codebazan

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۸۲

 

#لیلی

واجب شد که حتما توی یه فرصت مناسب همه چیزو از زیره زبون آرمین بیرون بکشم!

دیگه سوالی نپرسیدم که امیر نگاه سردش و بین هانا و آرمین چرخوند و بعد گفت
_من و لیلی میریم به عمارتم…تو هم اگه دوست داری دست زنت و بگیر و دنبالمون بیا.
و بعد خواست خم بشه تا چمدونش و از کناره صندلی برداره که آرمین محکم مچ دستش و گرفت.
کلافه نگاهش کرد و غرید
_تا تکلیف دختره من مشخص نشه نمیزارم از جلوی چشمام تکون بخوری…همین امروز از طریق رابطتت شاهرخ و برای من پیدا کن!
امیر پوزخندی زد و مچ دستش و از بین انگشتای آرمین بیرون کشید.
هراسان نگاهشون کردم.
هم من و هم هانا ترس این رو داشتیم که مبادا بین این دونفر دعوایی پیش بیاد و وضع و حسابی بدتر کنه.
با عصبانیتی که کمتر از فردی به خونسردی امیر میدیدم گفت
_من و با خودت دشمن نکن آرمین! بخوام می تونم شاهرخ و از سره راهم بردارم بدون اینکه کسی کوچک ترین نشونی از دخترت پیدا کنه.
با تموم شدن جملش، چشمای هانا پر از اشک شد.
معلوم بود خیلی نگران دخترشه…
آروم دستش و روی شونه آرمین قرار داد و با بغض گفت
_وقت داره می گذره…از اون عوضی هر کاری برمیاد آرمین، اگه خیلی دیر بشه و یه کاری نکنیم ممکنه بلایی سره آیلا بیاره…اون حتی به یه بچه بی گناه هم رحم نمی کنه.
امیر ابرویی بالا انداخت و با لحن اغوا کننده ای زمزمه کرد
_حق به خانومته…میای به عمارت من و باهم یه فکری به حال اون حروم زاده می کنیم.

آرمین کلافه نفس عمیقی کشید و ناچارا سری تکون داد.
بیچاره چاره ای جز قبول حرفای امیر نداشت.
به خاطر دخترش مجبور بود هرکاری می تونه انجام بده…

 

#هانا

* * * * *
به دره اتاق تکیه زدم و غریب نگاهی به اطراف انداختم.
این عمارت با اینکه خیلی بزرگ بود اما حکم قفس رو برام داشت.
دلیلشم فقط به خاطر دوریم از آیلا بود…بیچاره دخترم، الان معلوم نیست چه حالی داره…حتما کلی ترسیده!
بی رمق به سمت تخت رفتم و ساکم و روش قرار دادم.
از ته دل فقط خدا خدا می کردم که این مرد بتونه کمک مون کنه تا زودتر آیلا رو از دست اون لاشخور نجات بدیم.
زیپ ساکم و باز کردم و گوشیم و از داخلش بیرون آوردم.
مهرداد نزدیک به ده بار تماس گرفته بود…حتما نگران بودش!
از موقعی که آیلا دزدیده شده بود باهاش حرف نزده بودم.
خواستم شمارش و بگیرم که همون لحظه دره اتاق باز شد و آرمین با اخمایی درهم فرو رفته داخل اومد.
کلافه به سمت تخت قدم برداشت و بدون هیچ حرفی روش ولو شد.
بیخیال تماس گرفتن با مهرداد شدم و گوشی و داخل ساک پرت کردم.
به طرف آرمین رفتم و بالای سرش ایستادم.
_چی شد آرمین! تونستی شاهرخ و پیدا کنی؟
در حالی که چشماش بسته بود، تلخ جواب داد
_آره.
هیجان زده گفتم
_خب پس چرا گرفتی خوابیدی؟ بلند شو باید بریم آیلا پس بگیریم.
چشماش و باز کرد و عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.
با نگاهش تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه چرت و پرتی گفتم!
انگار همین جوری کشکی میشد آیلا رو از اون پیره سگ پس گرفت.
اگه با نقشه پیش نمی رفتیم ممکن بود آیلا آسیبی ببینه…

کنارش نشستم و با درموندگی پرسیدم
_می خوای چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_فعلا هیچی…منتظرم تا امیر از طریق رابطش جیک و پوک اون مرتیکه حروم زاده رو دربیاره.
موشکافانه پرسیدم
_میشه به این یارو امیر اعتماد کرد؟
به طرفم برگشت و عمیق نگاهم کرد.
حرفی زد که رسما وا رفتم.
_نه…نمیشه.

ناباور چندین بار پلک زدم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و گفتم
_آرمین صحبت درمورد جون دخترمونه!…اگه نمیشه به این یارو اعتماد کرد پس چرا ما الان اینجا توی عمارتش هستیم؟
عصبی توی جاش نشست و گفت
_آیلا از هر چیزی توی این دنیا برام با ارزش تره؛ کاری نمی کنم که جونش به خطر بیوفته اما فعلا مجبوریم با امیر راه بیایم…اون تا جایی که منافع خودش وسط باشه کمک مون می کنه تا آیلا رو پیدا کنیم.
چیزی نگفتم که زیر لب غرید
_از طرفی باید یه جوری به لیلی هم کمک کنم، باز دوباره خودش و توی بد دردسری انداخته.
با شیندن اسم لیلی ناخوداگاه اخمام درهم رفت و با غیظ گفتم
_اصلا اون دختره چه ربطی به تو داره؟ مگه امیر شوهرش نیست پس چرا تو دخالت می کنی!
لبخند تلخی زد و آروم گونم و کشید.
_باز تو دوباره حسودیت گل کرد خاله سوسکه؟

دستش و از روی گونم پس زدم و گفتم
_من فکر می کردم توی این چهار سال تو با لیلی ازدواج کردی و زنته اما امروز یه چیزایی بر خلاف تصورم شنیدم.
نگاهش و ازم گرفت و گفت
_این وسط خیلی چیزا هست که تو ازش سر درنمیاری.
درمونده بهش زل زدم و نالیدم
_آره اصلا من از هیچی سردرنمیارم…تو همه چیزو بگو و از این سردرگمی بیرونم بیار.
_فقط در همین حد بدون که امیر آدم فوق العاده خطرناک و بی رحمیه…خطرناک تر از شاهرخ و هر کسی که میشناسی! لیلی بیچارم این وسط قربانیه؛ می خوام اگه بشه با یه تیر دو نشون بزنم و هم لیلی از دست امیر نجات بدم و هم آیلا رو پس بگیرم…اینبار دیگه اشتباه نمی کنم، به محض اینکه اون حروم لقمه رو ببینم می کشمش! پیره سگ با دزدیدن آیلا حکم مرگ خودش و امضا کرد.

وحشت زده گفتم
_داری من و با این حرفات می ترسونی!
دستش و دور کمرم حلقه کرد و در آغوش گرفت.
موهام و از توی صورتم کنار زد و مهربون گفت
_نترس عزیزم…نمیزارم حتی یه تار مو از سره تو و اون وروجک کم بشه.
بینیم و بالا کشیدم و نزدیک گوشش پچ زدم
_اما من بیشتر نگران تو ام!

#هانا

پوزخند زد.
_نگران نباش…من حواسم به خودم هست.
_اتفاقا اصلا نیست، اگه بود که سه بار تا پای مرگ نمی رفتی! دو بارش که فلج شدی یبارم به خاطر مصرف زیاد ایست قبلی کردی.
چشماش و ریز کرد و موشکافانه پرسید
_کی بهت گفت من ایست قبلی کردم؟…آها البته کسی جز اون داداش فوضولت نمی تونه گفته باشه!
سرم و پایین انداختم و لب گزیدم که ادامه داد
_تو فهمیدی من به خاطرت زیاد مصرف کردم و برنگشتی؟ فهمیدی تا پای مرگ رفتم و خودت و بهم نشون ندادی؟
تلخ گفتم
_اون موقع که تو ایست قلبی کردی من توی بخش روانی ها بستری بودم!
با تموم شدن جملم رنگ نگاهش به یک آن تغییر کرد و با اندوه خاصی بهم زل زد.
انگار سخت پشیمون بود اما دیگه این پشیمونی چه فایده ای داشت و چه دردی از من و خودش دوا می کرد؟
هم من و هم اون توی این چهارسال خیلی زخم خوردم و رنج کشیدیم.
من رسما خودم و باختم و توی بیمارستان بستری شدم و آرمین تا پای مرگ رفت و برگشت!
لب های خشکش و تر کرد و گفت
_هانا..من مـ…
فهمیدم چی می خواد بگه و تند میون کلامش پریدم
_بیخیال آرمین! گذشته رو هرچی هم بزنی بیشتر بوی گندش در میاد…توی این چهار هم من عذاب کشیدم و هم تو…اما الان تنها چیزی که مهمه سلامت آیلاس! باید به فکر اون باشیم نه گذشته ای که رفته و فقط زخماش مونده.
کلافه نفسش و بیرون فرستاد و نوازش وار دستی میون موهام کشید.
_آیلا که پس گرفتیم دوباره یه خانواده میشیم…اینبار برای همیشه دشمنام و نابود می کنم تا دیگه کسی نتونه آرامش مون به هم بزنه.

دهن باز کردم تا چیزی بگم که صورتش و نزدیک آورد و خواست لب هام و نشونه بگیره که همون لحظه دره اتاق باز شد.
کمی از آرمین فاصله گرفتم و متعجب به در زل زدم.
لیلی بود!
با لبخند خاصی داشت نگاه مون می کرد.
آرمین اخم کرد و غرید
_تو در زدن بلد نیستی؟
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت
_ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم تون شدم.
آرمین یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت
_تو که می دونی من با کسی رودرواسی ندارم.
و بعد خم شد و کوتاه و مختصر لب هام و بوسید.

خجالت زده سرم و عقب کشیدم و زیر چشمی نگاهی به لیلی انداختم.
توقع داشتم تمسخر آمیز نگاهمون کنه اما توی چشماش یه غم عجیبی موج می زد.
انگار اصلا خوشحال نبود.
حتی آرمین هم متوجه غم و اندوهش شد و پرسید
_چیزی شده لیلی؟
لیلی دستی به چشماش کشید و لب هاش لرزید
_نه…چیزی نشده…بیاید پایین مثل اینکه امیر یه راهی پیدا کرده تا به عمارت شاهرخ وارد بشیم.
و بعد از تموم شدن حرفش تند از اتاق بیرون زد.
با رفتنش رو کردم سمت آرمین و گفتم
_اون اصلا خوشحال نیست! مثل اینکه یه مشکلی داره.
از روی تخت بلند شد و سری تکون داد.
_می دونم مشکلش چیه…به زودی هم حلش می کنم.

دیگه چیزی نگفتم و من هم از روی تخت بلند شدم.
پشت سره آرمین از اتاق بیرون زدم و به سمت طبقه پایین قدم برداشتم.
به پله آخر که رسیدم متوجه امیر شدم که خیلی خونسرد روی مبل لم داده بود و داشت فیلم تماشا می کرد!
این بشر چه قدر عجیب بودش!
اصلا نمی تونستم این ریلکسی و اعتماد به نفسی که توی چشماش موج می زد رو درک کنم.
یاده حرف آرمین افتادم…گفت امیر حتی از شاهرخ هم خطرناک تره.
اما اصلا ظاهرش همچین چیزی رو نشون نمیداد.
هرکی نگاهش می کرد فکر می کردش که یه مرد فوق العاده جذاب و خوشتیپ که از قضا پولدار هم هست!

به سمتش رفتیم و رو به روش ایستادیم.
لیلی هم کمی با فاصله ازش روی مبل نشسته بود و توی خودش بود.
آرمین دستش و به کمر زد و طلبکارانه پرسید
_چیشد؟ رابطتت تونست کاری کنه!
امیر بدون کوچک ترین توجهی به آرمین، صدای TV زیاد کرد و لب زد
_بزار ببینم آخره این فیلمه چی میشه!

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫158 دیدگاه ها

  1. از استادى پرسیدند : آیا قلبى که شکسته باز هم میتواند عاشق شود؟
    استاد گفت : بله
    پرسیدند : آیا شما تا کنون از لیوان شکسته اب خورده اید؟
    استاد پاسخ داد : آیا شما به خاطر لیوان شکسته از آب خوردن
    دست کشیده اید!؟

  2. ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
    بر سینه می فشارمت اما ندارمت

    ای آسمان من که سراسر ستاره ای
    تا صبح می شمارمت اما ندارمت

    در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
    بر دیده می گذارمت اما ندارمت

    می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
    در باغ دل بکارمت اما ندارمت

    می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
    بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

  3. ادمین داداشم، چرا مینویسه نام کاربری معتبر نیست؟؟.. خب اسمم آیلینه دیگه چیکار کنم معتبر شه؟؟؟!!…
    .
    داشتی جوج میزدی؟!..

  4. ای کسانی که رمان معشوقه جاسوسو میخونید، من تازه میخوام شروعش کنم اگه فصل اولشو نخونم میفهمم چی به چیه یا نه؟؟… به هم مرتبطن؟؟؟…

      1. نه فاطی فکر کنم با من بود …
        .
        .
        نرگس جونم متاسف نباش این زندگیه منه 😊
        .
        تو از کجا میدونی که فیکه ؟؟؟
        .
        . بعدش هم عزیزم گفتم رفتم دکتر ولی باز سرگیجه و تاری دید دارم مشکل چیه (که خداروشکر جدی نبودش و فقط به دارو ها حساسیت داشتم )اقا ارتان هم که نبودش که بخواد جواب بده

  5. یک درخت پیرم و سهم تبر ها می شوم
    مرده ام دارم خوراک جانور ها می شوم
    بیخیال از رنج فریادم تردد می کند
    باعث لبخند تلخ رهگذر ها می شوم
    با زبان لال خود حس می کنم این روز ها
    هم نشین و هم کلام کور و کر ها می شوم
    هیچکس دیگر کنارم نیست می ترسم از این
    این که دارم مثل مفقودالاثر ها می شوم
    عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای
    می کشم خود را و سر فصل خبر ها می شوم

    1. واقعا این شعرو خودت گفتی؟؟؟.. ایول بابا…!!
      .
      من همسن تو بودم پفک میریختم رو زمین با اسکیت از روش رد میشدم صدای خرچ میداد!!…

  6. پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي… فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام… اونم يه شوهر خوبه …يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! پسره از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ هل نده زشته ، خودم ميرم!

    طرف عروسي ميكنه، هفته بعد دست خانوم رو ميگيره ميبره دكتر ، ميگه: اقاي دكتر ما بچه دار نميشيم!! دكتره ميپرسه: چند وقته ازدواج كردين؟ طرف ميگه: يك هفته است!! دكتره شاكي ميشه، ميگه: داداش من، اين زنه ، مايكرووِيو كه نيست

    به دوست دخترم میگم بیا خونمون درس بخونیم، میگه الان نمیشه باید درس بخونم.
    ناموسا من چیز دیگه ای گفتم؟
    شما چیز دیگه‌ای شنیدین؟ 😐

  7. سلام بچه ها
    من شمالی هستم ولی گرگانی نه
    حق با ایلینه همش تو تین مدت میخوریم و میخوابیم چاق میشیم
    ولی واقعا کی شبکه آموزش میبینه؟؟

    1. بابا دوست عزیز منو میگه ما نصف بیشتره فکو فامیلمون گرگانن خودمم به دنیا اومده اونجا فقط بزرگ شده طهرانم☆○○○○

      1. اره ادمین منم که میخواستم ثبت نام کنم هیچی برای ثبت نام برام بالا نیومد فقط تو اون صفحه نوشته ثبت نام و زیرش هم تبلیغات سایته

      2. ایمیلم درسته دیگه با همین کامنت میزارم….
        .
        تازه گزینه اپلود عکس پروفایلم نداره…میشه بزاری؟؟

        1. ملینا جان پارت بعدی امروز فردا میزاره فک کنم…
          کانالم این پایین سمت چپ بنفش نوشته رمان من بزن روش…

        1. ادمین الان کت شلوارتو پوشیدی یا خودش درست شد؟؟؟؟!!..
          .
          من نام کاربری که همینو میزنم ، رمزم میزنم، اصلا ایمیل نمیخواد… قبلا میخواستا… الان نمیدونم چی شد…

      1. اخه این چ کاریع ک معلما با ما میکنن تازه مدرسه ها کع شروع بشه پنجشنبه هام باید تشریف ببریم مدرسع

  8. ای خدا پوکیدم از بیکاری یا میرم سر گوشی یا تلویزیون میبینم یا میرم سر لب تاب یا میخورم ۲ ماهه کارم اینه
    راستی گاهی وقتا امتحان هم میدم…

    1. وای منم ۲ کیلو چاق شدم!!…
      .
      .
      تاززه موهامم بلند شده گیر میکنه زیر دست و پام!!… میخواستم برا عید کوتاه کنم ولی آرایشگاها بستن!! هعییییییی

      1. واییی ایلین دلت میاد موهاتو کوتاه کنی …
        من شیطون زد پس کلم رفتم جلوشو کوتاه کوتاه کردم الان عین چی پشیمونم 🙁

        1. نه اصلا دلم نمیاااد…. خیلی خوشگل شده ولی اذیتم میکنه….
          منم همیشه موهامو کوتاه میکنم مثل چیی پشیمون میشم!!…

  9. ایلیییییین
    دهنت سرویس دختر
    ای تو روحت
    الان پیشم بودی چنان میزدمت که فکت بیفته پایین
    اخه عابر بی سایه رمان بود که پیشنهاد دادی ، ایندر گریه کردم با این حالم که نفسم بالا نمیاد 😭😭😭😭
    .
    .
    ایلین بگو ماجرای آراز و دل ارام چی میشه دارم دیوونه میشم بقران 😑😑

    1. خخخخخخخخخخخخخخ….
      .
      یاسی عشقممممممممممم الان درکم میکنی!!…
      .
      هیچی بابا تهش به هم میرسن نگران نباش!! ولی قبلش همشون آش و لاش میشن کلی بلا و بدبختی میاد سرشون پدرشون درمیاد…!!
      .
      دلت میاد منو بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟…

        1. یاااااااااااااااسی..
          تو انقد ناااازی…
          ماااهی……
          خوشگلییییییییییییییی…!!
          اسطوره رم بخون!!…

        1. نه عزیزم اهتمالن مثل من یجوری افسرده تودار درونگرا شده بودی خوده من از وقتی سریال رئیس خجالتی رو دیدم حس میکنم که خواهره اون پسره هستم
          درسته مسئله من مال امروزدیروزنیست ما از بچگی اینطور بزرگ شدیم اما این سریال شایدتازه ۲•۳ ساله که دوبله شده و من هم تازه به عمق ماجرا پی بردم😕😯🤐

  10. اه
    ارمین و هانا همیشه یه مزاحم دارن یه بار شاهرخ یه بار لیلی
    خدایا این دو تا رو به هم برسون

    1. قبلن هم صدبار گفتم متاسفانه من تو این رمان هم از امیربدم میاد هم از آرمین😳😵😨😠 و فکرکنم ( میلادوآرش هر۲تاشون نقش برگ چغندر و برگ هویج ایفامیکنن تو این رمان😕😯 )

  11. من که در این خانه بیمار شدم
    از درد تنهایی خود بیکار شدم
    در نبود نیستی ها غرق میشوم
    در حسرت روز ها خلق میشوم
    ( حال این روزامون 😁)
    دکاروس

  12. مرجان جون اون پارتی / قسمت/ که خودتو معرفی کردی من یه جوابی زیر نظرت گذاشتم فکرکنم پارت۷۵ بود (اگر اشتباه نکرده باشم )

      1. اتفاقن مرجان خانم عزیز معذرت میخوام فکرکنم شمابودین که چندوقت پیش داشتین آیلین جون برای کنکور و دانشگاه راهنمایی میکردین من یکم کنجکاو شدم○ بچه هاهم که خودشون معرفی کرده بودن و بیوگرافی دادن فکرکنم شمانبودیدیامن ندیدم برای همین بیشتر کنجکاو شدم میخواستم ازشما بیوگرافیتون بپرسم ( که جسارتن شما دهه۶۰هستین یا ۷۰ ) اما الان خودتون معرفی کردین☆○○○○ خوشبختم😉😀😁🤗😘

        1. معذرت میخوام پارت/قسمت/ ۷۶ بود من زیر نظرت که بیوگرافی نوشتی پاسخ گذاشتم عزیزم•
          فکرمیکنم اولین نفری هستید تو دخترهای مخاطبین این سایت که ازمن بزرگترید من هم۲۵ سالم تازه رد شود متولد دی ماه ۷۳ هستم عزیزم•

  13. اره یاسی ستایش هر چند وقت یه بار میومد سلام میداد…. الان اونم نمیگه!!… ستایش کجایی؟؟؟…

  14. اقا ارتان من سرماخوردم رفتم دکتر یسری شربت سرماخوردگی و قرص ادالت کلد و دیفن هیدرامین و پزودوافدرین و استامینیوفن بهم داده ولی همش سرگیجه دارم و خواب آلودگی و تاری دید ، الان از ترس اینکه کرونا بگیرم یا کرونا داشته باشم نمیرم درمانگاه ، اگه کامنتم رو خوندی لطفا بگو این درد ها برا چیه ؟؟؟

  15. سلام قرنطینه های تو خونه حال و احوالتون چطوره ؟؟؟
    بچه ها یه سری مشکلات برام پیش اومده دعا کنید زود تر حل شه
    و اینکه من وقت نکردم کامنتای پارتای قبلو بخونم ایشالا که همتون خوش باشین الاخص سورن و دخترای خوشگلش میدونم تو این شرایط چقدر پدر شدن سخته
    و اینکه ساشا تو هم خسته نباشی داداش خداقوتت بدع
    قربانتان مرصاد

    1. سلام داداش مرصاد ..
      ما خوبیم خداروشکر ، تو چطوری ؟؟
      نمیدونم چه مشکلی برات پیش اومده ولی ایشالا که به زودی حل شه 🙏🙏

      .
      .
      راستی سورن داداش قدم نورسیده ها مبارک ، ایشالا که چهارتایی سال خوبی رو داشته باشین 🤗
      ولی میگما این دو فرشته زود به دنیا نیومدن ؟؟؟
      موچولو ها انگار مثل باباشون عجله داشتن 😛

      1. آقا مرصاد آزاده به شما سلام میرسونه و میگه مراقبه خودتون باشید خودش کامنتارو میخونه اما نمیتونه کامنت بزاره گفت اینو بهتون بگم

        1. نفسسس چرا نمیتونه کامنت بزاره خو ☹☹
          .
          .
          آزاده برگرد دیگه 🙁🙁
          اذیت نکن ☹
          اصلا میام خودتو میگیرم ، بعد ایلینو 😊

          1. نمیدونم یاسی ولی گفت گوشی جدید گرفته بعد تو گوگل واسه خودش هنوز حساب باز نکرده نمیتونه کامنت بزاره:۱
            واقعا که میخوای آیلین دختر به این ماهی رو از دست بدی نچ نچ نچ:(

  16. آقااای دکتر ارتان به سایت رمان دونی …..
    ارتان دادا بیا میخوام یه سوال ازت بپرسم ، حوصله دکتر رفتن ندارم 😛

  17. بچه ها ، شما دلتون برا ستایش تنگ نشده ؟؟؟
    من که خیلی دلتنگشم ، خیلی وقته نیومده سایت ‌، معلوم نیست کجاست 😐😐
    هوووووی هوو جونم کجایی ؟؟؟
    نکنه کرونا گرفتی ؟؟؟
    مردی (زبونم لال ) یا زنده ای یا رو به مرگی ؟؟؟؟

  18. ادمین دستت درد نکنه ها (لخاطر اهنگ ها ) ولی خداییش چین اینا توهم چه چیزایی گوش میدی یه ده بیست تایی شو دان کردم کلا مترجم نیاز شدم نمیدونم اصلا چی بلغور میکنن 😐

  19. #دونستنیـ •|✨🍇|•
    ꥟- – – – – – – – – – – – – – – – – ꥟
    ۱- قدیمی‌ترین آدامسی که پیدا شده مربوط به ۵۰۰۰ سال پیش است!🏜🌿

    ۲- ۵۵ درصد مردم بعد از خواندن کلمه « Yawn » خمیازه می‌کشند!🍓🗞

    ۳- اکثر انسان‌ها در برابر افرادی که دوستشان دارند معمولاً ۳۰درصد خنگ‌تر از حالات معمولی خود رفتار می‌کنند!♥️💍

    ۴- کمپانی پیکسار ۳ سال زمان صرف تحقیق درباره فیزیک موهای فر کرد تا بتواند موهای کاراکتر MERIDA را در انمیشن Brave طراحی کرد!🐯🍃

    ۵- شخصی که تکلیف مدارس را اختراع کرد معلمی ایتالیایی به نام رابرت نویلیس بود که در سال ۱۹۰۵ به قصد تنبیه دانش آموزان این کار را انجام داد!🧤💕

    ‌‌‌‌ ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌━━━━ ‌‌‌‌༻‌♥️༺ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌━━━━
    آرام این بخاطر تو😊

    1. الهی که این پنجمیه اتیش بگیره ، ما که بچه های خوبی بودیم تنبیه و تکلیف برا چیمون بود دیگه ☹
      یعنی هنوز وقتی فکر میکنم که معلم کلاس دومم چقدر بهمون تکلیف میداد یهو دستم درد میگیره ، دهنش سرویس هیچوقت هم نگاشون نمیکرد ببینم کی نوشته کی ننوشته ☹

    1. نفسی چطوری ؟؟؟
      حال و احوال ؟؟؟
      دیشب مجبور شدم که اکانتم رو حذف کنم وقتی دوباره تل نصب کردم بهت پیام میدم 😊

    2. نفس خانم میشه به ابجی ازاده بگی من تلگرام برام نصب نمیشه یعنی کد تاییدی برام نمی یاد فیلترشکن هم نصب کردم ولی فایده نداشت بی زحمت بهش بگو بیاد تو چت روم بهم بگه کارشو ویه چیزی چرا نمی تونه بیاد تو سایت

  20. ممنون ادمین هم از پارت گذاریتون هم از عکس ..مچکرم

    ادمین پارت قبلی ی چیزی گفتم بی زحمت نگاه میکنید!…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان