codebazan

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۸

* * * *
نفسم بالا نمیومد که بالاخره دستامو باز کرد.
حتی یه ثانیه هم نتونستم روی پاهام بمونم.
فهمید و به موقع دستشو دور کمر برهنم حلقه کرد.
چشمام رو به بسته شدن بود که دست دیگه شو زیر پاهام انداخت و بلندم کرد.
تمام تنم خیس عرق بود.
به سمت حموم رفت و درو با پاش باز کرد و به آرومی توی وان پر از آب ولرم گذاشتتم.
تمام تنم سوخت.
حوله ای رو دور کمرش پیچید و با اخم و اوقات تلخی گفت
_واست یه چیزی میارم بخوری!
تحلیل رفته گفتم
_چیزی نمیخوام.
نگاه تندش و بهم انداخت و گفت
_از دخترای لجباز خوشم نمیاد!
لب هام لرزید و گفت
_می‌خوام بیام بیرون از آب… درد دارم.
نفسش و فوت کرد و به سمتم اومد.
کنار وان نشست و دستشو روی قرمزی کتفم گذاشت که آخی گفتم.
سری تکون داد و گفت
_میتونی دوش بگیری؟
بدون نگاه کردن به صورتش جواب دادم
_آره. برو بیرون!
بلند شد و بدون هیچ حرفی از حموم بیرون رفت.
به سختی از جام بلند شدم و دوش حموم رو باز کردم.
حتی آب سرد هم نتونست سرحالم کنه.
مختصر دوش گرفتم و حوله رو دور تنم پیچیدم و بیرون رفتم.
با دیدن اون اتاق سیاه تنم به رعشه افتاد.
اگه جون داشتم یه لحظه هم مکث نمیکردم اما متاسفانه چنان عضله هام شل شده بود که یه قدمم به سختی رفتم.
همزمان با برداشتن قدم دوم در اتاق باز شد و امیر اومد داخل!
با دیدنم انگار حالمو فهمید.به سمتم اومد و بی حرف از زمین بلندم کرد که گفتم
_یکی می بینه
بدون باز کردن اخماش گفت
_به جهنم!
از اتاق بیرون رفت و قفلش کرد.داشت به سمت اتاق میرفت که از شانس خوشگلم ساناز از پله ها بالا اومد..
با دیدن ما لبخندی از سر شیطنت زد و گفت
_از این به بعد باید هر قدم سرفه کنم و برم جلو مبادا چشمو گوشم باز بشه.
امیر بدون جواب دادن بهش در اتاق رو باز کرد و رفت داخل

در و با پاش بست و زمینم گذاشت. گفت
_لباساتو بپوش!
خواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم.
ایستاد، بدون اینکه برگرده!
با صدای گرفته ای گفتم
_تو نیاز به درمان داری میدونی؟
به سمتم چرخید و گفت
_همه ی آدما نیاز به درمان دارن.
با سکوت نگاهش کردم که گفت
_همیشه خدا یه چیزی واسه زهر کردن لذت انسان میذاره.
_تقصیر خودته!
انقدر بی حوصله و بی اعصاب بود که فقط نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت.
روی تخت دراز کشیدم.
تنم درد میکرد اما فکرم مشغول امیر بود.
اون واقعا مشکل داشت. نمیدونم چه کوفتی بهم تزریق کرد که فراموش کردم اون امیره. من خواستم همه جوره شو اما اون… نتونست.
نمی‌تونست. به تنم چنگ انداخت و لبام و انقدر گاز گرفت که خون مرده شده بود اما با وجود همه ی اینا نتونست و وسط راه عقب کشید!
یه مرد با کلی نیاز های مردونه هر بار تا اوجش پیش بره و… نتونه!
انگار واقعا هر کس، به یه شکل تقاص کاراشو پس میده!

* * * *
از اتاق بیرون رفتم و خواستم به سمت پله ها برم که صدای ساناز توی اتاقش توجهمو جلب کرد.
انگار داشت گریه میکرد. میون گریه گفت
_چرا؟چرا آرمین؟ چرا ازم خواستی بیام ایران اون وقت خودت حاضر نیستی حتی جواب تلفنامو بدی؟
صدای سرد آرمین به گوشم رسید. پس آرمین اینجا بود!
_نگفتم بیا باهات بلاسم.
_پس چرا گفتی بیام؟لابد با امیر مشکل داشتی خواستی از من سو استفاده کنی مثل سابق
گوشمو چسبوندم به در تا تونستم صدای آرمین و بشنوم
_میخواستم ازت سواستفاده کنم دختر جون الان با انگشت وسطم داشتم انگولکت میکردم.وقتی میبینی حوصله تو ندارم یعنی سواستفاده ای در کار نیست.وقتش برسه خودت میفهمی چرا اینجایی!
پس دلیل اومدن ساناز به ایران آرمین بود. اما چرا؟

همزمانی که از اتاق فاصله گرفتم آرمین اومد بیرون. با دیدن من اخمی کرد و گفت
_لبت چی شده؟
دستی به گوشه ی لبم کشیدم و گفتم
_چیز مهمی نیست.
سر تکون داد و خواست بره که پریدم جلوش. بی حوصله گفت
_اگه میخوای آمار آرش و ازم بگیری…
وسط حرفش پریدم
_نه… این بار میخوام از ساناز بدونم. از نقطه ضعف امیر…
اخماش بیشتر در هم رفت و گفت
_اگه تو اون فکر کوچیکت نقشه ای داری همین الان پاکش کن بندازش دور.
لب هام آویزون شد و گفتم
_ینی نمیخوای کمکم کنی تا از دست امیر نجات پیدا کنم؟چرا انقدر سنگدل شدی؟
خواست جواب بده که گوشیش زنگ خورد. از جیبش در آورد. خیلی اتفاقی اسم آرش و دیدم و دلتنگ به صفحه نگاه کردم. چی میشد اگه صداشو می‌شنیدم؟
آرمین صدای زنگ و قطع کرد و گفت
_من میرم.
و تا بخوام اعتراض کنم از پله ها پایین رفت و نگاهمو پشت سرش جا گذاشت

* * * * *
دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدام نره بیرون!
عکسامونو یکی یکی رد کردم و دلتنگ تر شدم.
با یاد امروز تنم رعشه رفت.قصد داشتم بیخیال همه چیز از این خونه ی کوفتی فرار کنم اما امیر چیزی نشونم داد که ترسناک ترین صحنه ی عمرم بود.
اون هم لنز تفنگی که درست نشونه به قلب آرش شده بود.
بهم گفت مرگ و زندگی آرش دست اونه…وادارم کرد. وادارم کرد با میل خودم بمونم. گوشیمو پس داد، آزادم گذاشت برم بیرون اما قسم خورد که اگه دست از پا خطا کنم آرش و می کشه!
با اینکه دو شب بود اما دیگه تحمل نداشتم. بلند شدم و به سمت حموم رفتم.
دستم روی شماره ی آرش لغزید،یک بار دیگه محال بود تسلیم امیر بشم.
بعد از کلی بوق صداش توی گوشم پیچید
_بله!
بی قرار چشمامو بستم و با بغض گفتم
_آرش!
انگار از صدام پی به حالم برد. بعد از کلی مکث گفت
_چی شده!
همین دو کلمه کافی بود تا بغضم بشکنه…هق زدم
_آرش من اینجا دارم میمیرم.
با صدای سرد و خشکی گفت
_اینکه داری میمیری و به شوهرت بگو ببرتت بیمارستان!
دلم گرفت با این حال تسلیم نشدم
_تهدیدم کرد،امروز یکی و گذاشت از فاصله ی دور اسلحه رو نشونه گرفته بود سمت تو… به زور منو اینجا نگه داشته، اذیتم میکنه… توروخدا آرش گوش بده من…
صدای پوزخندش توی گوشم پیچید

_لابد اون موقع هم ڪه تو بغلش چِت ڪرده بودی اسلحه گذاشته بود رو سر من؟
دلم گرفت.با لحن سردش ادامه داد
_خوشم نمیاد هر وقت شب دلت خواست زنگ بزنی بهم.اون قدر لاشی نیستم ڪه با زن یڪی دیگه نصف شب بلاسم.
با پشت دست اشڪامو پاڪ ڪردم و گفتم
_باشه، لابد تا الان نامزد ڪردی.اون ناراحت میشه!ببخشید مزاحم شدم.
خواستم قطع ڪنم ڪه صداش مانع شد
_صبر ڪن…
منتظر موندم تا حرفش و بزنه. با ڪلی مڪث گفت
_گفتی اذیتت میڪنه…
مثل بچه های ڪوچیڪ لبام آویزون ‌شد و خودمو لوس ڪردم
_آره اذیت میڪنه!
نفسش رو با غضب فوت ڪرد و غرید
_میدونم چی ڪارش ڪنم حروم زاده رو.
با وحشت گفتم
_ڪاری نڪنی آرش، اون خیلی خطرناڪه.
با طعنه گفت
_تو این مدت ڪم شناختیش اما منو تو این همه سال اصلا نشناختی سوگل… اصلا نشناختی!
تا خواستم لب باز ڪنم تماس و روم قطع ڪرد.
با این لحن مصمم یه نقشه هایی داشت. مطمئنم.

* * * * *
سرشو بین دستاش گرفت. با عصبانیت گفتم
_پس حقیقت داره.
شونه هاش لرزید. توی سرش ڪوبید و جواب نداد.
از جام بلند شدم و داد زدم
_سر تو ننداز پایین!به من نگاه ڪن. تو انقدر آدم بدی بودی بابا؟ انقدر آدم بدی بودی ڪه به یه زن متاهل تجاوز ڪنی؟تو چه طور آدمی هستی؟ چه طور تونستی بابا؟
میون هق هق های مردونش گفت
_خیلی دوستش داشتم!
با حرص خندیدم
_هر ڪی و دوست داری باید بهش تجاوز ڪنی؟
سرشو بلند ڪرد و گفت
_اونم منو میخواست اما دادنش به یڪی دیگه
هیستریڪ داد زدم
_اما اون موقعی ڪه تو اون ڪار و باهاش ڪردی دیگه نمی‌خواستت. اون یه پسر داشت. حامله بود.چه طور تونستی؟میدونی بعد چه بلایی سرش اومده؟زایمان زودرس داشت،افسردگی بعد زایمان گرفت آخرشم نوزاد سی روزه و پسر هشت ساله شو ول ڪرد و خودشو ڪشت! این بود بابای من؟ این بود قهرمان من؟
دوباره سرشو توی دستاش گرفت و گفت
_به خدا خیلی پشیمونم!
متاسف نگاهش ڪردم. میخواستم بگم پشیمونی تو چه فایده داره وقتی زندگی هر دو تا دخترت به دست پسر گرگ شده ی اون زن تباه شد اما نگفتم… خیلی حرفا داشتم ڪه نگفتم.
ڪیفمو برداشتم و گفتم
_تو دیگه برای من مردی،دیگه هرگز بهت نمیگم بابا.
به سمت در رفتم ڪه از جاش پرید و صدام رد. بی اعتنا از اتاقش زدم بیرون. منشیش با فضولی نگاهم می ڪرد. قبل از اینڪه بهم برسه پریدم توی آسانسور!
در ڪه بسته شد بغض منم شڪست.دلم میخواست داد بزنم ڪه آسانسور هنوز یڪ طبقه پایین رفته بود در باز شد.
سرم و پایین انداختم تا هر ڪی وارد شده اشڪامو نبینه.
بوی عطر آشنایی به دماغم خورد و قبل از این‌ڪه سر بلند ڪنم دستم حبس توی دست های مردونه ی بزرگی شد.

سر بلند کردم و با دیدنش خجالت زده سر پایین انداختم.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونستم!
با اخمای در هم گفت
_میدونم…
با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟
لبش کج شد و نفهمیدم پوزخند زد یا لبخند.
با لحن خاصی گفت
_هیچی از چشم من پنهون نمیمونه!
بغض داشت خفه م می‌کرد.فشاری به دستم داد و گفت
_ملکه ی من هیچ وقت اشک نمیریزه!
بغضم ترکید و گفتم
_من واقعا واسه مامانت متاسفم امیر… من نمیدونستم بابام انقدر بده… نمیدونستم همچین کاری با مامانت کرده!
اخماش در هم رفت و نگاهش مثل یه گرگ زخمی شد و غرید
_تو فقط یه چیز خیلی سطحی از قضیه رو میدونی!
همزمان در آسانسور باز شد.اشکامو پاک کردم. خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که دستمو محکم تر گرفت و دنبال خودش کشوند.
به سمت ماشین غول پیکر آخرین مدلش رفت و درو برام باز کرد.
سنگینی نگاه چند دختری که اونجا بودن و روی خودم حس کردم. کاملا معلوم بود با حسرت نگاه میکنن.
ته دلم پوزخندی بهشون زدم اما تقصیر اون بیچاره ها هم نبود. اونا ظاهر قضیه رو میدیدن.
ظاهر میلیاردی امیر و هیکل و جذابیتش… چه می دونستن دختری که کنارش نشسته بدبخت ترین آدم دنیاست.
سوار شد و گفت
_دیگه نمیخوام اون مرتیکه رو ببینی تا وقتی روزش برسه.
نگاه به نیم رخ گرفته ش کردم و گفتم
_تا وقتی کارت باهام تموم شه و دو تا دختراشو داغون و شکسته برگردونی پیشش؟
نگام کرد
_کی گفته میخوام برشون گردونم؟فکر میکنی چون الان لاله پیش باباجونته من نمیتونم بگیرمش؟
_بازم میخوای بدزدیش؟
پوزخند زد و گفت
_من هر موقع اراده کنم میتونم لاله رو از اون خونه بکشم بیرون. بدون دزدیدن!
چیزی از حرفش سر در نیاوردم لابد باز هم یه نقشه داشت.
چشمش روی اشکای صورتم موند. نفسش و فوت کرد و کلافه گفت
_پاک کن اشکاتو.
از وقتی اعترافات بابامو شنیده بودم حس میکردم قلبم تیکه پاره شده.
جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم. حس بی کسی داشت خفم می‌کرد.
آرش و از دست دادم، کارمو از دست دادم،حالا هم بابامو… مگه میتونستم اشک نریزم؟
سرمو پایین انداختم تا صورت خیسم و نبینه.
دستش زیر چونه م نشست و سرمو برگردوند.
روی مستقیم نگاه کردن توی چشماشم نداشتم.
لبامو روی هم فشار دادم و همزمان توی بغلش فرو رفتم و نفسم قطع شد و گریه کردنم یادم رفت.

🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫40 دیدگاه ها

  1. سلام ببخشید من تلگرام ندارم اما دوست دارم رمانم رو اینجا قرار بدم. برنامه ی چت دیگه ای هم که دارم اینستاگرام هست … میشه راهنمایی کنید ؟

  2. خدایی این جلد سومه پس هانا کدوم خراب شده ایه الان با کدوم دلیلام من دیگه این رمانو نخونم
    ۱ هر صدسال یبار دوخطشو میذارن.
    ۲ تقلید از رمانا ی دیگست
    ۳ چهار پنجم هرپارتی داره دخترارو بدبخت نشون میده
    ۴ هانا و ارمین حتی تو رمان نیستم مگر ارمین هر دوپارت یبار ک اونم اصلا ربطی به فصل قبل نداره
    نویسنده عزیز این کامنتای منفی برای اینو ک رمانتونو بهتر کنید ن اینکه ادامه بدید همینجور چون‌ من ک دیگه این رمانو نمیخونم

    1. سلام دوستان…
      من رمان را از توی کانال دنبال میکردم… الآن حدود سه هفته است که دیگه نمیخوام . چون واقعا به این نتیجه رسیدم خوندن این رمان وقت تلف کردنه… فقط میومدم توسایت و نظرات شما ها را میخوند تا این سری که دیدم انگار شماها هم با من هم نظر شدید …
      من رمان تب داغ هوس را که میگید را نخوردم . ولی این رمان همینطوریش هم خیلی مسخره است ، اگه از روی یک رمان دیگه هم کپی کرده باشه که دیگه واقعا برای خودم متاسفم که همون یک مقدار رمان را هم خوندم…
      واقعا حیف رمان عروس استاد به این قشنگی که فصل سومش همچین رمان مزخرفی شده… برای نویسنده هم خیلی متاسفم که هم نوشته ها قبلی خودش را زیر سوال برده و هم خیلی از طرفدار هاش را از دست داده …
      امیدارم که نویسنده این نظر ها را بخونه و روش تاثیر بذاره …
      فقط ای کاش اگه فصل چهارمی هم بود قشنگ باشه و واقعا در مورد آرمین و هانا … اون موقع شاید بیام و بخونم … هرچند با این وضعیت قطعا خیلی طول میکشد …

  3. دیگه خیلی چندش شده رمان .. مزخرف منم که دیگه نمیخونم حیف این چندتا پارت خودم…. اه اه حالم بد شد

  4. فاز لیلی چیه وقتی میگی آرش رو دوست داری چرا آخرش رفتی تو بغل امیر-_-
    ایییششش…نویسنده لطفا…..-_-
    توی فاز امیر هم موندم…الان لاله رو دوست داری یا لیلی رو-_-آخه توی یکی از پارت ها لیلی گفت یه عکس از لاله و امیر دیده که امیر خیلی خوشحال بوده و اینا
    از یه طرف هم توی یکی از پارت ها امیر گفت لاله برام فرق داره با بقیه-_-

    1. رویا بزار ابهامتو شفاف کنم……ببین……شاید نویسنده میخواد هر دو قبلا با یکی بوده باشن……
      بعد تو زندگی اینا به هم علاقه مند بشن……بعد عاشق هم بشن و زندگی قبلیشونو فراموش کنن…..
      نمیدونم….شایدم تو ذهن نویسنده یه چیز دیگه میچرخه…..به هر حال خلاقیتا متفاوته……..من که اینجوری فکرکردم……………حالا حال میده اشتب گفته باشم ضایع شم……..در هر حال این نظریه ی منه..درست یا غلطش و نمیدونم…..

  5. سلام منم رمان تب داغ هوس خوندم و دقيقا موضوع همينه
    اونايى كه مى گن چرا هانا و ارمين مى كنين چونكه يه رمان خونديم و اخرشو كامل تموم نكرديد ويه رمان ديگرو شروع كردين
    به نويسنده به ظاهر محترم بگيم اين رمان هر روز داره خواننده هاشو از دست مى ده چون الكى فقط داره ادامش مى ده
    دوستاى من همه اين رومانو مى خونن اما الان بيخيال شدن منم ديگه نيستم

  6. ببخشید ادمین عزیز…..میشه برام شرح بدین که چطور من و دوستم میتونیم که رمانمونو تو سایت خوبتون قرار بدیم؟….این سایت واقعا محشره….

          1. تلگرام و واتساپ که کلا حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــذف…..
            میمونه یه اینستا که میشه با اون کنار اومد…..
            تنها برنامه ی چتی که میتونم پیجشو بدم بهت اینستاست…اگر میبینی به دردمون میخوره که
            بگو تا بگم………

          2. به خدا پیج زدن تو اینستا کار سختی نیس….یه اسم میخواد که بقیه اونجوری بشناسنت و با یه ایمیل که داری…….اینجوری پیج میزنی………من الان واقعا دوست دارم رمانم و اینجا بزارم………چو کنیم؟؟؟؟؟

    1. وای خداا این رمان خیلی کسل کنندست اه اه آدم باید رمانو پشت هم بخونه خب هر پنج روز یکبار معلومه که آدم یادش میره تازه من رمان هانا آرمینم یادم رفته بود که دوباره رفتم یه جاهاییشونو خوندم نویسندگان عزیز اگه رمان هاتون تموم نشده مجبور نیستید هر پنج روز یکبار یه پارت بزارید که اینجوری به خواننده ها هم حال نمیده

    1. دلم خیلی به حال آرش میسوزه ک عاشق دختر هرزه ای شده که به خاطره خواهرش از پاکیش میگذره،اون لاله حقش بود ، شما نویسنده برای حیای یک زن ارزشی قائل نیستی؟؟؟؟شما خودت باشی واسه خواهرت همچین کاری میکنی؟؟؟؟
      ساعت سه صبح حالم بد بود بیدار شدم،از شانس این پارت رو خوندم،حالم خیلی بدتر شد با کثافت کاریای این دختره،خیلی پشیمونم ک این مزخرفات رو خوندم،خیلی مسخرست…با آمپول،برید ذهنای مریضتون رو درمان کنید…

    2. گه زدید به رمان بچه ها من یه جایی چند خط جلو ترشو دیدم ساناز و آرمین میخوان ازدواج کنن داره رمان داغون میشه

  7. بله دیگه تقلب از رو رمان دیگران و سرقت ادبی
    نویسنده ی مثلا محترم واسه دیده شدن رمانش از یه رمان دیگش سو استفاده میکنه که هیچ؛
    واسه این رمان جدیدش هم تقلب میکنه
    دوستان لطفا یه سری به رمان تب داغ هوس بزنید دقیقا همین داستانه پسری که به انتقام مادرش دو خواهر و بد بخت میکنه
    جای تاسف داره همون عروس استاد و ادامه میداد یا پایانشو اعلام میکرد بهتر نبود
    مردمم بیکارن ها

    1. شما رو نمیدونم ولی من که یه رمان تکراری و تقلب شده رو نمیخونم این نویسنده حتی نمیتونه خودش فکر کنه فکر دیگران و میدزده البته با چاشنی استاد دانشجویی و پلیسی
      به هر حال من دیگه از این رمان صرف نظر میکنم ببنیم سالها بعد اگه فصل ۴ اومد اونم به خاطر هانا و آرمین تازه اگر تو فصل ۴ بودنم میخونم اگه مثل شفتالو بازی و تقلب بود نمیخونم
      بای دوستان

    2. سلام دوستان
      به نظر من این تقصیر خود ماست..هی این رمان رو پیگیری میکنیم،نویسنده هم ادامه میده
      اگر آمار بازدید این سایت و تعداد اعضای چنل تلگرامشون بیاد پایین،مطمئن باشید که درست میشه
      این رمان و این سایت و کلا هر سایت دیگه ای برای چیه؟محض رضای خدا؟؟این همه تبلیغ رو تو سایت میبینید..وقتی شما نیاید و بازدید سایت کم بشه…مجبورن درستش کنن تا تبلیغ هاشونم خونده بشه
      برای یبار هم شده بیایم ب ای چیزی که ناراضی هستیم درست عمل کنیم
      من خودم دیگه تو این سایت نمیام مگر تا چند روز دیگه که فقط ببینم چند نفر هم عقیده هستن با من
      خوش باشید

    3. دقیقا مث تب داغ هوسه…لیلی هم مث نفس قراره همه خانوادش برعلیهش بشن و شوهرش براش همه کس بشه و عاشق و معشوق رویایی بشن…لامصب از ارمین فقط اسمش هست اونم دوپارت یه بار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان