codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۹

 

در خیابان گویی خاک مرده پاشیده بودند . کسی نبود . دریغ از حس یک تنفس به غیر از خودش … داشت با دست خودش به پیشواز مرگ و شاید آن پسرک شیطان صفت می رفت .
سربالایی خیابان ها برایش طاقت فرسا بود . باید سه تا خیابان را بالا می رفت تا به آن ماشین متالیک مشکی رنگ می رسید و او الان در اواسط خیابان دوم بود .
بوی نمی که در هوا بخاطر باران بود استرس و نگرانی اش را دو چندان می‌کند .
لمس چاقوی ضامن دارش از نگرانی اش می‌کاهد و به راه با اطمینان ادامه می دهد .
بالاخره می رسد به خیابان سوم و ماشین متالیک را می بیند با همان پلاک . مردی مشکی پوش که انگار با سیاهی شب
لباسش ادغام شده بود ، را دید . کنار ماشین ایستاده بود و عینک زده بود ! آن هم در این ساعت شب …
کدام آدم سالم یا شاید نرمالی ساعت سه نصفه شب عینک می زد .
دیاتا آرام به سمتش رفت . مرد مثل یک مجسمه بود . نه حرکتی می کرد و نه حرفی می زد . مثل یک ربات که آماده ی اطاعت از دستورات پسرک بود …
در را برای دیاتا باز کرد . دیاتا در حالی که چاقو را در دستش محکم گرفته و پنهان کرده بود ، سوار شد .
مرد قبل از اینکه در را ببندد نزدیک دیاتا شد . دیاتا چاقویش را محکم تر گرفت . می خواست چه کار کند ؟ تله بود ؟
پسرک می خواست دیاتا را ، آفرودیت معروف را بکشد ؟!؟! به همین سادگی ؟
ترس وجودش را فرا گرفت .
مرد نزدیک صورت دیاتا شد …. با همان عینک … با همان حس ربات بودن ….
دیاتا چشمانش را که حلقه هایی از اشک حاصل از وحشت داشت را به مرد دوخت . اختیارش را از دست داد ….
چاقو را سریع به طرف مرد گرفت و سعی داشت با همان چشم هایش پیامش را به چشمان مرد که با نقاب عینک پوشیده شده بود ، برساند . بدون هیچ حرفی فقط با نگاه چشمانش : جلو نیا …می تونم با همین چاقو بکشمت …
مرد پیام چشمان دیاتا را گرفت . آرام و خونسرد از توی کتش همانطور که دیاتا چاقویی را به سمتش گرفته بود کلتی
درآورد و به دیاتا نشانه گرفت … دیاتا از شوک چاقو در دستش خشک شده بود اما نترسید این یک دوئل بود … یک بلوف ساده بود … درست مثل پوکر … از کی تا حالا دوئل بر سر جانش مثل پوکر شده بود ؟
مرد در کمال ناباوری کلتش را در جیب کتش دوباره گذاشت و گفت : بی حساب شدیم !
بعد از تعجب و شوک دیاتا استفاده کرد و چاقویش را‌گرفت …
پارچه ای سیاه به دور چشمان دیاتا بست تا مسیر را نبیند دستانش را هم با یک طناب سفت بست تا نتواند پارچه را باز کند و یا دست به کار غیر عقلانی نزند … بعد در را بست و خود نیز پشت رل نشست .
حرف مرد در سر دیاتا تکرار شد … بار ها و بار ها با همان لحن خشک و جدی…بی حساب شدیم !!!
هر عملی عکس العملی دارد و مرد این را به شکل قابل توجهی به دیاتا فهمانده بود . پارچه ی سیاه دیدش را سیاه
پوش کرده بود .
سیاهه سیاهه دنیای رنگی !…
آیا کار درستی انجام داده بود ؟ آیا تله ای در کار نبود ؟ آیا واقعا می توانست تارا و لنا ، برادر زاده ی کوچکش را نجات دهد ؟ پسرک از او چه می خواهد ؟ نکند نوچه ی مهراب باشد ؟
نکند همه ی این کار ها زیر سر مهراب ، ناپدری هوس بازش باشد !؟!
خوب لحظه ی فرارش را به یاد دارد . که چطور از دریچه ی انباری بالا رفت و به اتاق لباسشویی رسید … که چطور به کوروش زنگ زد …
در همین فکر ها بود که ماشین یک دفعه ترمز کرد …
فهمید که مرد در ماشین را باز کرد و پیاده شد . طناب زبر پوست دستش را اذیت می کرد . تقلا هایی برای باز کردن دستش بی فایده بود. یک دفعه در ماشین باز شد . مرد بازویش را گرفت و بی ملایمت پیاده اش کرد .
هنوز پارچه ی سیاه به چشمانش بود و طناب پیچیده شده به دستانش .
مرد از قصد دست هایش را پشت بدنش بسته بود و دیاتا حس می کرد دستانش مثل پنیر پیتزا کش آمده است !
_ رسیدیم ؟
_ حرف نزن ، راه بیفت !
_ کی چشمامو باز می کنی ؟ رسیدیم دیگه چشمامو باز کن !
_ کار نکن یه چسبم به دهنت بزنم تا نتونی حرف بزنی .
این به این معنی بود که صدایش را در خود خفه کند تا مرد مجبور نشود از راه زور عمل کند …
مرد بازویش را گرفته بود و می کشید . راه رفتن با چشمان بسته زیادی سخت بود . حس کور بودن را به خوبی درک کرده بود…
هیچ نمی توانست تشخیص دهد کجاست …مردک عینک پوش او را به کدام جهنم دره ای آورده بود ؟ ولی مثل اینکه باید از پلکانی پایین می رفتند . ولی پایین رفتن از پله ها برای کسی که چشمانش بسته بود زیادی سخت بود نه ؟
تا اینکه بالاخره مرد قانع شد تا آن پارچه ی روی اعصاب را از چشمانش بردارد .
ذهنش شروع به کنکاش کرد … صورتش را اینور و آنور چرخاند . تمام چراغ ها ممتد خاموش و روشن می شدند .
زیادی ترسناک بود . دیوار ها با رنگ مشکی رنگ شده بودند .
گویی پسرک علاقه ی زیادی به رنگ های تیره و مشکی داشت .
نور چراغ ها چشمان دیاتا را اذیت می کرد . اگر به آنها برای چند دقیقه زل می زد رسما روانی می شد .
روشن ،خاموش، روشن ، خاموش ،روشن… کار لامپ ها مثل کار پمپاژ قلب بود .
از پله ها پایین رفتند … یک جایی که شبیه به یک راهرو بود … پر از اتاق های در بسته . و کنار این اتاق ها پر از آکواریوم بود . آکواریوم هایی که اندازه اشان مثل هم بود . اما چیزی که باعث وحشتش شد این بود که تمام ماهی های
آکواریوم ها مرده بودند . تمامشان … دریغ از یک حس زندگی در آکواریوم ها …
نمی خواست از مرد بپرسد که چرا ماهی ها مرده اند نمی خواست دهانش را چسب کاری کند .

از همان دور ، صدایی شنید … کمی دقت کرد … خودش بود ! صدای آهنگش !
همان قطعه ای که هر بار با خواندنش خاطرات به طرز بی رحمانه ای از گوشه و کنار مغزش بیرون می آمدند و جولان می دادند …
اما یک فرقی داشت . کسی که داشت آهنگش را می خواند ، پسر بود …. با یک صدای بم و خش دار تحریر های آهنگ را می خواند . اما ، از صدا دور بود …صدا ضعیف به گوشش می رسید . اما خواندن پسر گوش هایش را علاوه بر نوازش سوراخ می کرد . این آهنگ نقطه ضعف دیاتا بود … با همان جمله ی آخرش سر تا سر بهم می ریخت …
یک آهنگ نفرین شده … ( دوستان متن های آهنگ توسط خودم ترجمه شده و به رمان ربط داره لطفا ازشون نگذرید مرسی )
Ohhhhh dont take my heart
( قلبمو برندار )
Listen close , what is it ?what is sound like
( با دقت گوش کن این چیه ؟ چجوریه )
Is it a heartbreak? Is it truly what it feels like ?
( صدای شکستن قلبه ؟ واقعا چه احساسی داره ؟ )
Sharp teeth in the chest cancer all the breast
( دندون های تیز توی قفسه ی سینمه ، سرطانی که کل سینه امو گرفته )
Cause a nigga made you leave with your heart in between different pains
( چون یه آدم باعث شد که بری با قلبی که بین دردای مختلفه )
The depressed and the lost damn it’s
( یه آدم دپرس و نفرین شده اس )
نزدیک تر شدند . صدا قوی تر و قوی تر شد . درد در صدای پسرک هویدا بود . با کمی دقت می شد فهمید که این همان پسرک شیطان صفت است . صدایش مثل آدم های سی ساله بود ولی پر از درد و گرفتگی…
Guess I’m in the loss words
( حدس می زنم کلمه ها رو دارم از دست می دم ( دیگه نمی تونم توضیح بدم ))
نزدیک و نزدیک تر شدند . باز هم نفرت در صدای پسرک شدت گرفته بود. لامپ های راهرو خاموش و روشن می شدند قلبش لحظه به لحظه برای دیدن پسرک مرموز تند تر می تپید .
حسش مخلوطی از ترس ، خشم ، کینه و کنجکاوی بود .این پسرک که بود که آهنگش را انقدر با کینه و نفرت و درد می خواند ؟
مرد در زد صدای پسرک از پشت در خیلی واضح بود . گرفته و خش دار ..
To feel so close to someone and for them to be gone next day
( اینکه احساس کنی زیادی به یه نفر نزدیکی و فرداش از دستش بدی )
در خود به خود باز شد .
نفس هایش از فرط هیجان به شماره افتاد دستانش یخ زد .
پسرک مکث پر دردی برای بیان کردن جمله ی آخر قطعه کرد .
پشت یک میز نشسته بود . پشت به دیاتا روی یک صندلی چرخ دار چرم مشکی .
سرش را نچرخاند تا ببیند این اتاق نمور چه شکلی است .تنها می خواست قیافه ی پسرک را ببیند . پسرک شیطان صفته
رنج کشیده…
And I guess
( و من حدس می زنم …)
ناگهان صندلی را چرخید و پسرک ،در حالی که با برق چشمانش مثل ستاره شده بود ، جمله ی آخر را خواند :
And I guess you never realize how permanently damaging that is
( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه)

پسرک روی صندلی نشسته بود . آرام بود اما چشم هایش … اقیانوس چشم هایش خروشان بود … دریای چشمانش طوفانی بود … موج های خروشان خشم و کینه در چشمانش دیدنی بود . آرام به چهره ی وارفته ی دیاتا زل زد …
تا به حال برایت پیش آمده است که زمان برایت متوقف بشود ؟ قفل بشوی ؟ نتوانی گذر زمان را حس کنی ؟ این همان حسی بود که دیاتا داشت .
قیافه ی پسر برایش آشنا بود …او را یکجا دیده بود . اما کجا ؟ او که بود !؟! خوب این چشمان وحشی و زیبا را بخاطر داشت … اما نمی داند کی و کجا ؟
پسرک زیادی جوان بود . آنقدر جوان که دیاتا از پختگی صدایش که به مردان سی ساله می خورد تعجب کرد .
موهای پسرک شکلاتی بود …چشمانش وحشی بودند چشمانی به رنگ آبی و سبز . دست راستش باند پیچی شده بود و دیاتا می توانست لکه های خون های خشک شده را روی بانداژ ببیند . پسرک با یک پوزخند که روی لبان قلوه ای اش جا خوش کرده بود گفت : شناختی ؟
صدایش … از نزدیک کمی ترسناک بود . گرفتگی و خش دار بودن صدایش دیاتا را بیمار می کرد … بیمار صدایش…
زبانش لکنت گرفته بود ، مغزش قفل کرده بود و دیاتا رمز عبور یا کلیدی برای باز کردن قفل مغزش نداشت .
_ ن..ن..نه .
_ بایدم نشناسی ..آخرین باری که دیدمت پشت میز قمار نشسته بودی یادته ؟
چشمانش خبیثانه رنگ مغز پسته ای گرفت …لبانش به زدن پوزخند تمسخرآمیزی گشوده شد : ۱۸ سالت بود نه ؟
اون موقع همه چیزو پای قمار باختی .یادته ؟
دیاتا به خود لرزید . این پسر که بود ؟ از کی او را زیر نظر گرفته بود ؟
حالت جنون آمیزی به پسر دست داد . چنگی به موهای قهوه ای شکلاتی اش زد … چشم هایش باز هم خبیث تر شد .
شاید می خواست با یادآوری این خاطرات درد های دیاتا را زنده کند … شاید ؟ نه قطعا می خواست همین کار را کند .
با صدای ضعیف اما مقتدرش ادامه داد : خیلی دوست داشتم عکس العملت رو موقعی‌ که بفهمی بخاطر من توی قمار باختی ببینم … هوم شرط بندی سر چقدر بود ؟
به صورت نمایشی با دست سالمش چند ضربه به شقیقه اش زد : آهان یه میلیارد بود …تو به من باختی رپر کوچولو!
ظالمانه صبری برای دیاتا نکرد تا از شوک در بیاید و شوک بعدی را به دیاتا وارد کرد …
آرنحش را روی میز گذاشت و به دیاتا ی لرزان که اختیاری روی اشک هایش نداشت خیره شد . هنوز مرد بازوان دیاتا را گرفته بود …
_ اوم ، رپر کوچولو ؟ هیچ فکر نکردی چرا آدرین درست بعد ناپدید شدن مهراب افتاد اوین ؟
لامپ های مضحک هنوز هم روشن و خاموش می شدند . بخاطر باران هوا بوی نم میداد …
پسرک با بی رحمی ادامه داد : چون من انداختمش زندان ! البته اگه احمق نبود اینجوری نمی شد مگه نه خاله ی لنا ؟
پسرک زیبا بود …آنقدر زیبا که شکلش مثل یک اسطوره بود . اما حیف که باطنش مثل ظاهرش نبود او یک شیطان بود.
همه را با وعده وسوسه می کرد آخر کار گمراه …پسرک از کی انقدر تباه شده بود ؟ از کی باطن پاکش شیطان صفت شده بود ؟ از کی از زجر دادن آدم ها لذت می برد ؟ از کی به انتقام علاقه مند شده بود ؟
نه ؛ بهتر است اصلاح کنم از کی بخشش را فراموش کرده بود ؟
دیاتا دیوانه شد …نمی توانست این حجم از شوک را در خود جای دهد …
چشمانش سیاهی رفت ، دیدش تار شد و زندگی آنقدر از نظرش دور شد که مرگ را در یک قدمی خود حس کرد .
اگر پسرک یک کلمه ی دیگر حرف می زد دیاتا را می کشت … او می توانست بدون هیچ سلاحی دیاتا را بکشد …
بدنش را آرام آرام سلاخی کند …تنها با حرف زدن …تنها با تکان دادن آن زبان چند گرمی !
حرف ها بیشتر از گلوله ها آدم ها را می کشند !
پاهایش تحمل نگه داشتن تعادل و وزنش را نداشتند داشت از حال می رفت که مرد محکم تر گرفتش .
با سردرگمی لکنت وار زمزمه کرد _ چطو… چطور این…این ک..کارو
پسرک با یک لبخند مرموز جمله اش را کامل کرد : چطور این کارو کردم ؟ هه آدرین طمع کورش کرده بود .بعد اینکه مهراب ثروت خونوادگیتون رو بالا کشید حریص تر شد . نوچه ام نادر بهش یه اسپانسر معرفی کرد که شرکت رو ساپورت مالی کنه . اونم چاره ای نداشت پیشنهاد نادر رو قبول کرد .
دیاتا با بیحالی زمزمه کرد : او…اون اسپانسر …تقلبی بود …نه ؟
_ انتظار داشتی واقعی بود ؟ اسپانسر برادر نادر نیما بود . ولی نادر اسپانسر رو یا همون نیما رو یه تاجر آلمانی معرفی کرد و خب طبیعتا همه ی قرارداد ها بخاطر اینکه نصف سهام شرکت باید به نام اسپانسر می بود به زبان آلمانی نوشته می شد . آدرین هم چون فقط می خواست یه شبه پولدار بشه نسخه ی ترجمه ی قرارداد رو که به زبان فارسی بود کپی نکرد .نادر رو کرد مترجم و نادر هم الکی یه چیزایی برای گول زدن آدرین سر هم می کرد .
آدرین اونقدر به نادر اعتماد داشت که نخواد این کار رو کنه .
_ او…اون ..قرارداد ها …چی بود ؟
_آدرین با توجه به توضیحات نادر همه رو امضا و اثر انگشت می زد . در ضمن همه ی اون ها مجوزی برای تولید قاچاق روغن ماشین بود .تنها کاری که نادر باید انجام می داد این بود که به آدرین نزدیک بشه و نیما رو اسپانسر و سهام دار شرکت بکنه .
آخرش هم به دلیل قاچاق روغن ماشین غیر قانونی دستگیر شد …
_ مان..مانا ؟
_ هه اون منتظر یه فرصت بود از آدرین جدا بشه آدرین دیگه پولی نداشت زندان هم که بود . با پوزخند ادامه داد : با نیما فرار کردن .
نیشخندی زد : البته می دونی که نیما هم نوچه ی من بود … علاقه ای هم به مانا نداشت …گذاشتم کلکش رو بکنه !
لنا رو هم نیما بخاطر اینکه ناپدریش محسوب می شد می تونست حضانتش رو داشته باشه . اومد آمریکا و اینه که
لنا الان پیش منه !
به صورت نمایشی چند ضربه ی کوتاه به شقیقه اش زد : اوم چی رو یادم رفت ؟
آهان ! فکر کنم برات جالب باشه که بدونی اونی که بهش تو قمار باختی نادر بوده ! خیلی جالبه نه ؟ با دو تا آدم تر زدم تو زندگیتون !
البته می دونی که خود حوا سیب رو برداشت شیطان نقشه اش رو کشید!

دیاتا درمانده و نالان به پسرک زل زد .
ناگهان دیوانه می شوی عقلت را از دست می دهی ، در خود بی صدا می شکنی و هیچ کس صدای درونی شکستنت را نمی شنود …مثل مفقودالاثر ها می شوی و بعد آرام آرام می میری …در خود می شکنی و حتی خود هم صدای شکستنت را …نمی شنوی
و تو هیچ وقت نمی فهمی که این چه آسیب همیشگیه…قلبت کر می شود از صدای تکه تکه شدنت …
مغزت تمام خاطرات بد را نذر خوشی ها می کند …
کنترلش را از دست داد تقلا کرد تا خودش را از میان دستان قدرتمند مرد رها کند …
جیغ می زد و خود را به مرد می کوباند تا رهایش کند …باید می رفت و این پسرک شیطان صفت را می کشت .
نسخه ی مرگ پسرک به دست دیاتا پیچیده می شد . لگدی به مرد زد و …
بالاخره موفق شد تا خود را رها کند . پسرک آرام روی صندلی چرخ دار لعنتی اش نشسته بود .حتی با وجود
جیغ و داد های دیاتا واکنشی از خود نشان نداد . زیادی بی احساس و آرام بود . مثل یک جنازه زل می زد ..
دیاتا آنطرف میز رفت . حال رو به روی پسر بود .
با گریه جیغ و داد کرد _ لعنتی چرا ؟ چیکارت کردم ؟ چیکارت کردیم ؟ تو اصلا کی هستی ؟ هان ؟!؟! جوابمو بده کی هستی ؟ از جون منو خانواده ام چی می خوای ؟
پسرک با صدای آرام جوابش را داد . هنوز هم روی صندلی چرخ دارش نشسته بود …
_ از جونت چیزی نمی خوام ، جونت رو می خوام !
دیاتا هنوز گریه می کرد و جلوی پسر آنقدر دیوانه شده بود که از شوک می خندید _ تو کی هستی ؟
مرد خشمگین از غفلتش به سمت دیاتا آنطرف میز آمد آمپولی به گردن دیاتا تزریق کرد : زیادی لگد می پروندی دختره وحشی …
دیاتا در کسری از ثانیه بیهوش شد و مرد او را گرفت تا روی پارکت های سرد سقوط نکند …
_ آقا ، چیکارش کنم ؟
_ ببرش توی اتاق قرمز .باهاش کار دارم !
_ چشم آقا ..
بعد هم دیاتا را بغل گرفت و از اتاق پسرک خارج شد …
پسرک زمزمه کرد : آروم بکپ رپر کوچولو !
سرآغاز فصل دوم :
مرگ کسب و کار من است

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫49 دیدگاه ها

  1. نه خب ببین موقع مارال من چشام بسته بوداصن نفهمیدم چیشد خلاصه اومد ولی تورودیگه قشنگ رصدش کردم به زورم کاری کردم منوبگیره Okشد؟

        1. خخخ واقعا ؟ مرسی نسترن …
          حالا اینارو ول کن تو توی چه ژانری رمان می نویسی ؟!؟!
          اصلا بعد خوندن دل نوشته هات مشتاق شدم بخونم طرز فکرت شبیه منه

          1. اسم رمانم زندگی شیرین ومبهم منه داستانم مبهمه وطنزه غمگینه ولی کم عاشقانه ولی رمانم از نظر نویسنده وشاعر شعرمون که در حال خوندنش هستن میگن عالیه نسبت به سنت میگن خیلی تخیل بالایی داری

            1. نسترن جوون این خواهر بزرگم ماراله ( البته من ازش زودتر به دنیا اومدم ،)
              مثل اینکه شما میشین خواهرارای بزرگ من منم میشم خواهر کوچیکه 😁
              کیمیا هم صدام نکردی مهم نی همه تو خاندان میا صدام میزنن 😑

              1. نیا اجی اشتباه نمیکنی مامی گفت بود من بدنیا امد بودم چشاش بست بود نفهمید بعدش تو تو بزرگ کرد یه همچین چیزی اگه اشتباه نکنم

      1. اوووه رو اعصاب ادمين راه نرو ك ادرطتو پزدا میکنه و شب میاد تو خواب بالش میزاره رو صورتت بعد زادت میره نفس بکشی و متاسفانه متاسفانه به دیار باقی میروییی
        .
        .
        .
        .البته بعد ۳۴۵ سال دیگه😶😶😕

  2. سرترالین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پرمصرف ترین داروی افسردگی درآمریکا!!!!به دلیل فوبیای اجتماعی؟هراس بعدازحادثه استرس…کیمیاتوچرابایدیه همچین زهرماری بخوری آخه

    1. میگم که افسردگیم حاد بود اولا می رفتم پیش مشاور مدرسه امون ولی بعد از یکی دو هفته پام به روانپزشک کشید از اون موقع اینا رو مصرف می کنم … میگم که از بعد افسردگیم حتی از اتاقمم بیرون نمیام والا اولین باری که خوردم همون موقع بالا آوردم ( عوارض جانبی زیادی داره ) یه قرصیه
      که بجای تزریق سروتونین ازش استفاده می کنن بعد از استفاده اش هم که کلا خوابم 😅
      خلاصه بگم قدر زندگیت رو بدون و عاشق خودت باش از من که گذشت ولی شما ها اینکارو با خودتون نکنید …😑😃

        1. والا مارال خواهر اگه زندگی ادامه داشت ادامه اش با مرگ مشخص نمی شد .
          ادامه اش مثل یه خط موازی بود نه خط هایی که هم دیگرو قطع کنن .

  3. نیگااین گیس بریده ها مارال تواولی بودولی سرکیمی مجبورشدم یه کاری کنم تاریخ تولدبچه باعقدننه باباش همخونی داشته باشه😁
    بحث شیروپیش نکشیداااا

    1. ای جان من نفهمیدم بالاخره سر عقد به دنیا اومدم یا تو عروسی …
      ولی یه سوال مادر سایان خواهر مارال اگه اولی بوده چرا من باید تو عقد به دنیا میومدم ؟
      قضیه ناموسی شد 😂😂😂😂 مارال خواهری پایه ای برا کارآگاه بازی ؟ 😂😂😂

  4. واییییییییییییی……خیلی خیلی عالی بود کیمیا جان!
    قرص چرا آخه دختر؟؟ان شاالله که زود خوب شی دنیای نویسندگی به ذهن خلاق و قلم زیبات نیاز داره:)

    1. مرسی دلارا جان شما لطف داری 😘
      والا افسردگی که خوب و بد نمی شناسه مثلا دیروز داشتم با ملاقه برای داداشم می رقصیدم امروز فقط بخاطر قرصا خوابیدم 😂 ولی بازم مرسی

    1. والا خواااااهر ۱۴ سالم بیشتر نیست ولی از دوازده سالگی قرص می خورم
      قرصام هم آرام بخش و سرترالین والا بعد خوردنشون اقدر منگ و گیج میشم که می خوابم
      ولی خب همینا باعث شده تا الان زنده بمونم 😅

    1. ممنونم آیلین آره کشف کردم اگه ۳g روشن کنم میاره برام . ولی هنوز هم تو رمان وان پارتارو می فرستم …
      من دو ساله قرص اعصاب می خورم عزیزم دیگه عادت کردم خخخ

    1. کیمیا خواهری پس بلخر تونستی بیای
      خیلی خوشحال شدمممم
      خوبی سلامتی پس خواهری من یه سال از تو بزرگ ترم
      نگاه من خواهر بزرگ شدم
      اما مامان سایان تو زود تر به دنیا اورد

      1. عه عه عه عجب شیر تو شیری شد مامان سایان لطفا شفاف سازی کن 😁😁😁
        اون از نحوه ی شیر دادنت اینم از بزرگ و کوچیکی 😂
        خواهری اخرشم با هم فیلم ندیدیم امشب پایه ای ؟

        1. واقعنم شیر تو شیر 😂😂
          ار خیلیم پایم فقعت اگه ترسیدم برم پیش کی بخوابم نصف شبی مامان بابام که اگه بفهمن مسخرم میکنن خواهر برادرم ندارم که پیششون بخوابم 😂اما بازم باهات پایم نگاه کنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان