رمان استاد خلافکار پارت 83 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۸۳

 

#هانا

نفسم بند اومد و با چشمای گرد شده نگاهش کردم.
این دیگه کی بود!
دهن باز کردم تا با عصبانیت چندتا فوش نثارش کنم که آرمین این زحمت و کشید و با غیظ به سمتش رفت و کنترل و از دستش گرفت.
کلافه TV خاموش کرد و غرید
_جون بچه ی من مهمتره یا این فیلمه کوفتی؟ اگه بلایی سره دخترم بیاد من از چشم تو میبینم امیر!
فکر کردم الانه که بین شون یه دعوای حسابی پیش بیاد اما دیدم نخیر این امیر خیلی خونسرد تر از این حرفاس!
ریلکس از روی مبل بلند شد و گفت
_فردا شب شاهرخ توی یکی از عمارتاش که خارج از شهره یه مهمونی گرفته…فردا بهترین فرصته تا هم تو دخترت و پس بگیری و هم من برای همیشه ساکتش کنم.
آرمین عصبی چنگی میون موهاش زد و پرسید
_از کجا معلوم فردا شب؛ دخترم توی اون عمارت باشه؟ شاید یه جای دیگه نگهش داشته!
امیر با اعتماد به نفس زمزمه کرد
_رابطم گفت دیده یه دخترو به اون عمارت برده…بقیه عمارتاش تحت نظره پس همچین ریسکی نمی کنه و اون بچه رو جایی که زیره نظره و لو رفته نمی بره.
فکره همه جاش و کرده بود…
این بشر واقعا یه خلافکار واقعی بودش…

#لیلی

* * * * *
زیرچشمی آرمین و زیر نظر داشتم.
منتظر بودم تا یه موقعیت پیش بیاد و تنها بشه.
می خواستم درمورد آرش ازش بپرسم.
بالاخره از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت که تند دنبالش رفتم.
خداروشکر امیر توی باغ بود و این بهترین فرصت بودش تا با آرمین حرف بزنم.

#لیلی

هنوز پاش و داخل آشپزخونه نذاشته بود که من پشت سرش سبز شدم.
به سمتم برگشت و با اخم نگاهم کرد.
_چیه؟
مونده بودم چه طوری حرف آرش و پیش بکشم!
سرم و پایین انداختم و در حالی که داشتم با انگشتام بازی می کردم گفتم
_اممممم…آ…آرش…خوبه؟
به دیوار آشپزخونه تکیه زد و گفت
_آره…سوال بعدی؟
دلم می خواست از دست این آرمین خون گریه کنم.
کلافه نگاهم و به چشماش دوختم و بی مقدمه رفتم سره اصل مطلب.
_چرا نیومد دنبالم؟ می دونست ناپدید شدم اما چرا هیچ اقدامی نکرد!؟
بی رحمانه جواب داد
_بیاد دنبال یه زن شوهر دار؟
دست هام مشت شد و لب هام لرزید
_تو که بهتر از هرکس دیگه ای می دونی که من مجبور شدم…اون تهدیدم کرد.
پوزخندی زد و گفت
_هر موقع امیر تهدیدت می کنه تو هم فوری میری زنش میشی! اگه یه درصد آرش برات مهم بود همچین غلطی نمی کردی…دیگه اسم آرش و نیار لیلی به کل فراموشش کن.
خواست از کنارم بگذره و از آشپزخونه بیرون بره که بازوش و گرفتم.
عصبی نگاهی به دستم که روی بازوش قرار داشت انداخت؛ اما من از این نگاهاش اصلا نمی ترسیدم.
با بغض نالیدم
_به خدا مجبور بودم آرمین…اگه جون لاله وسط نبود هیـ…
حرفم با کشید شدن بازوش قطع شد.
_یه حرفی بزن که برام تازگی داشته باشه.

چشمام پر از اشک شد.
حتی آرمین هم نمی خواست کمکم کنه.
نگاهم و ازش گرفتم و دیگه چیزی نگفتم که از آشپزخونه بیرون رفت.
نه آرمین…نه آرش…نه خانوادم!
دیگه هیچکس و نداشتم.
فکر نمی کردم یه روز تا این اندازه احساس بدبختی و تنهایی کنم.
دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و به سمت طبقه بالا رفتم.
حالا که تنها بودم خودم باید یه کاری می کردم!

وارد یکی از اتاقا شدم و روی تخت چمبرک زدم.
یه احساس پوچی و سردرگمی داشتم.
انگار خودم و گم کرده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم!
همه ترکم کرده بودن…همه پشتم و خالی کرده بودن…
و برای اولین بار واقعا نگران آینده نامعلومم شده بودم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
توی حال و هوای خودم بودم و سعی می کردم به افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم خطور می کردن توجهی نکنم که همون لحظه دره اتاق باز شد.
می دونستم کیه برای همین نگاهم و حتی میلی متری تغییر ندادم.
کنارم روی تخت نشست و نگران پرسید
_خوبی لیلی؟
پوزخند تلخی زدم.
_اره خوبم! اشکام و ریختم، غصه هام و خوردم، نبودن های اطرافیانم و شمردم و حالا خالیم…خالی از هر احساسی، خشم، نفرت و حتی عشق!
مات و مبهوت بهم زل زد.
لابد الان فکر می کنه دیوونه شدم!
هرچند با دیوونگی فاصله ی اندکی داشتم.
نزدیک تر اومد و دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.
همین که نگاهم به اون چشمای عسلی رنگش افتاد، دیگه هیچ حسی درونم جون نگرفت…حتی دیگه از اون نفرتی که نسبت بهش داشتم خبری نبود!

توی جام نشستم که رفته رفته لب هام و نشون گرفت و صورتش و جلو آورد و عمیق بوسید.
نمی دونم چرا اینبار می خواستم همراهیش کنم…شاید چون قصد داشتم حرصم از آرمین و آرش و با این رابطه خالی کنم.
دستم و بین موهاش بردم و منم لب هاش و بوسیدم.
دستم به سمت دکمه های پیراهش رفت و تند تند بازشون کردم.
با هر حرکت من حریص تر میشد!

#هانا

* * * * *
گوشه تاریکی از باغ ماشین و پارک کرد که لیلی و امیر پیاده شدن.
خواستم منم دستگیره بکشم و از ماشین پایین بیام که محکم مچ دستم و گرفت و قفل مرکزی و زد.
متعجب به سمتش برگشتم که جدی گفت
_تو همین جا توی ماشین میمونی.
تقریبا داد زدم
_چیییییییییی! نه نه منم دنبالت میام.
یه جوری با غیظ نگاهم کرد که رسما از ترس دستشویی لازم شدم.
_سگم نکن هانا…وقتی میگم همین جا بمون به حرفم گوش کن! اینجوری خیالم راحت تره نمی خوام دوتا نگرانی داشته باشم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما پشیمون شدم.
هرکاری هم که می کردم من و دنبال خودش نمیبرد.
ناچارا سری تکون دادم و نگران زمزمه کردم
_مراقب خودت باش.
لبخند تلخی زد و خم شد و پیشونیم و بوسید.
از ماشین پایین اومد و خواست درو ببنده اما لحظه اخر به سمتم برگشت و گفت
_من بهت بزرگ ترین پشیمونی زندگیم و میگم! من گذاشتم عشقم بره…اما دیگه این اشتباه و تکرار نمی کنم…امشب برای همیشه بزرگ ترین دشمنم و به خاک سیاه می شونم تا دیگه نتونه برامون دردسری درست کنه.
مضطربانه زمزمه کردم
_فقط خیلی مراقب باش.
چیزی نگفت و دره ماشین و بست و به سمت لیلی و امیر قدم برداشت.
خداروشکر درو قفل نکرد.
حتما وقتی شاهرخ آرمین و امیر و ببینه حسابی شاخ در میاره…فقط خداکنه آیلا توی همین عمارت باشه.

مدتی منتظر نشستم اما نتونستم حریف دلم و افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم غلبه می کردن بشم.
ظهر دیدم که امیر یه اسلحه داخل داشتبورد قرار داد برای همین با دستای لرزون داشتبورد ماشین و باز کردم و اسلحه ای که داخلش قرار داشت و بیرون آوردم.
نمی تونستم همین جوری اینجا منتظر بشینم…باید یه کاری می کردم.

اسلحه رو داخل لباسم پنهان کردم و از ماشین پایین اومدم.
یک راست به سمت دره ورودی عمارت قدم برداشتم.
برام مهم نبود که لباسام به شدت ساده و شاید جلب توجه کنه.
من اون لحظه فقط به تنها چیزی که اهمیت میدادم نجات آیلا بودش.
حتی توی این راه حاضر بودم هر کسی رو که جلوم سبز میشه بکشم!
خوشبختانه نگهبانی که کناره دره ورودی ایستاده بود داشت با تلفن حرف می زد و متوجه من نشد.
از این فرصت استفاده کردم و سریع داخل رفتم.
با اولین قدمی که داخل سالن گذاشتم حجم بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
تک سرفه ای کردم و گوشه ای از سالن پنهان شدم.
نباید کسی متوجه حضور من میشد!
حتی آرمین.
چشم چرخوندم و بین جمعیت انبوهی که یا در حال رقص و یا در حال خوش و بش کردن بودن دنبال چهره آشنایی گشتم.
اولین چیزی که نظرم و جلب کرد چهره لیلی بود که کناره امیر روی مبل نشسته بود و داشت باهاش حرف می زد.
اما خبری از آرمین نبودش!
با عصبانیت دستام و مشت کردم و نگاهم و ازشون گرفتم.
پس این دوتا دسته هویج اومده بودن اینجا چیکار؟ مثلا قرار بود به آرمین کمک کنن!

هرچی دنبال آرمین و یا حتی شاهرخ گشتم پیداشون نکردم.
می ترسیدم باهم دیگه درگیر شده باشن.

داشتم کم کم نا امید میشدم و خواستم برم سراغ اون دوتا، که چشمم به راه پله ای افتاد که به طبقه دوم وصل میشد.
شاید آرمین طبقه بالا باشه!
با این فکر تند به سمت راه پله قدم برداشتم و از پله ها بالا رفتم.
طبقه بالا همون طور که حدس می زدم پر بود از اتاق…اتاقایی که از هر کدومش صدای ناله میومد.

 

#لیلی

* * * * *
همین که پامونو داخل سالن مهمونی گذاشتیم، نگاهم جلب پیرمردی شد که سره میز پر تجملاتی نشسته بود و چندتا دختر با لباس های باز که فرقی با یه متر پارچه نداشت دور تا دورش می چرخیدن و با عشوه ریختن براش دلبری می کردن.
حتم داشتم این پیرمرد همون شاهرخه!
خیلی ریلکس مشروب می خورد و دخترا رو دید می زد.
بیچاره خبر نداشت قراره مجلس مهمونیش تبدیل به مراسم ختمش بشه وگرنه اینقدر شاد و شنگول نبود.
آرمین با دیدن شاهرخ عصبی خواست به سمتش بره که امیر تند بازوش و گرفت و تهدید آمیز گفت
_اون برای منه.
آرمین پوزخندی زد و غرید
_نترس نمی کشمش! فقط می خوام برم از زیره زبون کثیفش بیرون بکشم، ببینم دختره بیچارم کجاس…بعدش ماله تو…فقط زندش نزار.
_به نظرت من کسی رو که بهم خنجر زده زنده میزارم؟ مطمئن باش امشب شبه آخرشه.
آرمین سری تکون داد و بعد به سمت شاهرخ رفت.
اینبار امیر حتی تلاش نکرد تا جلوش و بگیره…!
متعجب نگاهش کردم و لب زدم
_چرا گذاشتی بره؟ یه کاری بکن!
با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و چرت و پرت تحویلم داد
_ودکا می خوری؟
عصبی نگاهم و از چهره خونسردش گرفتم و به آرمین زل زدم.
رو به روی شاهرخ ایستاده بود و به زور داشت وادارش می کرد تا همراهش به طبقه بالا بیاد.

حتی از این فاصله هم می تونستم متوجه ترس و وحشتی که توی چشمای شاهرخ موج می زد بشم!
با اینکه آرمین دیروز با حرفاش بدجور قلبم و شکست اما خیلی نگرانش بودم.
می ترسیدم شاهرخ بلایی سرش بیاره.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

87 دیدگاه

  1. خیلی مزخرف شده….حالم ازاین لیلی به هم میخوره.ازامیر به ارش از ارش به امیر.هی طلاق و ازدواج زوری و احساساتش به امیر غنج رفتن دلش به ارش……………ازاول رمان لیلی هی تو کاره ازدواج و طلاق و سیاهی مطلقه.بابابسه دیگه.مزخرفات تمومی نداره.چقدراین رمانو دوس داشتم..ولی اللن یه ساله فقط حال به هم زن های لیلیه

    1. به به به اقای استاد
      از این ورا برادر 🤔
      حال و احوال شما
      خوبین
      خوشین
      روبه رشدین
      کجایی نمیای بهمون سر بزنی
      دانشگاه که تعطیله
      نکنه خبریه ما نمیدونم 😉

    2. سلام دادا سجاد خوبی کجایی کم پیدایی بابا من بااین حال که می رم سر کار بیشتر از تو می یام تو سایت ولی تو که دادا دانشگاه ها تعطیل اند پس چرا کم می یای تو سایت

  2. از یه چیز زندگی خیلی بدم میاد
    تا حالا براتون پیش اومده که آدما القابی که شایسته ی خودشون بوده رو بهتون نسبت بدن ؟

      1. ادمین کجایی پس ؟؟؟
        انگار سرت شلوغه یا خوابی ؟؟
        پاشو بیا این کامنت ها رو تایید کن ببینم کی چی گفته 🙃
        دو روزه کامنت تایید نمیکنی 😢😢

  3. منکه اینجا پلاسم، یاسی کجا رفتی؟؟؟…
    پریسام هست…، ستایش، نفس، زهراااااا، یاس،زینب،ترانه، مرصاد، ساشا، سجاد، کجایین؟؟…آزاده هم که اومد!…

  4. سلام سلام
    خیلی داستان داره خوب پیش میره
    فقط ی سوال ادمین ، چند تا پارت دیگه مونده؟؟؟
    اگ جواب بدی ممنون میشم!!!

    1. سلام ابجی آزاده خوبی شرمنده ابجی من تلگرام برام نصب نمیشه به خاطر همین نتونستم بهت پیام بدم به نفس خانم گفتم بهت بگه نمی دونم بهت گفت یانه

      1. سلام یاسی جان نه راه گم نکردم جی پی اس دارم منتهی گوشیه جدید گرفتم حساب کاربری گوگل نداشتم برادرم درستش کرد؛
        برادر ساشا شما مطمئنی نمیاد !!آخه من تل نصب کردم اصلا مشکلی نداشتم شاید شمارتونو اشتباه وارد میکنید ؛اگر نشد برید بزنید قسمت تماس با ما
        یا موبوگرام نصب کنید

        1. اخه یه بار اکانتم پاک کردم ازاون وقت تا حالا نمیشه کدتاییدی نمی یاد برام حالا بازار موبایل که بازشد می برم درستش میکنم
          راستی چیکارم داشتی ابجی
          و چرا این قدر رسمی حرف میزنی

      2. آیلین ساشا اینجاست
        مرصاد هم گیره
        سجاد هم داره زن میگیره
        آرتان هم میاد و میره
        یاس که گفت چی شده
        یاسی با اون عفریته ها دعواش شده
        منم بدبختم میام و میرم
        ستایش هم فرار کردع

  5.  تو به افتادن من در خیابان خندیدی

    و من تمام حواسم به چشمان مردم بود

    که عاشق خنده ات نشوند

          1. برو بابا بزار زن بگیره بریم عروسیش ‌پوکیدیم تو خونه 😑😁
            .
            .
            ناشناس زشتی یا خوشکل ☺
            داداش ادمین حیف نشه یه موقع 😛

  6. ادمین لطفا تو تین اوضاع قرنطینه پارت ها رو زودتر بزار
    دقیقاا بازم احتمالا هانا گند میزنه

  7. مطمئنم این هانا یه گندی میزنه😐
    این همیشه باید وسط نقشه یه گندی بزنه:|
    میترسم شاهرخ ببیندش:|

  8. اه کریستین و آنا
    مرسی
    ادمین ی سوال؟
    این کانال رمان رو که گذاشتی!
    همینه که پایین رمانه؟
    بعدش زدم هزار تا کانال اورد به جز این
    چکار کنم؟

          1. وایییییی یاسی عااالیه… یه پسرست مایکل اسکافیلد، خییلی باهوشه نابغسته، به برادرش اتهام قتل میزنن میندازنش زندان، این مایکل میره زتدان فراریش میده، ۵ فصله، فصل اخرش میرن یمن، سر از داعش درمیارن، خییلی هیجان انگیزه…

              1. اتفاقا از اونم بدتره!!… منکه انقدر دیوونه حرص خوردم شدم!!…ولی خب اون رمان ایرانییه این سریال آمریکایی، خیلی خوبه…

        1. فیلمای ترسناک فقط چرت و پرتن حدود دو ساله دارم فیلم ترسناک نگاه میکنم ولی نمیدونم چرا تاثیری روم نداره ولی باز هم خوبه

        2. نه پری من جنبه فیلم ترسناک ندارم، راهبه و احضار و انابل پدرمو دراوردن!!…اویجا هم بد نبود…

  9. آفرین رمان داره خوب پیش میره از اون حالت مزخرف قبل اومده بیرون!!… نویسندده لطفا آرمینو خشن تر کن…!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan