codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۷

همان موقع بود که همه چیز اتفاق افتاد . همان موقع بود که دیاتا مسیر زندگی اش را انتخاب کرد و یا شاید همان موقع بود که زندگی اش دست خوش تغییر کرد . دری که مانند گیت بود با صدای جیر جیر که خبر از فرسوده بودنش می داد باز شد . شوکه شده بود . نه به آن حلبی آباد نه به این مجلل آباد ! اینجا دیگر کجا بود ؟ یک جای زیر زمینی بود که پله های مارپیچ داشت . نرده ها طلایی رنگ بودند . صدای آهنگ های لایتی به گوش می رسید . کوشا باز نیز دست دیاتا را
کشید و او را به حرکت درآورد.
_ اینجا کجاست کوشا ؟
خونسرد درحالی که چشمان خاکستری اش باز هم همان حالت گرگ بودن را به خود گرفته بود گفت : کازینو !
_ کازینو دیگه چیه ؟
_ یه جای باحالی که همه با هم بازی می کنن .
مکالمه اشان در حالی که پله ها را تند تند دو تا و یکی پایین می آمدند ادامه پیدا کرد .
_ چی بازی می کنن ؟
_ رولت ، انفجار ، پوکر … خیلیه حوصله ندارم بگم خودت می فهمی .
_ ولی من که بلد نیستم این بازیارو . اصلا کسی هم سن من اونجا هست ؟
_ خودم بهت یاد می دم . نه نیست .
_ همشون پسرن ؟
کوشا کلافه از سوال های دیاتا تند جواب داد : نه .
از پله ها پایین آمدند . وای چه خبر بود ؟ دیاتا تا به حال این همه میز سبز گرد را یک جا ندیده بود .
جمعیت زیادی بودند که دور تا دور این میز ها نشسته بودند . مهره های رنگی که روی هم به ترتیب روی میز چیده شده بودند توجه دیاتا را جلب کرد .
_ اسم این مهره رنگیا چیه کوشا ؟
_ ژتون .
زیر لب چند بار آن را تکرار کرد و سعی کرد باز به کنکاش کردن ادامه دهد . مردان و پسرانی که مثل روباه هایی پر از طمع به یکدیگر زل زده بودند دیاتا را می ترساند . لوستر هایی شکل هم که تنها نورشان زرد بود فضا را مثل خورشید درخشان کرده بود . اما باز بوی نم بخاطر زیرزمینی بودن کازینو ، بینی دیاتا را اذیت می کرد.
حال مضحکی داشت . با کوشا میان آن همه میز و جمعیت ایستاده بودند و کسی به آنها توجهی نمی کرد . تا اینکه
صدای فریادی را از نزدیک شنید : کوشااااا ، مردک الان وقته اومدنه ؟
به صاحب صدا نگاه پر تعجبی انداخت . یک پسر که کمی قد بلند تر و هیکلی تر از کوشا بود . چشم هایش قهوه ای پررنگ بود و دیاتا را یاد خز خرگوش می انداخت . موهایش را معمولی شانه کرده بود . ظاهری معمولی داشت اما تیپش
زیاد مورد پسند دیاتا نبود . کتی طلایی روی تیشرت مشکی اش پوشیده بود و هیکل لاغرش در آنها زار می زد .
با کوشا دست داد . _ چرا انقدر دیر اومدی مردک ؟
_ تو زود اومدی زردک !
دیاتا خنده اش گرفت . کوشا آدم رک و تا حدی بی شعوری بود که همیشه سر اصل مطلب می رفت .
تیکه ای که کوشا به پسرک انداخت چهره ی پسر را اخم آلود کرد .

پسرک تازه توجه اش به دیاتا جلب شد . دیاتایی که هنوز می خندید .
پسرک گیج به کوشا زل زد و گفت: کوشا با این رل زدی ؟ لامصب این خیلی کوچیکه !
کوشا نگاهی تمسخرآمیز به پسر کرد و گفت : نیوان ، احمق این خواهرمه ، دیاتا !
پس این همان پسری بود که کوشا مثلا می خواست شب را در خانه اش بماند . آقا نیوان !
_ عه ! خواهرته ؟ بعد هم کمی خم شد تا هم قد دیاتا بشود . دستش را برای دست دادن با دیاتا دراز کرد : سلام خانوم کوچولو !
_ سلام ، لطفا به من نگو خانوم کوچولو.
نیوان مشتاق به دخترک کوچک و زبان دراز رو به رویش زل زد : اونوقت چرا خانوم کوچولو ؟
_ چون که زیرا !
نیوان نگاه حیرت باری به کوشا کرد و گفت : حالا این خواهرت چند سالشه ؟
دیاتای لجباز بجای کوشا جواب داد : من هفت سالمه !
کوشا با لبخندی درحالی که موهای دیاتا را نوازش می کرد گفت : امشب تولدش بود شد هفت سالش .
_ عه ! تولدت مبارک خانوم کوچولو ! خیله خب بیا کوشا این یارو کیس خفنیه ، حاضره سر صد میلیون هم شرط ببنده .
نیوان با آب و تاب ادامه داد : اسمش فاتحیه تو پوکر رقیب نداره بذاریم براش ؟
کوشا در حالی که چشمان خاکستری اش براق تر از همیشه بود مرموز گفت : بذاریم براش .
_ حله پس برو بریم که رفتیم .
دیاتا گیج به آنها زل زده بود . کوشا می خواست چیکار کند ؟ داشت سر زندگی اش قمار می کرد ؟ از کی تا حالا کوشا قمار باز شده بود ؟ این چه ربطی به کادوی تولد دیاتا داشت ؟ می خواست قمار باز بودنش را به نمایش بگذارد ؟
ذات واقعی آدم ها ، کثیف است . محدود هستند کسانی که ذات واقعی آنها ، واقعا پاک است .
ذات انسان ها مثل یک شیشه است . یک شیشه ی شکننده …. اگر ذات تو کثیف باشد ، شیشه ی ذاتت پر گرد و علمی شود … سیاه می شود … و اگر ذاتت نیک باشد ، شیشه ی ذاتت شفاف تر از قلبت می شود …
شیشه ی ذات کوشا مثل چشمانش خاکستری بود . او میان اینها بود ….
او نه صفر ماجرا بود و نه یک … چیزی بین صفر و یک …
_ کوشا بیا برگردیم من اصلا کادوی تولد نمی خوام ، بیا برگردیم خونه …من … می ترسم .
_ از چی می ترسی تا وقتی با منی ؟ جای تو پیش منه ، نترس قراره خوش بگذره .
نیوان نچ نچی کرد : اووووو چه خواهر برادر رمانتیکی هستین شما !
به یکی از آن میز ها رسیدند . مرد که فاتحی نام داشت یک مرد میانسالی بود . شاید همسن مهراب …
با کوشا دست دادند و بعد از معرفی و حرف زدن های الکی ، سر میز نشستند . کوشا و دیاتا رو به روی فاتحی نشسته بودند و نیوان هم بالای سر آنها نظاره گر بازی.
فاتحی : خب پسر ، با پنج میلیون شروع کنیم ؟
کوشا بلوف زد : من با بیست میلیون هم مشکلی ندارم .
_ عجب ! حالا که دست به جیب داری ، بیست و پنج میلیون چطوره ؟
کوشا چشمان گیرایش را به مرد دوخت : اوم ، با چهل میلیون موافقم . شاید پنجاه میلیون …
مرد ساکت به فاتحی زل زده بود و میخکوب پسر بیخیال و بزن بهادر رو به رویش شده بود .
کوشا : هوم ، شصت میلیون چی ؟ هفتاد هم خوبه !
فاتحی : بریم رو همون بیست میلیون .
_ نچ ، نه دیگه پیبالا تر باید قبول بشه !
فاتحی گیج به کوشا زل زد . مثل یک شیطان داشت فاتحی را وسوسه و گمراه می کرد .
کوشا ادامه داد : خب اینا رقمای پایینی هستن . با پونصد میلیون چطوری ؟
نیوان شوکه به کوشا گفت : داداش چیکار می کنی ؟
دیاتا نیز پر از سوال های بی جواب و شوکه به برادرش زل زد . کوشا داشت چیکار می کرد ؟

دیاتا خود را بیشتر به کوشا چسباند و به فاتحی که حال داشت با دستمال عرق دستانش را پاک می کرد زل زد .
فاتحی: پسر جون بذار همون بیست میلیون باشه ، بعدا تصمیم می گیریم .
کوشا شانه ای بالا انداخت و با صدای آرامی نجوا کرد : هر جور تو بخوای !
نیوان پاسور های بر زده را بین فاتحی و کوشا پخش کرد . دیاتا داشت با دقت تمام حرکات کوشا را زیر نظر می گرفت . دانه به دانه آنها را در ذهن خود ثبت و مرور می کرد .
کوشا نیم نگاهی نامحسوس به ورق های در دستش کرد .
فاتحی با لبخندی که ضمیمه ی صورتش بود . ورق هایش را انداخت و کوشا نیز بعد از او همزمان با یک پوزخند ورق هایش را انداخت .
دیاتا نمی دانست این بازی چگونه است او تا به حال به پاسور دست نزده بود و یا حتی نمی دانست اسم این ورق های
و کارشان چیست . اما باز با دقت نگاهشان کرد . سعی می کرد از روی عکس العمل بقیه و حالت های چهره ی کوشا و فاتحی بفهمد که کی پیروز شده است. کوشا با لبخندی موذیانه ای که بر لب داشت دسته ای از آن مهره های رنگی را که ژتون نام داشتند را به سمت خود کشید و با لبخندی به چهره ی پریشان فاتحی گفت : ادامه نمی دی ؟
دیاتا حدس می زد کوشا برنده شده باشد و حدس را نیوان ، موقعی که برای کوشا دست می زد ، تبدیل به یقین کرد .
فاتحی از جایش بلند شد . میز را دور زد . کوشا نیز همراه با دیاتا بلند شدند . فاتحی با کوشا دست داد و گفت :
آفرین پسر ، بلوف زن خوبی هستی .تا حالا یکی رو انقدر تو پوکر لارج ندیده بودم .
کوشا ممنونی زمزمه کرد و در حالی که دست دیاتا را گرفته بود از میز قمار دور شدند .

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫29 دیدگاه ها

  1. بچه ها خيلي ممنون از همتون .
    بخاطر اينكه من حدود سه چهار روزه نميتونم با تبلت خودم وارد رمان دوني بشم .
    ولي بخاطر اينكه به پارت ها لطمه اي وارد نشه از توي رمان وان براي ادمين ميفرستم
    چشم زمان پارت گذارى رو هم كمتر ميكنم . الان پارت هشت اماده هست و جالبه بدونيد اين پارت هفت يه قسمت ديگه هم. داره و كامل گذاشته نشده . و من از ادمين تقاضا دارم كه اون قسمت رو به پارت اضافه كنن چون بدون اون قسمت اصلا نميشه رمان رو متوجه شد و يه سري حرف هم خواستم توي اون پارت بزنم .

    1. ادمین چراکامنتموتاییدنکردی هم لینک کانال بن بست۱۷ روداده بودم هم گفتم حق باایلینه نوشته کپی باذکرمنبع ممنوع..
      این کجاش ایرادداشت

  2. سایان لینکشو پیدا کردم
    چند وقت پیش شمارشو پاییت یکی از رماناش نوشته بود گفته بود نظراتتونو برام بفرستین ولی من سیوش کردم اصلا تلگرام نداشت…

  3. کیمیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانیستیییییییییییییی
    هووووووووووووکیمیااااهوووووووووووووو

  4. خیلی جالبه پس در بین این همه نویسندگان ضعیف نویسندگانی با قلم و سبک زیبا هم داریم موفق باشید فقط لطفا زمان پارت گذاری رو سریع تر کنید.

  5. آره ایلین من توچنلشم آنلاینه چقدردخترخوبیه..
    واقعابه این میگن نویسنده گفته رمانم تااخررایگان چاپشم نمیکنم توسایتام هرکسی خاست بزاره چون دوست دارم مخاطبام راضی باشن ودرحدمرگ این رمانش جذابه

    1. ساااااااااااایان لینکشو بزاااااااااار….
      باورت میشه من گشتم شمارشو پیدا کردم؟؟؟؟
      الان گمش کردم ولی اون موقع خییلی پیگیرش بودم….
      باید بگردم شمارشو پیدا کنم

  6. ادمین ت مثل طابورونمیزاری توسایت؟خیلی قشنگه
    نویسنده اسطوره داره یه جدیدمینویسه به اسم بن بست۱۷توروخدابزارش ازاسطورم قشنگتره

        1. وای اره من همه رماناشو خوندم…
          اسطوره
          تب
          مومیایی
          شاه شطرنج
          هرمیس
          اخرین داستان عشق
          زهر تاوان
          .
          همشوووووون عاالین

            1. ارررره
              خییلی قشنگه حدودا ۱۲۰۰ صفحه بود،
              ولی تهش دختره تنها موندا، گفتم بدونی یهو ضد حال نخوری…!
              یه جور روانشناسی گونست!

  7. خیلی خوب بود کیمیا جون فقط در حد پیشنهاد میگم….مدت زمان زیادی رو تو گذشته یا حال نمون یه جایی که داره جالب میشه یا به یه نکته مهم میرسه قطع کن برو سراغ برفرض حال…مثلا تو پارت قبل که یه جای حساس تموم شد میتونستی تو این پارت ادامه اش ندی و بیای تو حال این باعث ایجاد کشش میشه که هی منتظر باشی ببینی چی میشه…هیجانو میبره بالا البته این نظر منه و ممکنه خیلیا باهاش موافق نباشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان