رمان استاد خلافکار پارت 91 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۹۱

 

#لیلی

ماه ها از اومدنم به اینجا می گذشت باورم نمی‌شد که عادت کرده بودم به زندگی کنار این مرد..
به پیگیری هاش و حساسیتهاش..
به دوست داشتن های بیش از حدش به نگرانی‌های صبح تا شبش و به شب بیداری هاو
بالای سرم نشستناش برای اینکه اتفاقی برای من نیفته.

تمام این کار را انجام می‌داد و من هر روز به این فکر میکردم شاید بهتر بود از اول عاشقی این ادم می شدم.

تمام عشقی که نثار من می کرد بیش از اندازه بود اینقدر زیاد بود که حتی خودم باورم نمیشد تنها مشکلی که وجود داشت گذشته تلخی بود که از پس این خوبی هاش همیشه دنبالمون بود.
کاری که امیر توش بود ….
میخواستم توی فرصت مناسب باهاش در مورد کارش حرف بزنم اینکه باید کارش رو کنار بذاره و یک کار درست حسابی داشته باشه نمیتونستم تحمل کنم کسی که پدر بچه منه دختر های بی گناه و خرید و فروش می کنه.

توی این مدت خیلی تغییر کرده بود رفتارش کاراش حنیی حرف زدنش با زیر دستاش.
این تغییرات کاملاً می‌دیدم احساس می کردم دیگه وقتشه که ازش بخوام کارش رو بذاره کنار اگر می خواست که من و پسرم کنارش بمونیم باید همین کارومی‌کرد .
شرطم برای اینکه تا ابد بتونم کنارش دوام بیارم این بود.
میدونم بی انصافی بود اگرمیگفتم این آدم برام هیچ ارزشی نداره بعد از این همه محبت که نثارم می کرد حتی اگر دلمم نمی خواست پیشش باشم باید کنارش میموندم این همه بی تابی هاش برای به دنیا اومدن بچه…
این همه آرزوها و خیالاتی که توی سرش داشت؛ برنامه هایی که چیده بود برای اومدن پسرش انصاف نبود به هم بریزمشون و از اینجا برم.

همین که کسایی که برام مهم بودن؛ خانواده‌ام تو ایران توی آرامش داشتن زندگی می‌کردن کافی بود برام.
از وقتی که فهمیده بود بچمون پسره اخم ک تخم کرده بود اما از فردای اونروز اینقدر کلمه پسرم به زبون آورده بود که دیگه خودش هم خنده‌اش می‌گرفت و باورش نمیشد انقدر داره برای دیدن پسرش عجله میکنه و لحظه هارو میشماره.

ماه آخر بارداریم بود و دیگه قرار بود امروز و فردا به دنیا بیاد و من از این همه فشار عشق و علاقه که به خاطر بارداریم روم بود خلاص بشم.

واقعا دیگه برام خسته کننده شده بود اینکه روی تخت بمونم و تکون نخورم

چاق شده بودم به خاطر بی تحرکی امیر انگار اصلا اینا رو نمی دید وقتی می گفتم خیلی بیریخت شدم عصبانی میشد میگفت
_ از این حرف‌ها نزن تو ملکه ای و ملکه همیشه توی اوج میمونم

میگفتم یه نگاه به من بنداز ؛ریخت منو نمیبینی ؟
جوابش فقط بوسه بود و می‌گفت: _من سلول به سلول وجود تو رو میپرستم دوسش دارم هیچ برام فرقی نمی کنه که ۱۲۰ کیلو باشی یا ۵۰ کیلو پس از این چرتو پرتا نگو…

از فکر کردن به حرفاشو کاراش ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشسته بود که خودم از دیدنش تعجب کردم دیگه داشتم به کارش لبخند میزدم وبا فکر کردن بهش میخندیدم .

وقتی در اتاق باز شد طبق معمول امیر وارد اتاق شد از فکر و خیال بیرون اومدم چشم بهش دوختم.

_ سلام خانم خوشگل من
خوبی؟
ببخش که یکی دوساعت تنهات گذاشتم یه کاری بود که باید خودم رسیدگی می کردم.

متحیر بهش نگاه کردم
فقط دو ساعت رفتی تو این دو ساعتم چه اتفاقی برام نیفتاده… ببین؟
میتونی بری بیرونو چند ساعتم منوتنهابزاری تا نفس بکشم.
نباید که بشینی کنار من نگهبانی بدی
شبا که نمیخوابی روزام فقط کنار منی من نمیدونم الان چطوری سرپایی؟
کنارم روی تخت نشسته بود دستمو تو دستش گرفته بود با اون یکی دستش شکممو لمس کرد و گفت:

_ به خاطر تو و پسرمونه که سرپام احساس خستگی نمی کنم.

بهترین موقعیت بود تا در مورد کارش باهاش حرف بزنم برای همین بهش گفتم
باید در مورد یه چیزی با هم صحبت کنیم
سریع نگران شد
_ اتفاق می‌افتاده؟
ناراحتی ؟
دستشو لمس کردم و گفتم

یه چیزی اذیتم میکنه …

_فقط تو آروم سرحال باش و بگو چی شده من کل دنیارو بهم میریزم برات.
زمزمه کردم
چیزی که منو اذیت میکنه و آزار میده کار توعه
من نمیتونم با کسی که کارش معامله ی دخترای بی گناه زندگی کنم نمیتونم قبول کنم پدر بچه ام پدر پسرم تو کاریه که دخترای بد بخت مردم را می‌فروشند و ازشون عروسک جنسی میسازن.
میترسم پسرم وقتی که بزرگ شد مثل تو بشه و من باید بمیرم اون روز.
این آزارم میده می خوام این کار رو بذاری کنار.
من حتی میتونم اگر یه آدم معمولی باشیم کنارت توی خونه صد متری زندگی کنم به جای این ویلای ۵۰۰۰ متری اما نمیتونم کنار آدمی نفس بکشم کا توی این کاراس.
انگار که انتظار این حرف ها مو داشت…

#لیلی

خیلی ریلکس شکمم رو با دستش نوازش کرد و گفت:
_از وقتی که توی زندگی من اومدی خیلی تغییرات توی وجودم به وجود آوردی.
وقتی خبر می‌دادند یه سری دختر آوردن برای رفتن و رسیدگی به کاراش دودل می‌شدم حس بدی پیدا می‌کردم چون توی زندگیم بودی با خودم می گفتم منم یه زن دارم یه دختر جوون و خوشگل اگه کسی با من اینکارو بکنه من چیکار باید بکنم؟
خیلی وقت بود به این فکر می کردم که از این سازمان و این برنامه‌ها بکشم کنار .
اما نمی‌تونم این آسونیا نیست وقتی کسی بخواد خودشو کنار بکشه میشه یه مهره سوخته که به دردشون نمیخوره اما از همه چیزه کارو آدم هایی که تو این کار هستن و کارایی که می کنن با خبره…
و این یعنی خطر براشون.

می فهمیدم منظورش چیه منظورش این بود که ممکنه اگه وقتی پاپس بکشه بهش از پشت خنجر بزنند نگران شدم نگران حرفی که زدم و خواسته ای که ازش داشتم اما اون صورتشو بهم نزدیک تر کرد کوتاه و عمیق منوبوسید گفت:
_امام من ترسی از چیزی ندارم تو میخوای من کنار بکشم قبول می کنم!
به خاطر رضایت تو هرکاری می کنم به قول تو نمیخوام پسرم هیچ وقت بفهمه من قبلا توچه کاری وبودم چه کرده بودم .
این حرفاش بی اندازه حالم خوب کرده بود ترجیح می‌دادم کنار مردی زندگی کنم که تو این کارها دستی نداشته باشه حتی اگه گذشته‌اش وحشتناک باشه تا اینکه با مردی زندگی کنم که وقتی میاد پیش من از پیش دختر هایی میاد که دارند تبدیل میشن به عروسک جنسی و می فروشنشون.
چشمام انگار خندیده بود که لبخند زد بغلم کرد و منو به خودش فشار داد و گفت
_همیشه بخند وقتی تو حالت خوبه دنیا بخواد توروی من وایسته از پسشون بر میام چون تورو دارم.

این روزا کمتر به آرش و گذشته فکر میکردم خودم قبول بودم که باید به خاطر پسرم اینجا و کنار این مرد زندگی کنم این تقدیر و سرنوشت من بود و نمی تونستم هیچ کاری برای تغییرش انجام بدم اگر میخواستم منصفانه حرف بزنم امیر بی اندازه عشق بهم میداد طوری که حتی خودم گاهی اوقات خسته می شدم از این همه عشق و محبت.

بدون هیچ چشم داشتی این کارو میکرد از من انتظار نداشت که بهش بگم دوسش دارم از من انتظار نداشت که کاری بکنم و علاقه ای بهش نشون بدم فقط و فقط خودش بود عشق بی اندازه اش.
با صدای امیر از فکر بیرون اومدم و دوباره بهش نگاه کردم
_به چی فکر می کنی کی ؟

ِمِن مِن کردم و گفتم دیدم اما اگه بخوای این کارو بکنی اگه اتفاقی برات بیفته چی؟

لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_ من که میدونم حتی اگه بمیرم تو ناراحت نمیشی پس مشکل من نیستم مشکل خودتو پسرمونه .

از این حرفی که زد شرمنده شدم .
از اما مثل چیزی که میگفت نبود امیر هم برای من مهم شده بود چون پدر بچه ام بود نمیخواستم اتفاقی براش بیفته.
ناراحت رو بهش گفتم:
چرا این فکر می کنی که من راضی ام اتفاقی برای توبیفته؟
به خاطر پسرمم که شده نمیخوام هیچ اتفاقی برای تو بیفته.
می خوام پسرم کنار هر دوتامون بزرگ بشه.

مکث کرد و گفت
_سعی می‌کنم این حرف تو باور کنم اما بهت قول میدم من جونم و پایین بازی میذارم اما نمی ذارم تو پسرم کوچکترین صدمه‌ای ببینید شما خط قرمزهای منین و هیچ کس نمیتونه از خط قرمز من رد بشه حتی اگه کل دنیا با هم دست به یکی کنن.

به کمک امیر از روی تخت بلند شدم و چند قدمی تو اتاق راه رفتم به قدری یه جا نشسته بودم و تکون نخورده بودم که احساس می‌کردم مثل یک وزنه هزار کیلویی ام با تشر به امیر
گفتم توروخدا ببین چیکارم کردی کل دکترهایی که پیششون رفتیم گفتن باید راه بری تا زایمان راحت تری داشته باشی اما تو نذاشتی من قدم از قدم بردارم و الان شدم مثل یک بشکه

آروم خندید و گفت :
بشکه باشی یا یه دختره خیلی لاغر برای من فرقی نمیکنه عزیز دلم تو برای من خوشگلی .

متحیر سرم و تکون دادم گفتم
من چی دارم میگم تو چی داری میگی!
من میگم زایمان راحت …
الان به نظرت من با این همه گوشت و چربی که دورو برم گرفته میتونم راحت زایمان کنم؟

نگران کنارم ایستاد و گفت:
این یعنی قرار را اذیت بشی؟

اشاره ای به خودم کردم گفتم خودت چی فکر می کنی ؟
فکر نکنم بتونم انجامش بدم خیلی میترسم.

وقتی حرف میزدم بیشتر از من میترسید دستمو گرفت و گفت

_ خوب یه کاری می کنیم من میگم جراحیش کن بچه با جراحی به دنیابیاد‌..
اما نمیتونم نه طاقت ندارم با چاقو و شکم تو ببرن.
مات بهش نگاه میکردم کلافه تو اتاق راه میرفت
_ گفت من باید چیکار کنم؟
بازوشوکشیدم و گفتم
چه خبرته حالا که اتفاقی نیفتاده اگه نشه دکتر خودش میدونه چیکار کنه لازم باشه جراحی هم می کنن‌..
با چشمای نگران بهم خیره شد

_ یعنی باید شکمت و ببرن؟
من نمیتونم تحمل کنم….

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

536 دیدگاه

  1. از شانس گوه بنده همین امروز که بنده گوه زدم ادمین این ثبت نام رو درست کرد 😐
    خداااایا کجایی
    دقیقا کجایییییی

          1. تینا پارت قبل با اسم تینا کامنت گذاشته بودی گفتی بودی یاسی یه چیزی به این تینا بگو 🤔
            الان چی به چیه
            چیزی میزنی خواهرم 😂

    1. سلام یخ جان
      دست ادمین نیس که نویسنده باید بده
      .
      .
      . حس میکنم شدم دستیار ادمین
      باید اسممو عوض کنم بزارم دسی
      چرت و پرت گفتن از خودتون تعارف نفرمایید

  2. ولی آیلین خدایی ادمین خیلی خوشتیپ
    ادمین داداش یکم اعتماد به نفس داشته باش
    از خداش هم باشی هرکی میخواد زن داداش ادمینمون بشه
    😂😂

    1. دقتت رو عشقه
      بعد این ادمین که جلوش نوشته فک کنم کیک تولدش باشه میخواد دواپی با اون شکم خوشگلش با اون نافش بخوردش

    1. پروفایل خودتو میگی خودت میتونی بری قسمت منو کاربر بزنی و راحت پروفتو تغییر بدی
      یا عکس پارتو میگی
      میدونم دارم چرت و پرت میگم
      ولی ادمین تند تند تایید میکنم میخوام چرت و پرت بگم

    1. خخخ ایلین تو هم نام خانوادگیو نقطه گذاشتی منم همین کارو کردم ولی وقتی همینجوری تو سایت میگشتم از یجایی سر در اوردم که میشه از بین ایمیلت و نام کاربریت اسمتو که عمومیه انتخاب کنی
      بعد میتونی که اسم عمومیتو تغییر بدی

    1. میگم ادمین دوباره نشسته اینجا تند تند تایید میکنه😃😃
      ادمین حالا یکاری من پیام جدیدا مشخص بشه نخوایم هی پیام قبلیا رو بالا پایین کنیم یا باد بخونیم😁
      پروو که میگن به ما میگن
      سنگ پا قزوین هم خودتونین

        1. آخی گناه دارین ولی خوب تو موقعیتش قرار نگرفتم بدونم چجوریه
          من همیشه با دوستام با ماشین میریم بیرون
          ولی اگه میلاد و بقیه نباشن با کسی کورس نمیزاریم ولی اگه باشن و موقعیتش باشه یکم شیطونی میکنیم😂

        1. نفسسسس ماشین پسر عمومو داده بود با دخترا بریم بیرون ، ماهم رفتیم یه پسره بیشعور اومد گفت بیا کورس ما هم نه گذاشتیم نه برداشتیم گفتیم بزن بریم رفتیم رفتیم دم اخر یه ماشین پیچید جلو خواستم نزنم به اون زدم به بلوار 😭😭
          الان جلوی ماشین پوکیده از دیشب تا حالا یک نفرمون جرات نکردیم که بهش بگیم چه بلایی سر ماشینت اومده
          وااای اگه بفهمه میکشه مارو 😭😭

          1. وای یاسی خاککککک مگه با ماشین مردم کسی میره دیوونگی🤔😐
            الان نمیتونید ببریدش تعمیرگاه یا بگین یکی از بزرگترا بگن بهش🤨
            اووووف

            1. باشه آیلین ولی خدایی هانده هیچی نداره من که میدونم زن داداشم خوشگل تر ولی چون اونا بازیگرن فکر میکنن خیلی خوشگلن😂🤣

  3. وااای واااای من تونننننسسسسم ادمینننننننن
    عاشـــــــــــقتم باااااااااااو
    دارم ذوق مرگ میشم اولین نفررررررر من گذاشتم
    اولین نفر تو این ساااااایت حالا قرش ببببده

      1. خودمم از بس همه چی تو هم قاطی شد نفهمیدم چی شد رفتم اول با ایمیل خودم ثبت نام کردم نشد رفتم ایمیل خودمو حذف کردم از تو گوشی با ایمیل مامانم رفتم حالا با ایمیل مامانم اینجام بعدش که ثبت نام کردمو یادم نی ولی هفت خان رستم رو طی کردم ولی الان ادمین درستش کرده فک کنم راحتر باشه

  4. حالا اوضاع خوب میشه, لیلی عاشق امیر میشه, یا ارش دوباره مثه چی پیداش میشه یا امیر از گروه میاد بیرون میکشنش :/ از این دو حالت خارج نیست:/

    1. ولی هرچیی هست خیییییلی خوب شده وقتی به این فکرمیکنم امیرکیان فرهمند که روزی بدتیرن وخلافکارترین وهیزو…. ترین ادم بود ازهمه بیشترچیزی که منو به خودش جذب میکنه زورگوییاش که به هرعالمی بگه ، بکشه ولی زنشو دوست داره ویه حدی داره کاراش
      الان شده این یه مرد فوق العاده خووب وخلاصه ایدهال منننننن😘😘😘😘😘😍😍

  5. ادمین الان ینی چ؟؟؟؟؟
    میرم قسمت *ورود* اصن بالا نمیاد که نام کاربری و رمز بزنم یچیزی اینجوری زیرش نوشته:
    [clean_login]

      1. پیداش کردم ادمین من ثبت نام نکرده بودم ولی الان که میخوام ثبت نام کنم ایمیل میزنم رمز هم میزنم ولی خب چیزی بالا نمیاد

  6. مرسی ادمین
    چرا نمیگی داری پارت میزاری🥺
    هانا و آیلین جواب پارت قبل دادم برید بخونید
    هانا تو حتما بخون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *