رمان استاد خلافکار پارت 80 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۸۰

 

#لیلی

برزخی نگاهم کرد و از میون دندون های کلیک شدش غرید
_تو که دلت نمی خواد بلایی سره اون جناب سرگرد بیاد؟
یه جوری با خشم این حرف و زد که ترسیدم مبادا واقعا یه بلایی سره آرش بیاره.
به چشمای به خون نشسته و ملتهبش زل زدم و پرسیدم
_چرا داری وانمود می کنی دوسم داری؟ من که بهتر از هرکسی می دونم که تو هیچ قبلی نداری،قلب تو سیاهه هیچ عشق و علاقه ای توش وجود نداره.
با تموم شدن حرفم جوری مثل دیوونه ها با مشت روی میز رستوران کوبید و عربده زد که از ترس رسما دستشویی لازم شدم.
_اما این قلب سیاه و لعنتی من داره برای تو می تپه! چرا نمی خوای بفهمی؟

نگاهم و از افرادی که متعجب به ما زل زده بودن و یواشکی پچ پچ می کردن گرفتم و تموم جرعتم و جمع کردم تا حرفی رو که توی دلم مونده بود بهش بزنم.
دلخور گفتم
_من و خر فرض نکن امیر! تو بارها و بارها من و تا پای مرگ فرستادی،بار ها و بارها من و خانوادم رو عذاب دادی بعد چه طور توقع داری خشم و دوست داشتن الانت و باور کنم؟ یادته اونروز که می خواستی من و توی استانبول بفروشی چی بهم گفتی! گفتی با تموم زرنگیت نتونستی من و بشناسی،گفتی هیچ وقت کسی رو نمی بخشی…تو اونروز مجبورم کردی مثل یه فاحشه لباس بپوشم چون به چشم یه وسیله بهم نگاه می کردی درصورتی که اگر آرش بود حتی بهم اجازه نمیداد به اون لباس نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام بپوشمش…عشق آرش به من واقعیه برعکس چیزی که تو ادعا می کنی تا بتونی نقشه های کثیفت و پیش ببری.

به صندلی تکیه داد و فقط عصبی نگاهم کرد و چیزی نگفت.
از این سکوتش استفاده کردم و با بغضی که نمی دونم کی مهمون گلوم شد ادامه دادم
_تو حتی من و به یه مشت عوضی فروختی تا به عروسک جنسی تبدیلم کنن…به خدا حتی پست ترین آدما هم با دشمن خونی شون همچین کاری نمی کنن که تو قصد داشتی چنین بلایی سرم بیاری.

بازم سکوت کرد و چیزی نگفت.
انتظار داشتم داد بزنه و برای تموم اینکاراش یه دلیل منطقی بیاره.
یا حداقل بگه که دست از انتقام گرفتن کشیده…
اما جوابه من فقط سکوت بود.
سکوت!

* * * * *
#هانا

آرمین بلیط و به دست اون مرد داد و خواست خودش هم همراه با آیلا سوار بشه که مرد با تعجب گفت
_ببخشید آقا ولی شما نمی تونید سوار بشید.
آرمین برزخی نگاهش کرد و پرسید
_چرا؟
_این قطار ماله بچه هاس…اصلا شما توی واگناش جا نمیشید.
نگاهی به اون قطار انداخت و بعد دست آیلا گرفت و غرید
_بلیط باشه مال خودت.
و بعد خواست آیلا رو از توی صف بیرون بکشه که آیلا لجوجانه پاش و روی زمین کوبید و ملتمسانه گفت
_من می خوام سوار بشم.
دیدم وضع خیلی ناجوره و همه دارن متعجب به ما نگاه می کنن؛ برای همین دستم و روی شونش گذاشتم و آروم گفتم
_بزار سوار بشه آرمین…این قطارش که خطری نداره.
با تردید نگاهم کرد و بعد دست آیلا رها کرد.
_خیلی مراقب باش.

آیلا خندید و تند به سمت قطار رفت و سوار یکی از واگناش شد.
با راه افتادن قطار؛ روی نیمکتی که در نزدیکی اون وسیله بازی قرار داشت نشستم که آرمین هم به طرفم اومد و کنارم نشست.
با لبخند رو کردم سمتش و گفتم
_واقعا چه فکری با خودت کردی؟ اخه هیکل گنده تو توی اون واگنا جا میشه!
در حالی که محتاطانه نگاهش و به واگنی که آیلا توش نشسته بود دوخته بود با حواسی پرت گفت
_ها؟ چی گفتی!

با اخم زمزمه کردم
_هیچی!
نگاهش و به سمتم سوق داد و نگران پرسید
_چیزیش نشه یهو؟ مرتیکه عوضی نذاشت منم سوار بشم تا حواسم بهش باشه.

دیگه واقعا داشت حسودیم میشد…
تا به حال ندیده بودم آرمین تا این حد به یه شخص اهمیت بده.
انگار واقعا آیلا رو تا حد مرگ دوست داشت…
البته حقم داره…
پدره و دیوونه ی بچش!
با بیرون اومدن قطار از تونل؛ دستی برای آیلا تکون دادم و برای اینکه خیالش و راحت کنم گفتم
_نگران نباش…یه وسیله بازی سادس،خطری نداره که…بعدشم تو چه طوری می خواستی توی اون واگنا که برای بچه ها طراحی شده بشینی؟
نگاهی به آیلا انداخت و بی توجه به حرفای من گفت
_چند دور دیگه مونده؟
با غیظ گفتم
_نمی دونم!
تازه متوجه دلخوریم شد و به طرفم برگشت.
_چیه نکنه حسودیت میشه خاله سوسکه؟
دست به سینه نشستم و لب زدم
_به چی باید اونوقت حسودی کنم؟
لبخند خبیثانه ای زد و گفت
_به اینکه من آیلا رو بیشتر از تو دوست دارم.
می دونستم داره شوخی می کنه برای همین چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_دوست داشته باش…به من چه!
ریز ریز خندید و نجوا کرد
_خاله سوسکه حسود.
و بعد خم شد تا گونم رو ببوسه که همون لحظه قطار برای بار دوم از تونل خارج شد.

با دیدن واگن خالی آیلا وحشت زده از روی نیمکت بلند شدم که متعجب پرسید
_چی شده یهو هانا؟
چنگی به صورتم زدم و ناباور زمزمه کردم
_آیلا نیست…نیستش آرمین!

#لیلی

* * * * *
از پنجره ی بزرگ داخل راهرو نگاهش کردم.
به محض اینکه سواره ماشینش شد و از عمارت بیرون رفت، نفسی از روی آسودگی کشیدم و تند به سمت اتاقش رفتم.
خداروشکر دره اتاقش قفل نبود و تونستم داخل بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم بی هدف به سمت کمدش رفتم و شروع کردم به گشتن…
اصلا نمی دونستم قصد دارم لای پیراهن های مردونش چه چیزی پیدا رو کنم!
شاید یه گوشی…
یه مردک…
نمی دونم!

وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمیشه از جلوی کمد کنار اومدم و کلافه روی تخت نشستم.

حتما باید توی این اتاق یه چیزی باشه…
لامصب مثلا یه خلافکاره بزرگه بعد یه همچین اتاق عادی داره؟
شاید توقع داشتم چون امیر یه خلافکاره حداقل یه اسلحه پیدا کنم اما هیچ خبری نبود!
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و خواستم از اتاق بیرون برم که نگاهم جلب فرورفتگی زیره میز عسلی کناره تختش شد.
چشمام برق زد و هیجان زده به سمت میز خم شدم.
اصولا همچین فرو رفتگی ریزی خیلی سخت دیده میشد اما چون نور آفتاب بهش تابیده شده بود میشد تا حدودی تشخیص داد.
دستم و داخل فرورفتگی فرو بردم و تنها چیزی که پیدا کردم یه دفتر یادداشت کوچیک و کهنه بود!
سریع دفترو باز کردم و موشکافانه به جملاتش چشم دوختم.
خاطرات امیر بود!

تند صفحات و ورق زدم و از هر صفحه یه جمله خوندم.
زیاد وقت نداشتم و زودتر باید یه چیزی پیدا می کردم.
صفحات نخستین خاطرات کودکیش بود.
راجب مادرش!

ولی چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد صفحاتی بود که انگار به تازگی نوشته شده بودن و درمورد من بودش…

با خوندن هر کلمش مغزم سوت می کشید.
باورم نمیشد امیر تموم این چیزا رو راجب من نوشته باشه…

یکی از اون صفحه ها خیلی ذهنم و مشغول کرد.
نوشته بود:
_هیچ وقت نتونستم ضعفی که در مقابل لیلی داشتم و کنترل کنم…همش سعی داشتم به خودم بقبولونم که هیچ حسی بهش ندارم و فقط باید ازش انتقام بگیرم، انتقام مادره بی نگاهم و…سعی کردم بفروشمش، درست همون کاری که با لاله کردم اما فکره اینکه کس دیگه ای لمسش کنه دیوونم می کرد…من تلاش می کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم و با نفرت نگاهش کنم اما نمی تونستم! انگار اون پلیس کوچولو تونسته بود قلب سیاه من و به تپش در بیاره…تپشی که خیلی وقت بود از دستش داده بودم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و دفترو بستم.
ناباور به نقطه نامعلومی زل زدم چون شدیدا توی هنگ بودم.
پس حرفای دانیل صحت داشت…!
یعنی واقعا من برای امیر مهم بودم؟
با این فکر دلم هری ریخت.

پس چرا اینقدر عذابم میده؟
چرا من و به اون خونه فرستاد تا تبدیل به عروسک جنسی بشم؟

کلافه دوباره دفتر و باز کردم و دنبال جواب سوالام گشتم…
همش فکر می کردم این یه نقشس و امیر از قصد این دفترو اینجا گذاشته تا من پیداش کنم.
اما جملات جوری از ته دل و با احساس نوشته شده بودن که آدم شک می کرد واقعا نقشس یا نه…!
_فرستادمش به اون خونه تا فراموشش کنم تا انتقام بگیرم و زجر کشیدن اون بابای حروم زادش و ببینم اما دلم طاقت نیاورد…نمی تونستم تحمل کنم که ملکه ی من! کسی که واقعا عاشقش هستم تبدیل بشه به یه عروسک زیر خواب…دانیل و وارد قضیه کردم تا از اون خونه نجاتش و برگردونتش ایران…نمی خواستم دیگه سراغش برم اما حریف دلم نشدم، من بدجور دیوونش شده بودم!

نفسم بند اومد!
باور تک تک کلماتی که توی این دفتر نوشته شده بود واقعا سخت بودش.

ورق زدم تا صفحه دیگری بخونم اما صدای در مانعم شد.
تند دفترو سره جاش گذاشتم و ایستادم.
فرصت پنهان شدن نبود…
دره اتاق باز شد و قامت یکی از خدمتکارا بین چهارچوب در نمایان شدش.
متعجب به من زل زد و بهت زده پرسید
_تو اینجا چیکار می کنی؟ هرکسی اجازه ورود به اتاق آقا رو ندارم.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که داشتم سعی می کردم ظاهر خونسردم و حفظ کنم از کنارش گذاشتم و گفتم
_من هرکسی نیستم.
و بعد تند از اتاق خارج شدم تا چیز دیگه ای نپرسه…

وارد اتاقم شدم و پشت در ایستادم.
قلبم جوری می تپید که گفتم هر آن ممکنه قفسه سینم بشکافه و بیرون بزنه.
دستم و روی قلبم گذاشتم و نالیدم
_باور نکن…باور نکن…این امیری که من دیدم محاله عاشق کسی بشه! مطمئنم که همش یه نقشس،ولی من فریبش و نمی خورم…من مثل بقیه دخترا خامش نمیشم…هر طور شده باید یه راهی پیدا کنم تا با آرش تماس بگیرم.
با یاد آوری آرش آه از نهادم بلند شد.
چرا تا حالا نیومده بود دنبالم؟
چرا وقتی توی اون خونه بودم آرمین و فرستاد اما خبری از خودش نشد؟

همون جا پشت در نشستم و زانو هام و در آغوش گرفتم.
خیلی گیج شده بودم!
کاش حداقل آرمین میومد و من و از دست امیر نجات میداد.
نمی خواستم همچین اعترافی کنم.
اما…اما من تنهایی حریف امیر نمیشم.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

198 دیدگاه

    1. من از امیرو آرمین هرجفتشون بدم میاد•••• (البته تو یسری رمانهای دیگه هم هستن کسانی که اصلن ازشون خوشم نیاد😕😯🤐😖 ) ماجرای ماهم شود مثل آیلین و آیلین جدید•

  1. سلام بچه ها
    نیوشا هستم
    عیدتون مبارک
    اگه اجازه بدین از این به بعد منم تو گروهتون باشم😊😊

  2. برای بعضی درد ها
    نه میتوان گریه کرد
    نه میتوان فریاد زد
    برای بعضی درد ها
    فقط میتوان نگاه کرد
    و بی صدا شکست 🥀🖤

  3. ادمین منم این نرم افزار ضد کرونا رو نصب کردم رو گوشیم دمای بدنم ۳۷ بود،درست نشون داد… ینی واقعا خطرناکه؟؟؟؟

    1. اره پاک کن بره چون الان بیشتر برنامه های بانکی با اثر انگشت باز میشن خداییی نکرده برنامه اثر انگشتتو کپی میکنه

  4. اا نیوشا من لهنو خیلی دوست داشتم….
    اره راست میگی دقیقا دنیل و پروانه پیام بازرگانی بودن، ارشم خیاره..!

  5. وااای آیلین جون منم یک مقداری از اون رمان خونده بودم دوست داشتم اما یجوری وقتی اون ماقبل تاریخ با اون شاهشون• سلطانشون [ لهن ] توصیف کرده بودن من برگها و پر هام ریخت•••• من با لهن ارتباط نگرفتم• تازه عشقش هم منووو میترسوند 😳😵😨😖😢😨😱 بگذریم فکرکنم این دکتر دنیل و نامزده نامرئیش پروانه خانم یه آدمهایی گذری مثل پیام بازرگانی بودن که فقط لیلی دوباره برگرده پیش این قاچاقچی مافیا و اینبار صد درصد عاشق هم بشن و صاحب ۱۰۱ فرزند آرش هم فکر کنم اینجا نقش/ برگ چغندر/ داره (البته من کامل از شخصیتش تو رمان نمیدونم امیدوارم یکی مثل ایمان تو دختر حاج آقا یا آراد تو جدال پرتمنا نبوده باشه•••• اما فکرکنم امیر کپی نیما رمان عشق فراری استاد باشه•••• ) بگذرین میلاد هم تو اون یکی داستان نقش / برگ هویج / داشت••• یه سوال واقعن میلاد بلایی سره هانا آورده؟!؟ مثل بلایی که کیانوش سر بهار آورد؟!؟!

  6. اقااا من یادم رفت سلاااام کنم 😁
    .
    سلاااااام بچه ها
    خوبین ؟
    خوشین ؟
    حال و احوال ؟
    من به عنوان عضو ثابت رمان دونی بازم برگشتم 😊😊

    1. سلتم عشششق من دلم تنگت بووود خوبی عیدت مبارک خوش اومدی قدمت رو تخم چشای درشت قهوه ایم(ب قول محسن ابراهیم زاده)

  7. حدیثه تو کانالش کامل گذاشت بعد ۲۴ ساعت برداشت الان گذاشته برای فروش….
    بگم تهش چی میشه راحت شی: سرسی و لهن صاحب دو تا بچه دوقلو( یه دختر و یه پسر میشن)… سرسی هم یه راهی پیدا میکنه که با پدرش در ارتباط باشه…

          1. ادمین قربونت
            چند داری؟؟؟؟؟
            به خدا مثل این ها شد
            خیلی ببخشین بی ادبیه
            ولی مثل این سواله شد
            شبی چند؟؟؟؟😂😂😂😂

  8. مرسی آیلین جون
    اره زنده ام 😂😂گوشیم رو فلش کرده بودم
    ایمیل ام هم پرید تا دوباره درس کنم طول کشید😂😂

    1. عشقم برا آیندت گذاشته ک یاد بگیری😂😂😂 منم قبل بچه دار شدنم از این حرفا زیاد میزدم و زیاد دنبال این مطالب بودم الان رخت خواب آریا رو ده دوازده سانت اون ور تر خودمون میندازم اونم چون خودم خیلی توخواب پشتک وارو میزنم میگم نخوره توسر و کله بچه نصف شب ک میشه تو خواب سه چهار بار قل میخوره تا برسه ب خودم تو بغل خودم بخوابه.

    1. سلام بچه ها خوبین. بیاین ی کم درد و دل کنیم.من نزدیک سه هفتس ک قرنطینه ام تنهایی تو خونه خیلی حالم خراب میشه با بچه دست تنها خیلی سخته قبلا مامانم کمکم میکرد اما الان نمیتونم حتی ببینمش دلم برا مامان بابام و داداش کوچولوم ی ذره شده تازه خواهرمم خونش تهرانه اومده اینجا نمیتونم برم ببینمش فقط روز اول عید ی وعده رفتیم خونه بابام ب اصرار من چون همسرم میگفت برا عید دیدنی بریم و برگردیم از شانس ت*می من بچه خواهرم سرما خورده بود و آریا هم ازش گرفت. هیچی دیگه از اون روز علاوه بر تحمل تنهایی باید آریا رو هم با این سرماخوردگیش تنهایی ضبط و بندش کنم همسرم ک هرروز تا آخرشب سرکاره. خیلی کلافه ام کاش زودتر قرنطینه تموم بشه 😿😿😿

      1. منم یه ماهی میشه از خونه بیرون نرفتم…. ما فبل کرونام یه هفته به خاطر برف تعطیل بودیم….کارم شده درس، فیلم، رمان، عیدم هیچ جایی نرفتیم….فرصت خوبیه واسه درس خوندن…. ولی دلم خیلی برای دوستام تنگ شده…. دوست دارم برم مدرسه…

        1. تازه الآن میفهمم زمان رضا خان که بی حجابی اجباری بود ،زنا میموندن تو خونه چه زجری میکشیدن

      2. داشتی میترکیدی نه؟!😂
        والا ماهم وضعمون بده
        معلم های ما گفتن ما دیگه درس نمیدیم خودتون بشینید بخونید بعد تعطیلی هم پرسش و امتحان
        به معنای واقعی من درس نمیخونم اصلا بهشون فکر میکنم غم و غصه میاد توی دلم
        همینه دیگه زهرا جون باید با شرایط *** کنار اومد

  9. ی متن نوشتم قشنگه ؟
    شاید باورت نشود ولی همان لحظه که به یادت میوفتم
    اشک هایم روی گونه هایم سر می خورد….
    به لبم برخورد میکند و مزه اش را حس میکنم
    همان شوری اشک…. برای من…
    شیرین ترین است…. زیرا به یاد تو ریخته شده
    و طعم…
    آغوش تو را می دهد…؟

    1. متنت خیلی قشنگ بود
      فقط یه چیزه علمی بگم اگه رشتت تجربی باشه میدونی…اشک چشم و عرق بدن برای حالت دفاعی که ایجاد میکنن توشون نمک هست به خاطره همینه که طعم اشک خیلی زیاد طعم عرق بدنو میده

          1. بگو ببینیم!!… ولی دور از شوخی ادمین خیلی خوشگله( خودمونیما!)…
            خیلیم مو داره!… شکمشم تخت تخته… فقط الان مونده خونه میخوره میخوابه یکم چاق شده….

            1. الهیییییییییی که نمیری ایلین دوباره این حس کنجکاویم فوران کرد 😭😭
              .
              .
              وااااای ماماانی
              منم میخواااااااام ادمین رو ببینم 😭

              1. یاسی کجا بودی خوبی دلم برات تنگ شده بود😘
                منم ادمین رو دیدم😎
                یک آدم خوشتیپ جذابیه از شخصیت رمان ها جذاب تر😁

                1. سلام نفسی جونم ، خوبی عشقم ؟؟؟
                  دل منم برات تنگ شده بود ابجی 😚
                  پی بدبختیام بودم دیگه 😉
                  .
                  .
                  ‌ای تو روحتون 😤😤😤
                  بابا نگین ، نگین …..بخدا یهو میبینی از فضولی پس افتادم ها 😢

      1. سلام خوبین دخترای گلم
        نمیدونم آرام واقعن شوخی کردی یان
        ولی دلیل علمی شوری اشک نمک نیس اصلن وجود نداره کلی مواد معدنی بعلاوه اسیدهالورونیک ک جزء اصلی اشک چشم هسته ،بخاطر همین اشکمون شوره.
        حالا عروق بدن:منیزیم،سدیم کلرید،پتاسیم،ید،کروم،سیلین و…..یجورایی کل جدول مندلیف تو بدنمون هس میتونیم قاطع بگیم کلریدسدیم(نمک)تو عرق هس
        آرام جونی دعا میکنم پزشکی قبول شی تخصصتم داخلی قبول شی فوقم هر چی دوس داری:-♥

  10. کاش یبارم امیر راوی میشد من که اصلا نمیفهمم فازش چیه این ارمین هم معلوم نی خاطر هانا رو میخواد یا نه یبار میگه برو یبار میگه نمیزارم بری ولی حتما حتما واسه یبارم که شده از نوسینده میخوام امیر راوی بشه من که میترسم بازم دفتره نقشه اش باشه

    1. من دوست داشتم از زبون ارمین باشه… اره امیرم موافقم، خوب میشهههه…واقعا امیرو درک نمیکنم ولی خوشم میاد ازش..

  11. ای وای پارت فوق العاده بود حداقل الان تونستم شکی که نسبت به دوست داشتن امیر داشتم بر طرف شد و منم مثل بعضی از بچه های سایت از امیر و آرمین بیشتر از بقیه خوشم میاد 🥰🥰

    1. دقیقا این پارت خیلی عالی بود من خودمم اونا رو بیشتر دوست دارم ولی دلیلش رو نمیدونم چون واقعا بعضی وقتا رفتار های وحشیانه ای دارن ولی کلا من بیشتر جذب اونا شدم تا ارش و میلاد

  12. من دیگه نمیدونم چیکارکنم واقعا …..
    😢😢😢حوصلم سرمیره عییییی آقایه چی بگین من برم درس بخونم😭ادمین توهم یه چی بوگو

    1. منم حوصلم خییلی سر رفته ، رسیدم قسمت ۶۱ فرار از زندان!… تازه پایتخت و عصر جدیدم میبینم.!.. علی فریادی رو دیدین؟؟ کمدینه…عااالی بود…

        1. وای ارام عاالیه من دو فصل اولشو دیدم… هانا بیکرو خیییلی دوست داشتم….
          راستی عکس کت شلوار ادمین برای شمام نمیاد یا فقط برای من اینطوری شده؟؟؟

  13. رها کردیم خالق را ، گرفتاران ادیانیم!
    تعصب چیست در مذهب؟!
    مگر نه اینکه انسانیم!
    اگر روح خدا در ماست…
    خدا گر مفرد و تنهاست…
    ستیزه پس برای چیست؟!
    برای خود پرستی هاست…
    من از عقرب نمیترسم، ولی از نیش می ترسم
    از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
    هر اسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
    من از سوزاندن اندیشه در آتش می ترسم…
    … سیمین بهبهانی …

  14. حاجی حساب نی یعنی چی این ایلار شده سرجهازی هانا و ارمین بدبخت یا باید مواظب باشن خانم دزدیده نشه یا خانم یهو بیدار شه چه خاکی تو سرشون کنن😅😅😅😅
    این لیلی بی لیلاقتم باید گیساشو کند بچم عاشق شده مثلا اخه یکی نی به امیر بگه این لیلی لیاقت ندااره 🙁

              1. میگم ادمین یه چیزی میدونه که تا حالا ازدواج نکرده …!!!فک کنم با این سلیقه بره آناستازیا خواهره سیندرلا رو بگیره

  15. سلام آزاده ابجی خوب اونجا هم همه هستند من نمی تونم ایدی بدم شرمنده چون یه چند روزی هست تلگرامم باز نمیشه برام, نصبش میکنم کدتاییدی نمی یاد برام از شانس خوبمم که کل بازار موبایل بسته است که ببرم درستش کنم
    اگه کارم داری همین جا بگو یا میخوای می یام تو همون چت روم بگو جوابتو می دم شرمنده اگه دیر جوابتو دادم شیفت بودم

      1. ابجی چه فرقی داره اینجا واونجا
        اونجا فضا دخترونه است من یکم خجالت میکشم اونجا همتون دخترین ولی اینجا می دونم دادا قادر رو هست

          1. نه پریسا خانم فقط شما خجالت می کشی خخخخخ منو این جوری نبینین که رک حرف می زنم یه موقع هایی خجالت میکشم خودم از این خصوصیتم بدم می یاد ولی کاریش نمیشه کرد

            1. تو از کجا فهمیدی😂😂😂😂😂😂
              بابا آزاده ولش کن خجالت میکشه
              اه اه با اون علی ساشا برادر نریاااااااا

                1. سلام آیلین خانم خوب هستید یه سوال مگه شما دادا قادر رو دیدی که از وضعیت ظاهریش حرف می زنی
                  .
                  .
                  پریساخانم راستی اخرش رفتی به پسره پیام دادی
                  .
                  .
                  سلام یاسی خانم خوب هستید
                  .
                  .
                  .
                  آزاده آبجی گفتی بیا چت روم اومد کامنتم گذاشتم ولی فکرکنم ادمینش هنوز نیومده تایید کنه
                  .
                  .
                  .
                  داداش سجاد کجایی که آیلین خانم نگرانت شده

            2. سلااااام داداش ساشای گل 😊
              من بد نیستم
              تو چطوری ؟؟
              خوبی ؟؟
              رفتین خاستگاری یا منتظر اجازه از سمت کرونا هستین ؟؟؟
              اوضاع بیمارستان چطوره ؟؟؟؟
              خیلی مراقب خودتون باشین ، من دختر خالم پرستار بود الان بخت برگشته خودش کرونا گرفته 🙁🙁

                1. یاسی خانم شما هر طور راحتین حرف بزنید بیمارستان ما قرنطینه نیست خدا رو شکر بیمار های کرونایی رو می برن اون یکی بیمارستان رو قرنطینه اش کردن خواستگاری هم رفت بعد کرونا
                  .
                  .
                  .
                  سجاد داداش خوبی دیگه کم کم داشتم ناراحت میشدم

                1. خوب نمیاد
                  منم نمیدونم چکار میکنه دانشگاه که تعطیله
                  فک کنم زن گرفته الان تو دوران نامزدیه
                  میدونی که بهترین موقعیت پول هم نمیخواد بده

                1. وا مگه پیری؟؟؟؟
                  ۲۹ و ۳۰ هم شد پیر
                  پیر خاله ی مامان من ۴۶ تازه زن گرفت
                  ی دختره مقل خودم سیریش😂😂😂
                  خلاصه پسرخاله مامان من نمیخواست خودش و انداخت.منم ی بار زنگ زد از تهران،تهران زندگی میکنن تا حالا ۲ و ۳ بار دیدمش گفتم به جاش که خرج اون کنید خرج من کنید
                  گفت شماره کارت بده چند بریزم به جووون تو هر کیف شدم اومدم بفرستم مامانم زد پس کلم گفت آدم شو
                  😂😂😂

                1. سلااااام پری خل و چل خودم 😛
                  چطور مطوری ؟؟؟
                  حال دل کوچولوت چطوره ؟؟؟
                  .
                  پری این جوریدی نمیدونم یعنی چی ولی اگه منظورت گوشیه که اره جوریدم یه خوبشم جوریدم 😊
                  چه جورم جوریدمش 😁

          1. برادر ساشا یس من پیام دادم
            و قبول کردم
            و دعوا کردیم
            و دعوا کردیم
            و خوب شدیم
            آخرش دیدم خیلی عوض شده گفتم پای کی وسطه ینی در حدی که اونموقع روزی ۱۰۰۰ بار پیام میداد الان ها ۳ و ۴ روز یه بار به زور
            بهش گفتم گفت من همینم کنار بیا بعد گفتم مغروری آفرین یه ذره چرت و پرت که تحویل هم میدیم
            آخرش من ی پیام دادم گفتم نو که اومد به بازار کهنه شد دل آزار یه ذره دیگه گفتم الان حدود ۲ هفته ای گذشته و جواب نداده من هم به قرص آرامبخش چسبیدم و از اونور رفیقام هم میگن چه بهتر که رفت و ۱۰ ام فروردین تولدشه و تف به این زندگی دیگه ببینم چی میشه

            1. پریسا خانم مگه من نگفتم پیام بهش ندی چرا گوش نمی دی به یه بزرگتر چرا خودتو کوچیک میکنی

              آیلین خانم شما گفتی قادر پسرخاله اته منم باور کردم خخخخ

              آزاده ابجی بقیه رو تایید میکنه کامنت های منو تایید نکرده

          2. آزاده آبجی میگم من می یام تو چت روم کامنت می ذارم این ادمینه کیه اسمش ثبت نمی کنه برام نمی دونم بگم غریبه ام ثبتش نمی کنه
            راستی چشمم روشن شوهر کردی به من که یعنی برادرت هستم نگفتی کارت هم اگه میشه همین جا بگو

  16. ممنون ادمین بابت پارت جدید
    بازم درباره ی هانا و آرمین کم بود
    آیلارم مطمئنن میلاد دزدیده

        1. سلام عزیزم از تو کانالی که مال این رمانه میخونم قبلا هم از همونجا میخوندم یه مدت بود تلگرام نداشتم از تو سایت میخوندم اما الان دوباره وصل شده

      1. ازکجا خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من حدس میزنم شاید از ترس رفته کف صندلی چشاشو بسته منم از این کارا میکردم

    1. واقعا متشکرم از پارت گذاریتون خیلی خیلی فوق العادس
      از چهره جدید امیر کیانم خیلی خوشم میاد خدا کنه راست باشه 🤗

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan