مهراب مردانه با دیاتا می رقصید و آرتمیس هم با تارا . آدرین دست می زد و ملاحات در حالی که قر ریزی بخاطر آهنگ در کمرش جاری بود ، کیک صورتی رنگ را که رویش پر از شمع بود را آورد و روی میز گذاشت . مهراب ، دست از رقصیدن کشید و از توی جیبش فندکی برای روشن کردن شمع ها در آورد و به طرف میز رفت .
آرتمیس گفت : وا مهراب ؟ کوشا چرا انقدر دیر کرده ؟ ساعت هفته شبه ولی نیومده ! نگرانش شدم .
مهراب خونسرد شانه ای بالا انداخت و شمع چهارم را نیز روشن کرد : نمی دونم شاید باز با دوستاش رفته ولگردی !
بیخیال دیگه بزرگ شده بالاخره میاد .
دیاتا آن موقع شکستن قلب کوچکش را به خوبی حس کرد . قلب کوچکش ترک خورد .
برادرش تولدش را یادش رفته بود ؟ برادرش همان اول راهی به دیاتا پشت کرده بود ؟
دیاتا کوچولو ، حس طرد شدن و نخواسته شدن را همان روز به خوبی فهمید … در روز تولدش چقدر چیز یاد گرفته بود !

یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت از تولد گذشته بود و حال ساعت دوازده شب بود . کوشا نیامده بود .
حال حتی دیگر مهراب هم مضطرب و نگران شده بود. .البته فقط مهراب نه . تمام اعضای خانواده نگران کوشا بودند.
دیاتا در چشمانش نم اشک را احساس می کرد ، قلبش تند تند می تپید . کوشا کجا غیبش زده بود ؟
مهراب سعی داشت شماره ی خانه ی دوستان کوشا را بگیرد و از اینکه مجبور بود ساعت دوازده شب به خانه ی مردم زنگ بزند ، شعله هایی از خشم را که زبانه می کشیدند را در وجودش حس می کرد . حسی مخلوط از خشم و شرمندگی !
_ سلام متین جان ، خوبی ؟شرمنده که این موقع زنگ زدم .کوشا اونجاست ؟!؟! بعد از کلاس فوق العاده با شما بود ؟
گویی جواب متین نه بود چون چهره ی مهراب به طرز عجیبی در هم رفت : باشه ، باشه ممنون بازم ببخش که این موقع زنگ زدم به پدرت سلام برسون . قطع کرد و چند نفسی عمیق کشید.
آرتمیس: متین چی گفت ؟ پیشش نبوده ؟
_ چرا بوده تا ساعت هفت اونجا بوده بعدم رفته گیم نت و به متین گفته که بهم بگه شبم می مونه خونه دوستش !!
_ وا پس چرا متین زنگ نزده ؟
_ مثل اینکه بعد رفتن کوشا تا همین الان خواب بوده که من زنگ زدم بیدارش کردم !
_ عجبا . حالا این دوستش کی هست که شب پیشش می مونه ؟
_ اسمش نیوانه سه چهار سالم ازش بزرگ تره ، دیدمش پسر خوبیه .
_ عه منظورت همون نیوان راده ؟ برادرش اسمش نیوراد بود نه ؟ همون که باباش صاحب شرکت نیرا هست . آره ؟
_ آره پیش همونه . پسره ی بی مسئولیت شب تولد خوهرش مثل ولگردا تو خونه ی مردم پلاسه !
تارا و آدرین که خیالشان از بابت برادرشان ( برادر ناتنی اشان ) راحت شد بعد از گفتن شب بخیر و تبریک دوباره به دیاتا به سمت اتاق هایشان رفتند که برای فردا خواب نمانند . دیاتا نیز گونه ی آرتمیس و مهراب را بوسید و به اتاقش در طبقه ی بالا رفت .
قلبش شکسته بود . کوشا چطور می توانست تولد دیاتا را نادیده بگیرد ؟ چطور می توانست انقدر ظالم باشد ؟
احساس کرد قلبش در یک خلا است یک خلا که پر از آتش است. نیزه هایی به طرف قلبش پرتاب می شد و قلبش را سوراخ و تکه تکه می کردند . خون هایی که از قلبش روی آن آتش ها می ریخت ، دیاتا را می ترساند .
تمامش کنید …. بس است …. قلبش را تکه کردید … دیگر بس است ….
حتی دیگر اشتیاق کودکانه اش برای کادو های تولد را نداشت . بجای اینکه با ذوق بخوابد با کوله باری از غم و ناراحتی چشم هایش را سعی ببندد .
قطره اشکی از چشمش فرو ریخت . کوشا برادری را با این کارش در حقش تمام کرده بود .
چشماهیت را ببند و آرام بخواب … فراموش می کنی … فراموش می شوی ….
حال دیگر خواب بود . یک خواب عمیق … خواب بود که یک صدایی شنید . صداهایی که مثل تق تق بودند که به پنجره ی اتاقش برخورد می کردند . آنقدر این کار ادامه پیدا کرد که سراسیمه و خشمگین از خواب بیدار شد . روتختی مخملش
را کنار زد و به طرف پنجره رفت . یکی داشت به پنجره سنگ پرتاب می کرد . پایین را نگاه کرد و به یک باره از شوک خشک شد . کوشا ؟!؟! کوشا اینجا چه می کرد ؟ او الان باید در خانه ی دوستش نیوان مشغول خوش گذرانی می بود .
اما او در حیاط خانه مشغول پرتاب سنگ به پنجره ی اتاق دیاتا بود . سریع پنجره را باز کرد تا بیشتر از این سر و صدا نکند .
_ تو اینجا چیکار می کنی ؟
_ تولدت مبارک !
_ تولدم گذشت اون موقع که باید می بودی نبودی .
_ من که هنوز بهت کادوم رو ندادم .
_ چرا نیومدی ؟
_ کار داشتم !
_ کار داشتی ؟!؟! من مهم تر بودم یا کارت ؟
_ وقتی که کارم مربوط به تو باشه مهمه . زود باش یه لباس گرم تنت کن بیا پایین .
_ چرا ؟ می خوای کجا بری ؟
_با هم میریم یه جا اونجا کادوم رو بهت بدم .
_ نمیای خونه ؟
_ فعلا نه زود باش دیگه تا دو دقیقه دیگه پایینی !
باورش نمی شد . کوشا در حیاط سرسبز خانه پایین پنجره ی دیاتا منتظرش بود . لباس هایش لباس های مدرسه نبود .
دیاتا ذوقش را نمی توانست پنهان کند . برادرش ، کوشا او را یادش نرفته بود . تولدش را به یاد داشت و برایش کادو خریده بود .

سریع یک شلوار جین و کت چرم مشکی اش را تنش کرد و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفت و صد بار به هر کدام از پله ها بخاطر جیر جیر بی موقع اشان لعنت می فرستاد . اتاق آرتمیس و مهراب طبقه ی پایین البته سه سال پیش بالا بود اما حال برای تنوع پایین بود و کار دیاتا سخت تر . در خانه را با احتیاط باز کرد و کفش های کتانی اش را به پا کرد و به طرف کوشا که آنطرف حیاط بود دوید .
قبل از هر مکالمه ای یا حتی یک سلام ساده هم دیگر را بغل کردند . دیاتا عطر برادر کله شق و مغرورش را با تمام وجود در خاطرات ریه هایش ثبت کرد و او را به خود فشرد .
_ خانوم متولد با یه سواری چطوری ؟
_ اگه اون وسیله ی نقلیه تو باشی خب ، مشکلی ندارم !
_ حیف که کوری و نمی بینی ماشین آوردم وگرنه حرف مفت نمی زدی !
دیاتا شوکه شده به کوشا نگاه کرد : تو که گواهینامه نداری !
کوشا با پوزخند به ماشین مشکی پارک شده ی سمت راست خیابان زل زد و گفت : دیگه آقازاده بودن این خوبی ها رو هم داره .
دیاتا با تمام این کلمات خوب سرکار داشت از همان بچگی اش خوب می دانست معنی آقازاده ، تبعیض و اختلاف طبقاتی چیست . زندگی و اتفاقاتش عقلش رابزرگ تر از سنش کرده بود .
_ حالا کجا می ریم نصفه شبی راننده ؟
_ انقدر حرف نزن بعدا می فهمی .
بعد هم در گیت حیاط را باز کرد و دست دیاتا را برای رد شدن از خیابان گرفت و سوار ماشین شدند .
کوشای پانزده ساله بیشتر شبیه یک پسر بیست و پنج ساله رفتار می کرد تا یک پسر پانزده ساله .
حتی آدرین هم که از کوشا بزرگ تر بود . نمی توانست شعور و درکی به اندازه ی کوشا داشته باشد .
کوشا زیادی برادر به روز و با شعوری برای دیاتا بود .
کاش زمان همان جا می ایستاد . کاش دیگر حرکت نمی کرد . چرا کوشای دیاتا باید آنقدر زود پر پر می شد ؟ چرا انقدر زود رفت پیش خدا ؟ کاش می بود … کاش این ای کاش های بی پایان یک معنی در لغتنامه ی زندگی دیاتا داشتند .
کوشا همانطور که با سرعت می راند داشت از شهر خارج می شد با سرعت ۱۲۰ داشت می راند . برای اینکه دیاتا از این همه سرعت نترسد آهنگ شادی را گذاشته بود و با لبخندی که گوشه ی لبش بود با یک دستش فرمان را گرفته بود و با دست دیگرش سیگاری را آتش زد و پک عمیقی به آن زد .
دیاتا متعجب گفت : از کی تا حالا سیگاری شدی ؟
خونسرد شانه ای بالا انداخت و گفت : خیلی وقته !
_ دوستاتم سیگار می کشن ؟
_ آره تا دلت بخواد .
_ کوشا راهو بلدی ؟ چرا انقدر طول کشید ؟ مامان و بابا می فهمن خونه نیستم .
_ آره بابا پاتوقم اونجاست بعدم از کجا می خوان بفهمن خنگه ؟ خوابن .
بالاخره بعد از یک ساعت رانندگی انگار که رسیدند چون کوشا توقف کرد و به دیاتا گفت که پیاده شود .
خواهر و برادر هر دو کت چرم و شلوار جین پوشیده بودند و ست کرده بودند زوج جالبی می شدند !
کوشا سوییچ را به یکی داد تا ماشین را پارک کند .
دیاتا از تعجب زبانش در دهانش برای حرف زدن حرکت نمی کرد . اینجا‌ کجا بود ؟
یک جای متروکه و خرابه . کوشا او را به کدام جهنم دره ای آورده بود .
کوشا دستش را کشید : بیا دیگه .
به در ساختمان خرابه نزدیک شدند و دیاتا فکر کرد : نه به تیپ اون کسی که ماشینو پارک کرد نه به این حلبی آباد !
کوشا چند تقه به در زد و گفت : کلی آدم هست که بایستی یاد بگیرن رقص اسکارن چه شکلیه ! یک رمز بود . اینجا دیگر کجا بود ؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫54 دیدگاه ها

  1. من تا پارت سه که خوندم خیلی خوشم اومد ولی الان واقعا گیج کننده است کاش خیلی سریع گذشته شروع نمی شد یا اینجوری شروع نمیشد ولی با توجه به نظرات بقیه بچه ها من به این نتیجه رسیدم خودم این نظر رو دارم و بقیه لذت میبرن واقعا رمان خلاقانه ایه امیدوارم موفق باشید

      1. والا خواااااهر من روانی فیزیکم
        دیگه اینکه راک و متال گوش میدم تو آی موزیک تو چه ژانری گوش می دی ؟؟؟

        1. من موزیک برام فرقی نمیکنه هرچی قشنگ باشه گوش میدم

          اجی تو خیلی تنبلیا اخرم نرفتی چیز میز بخری برای فیلم

  2. سلام کیمیا خانم خیلی رمان خوبیه
    ولی یه سوال اون فردی که داره افرودیت رااذیت میکنه که به قول راوی تاپای مرگ رفته وبرگشته ولی بعدش روحیات شیطانی گرفته احتمالا همون کوشا نیست

    1. ممنون آقا ساشا شما لطف دارید . نه نیست . توی رمان چند جا اشاره شده که کوشا مرده . راستش توی این رمان قرار نیست همه ی مرگ ها غیر واقعی باشه اتفاقا دیوانگی و زندگی دیاتا بر پای همین مرگ کوشا روایت خواهد شد و در آخر مرسی که وقت گذاشتید .

  3. کیمیای دیدی اجیییی مامانمون بابا کردن رفت 😂😂

    ولی حق دار من هم اول نمی دونستم سایان دختر یا پسر

    1. مارال جان ، این رمان رو باید با دقت زیادی بخونید . چون این رمان همچین یه سری مشکلات جامعه و بچه های هم سن و سال و فرهنگ سازی رو میخواد تصویر بکشه . به عنوان کسی که حدود دو یا سه سال از افسردگی حاد و قرص های اعصاب ( که هنوز هم می خورم ) رنج می کشه ، می خوام شاید این رمان یه راه باشه که بقیه نشون بده زندگی واقعیه نه یه داستان تخیلی که بخوای با یه پایان خوش تمومش کنی .

      1. چشم با دقت میخونم

        من هم بخاطر همین که این رمان با نویسندش که توی انقد دوست دارممم من همون اول بهت گفتم که خیلی خوشحالم این جوری مینویسی این دومین رمانی که میخونم که یه زندگی واقعی نشون داد

        ☺☺☺☺

  4. کیمیا جان عالیه فقط برای یه بچه ۶ساله چیزایی رو که میگی جور در نمیاد یعنی بچه انقدر درک و فهمش نمیرسه طبق چیزایی که تو این پارت گفتی دیاتا باید حداق ۱۰سال رو داشت البته این نظر منه به هر حال شما نوسنده ای و همه کاره ی داستانت

    1. عزیزم این رمان یه جاهاییش بر حسب واقعیت هست مثل همین دیاتای شش ساله
      بچه هایی هستن که مثل دیاتا عقلشون بزرگ تر از سنشون هست . حالا همه ی این ها در ادامه ی رمان مشخص می شه

    2. خیلی ها هستن که حتی توی سه سالگیشون از چیزایی سر در میارن که همون ده ساله هنوز نمیدونه . درک ما انسان ها با هم متفاوته بخاطر همین هم هست که کسی هم رو درک نمی کنه

      1. با این حرفت موافقم کیمیا جون
        فهمو درک ب سن نیس خودم از دوسالگیم خاطره دارم وقتی تعریف میکنم کسی باورش نمیشه ایقد باجزئیات هستن؛
        واسه من چیز مبهمی نبود sجان روایت داستانش واسه همین ی دهه پیشه ماشاالله بچهایی داره ک مو رو از ماست میکشن بیرون:-)!!!چیزایی میدونستن اون وقت بچه بودن شاخ در میوردی:-¤ ما یکیشو داریم تو خانواده واقعن گودزیلان!!!

        1. ای جاااان تو هم بیا خونه ی ما آیلین با هم چیپس می خوریم و ارباب حلقه ها رو از اول میبینیم ، ومپایرا رو نگاه می کنیم

        2. دیگه چی از این بهتر ما هم که هم سلیقه ایم شب پیشتون میخوابیم کمیمیا هم (خواهری ) میزاریم وصتمون که من تو اگه ترسید بود بقل کنه 😂😂

          البته اگه مامان سایان اجازه بدددددد

    1. چیز دیگه ای نمی خواید خواهر والا ؟ باشه ولی خدایی بیا بشینیم سر یه ساعت مشخص با هم نگاه کنیم

  5. و مثلللللل همیشه عااااااااااااالللللللییییییی
    همین جوری ادامه بد خواهرییییییی ❤❤❤❤❤❤❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان