codebazan

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۷۶

 

#لیلی

********************************
خدایا آخه ۱۵ تا نگهبان؟؟
مگه این عمارت چه کوفتی داره که باید ۱۵ نفر نگهبانیش رو بدن!
لعنت به این شانس…
نه تنها نمی تونم خارج بشم بلکه با این تعداد نگهبان و بادیگاردی که توی باغ ول می چرخن حتی نمی تونم یه سرکی به اطراف بکشم.
با حرص ورقه قرص ضد بارداری که جاسوس دانیل بهم داده بود بین مشتام فشردم که همون لحظه امیر سر رسید!
تند ورق قرصو توی پیراهنم پنهان کردم و با اخم به دره ورودی سالن زل زدم.
با دیدن من که روی کاناپه وسط سالن نشسته بودم لبخند ژکوندی زد و به سمتم اومد.
بالای سرم ایستاد و دستش و به سمت صورتم دراز کرد که تند صورتم رو عقب کشیدم و غضبناک نگاهش کردم.
پوزخندی به این حرکاتم زد و مقابلم روی صندلی چرمی نشست.
_چه عجب از اون سوزاخ موش زدی بیرون!
منظورش اون اتاقی بود که تا دیروز توش حبس شده بودم.
برزخی جواب دادم
_ببخشید که اون تو زندانیم کرده بودی…حتی پنجره رو یه جوری مهر و موم کرده بودی که مبادا بال دربیارم و بپرم و برم.
با پاش چندین بار روی زمین ضرب زد و خیلی ناگهانی گفت
_فکراتو کردی؟
خوب متوجه منظورش شدم اما خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم
_درمورد چی؟
_درمورد بچه و خواهرت!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_آره…اما تو توقع نداری که من بهت اعتماد کنم و دستی دستی خودم و خواهرم رو بدبخت کنم؟ چه تعهدی وجود داره که وقتی به در خواستت عمل کردم بلایی سره لاله نیاری!
مثل همیشه فکره همه چیز رو کرده بود برای همین تند جواب داد
_من لاله می فرستم ایران ور دل باباجونت و تو در عوضش عقد دائمم میشی و برام بچه میاری.
چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و تقریبا داد زدم
_زده به سرت…عقد دائم؟من عقد دائم تو بشم! عمرااااااااااااااااا.

از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد.
با لحن اغواکننده ای گفت
_می خوای لاله نجات بدی یا نه خانومم؟
زهرخندی زدم و گفتم
_قبلا هم یبار این پیشنهاد رو بهم دادی…اون موقع پای جون آرش وسط بود و حالا هم لاله! چرا واقعا دست از سرم بر نمیداری امیر،چرا اینقدر عذابم میدی آخه لعنتی؟ یبارگی منو بکش راحتم کن.
انگشتش و روی لب هام قرار داد و گفت
_هیس! دیگه این حرفو نزن…دیگه حرف مرگت رو پیش نکش.
با این حرفش اشک توی چشمام حلقه بست.
دردناک گفتم
_از موقعی که با تو آشنا شدم دارم روزی هزار بار میمیرم…بعد تو میگی حرف از مرگ نزنم؟ دیگه چه بلایی مونده که سرم نیاورده باشی هاااان؟ لعنت بهت بابا…لعنت بهت که به خاطر تو و یه انتقام مسخره دخترات اینقدر دارن زجر می کشن…مــ…
با قرار گیری لب های داغ و ملتهبش روی لب هام به کل خفه خون گرفتم.

بی وقفه لب هام رو بوسید که دیگه رسما به نفس نفس افتادم و خودم و عقب کشیدم.
نگاه تب دارش و بهم دوخت و لب زد
_عقد دائمم که بشی برای همیشه دست از سره لاله و بقیه خانوادت برمیدارم.
با درد چشمام و روی هم فشردم و اجازه دادم اشکام ببارن.
یاده آرش جیگرمو آتیش می زد.
به سمتم اومد و منو در آغوش گرفت و دستش و نوازش وار بین موهام کشید.
توی بغلش عین یه جوجه گم شده بودم.
بینیم و بالا کشیدم و زمزمه کردم
_چرا اینقدر عذابم میدی امیر؟
مثل همیشه گفت
_چون دوستت دارم!
پوزخند تلخی زدم و توی دلم گفتم
_اما تو اصلا قلبی نداری که بخواد کسی و دوست داشته باشه.

#هانا

************************
تقریبا یک ساعتی شده بود که داشتن با هم حرف می زدن!
معلوم نیست چی داشتن به هم می گفتن که تا این حد طول کشیده بود.
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و دستی میون موهای آیلا که غرق در خواب بود کشیدم.
اینقدر توی این یک ساعت حرف زد و سوال پرسید که از خستگی خوابش برد.

با بلند شدن صدای دره خونه نگاهم و از آیلا گرفتم و از روی تخت بلند شدم.
خودم و به طبقه پایین رسوندم که دیدم آرمین روی مبل لم داده و دوباره یه لیوان از اون کوفتی ها دستشه!
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
سعی کردم خودم رو خونسرد جلوه بدم برای همین پرسیدم
_مهرداد کجاست؟
لیوانشو سر کشید و جواب داد
_رفت.
متعجب لب زدم
_رفت؟ یعنی چی رفت!
در حالی که داشت لیوانش و پر می کرد گفت
_یعنی اینکه امشب مزاحم منی.
خواست لیوانش و پر کنه که به سمتش خیز برداشتم و سریع شیشه مشروب از دستش گرفتم.
_توی این دو روزی که آیلا پیشت بود هم می خوردی و مست می کردی؟مثلا اسم خودت و گذاشتی پدر! تو یه آدم عیاشی که لیاقت اون بچه رو نداره…بزار من و آیلا بریم پی زندگــ…
حرفم با کوبیده شدن لیوان روی زمین قطع شد.
ترسیده نگاهش کردم که از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد.
رو به روم ایستاد و غرید
_آیلا هیچ جا نمیره! ولی تو فردا گورتو گم می کنی و میری دنبال زندگیت.
لبام آویزون شد.
امید داشتم حرفای مهرداد تونسته باشه حداقل یه تاثیر کوچولو روش بزاره اما مثل اینکه سخت در اشتباه بودم.
سرم و پایین انداختم و در حالی که داشتم حرفی که می خواستم بزنم رو مزه مزه می کردم گفتم
_چه طور ازم می خوای برم دنبال زندگیم وقتی زندگیم درست همین جاست؟ من مادره آیلام…چه طور می تونی ازش محرومم کنی؟

_آیلا یه مادر هرزه و دروغگو می خواد چیکار؟
نم اشک توی چشمام جمع شد.
پس یک ساعته مهرداد چی داره به این بشر میگه!
با دیدن اشکام کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و با دستش اشکام رو پاک کرد.
با تحکم گفت
_گریه نکن.
با حرفش گریم شدت گرفت که با فک منقبض شده ای ادامه داد
_ک*و*ن اون مرتیکه ی حروم زاده و جد و آبادش و جر میدم…گریه نکن هانا…گریه نکن تا سگ نشدم.
با بغض نالیدم
_پس مهرداد همه چیزو بهت گفت!
سری به معنای آره تکون داد که مشتی به سینش کوبیدم و داد زدم
_و تو هم باور نکردی چون به دیگران بیشتر از هانای بیچاره اعتماد داری…باور نکردی و مدام بهم ننگ هرزگی میزنی!
چیزی نگفت و شیشه مشروب از دستم گرفت و دوباره به سمت مبل برگشت.
روی مبل لم داد و شیشه به لب هاش نزدیک کرد که تند گفتم
_یه قطره دیگه از اون زهرماری بخوری به خدا دست آیلا میگیرم و از این خراب شده میرم.
خمار نگاهم کرد و شیشه روی میز عسلی قرار داد.
دستاش و از هم باز کرد و گفت
_پس تو آرومم کن!
بدون هیچ اما و اگری به ستمش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم.
به شدت به آغوش گرمش احتیاج داشتم.
دستش و دور کمرم حلقه کرد و بوسه ای روی موهام نشوند.
سرش و توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که از خود بی خود شدم.

دستش به سمت لباسم سوق پیدا کرد و خواست دکمش رو باز کنه که صدای آیلا مانعش شد:
_مامان!
با صداش وحشت زده از بغل آرمین بیرون اومدم و به آیلا که با چشمای گرد شده به ما زل زده بود نگاه کردم.

از پله ها پایین اومد و به سمت ما قدمی برداشت.
انگار این وروجک حتی شبا هم قصد خوابیدن نداره!
البته بیچاره حقم داره ها،با اون سر و صدایی که من و آرمین راه انداخته بودیم کم مونده بود؛ همسایه ها هم از خواب بیدار بشن.
به طرفش رفتم و با لحن مهربونی گفتم
_عزیزم چرا بیداری شدی؟
بی توجه به حرفم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت
_مامانی آرمین جون داشت بوست می کرد؟
مات برده نگاهم و به سمت آرمین سوق دادم که دیدم لبخند محوی روی لب هاش داره.
از لبخندش مشخص بود که حرف آیلا رو شنیده.
سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم
_نخیررررر…بدو بریم بخوابیم ببینم!
دستش و گرفتم و خواستم به سمت پله ها ببرمش که نیومد و به سمت آرمین دوید.
آرمین با لبخند بغلش کرد که آیلا تند پرسید
_آرمین جون تو مگه مامانم و بوس نکردی؟
لب پایینم و گاز گرفتم و با اشاره به آرمین فهموندم که بگه نه اما اون لبخند پت و پهنی تحویلم داد و گفت
_چرا…بوسش کردم.
اخم ریزی بین ابروهام جا خوش کرد. به طرف شون رفتم که آیلا با شیرین زبونی ادامه داد
_یعنی مامانم زنته؟ آخه وقتی یه مردی یه خانومی رو بوس می کنه یعنی زنشه.
چنگی به صورتم زدم و با غیظ اسمش و صدا زدم:
_آیلاااااااااااااااااااا…!

این بچه تازه داشت پنج سالش میشد اما از یه چیزایی سر در میاورد که مخ آدم سوت می کشید.
والا به خدا من هم سن این بچه بودم فرق بین سیب زمینی و سیب رو هم نمی دونستم.
آرمین نگاه عمیقی بهم انداخت و بعد از مکث کوتاهی جواب آیلا رو داد:
_اره…زنمه!
آیلا متعجب چشماش و درشت کرد و با اون سادگی بچگونش پرسید
_یعنی تو هم بابامی آرمین جون؟ اما پس بابا میلاد چی! بابای من اونه که…!

با تموم شدن جمله آیلا، حالات صورتش به یک آن تغییر کرد و اخم وحشتناکی بین ابرو هاش نشست.
نه تنها من، بلکه آیلا هم ازش ترسید و از بغلش بیرون اومد.
با حرص دستاش و مشت کرد و غرید
_اون عوضی بابای تو نیست…اون یه کثافته که به زودی هم زندگی نکبت بارش خاتمه پیدا می کنه.
از عصبانیت رنگش به کبودی می زد و این ترسم رو دو چندان می کرد!
آیلا وحشت زده به سمتم اومد و خودش و بهم چسبوند که نالیدم
_آرمین آروم! بچه گناه داره…ببین از ترس داره می لرزه.
چشماش و روی هم فشرد و کلافه نفس عمیقی کشید.
خیلی داشت تلاش می کرد تا به خودش مسلط بشه.
با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج می زد گفت
_من اون عوضی رو می کشم هانا…به خدا می کشمش!
با ابرو هام به آیلا اشاره کردم و عاجزانه ازش خواستم چیزی نگه.
عصبی دستی میون موهاش کشید و نگاهش و به سمت اون شیشه کوفتی دوخت.
به هیچ عنوان نمی تونستم امشب آرمین رو با این حال خرابش رها کنم؛ چون می ترسیدم یه بلایی سره خودش بیاره.
از طرفی هم نمی دونستم با آیلا چیکار کنم…!
مونده بودم چه خاکی توی سرم بریزم که یهو فکری به ذهنم خطور کرد.

لبخند ساختگی زدم و رو به آیلا گفتم
_موافقی امشب پیش آرمین جون بخوابیم وروجک؟
آیلا با تردید نگاهی به آرمین انداخت و زمزمه کرد
_اما آرمین جون عصبانیه!
لبخند ملیحی زدم و خم شدم و آیلا بغل کردم.
_نه هیچم عصبانی نیست فقط یکم ناراحته و بد خواب شده…اگه ما کنارش باشیم حالش خوب میشه…تازه می دونستی آرمین جون کلی قصه قشنگ قشنگ بلده؟

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫157 دیدگاه ها

  1. ببخشید ادمین چرا سایت رمان دونی برا رمان خان زاده باز نمیشه مشکلش چی؟!!بعضی پارت ها میاد بعضی پارت ها نه

  2. خواهش میکنم آزاده جان کاری نکردم گلم…ممنون بخوبیتون گلم..آیلین جان من آشنای ندارم گلم ببخشید عزیز که حالتون نپرسیدم بعد اگه میشه معرفی کنید …مرجان جان از کرمان هستید؟؟

  3. نگران نباش عزیزم ایشاالله طوری نیست
    شنیدم که بچه ها مریض نمیشن ،ناقل بیماری هستن اما بیمار نمیشن

  4. عزیزم ایشالله که شفاپیدامیکنی اصلانگران نباش 😊این آرمین خوراااک نویدمحمدزادست یعنیی عصبییی وایی عسیسم😘

    1. اههههههههه سایان.. بیچاره آرمین من!!. نوید محمدزاده کجاش خوبه آخه؟؟؟؟؟… من کلا آرمینارو دوست دارم، آرمین ۲afm بیاد نقش این آرمینو بازی کنه!!….

  5. برام دعاکنید مشکوکم خودم به جهنم نگران کوچولوی یازده ماهه ام هستم که هرروز توبغلمه

    1. نگران نباش عزیزم ایشاالله طوری نیست
      شنیدم که بچه ها مریض نمیشن ،ناقل بیماری هستن اما بیمار نمیشن

    1. مطمئن باش تو فیلیمش بازیگر نفش آرمین یا سام درخشانیه
      یا پژمان جمشیدیه یا نهایتاً محمدرضا گلزار
      هانا هم یا سحر قریشیه یا ترانه علیدوستی یا ساره بیات یا یکتا ناصر
      بقیشم که دیگه میدونید

    2. عهههههه نه بابا .ارهههه چی میشد مثلا ارمین خوشگل باشه

      عه ارمین جذابه پس باشهههههههه باشههههههههه نشونت میدم

      خخخخخخخخخخخخ

  6. من خنده زنم بر دل
    دل خنده زند بر من..
    اینجاست که میخندد ،دیوانه به دیوانه!
    .
    .
    سلامتی همه دیوونه ها

  7. :||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
    چی بگم؟واقعا الان به نظرت یاسی و ستایش و آرام زیر سفره عقد نشستن آیلین داره قند میسابه؟
    همش محض تفریحه!سحر جان فک نکن ما صبح تا شب به این فکر می کنیم که کی زن گرفت کی نگرفت یا بچه های سایت چی کار می کنن!
    پس لطفا درباره ی دغدغه ی فکری ما فکر نکن!
    هرکس دغدغه ی فکری متفاوتی داره!
    ما هم اوسگول نیسیم که سایتو بکنیم دغدغه ی فکریمون!ما روزی یه ربع میایم اینجا کامنت میذاریم خوش باشیم!
    این رمانم ما هرسری ایرادارو میکوبیم تو سر نویسنده دیگه چی کار کنیم؟بشینیم مقاله ی علمی درباره ی کنش و واکنش آرمین بنویسیم؟
    هع
    صدای پوزخندم بود
    سحر جونی ببخشید اگه تند حرف زدم
    :)

    1. بله درسته هرکسی دغدغه ی فکری متفاوتی دارع ولی شوخی هم یه حد و اندازه ای دارع خودمم ادم شوخی ام شوخی کردن و دوست دارم ولی اینکه سر چیزای مزخرف شوخی بشه به نظرم یه چیز اظافست من بع شخص خاصی اشاره نکردم قصد توهین هم نداشتم رمان هم که ایرادای کوچیک نداره سرتا پاش ایراده باز جدیدن رمان دارع رو به بهتر شدن میره اگه دوباره نویسنده کلش به سنگ نخورع
      خیلی چیز های مهم تری برای شوخی کردن هست :)

    2. خخخخخخخ زینب واای چقدر رویایی!!… من قند بسابم!!… ووییی!!!…..
      مقاله در مورد کنش واکنش آرمین!!!.خخخخخخخخخخخخخ… وای نمیری دختر…

    3. 👍👍👍👍👍👍👍👍👍
      🤐🤐🤐🤐🤐🤐🤐🤐🤐
      والا ما هرچی میگیم
      ادمین زن نمیگیره
      این هم یه شوخیه
      ادمین سرحال شه به ریش ما ها بخنده
      منکه ندارم ریش

  8. بابا شما چه گیری دادین به ازدواج و این چرت و پرت ها! بیشتر از این که بیاین رمان بخونین پی گیر این هستین که کی به درد کی میخوره شوخی هم یه حدی دارع دیگ شاید اون بدبختی که میچسبونین به ادمین خوشش نیاد زیر هم پارت از رمان رو کع میبینین ۲۰۰٫۳۰۰ تا کامنت چرتو پرته دقدقه ی فکری من چیه دقدقه ی فکری شما چیه واقعا قسمت نظر و کامنت گزاشتن در مورد رمان و بحث های مهم تر نظر بدین نه ایکه ببینین این به درد کی میخوره به چسبونین بهش
    بابا اویزون بودن تا چه حد واقعا؟!

        1. تو همونی که خودتو به جای ساشا جا زده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

          اگه همون باشی عقده ای بیش نیستی عزیزم حخخخخخخخخخخ

      1. کوفته برنجی ابجی جونم
        اون وخ ک توام اومدی خوش امد گفتم:|
        اینجا متعلق ب منه ;) منم ک صابخونه و میزبان♥

        1. اوووووم کی؟؟؟یادم نمیاد خواهر
          آیلین این علیه تنش میخاره ها کامنت های من و قبول نمیکنه
          من چیزی نگفتم ببر پیر خیلی بد حرف زد منم باهاش بد حرف زدم بد هم حرف نزدمااااا چیز بدی نگفتم دوباره بهم پرید چیزی نگفتم
          با احترام میگفت با احترام جواب میدادم چرا دیکه پاچه گرفت
          این ادمین هم(علیه)کامنت های من و قبول نمیکنه
          تو رو دوست داره بهش چندتا چیز بهش بگو

          1. خخخ واقعا منو دوست داره؟؟؟…
            نمیدونستم!!!…
            خودش بهت گفت؟؟؟؟؟؟؟..
            اه حتما بلاکت کرده بیشوور…
            پس به خاطر همین نیستی؟؟؟؟؟؟…
            فعلا علایم حیاتی نداره آن لاین شد بهش میگم عشقم…

  9. ادمین رمان ت مثل طابوروتوی سایتت نمیزاری اون وسطم دوتاروبندازی نویسنده تاادامش بده شایدازتوخجالت کشیدگزاشت

  10. ادمین از یاسی و ستایش که چیزی گیرت نیومد…
    بیا این آرامو بگیرم برات!… خیلی دختر خوبیه ، آروم ،سربه زیر، درسخون!..
    کنکور میده دکترم میشه!!…
    خودم دستاتونو میزارم تو هم ( قبلش خوب بشورید البته)…..
    تهشم یه امیرسام کاکل زری نصیبت میشه… نظرت چیه؟؟؟؟؟…….

    1. یس راست میگه
      اولین کامنتم من بودن ادمین به حرف وا داشتمت
      پس زن بگیر دل ما رو هم شاد کن
      ماهم یه چیزی نصیبون بشه
      بچه ها فک کنم
      پسرای سایتمون زن گرفتن نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟

      1. اتفاقن مرجان خانم عزیز معذرت میخوام فکرکنم شمابودین که چندوقت پیش داشتین آیلین جون برای کنکور و دانشگاه راهنمایی میکردین من یکم کنجکاو شدم○ بچه هاهم که خودشون معرفی کرده بودن و بیوگرافی دادن فکرکنم شمانبودیدیامن ندیدم برای همین بیشتر کنجکاو شدم میخواستم ازشما بیوگرافیتون بپرسم ( که جسارتن شما دهه۶۰هستین یا ۷۰ ) اما الان خودتون معرفی کردین☆○○○○ خوشبختم😉😀😁🤗😘

  11. سلام
    به همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن باید بگم خیلی ممنونم امیدوارم یه روز این لطف تون رو جبران کنم

    1. سلام تولد گذشتت مبارک عروس گلم من نبودم الان کامنتا رو خوندم ان شاالله خوشبخت بشی هر چی آرزوی خوبه مال تووووووووو

        1. آزاده نچ نچ من تولدم نزدیکه
          اردیبهشتم نچ نچ
          آرام و چکار داری؟؟؟
          آرام چندمه تیری؟؟؟؟؟
          کی اینجا فروردینیه؟؟؟؟

  12. زندگی ام یک بازی مسخره بود
    در ذهن تاریکم گیر افتادم
    میخواهم درد مردن را حس کنم
    کمی سکوت نیاز دارم
    یک شب
    یک چاقو
    یک جرات
    و … یک مرگ
    دکاروس

  13. آزاده جان تولدت کلی زیاد مبارکا باشه
    امیدوارم شمعای تولد ۱۲۰سالگیتو فوت کنی
    آرزد میکنم به تمام آرزوهای قشنگت برسی
    همیشه درتمام مراحل زندگیت موفق باشی

  14. چاقو روی بدنش می لغزد چشمان معصومش
    باز است ، دوست ندارم آنها را ببندم
    می خواهم موقع کشتنش به چشم هایش زل بزنم
    و بی مهابا با آن چاقو بدن ظریفش را خط بیندازم
    چاقو را وسط قفسه ی سینه اش فرو میکنم
    خون از لابه لای آن سرازیر می شود
    صدای چکه چکه کردنش را دوست دارم
    قبل ها صدای چکیدن اشک هایش روی زمین برایم خوشایند نبود
    اما حال از صدای چکیدن خون وجودش سراسر لذت می شوم

    ( ما با هم هستیم تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند )
    دکاروس

    1. دکاروس این دومیش اولش یکم شبیه نوشته صادق هدایت توبوف کورنبودمن اول فکرکردم اونومیخوای بگی ولی اولی خیلی فشنگ بود آفرین

      1. خب راستش من اصلا بوک کور تو ذهنم نبود
        این متن قبل متن اولیس
        اون زنه که تو ذهنش می گفت نمی بخشمت در واقع همین زنه اس که کشتش
        اینا متنای به هم پیوستس و ادامه داره بهتون قول می دم اصلا شبیه بوف کور نیست
        یه نویسنده تقلید نمی کنه 😀😃

  15. آزاده جان خوبی گلم؟…از خودتون زهرا خانم احوال پرسی کردم ولی فک کنم ندید تو پارت قبل….درضمن گلم تولدت مبارک انشالله لبت همیشه خندون دلتم همیشه شاد و هر آرزوی داری بهش برسی…

  16. سلاااااااام بچه هاااااا…
    چطورین ؟؟؟
    حال و احوال ؟؟؟
    دلم واستون تنگ شده زیااااد ….
    الان که دارم کامنت مینویسم اشکام بخاطر گوشی جونم سرازیره ، زدم تو دیوار شکوندمش بقیه هم تنبیه اخلاقیم کردن نه گوشی بهم میدن نه برام میخرن دیگه معلوم نیست کی برگردم پیشتون 😭😭
    فراموشم نکنین هاااااا 🙂 ایشالا که زودی برگردم 🤗
    .
    .
    شاید نشد این هفته بیام عید رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین و کلی اتفاق قشنگ قشنگ براتون رقم بخوره ……..😘😘😘😍😘😘😍😘😍😘😍😘😍😘 خععععلی دوستون دارم 😍😍😍😍

    .
    آزاده اجی تولد تو هم مبارک 🥳🥳🥳

    1. سلااااااااااااام
      یاسی جووووونم
      دلم خییلی برات تنگ شده بوووووود…
      هرگز فراموشت نمیکنیم عزیز
      اگه گوشی پیدا نکردی هم با خیال راحت درستو بهون
      عید توعم مباااااااارک باشه عشقم
      ایشالا رتبه یه رقمی بیاری…
      خودت و خانوادت سالم و سلامت باشین…
      به امید دیدار…(هرچه زود تر!)…

      1. برام دعاکنید مشکوکم خودم به جهنم نگران کوچولوی یازده ماهه ام هستم که هرروز توبغلمه

        1. ای جانم عزیزم برات دعا میکنم… ایشالا که حالت زود خوب میشه… کوچولوها مقاوم ترن نسبت به ما… خدا حفظش کنه….

  17. خداییش هیچوقت فکرنمیکردم یه روزسرتخت درحالی که درازکشیدی وگوشی وکتاب دستته امتحان بدی تازه بیستم بشی😂😂

    1. روز و شبم می گذشت
      بیشتر احساس پوچی می کردم
      اشک هایم مثل یک رود خشک شده بودند
      چیزی نمی شنیدم
      گویی شاید با چاقو کسی گوش هایم را بریده بود
      اما دردی حس نمی کردم ، خونی نمی دیدم
      اشکی نمی ریختم …
      اما باز هم صدا هایی در سرم بود .سرم را محکم فشار می دادم ، زنی جیغ می زد ،فریاد می کشید و خود زنی می کرد چرا ساکت نمی شد ؟ چه می خواست ؟
      من که گوش هایم بریده شده بود چرا باز هم می شنیدم ؟
      فریاد زن در گوشم پیچید : نمی بخشمت !
      دکاروس

      1. چطوری دختر خاله😍😍😍 راستی فعلا از مامانت فاصله بگیر،ب احتمال ۹۰درصد مبتلا شده،ایشالله ک فردا سیتی میگیره چیزیش نباشه❤😔

  18. نیوشا جان جواب میدم ولی زیر نظرت نمیفته نمیدونم چرا ۲۱ سالمه درباره شکایت هم حق با شماس

    1. از بس قسمت/پارت/جدید بعضی رمانها سریع میاد دیگه داشتم کم کم ناامید میشوددم 😕😯 چه خوب که بلاخره نظرمو دیدی و ممنون که جواب دادی😘
      آیلین(جدید) عزیز😉😀😁😃😂
      و اینکه چه خوب که ما باهم همنظریم••• اما مثل اینکه متاسفانه یسری نویسنده های عزیز نمیدونن که دادگاه( به قول ترکیه ای ها عَدلیه) و قانون و مقررات ۹۰درصد کشورها با مافرق داره و یسری مواقع حتی معکوس و این به نظره شخصی من یجورایی در بیشترمواقع خوبه☆○○○○

  19. دوستان من یکی به شخصه کامل بدبخت شدم رشتم سخته امسال کنکوریم مدارس هم به احتمال زیاد از وسطهای اردیبهشت باز میشه این کصفطام که نه امتحانا رو عقب میندازن نه کنکور و تلویزیون که ریده با این تدریسش مام که سر کلاس تو خواب و خیال و رویاییم هیچی نمیفهمیدیم چه برسه تو انلاینو تو خونه که دیگه گوشیم کنارمونه . با این وضع فک نکنم بتونم چیزی بیارم تو کنکور

    1. عاطفه من خودم کسایی رو میشناسم که نه گوشی دارن نه نت، و نه حتی تلویزیون. چرا به اونا فکر نمیکنن؟؟……
      حالا ما هیچی!!

      1. عزیزم اونا حد اقل مدرسه عادی میرن نه مدرسه غیر دولتی که دبیراش سر گروه دبیرای استانن و یه مشت مخ و نخبه که همشون طراح کنکور و رتبه اول کنکورن من خودم از چنتا بچه ها مدرسه عادی سوال پرسیدم هر چیزی که میگفتم شاخ درمیاوردن

  20. داداش ادمین میشه جواب بدین لطفا؟ اوضاع تبریز چ طوره اونجام کرونا هی داره زیاد میشه؟ لازمه برام ک پرسیدم

      1. واییی بچه هامن الان امتحان دینی داشتم هفته دیگم فیزیک وشیمی این معلماجوگیرشدناوالااونموقع که مدرسه بودیم این همه درس نمیدادن که الان میدن این همه سوال ازکجاشون دراوردن خدااایااابیامنوبخور😭😭😭😭

        1. سایان معلم ما که کرده تو اسکایپ، بیرون نمیکشه !!…
          روانی !!…. نمیزارن ادم لذت ببره…….
          اه !!

      2. ادمین گلی چطوری دادا ؟؟؟
        خوش میگذره ؟؟؟
        حال و احوال ؟؟
        این هفته استراحت کن که از هفته بعد زیر سنگ هم که شده یه گوشی پیدا میکنم یا لپ تاپ رو کش میرم میام کامنت بارونت میکنم 😃

      3. ای داد بیداد آخه ما تصمیم گرفته بودیم عید بیایم تبریز همسرم میگفت تبریزی ها خیلی با فرهنگن احتمالا انقد رعایت کردن ک فکر نکنم آمار ابتلاشون زیاد باشه اگه دوست داشتی بریم گفتم از شما بپرسم اوضاع چ جوریه. مرسی ک وقت گذاشتین

        1. زهرا جان سال بعد بیاین درخدمتیم…
          رعایت که میشه ولی جلو ویروسه رو نمیشه گرفت…
          خواهش میکنم امسال سفر نرین….
          مام نتونستیم بریم… هعییی

  21. آزاده گلی تولدت مبارک خوشگلم انشالله هزار ساله بشی 💋💋💋💃💃💃💃💃🥰🥰🥰🤩🤩🤩 حالا بیا شمعا رو بفوت ک صد سال زنده باشی🥳🥳🥳🎂🎉🎉🎉

      1. تولدت مبببببببارک Happy birthday
        Happy birthday Happy birthday Happy birthday 🎂🎁🧨🎈🎊🎉🎂🎁🧨🎈🎊🎉🎂🎁🧨🎈🎊🎉🎂🎁🧨🎈🎊🎉🎂🎁🧨🎈🎊🎉 ایشالا سال دیگه تولدتو در کنار شوهر و فرزندان بگیری 😂😂😂😂😂😂

      1. ازاده تولدت مبارک ببخشید دیر گفتم
        تبلد تبلد تبلدت مبارک مبارک مبارک تبلدت مبارکککککککککککککککککک

        1. جدن تولد شماس من هم تبریک میگم آزاده عزیز😉😀😁🤗😘💋💘❤👌🤘👍✌💙💗💖💕💔💓💝💞💟❣🎊🎉🎈🎃🎁🎂🍹🍰🍧

      1. ادمین وقتی وارد سایت میشی انگار اصن سایت قالب نداره!
        یه چیزی شبیه برنامه ی ورده!
        زیر همه ی جمله ها هم یه خط آبیه خیلی رو مخیه!

  22. ادمین به عنوان عیدی یه روز مشخص ( مثلا امشب تا فرددا شب)… یه کاری کن کامنتا احتیاج به تایید نداشته باشن…

  23. خو دوستان عزیزیه شعر دیگه از من تقدیم به شما:

    باز بیداری
    دوباره شب تکراری
    دوباره سر کشیدن آب
    دوباره ندای بی جواب
    دوباره سرگردان
    شکستن دوباره لیوان
    من بی خواب
    لرزان و بی تاب
    باز خواب تکراری
    باز تا صبح بیداری
    خواب یک رویا
    فارغ از دنیا
    دوباره رد خون بر روی دستم
    دوباره دستم را با اه بستم
    باز عشق من آمد به خوابم
    شده بود دنیا به کامم
    باز پنجره را گشودن
    چهره ی اورا ستودن
    باز حیران در خیابان
    مقصدم باز آن بیابان
    باز سریدن دل بر روی گونه
    باز لالایی گل های پونه
    باز دلداری
    اشک من جاری
    باز آسمان گریید
    ابر نعره زد غرید!
    باران بی صدا رقصید
    ابر اشکش را به من بخشید
    باز فریاد دلخراش
    دوباره من بی حواس
    رسیدم به تکه ای از یک بهشت
    کشاند مارا به اینجا سرنوشت
    اینجا جز سنگ هیچ نیست
    دنیا نمره ات بیست
    چه کسی را برگزید!
    بهترین ها را بچید
    باز افتادنم بر روی سنگش
    یادم آمد رخسار و رنگش
    باز هق هق مردانه ی من
    دنیا گرفت دردانه ی من
    باز دست سفت و سردم
    میکنم شیون من هر دم
    لعنتی ای روزگار!
    افتاد با من در جدار
    باز آغوش سرد سنگ
    نمیماند بر رخم رنگ
    دوباره صدای عشقم
    نبینم در چشت غم!
    باز پناه بردن به آغوشش
    میشوم مجنون و مدهوشش
    عشق من چشم بست به رویم
    بعد او داد غم تنم و بویم
    دوباره زانوی من سست
    دوباره باران سنگ او را شست
    دوباره سر افکنده
    دوباره من عشق را بنده
    باز برمیگردم
    دوباره تهی از هر دردم
    باز خیابان شلوغ
    همه می گویند دروغ!
    باز بیداری
    باز هوشیاری
    امروز تفاوت عمیقی دارد
    انگار دلم دگر غمی اندرون خویش ندارد
    دگر چهره ام نیست بی رنگ
    میپیچد در گوشم صدای زنگ
    آری تمام شد
    زندگی کردن چه سخت بد
    صدای همهمه ی رهگذران
    ماشینی با سرعت گذران
    باز افتادم روی زانو
    در مقابل چهره ی بانو
    حس پرواز
    جسم من بی باک
    رد خون در خیابان
    پیکر افتاده ام بی جان
    رد لبخند هست به رویم
    درد دارد اندرونم
    ولوله ی عابران
    قلم به دست شاعران
    دگرغمگین مباش ای پسر
    تمام شد این دردسر
    عشق من آمد
    دگر دردم نمیامد
    روح من پر کشید
    عشقم را به آغوش کشید
    آرامش اندرون من خزید
    بند زندگی ام از هم گسیخت
    الا ای عاشقان آگاه باشید
    بر سرمان گل و گلاب بپاشید
    که پایان هر نقشی
    نیست چیزی جز خوشی
    نظر یادتون نره لطفا!:)

      1. جای مردا نیستم بعضیاشون که واقعا نامردن ولی نمیدونم چرا دلم خواست از زبون یه مرد بنویسم

  24. توجه دارین قصه لیلی خانِم تازه شروع شده؟؟؟بعد برا من به فکر آرش افتاده تو اگه فکر آرش بودی همون ۴ سال پیش زنش میشدی!
    آیلا ماشالله چنان درک و فهمی داره که من موندم توش!

  25. عاطفه چان من فکر کردم که که خوردنیه!!… اخه داشتی درمورد خوراکی حرف میزدی!!…. من اهل تبریزم، ساکن زنجان….ولی خب ما کلا ترکی صحبت میکنیم… مادربزرگ و پدر بزرگ من اصلا بلد نیستن فارسی صحبت کنن…

    1. کاربر p(نمیدونم اسمتو)قرن بیست ویکو اصن نمیشناسم چه رسه به نسبت فامیلی😂 سنمم ۱۷سالمه فک کنم🤔

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان