codebazan

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۹۴

 

پرستار از من پرسید
هپدرش کجاست؟ معمولاً پدرا از دیدن اولین بار غذا خوردن بچه هاشون خیلی لذت میبرن.

با این حرفش بغضم شکست دوباره شروع کردم به گریه کردن پرستار نمیدونست هیچ مردی اندازه امیر نمیتونه بچه شو دوست داشته باشه نمیتونه اندازه امیرلگاز اولین بار شیر خوردن بچه اس لذت ببره‌..

بیچاره شرمنده کنارم ایستاده بود حتی از من معذرت می خواست به خاطر این حرفی که زده اما مشکل من حرف اون نبود.
میدونستم مسئله خیلی جدیه که امیر منو پسرشو اینجا تنها گذاشته رفته روبه پرستار گفتم
کسی بیرون نیست ؟
لبخندی بهم زد و گفت
_چرا عزیزم دو نفر کنار در ایستادنو همسرتون انگار گفتن محافظ‌های شماهستن…
بادیگارد دارین؟

میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و ما رو اینجا تنها نمیزاره رو بهش گفتم میشه یکیشون بکین بیاد داخل باید باهاشون حرف بزنم!

پرستار باشهاگ ای گفت از اتاق بیرون رفت وقتی یکی از این مرد وارد اتاق شد بهش گفتم
امیر کجا رفته چه اتفاقی افتاد؟
اما از هیچ چیزی خبر نداشت مثل چوب خشک بزرگی روبروم ایستاد و گفت
_من خبری ندارم خانم فقط گفتن مواظب شما باشیم…

حتی فردا وقتی داشتیم از بیمارستان مرخص میشدیم خبری از امیر نبود وقتی سوار ماشین شدیم با این دو نفر که میگفتن بادیگاردن و محافظ به سمت خونه می رفتیم باز اثری از امیر نبود.
پسرم محکم بغل کرده بودم باید خودمو برای هر چیزی آماده می کردم اما وقتی حواسم و به جاده دادم دیدم مسیری که داریم میریم قرار نیست به خونه و عمارت خودمون ختم بشه.

نگران پرسیدم
مگه نمیریم خونه؟
یکی از اون مردا به سمتم چرخید گفت
_ نه آقا خواستم ببریمتون یه جای دیگه.
ارو بهش گفتم
آقا که گوشیش خاموشه کی از شما خواستن ؟
د دوباره با همون صورت خشک و سردش از اینه به ما نگاهی انداخت و گفت
_ دیروز توی بیمارستان به مت گفتن وقتی مرخص شدین کجا ببریمتون.

نمیدونستم این آدم راست میگن یا نه!
هیچ چاره‌ای جز این که بهشون اعتماد کنم نداشتم ماشین و کناره یه عمارت خیلی بزرگ نگه داشتن در عمارت باز شد ماشین داخل حیاط رفت …
له اطراف نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم.
اینجا کاملا برام غریبه بود امیر هیچ وقت از داشتن یه عمارت دیگه به من نگفته بود ….

تنها چیزی که امیدوارم میکرد این بود که باهام با احترام رفتار می‌کردن وقتی داخل عمارت شدیم حس خوبس به اینجا نداشتم.
وسط سالن بزرگش تک و تنها ایستادم و به اطراف نگاه کردم امیر از من چه انتظاری داشت که من اینجا تنها بمونم ؟
روی یکی از مبلهای که اونجا بود نشستم و پسرمو بغل کردم حتی براش اسم انتخاب نکرده بودیم.

همیشه می گفت اگه پسر باشه باید توانتخاب کنی و من هیچ وقت تا به حال به اسم فکر نکرده بودن.

دروغ چرا دلم براش خیلی تنگ شده بود خیلی خیلی تنگ شده بود آمده بود دوباره بلند شدم و به سمت اتاقاش رفتم.
همشون خالی بودن جز یکی که کاملا مرتب چیده شده بود تخت خواب بزرگ با یه تخت نوزادی…
لبخندی زدم حتی تک این شرایطی که میدونستم اوضاع درستی نداره باز به همه چیز فکر میکرد.
پسرمو روی تخت نوزادی گذاشتم و خودم روی تخت دراز کشیدم چشمامو بستم دعا کردم وقتی بیدار میشم برگشته باشه و اینجا کنارم خواب باشه.
با خیالتی که توی سرم قبل خواب داشتم به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم به خیالاتم به واقعیت تبدیل نشد.
امیر هنوز برنگشته بود بی سر صدا آروم به طبقه پایین رفتم که دیدم اون دوتا مرد کلی برای اینجا خرید کردن و همشون رو جلوی آشپزخانه گذاشتن.

_ بفرمایید خانم هر چیزی که ممکن بود احتیاج داشته باشین گرفتیم اگه بخواین میتونیم یه نفر رو پیدا کنیم که کارای خونه رو انجام بده براتون غذا درست کنه و …

سرمو تکون دادمو گفتم
خودم انجامشون میدم.
نگاهیی به به پاکتا انداختم یه قوطی ابمیوه از بینشون برداشتم و به طبقه بالا برگشتم.
اشتهایس برای غذا خوردن نداشتم اما به خاطر پسرم باید کمی جون می‌گرفتم تا بتونم بهش شیر بدم.

کنار پنجره نشستم و به بیرون زل زد میدونم اگه همین الان اینجا بود حتی نمیذاشت روی تخت بشینم اما الان نبود و من باید صبر میکردم و انتظار میکشیدم…

دو روز از اومدنم به اینجا می گذشت و هیچ خبری از امیر نبود نگرانی داشت دیوونم میکرد شوق به دنیا اومدن پسرم با غیب شدن امیر کاملاً از یادم رفته بود.
درگیر عوض کردن لباس پسرم بودم که یکی از اون مردا سراسیمه در اتاق باز کرد و وارد اتاق شد

_ خانم جمع کنید باید زودتر از اینجا بریم.
سریع ازجام بلند شدم و گفتم

مگه چه اتفاقی افتاده چی شده؟

ساک بچه رو از روی تخت برداشت و رو به من کرد و گفت

_ زود باشید اقا هم قراره پشت سرمون بیاد…
خبر رسید که چند دقیقه دیگه همه میریزن اینجا .

ترسیده پشت سرش راه افتادم نمیدونستم چه خبره هیچ کسی به من چیزی نمی‌گفت که چی شده !
فقط باید به فکر پسرم می بودم برای همین همراهشون شدم از خونه بیرون زدیم.
توی ماشین به سمت ناکجا آبادی که ازش خبر نداشتم میرفتیم.

عصبی روبهشون گفتم
حرف بزنید ببینم چه خبره من یه زن معمولی نیستم که بترسم یاگریه زاری کنم .
از این چیزا من خیلی سرم میشه پس باهام رو راست باشین..
چخبر شده که اینطوری امیر داره مارو پنهون میکنه؟
من از همه ی کارای امیر باخبرم پس باهام روراست باشین

کسی که پشت فرمون بود گفت
_ آقا خبر دادند این خونه دیگه امن نیست و باید از این جا بریم
گفتن قرار و خیلی زود بیاد دیدنتون ماهم چیز زیادی نمیدونیم.
بذارین خودش براتون توضیح بدن.
ما نمیتونم حرفی بزنیم شما اقارو بهتر از ما می شناسید..

میدونستم از امیر می ترسیدن که نمیتونستن حرف بزنن….
پس سکوت کردم نمیخواستم باعث بشم اینا هم توی دردسر بیفتن…
وقتی از خونه بیرون زدیم توی خیابونا فقط دور خودمون میچرخیدیم نمیدونستم منتظر چی هستن یا حتی اصلاً هدفمون از این چرخیدن ها چیه که بالاخره گوشی یکی از اون محافظا زنگ خورد و سریع جواب داد وقتی به کسی که پشت خط بود چشم گفت گوشی رو به سمت من گرفت گفت
_ آقا هستن
سراسیمه گوشی رو از دستش قاپیدم و کنار گوشم گذاشتم و با بغضی که نمیدونم یکهویی از کجا پیدا شده بود نالیدم
کجایی امیر؟
منو پسر تو ول کردی به امون خدا کجا رفتی؟
بدون تو باید چیکار کنیم ؟
نکنه همه این کارا برای اینکه منو اذیتم کنی!
می خوای تلافی کنی! از من هنوز کینه به دل داری امیر؟
پشت خط نفس های بلند عمیق می کشید اما وقتی به حرف اومد از صداش خشم نگرانی عصبانیت دلتنگی و حتی غم و خوب میشد فهمید
_ من از تو انتقام بگیرم لیلیه من؟
میفهمی داری چی میگی؟
همه دنیای من شما دو نفرین ملکه ی من.
اگهه از تو دورم اگه نمیام دیدنت اگه زنگ نمیزنم فقط به خاطر اینکه اونا نتونن شما رو پیدا کنن.
نمی خوام هیچ آسیبی به تو پسرم برسه.
لیلی تحمل کن هرچی که بهت گفتن انجامش بده باشه؟

با گریه نالیدم
کی برمیگردی کی برمیگردی امیر من دارم دیوونه میشم چرا نمیای خودت پیشمون؟
بیا باهم بریم …

عمیق نفس کشید و گفت
_ خیلی زود میام پیشت فقط یه مشکل کوچیک مونده اونم حل کنم دیگه برمیگردم پیش تو بهت قول دادم تو و پسرمو میبرم یه جای دور خیلی دور که دست هیچ کسی بهتون نرسه…
می خوام یه زندگی خوب کنار هم داشته باشیم هیچ وقت یادت نره که امیر با این همه دبدبه و کبکبه با این همه آدم که دورش جمع شدند با این اسم بدی که توی کل دنیا در کرده از خودش عاشق توئه به خاطر تو داره پشت پا میزنه به هر چیزی که این همه سال به دست آورده تا تو آرامش داشته باشی و کنارش احساس خوشبختی کنی منتظرم بمون لیلی جایی نرو برمیگردم باشه؟

بغضم طوری شکسته بود که اشکام بند نمیومد .

اینقدردلتنگش بودم که نمی‌خواستم حداقل این تماس هیچ وقت قطع بشه میخواستم همیشه صداشو بشنوم اما اون انگار عجله داشت که تماس قطع کرد و صدای بوق پشت سر هم بهم نیشخند زد که لیلی قطع کرد و رفت… و تو دلتنگیات موندی و پسرت گوشی که از دستم افتاد و پسرم بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن چه روزای سختی داشتم میگذرونم هیچ وقت انتظار نداشتم یه روزی من این سردنیا انقد دلتنگ امیر بشم انقدر بی تابش بشم اما شده بود و من همین قدر دلتنگش بودم .

به مسیری که داشتیم میرفتیم نگاه کردم یه جایی بیرون شهر بود
انگار بیابون بود هیچ چیزی جز برهوت نبود.
بالاخره وقتی وسط اون بیابون به یه دهکده سبز رسیدیم تعجب کردم وسط این بیابوناین دهکده چطور می تونست اینقدر قشنگ باشه؟
ماشین و جلوی خونه نقلی نگه داشته بودیم وقتی یه پیرمرد با ریش سفید به سمت ماشین اومده درو برام باز کرد رو بهم گفت
خوش اومدین خانم چهافتخاری که آقاازمون خواستن اینجا مراقبتون باشیم آقا به گردن ما خیلی حق دارن.

از ماشین پیاده شدم ازش پرسیدم آقا قراره بیاد اینجا؟
لبخندی بهم زد و گفت

_ بله خانم به ما که گفتن میان اینجا دنبال شما.
خوشحال از این چیزی که شنیده بودم باهاش به سمت خونه رفتم دنج و نقلی بود برعکس اون عمارت بزرگ که هیچ توش احساس آرامش نداشتم اینجا آروم آروم بودم به اتاقی که برای من و پسرم آماده کرده بودن رفتم اونجا وسیله هامون رو گذاشتیم و پسرم روی زمین خوابوندم.

دو روزی اونجا منتظر امیر بودم و انتظارم بی‌حاصل بود دیگه کم کم داشتم از اومدن امیر ناامید میشدم اما وقتی نیمه شب صدای ترمز یه ماشین توی حیاط خونه پیچید سراسیمه خودمو به پنجره کوچیک اتاقک رسوندم به بیرون نگاه کردم ماشین سیاه رنگی توی حیاط پارک شده بود کمی طول کشید تا راننده از ماشین پیاده بشه اما خوب قد بلند امیر ومی‌شناختم از همین جا لکه بزرگ قرمز رنگی که روی پیراهن سفید رنگش بود دیده می شد و عجیب خودنمایی میکرد اون رد خون قدماش بی جون بود دستش ستونه تنش کرده بود و به ماشین تکیه داده بود به سمت در اتاق دیویدم پام به فرش گیر کرد و روی زمین افتادم اما دوباره بلند شدم و خودم و سراسیمه به حیاط رسوندم با دیدن امیر که جون راه رفتن نداشت به سمتش دویدم و بی‌توجه به زخمی که داشت محکم بغلش کردم بغلش کردم و دستاش اون دور تنم پیچید
چقدر دلتنگ این آغوش بودم.

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫112 دیدگاه ها

  1. شخصیت امیر هم که مرد تو رمان
    امشب استاد خلافکار
    امیر مرد
    اه لعنتی اینقدر خورد تو ذوقم خیلی ناراحت شدم

    1. وای ……..وای ………………نه نه نه تو دروغ میگی نه؟؟؟؟؟
      ادمین بگو این دروغ میگه 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭نویسنده روانی

    1. بخدا چه ارزوهای داری اجی کیمیا صبح ساعت یازده باید بلند شی اعلام حضور کنی داخل برنامه شاد بعدش بری وات ازت امتحان بگیرن اونم چه امتحانی اصلا نمیدونیم سوال هاش رو از کجا در اوردن هی خداااا

            1. خخخخ ایلین جون ما ۱۲سر شبمونه یعنی خانوداه خودمونا ولی مامانم ساعت ۱میخوابه اصن یه وعضیه اون روی قشنگت چیشد زدم داخل تتلو

  2. یاسی ت چت روم گفتی تینا نی
    تینا همع جا هس دختر باباش
    اخ من فداش بشم
    کامنت نمیده عشقم دختر خوبیهه😋❤😍😍

    1. آرشام چی میزنی خدایی
      دختر باباش خجالت میکشه نگو اینجوری
      ولی اگه قصدت ازدواجه بگو بریم خواستگاری واست😂😂🖖

        1. خیر
          یاسی گفت به آرشام بگو
          خیلی بیشوره
          آجغاله عبضیه
          من ندفتمااااا اون یاسی خره دف
          مرصاد چشمم زدی
          منم مریض شدم🤣🤣🤣
          ولی خو آنفولانزاست
          برای بار دوم

  3. من معمولا به کسی فحش نمی دم ولی این واقعا رو اعصابم بود . تینک ؟
    میدونید اسپیکینگ الناز گلرخ شاید مزخرف باشه ولی ریدینگش 💨🌰 انصافا خوبه 💢💢💢

    1. مال ما دبیر فیزیک کلی سوال حل کردنی میده هم سوالی ک باید توضیح بدیم بعد لعنتی نیم ساعت وقت میده بنظر خودش میخواد از تقلبی جلو گیری کنه نمیدونه اگه ۶۰ ثانیه هم فرصت میداد باز هم ما مشورتی و کتاب باز حل میکنیم
      ما فرزند ایرانیم😂😂😂😂

      1. خخخخخ اجی فاطمه معلم ما گفت که سوال هارو میدم بیاین پی وی وویس بفرسین رفتم پی ویش گفتم خانم وویس گوشیم خرابه عکس سوال بگیرم بفرسم گفت اره نسترن من همجوره به تو اعتماد دارم بدبحت نمیدونست کتاب جلوم داره روش امتحان میدم

        1. نسترن نمیدونم چرا انقد به ما اعتماد دارن!
          ما از هیچ فرصتی برای تقلب دریغ نمیکنیم!

          1. دقیقا نمیدونم برای چی اعتماد دارن من برای یه درسمون که معلمش دوست دارم تغلبی نمیکنم دوست ندارم از اعتمادش سو استفاده کنم ولی بقیه معلم هامون کتاب جلوم باز ویه دورغ های سرهم میکنم که خودم هنگ میکنم

  4. نمیدونم با نظره من موافقین یا نه
    ولی دیگه این آخرای رمان خیلی چرت شده
    بنظرم بهترین رمانی که نوشته شده همین نویسنده فقط عروس استاد بود چون یه رمان متمایز تر از استاد مغرور من و استاد خلافکار بودش
    مگه تا همین چند پارت پیش لیلی عذاب وجدان ندااشت که چرا به آرش حقیقتو نگفته ؟؟؟و الان عاشقه امیر شده ؟؟؟
    مگه همین امیر نمیخواست که لیلیو عذابش بده ؟؟!!!
    مگه دنیل لیلی رو واسه نجات دادن پروانه نفرستاده بود؟؟؟
    چرا الان چیزی درباره آرمین و هانا نمینویسه ؟؟؟
    بنظرم خیلی از این اتفاقا باید حذف میشد از رمان چون خیلی از صحنه ها تکراری و کیفیت رمانو آورده پایین
    رمان داشت خوب پیشرفت تا جایی که تهدیدات امیر واسه هانا و آرمین شروع شد که سبب قربانی شدن لیلی شد
    و اینکه چطور لیلی به راحتی از آرش دست کشید
    و درآخر ساناز و پسرش الان دقیقا کجان ؟؟؟؟

    1. لیلی به راحتی دست نکشید درسته کلا چند پارت گذشته ولی بازه زمانی نه ماهه است که لیلی پیش امیره و صبح تا شب مورد توجهشه و از خیلی قبلش هم از امیر بدش نمیومد….، امیر هم به مراتب از ارمین تا همین الانشم عاشق بهتری بوده. توی رمان عروس استاد هم ارمین تا چندتا پارت اخر خیانت کرد و هانا رو معتاد کرد درهرحال اگه با ارش تموم میشد وضع بدتر بود چون ارش نقش ادمیو داشت که متعصب و خیانت‌کار و ترسوعه. ارش سرچهارتا عکس همون اول رمان با نامردی تمام لیلی رو طلاق داد و از کار بیکارش کرد و رفت خواهر امیر رو گرفت و ازش بچه‌دار شد فقط تنها مسئله الان همون دنیل و پروانس که انگار کلا نویسنده یادش رفته. ://///

          1. دی رودم ..مامانا میگن به پسراشون …مثلا مامان قربونتون بره اینجوری…دی رودم …نمیدونم چجوری بگم متوجه بشید

      1. کلی چی نظر شازاوریم کردم تا اومه ور خت چ فک کردیه دده
        .
        .
        راسی شازاوریمم میری
        شازاوریم = شازده ابی 😎

    1. واقعا از بین این همه عکس
      عکس حمید فدایی رو باید بزارید که آهنگ جدیدش ترکونده همه جا هارو
      لطفا عکس بعدی الناز رو بزارید 😂😂

      1. خاک بر سرش با این اهنگ مسخره ینی از وقتی گوش دادم پشیمانم این چی بود گندش بزنن ینی ، حال بهم زن ترین آهنگی بود که توی عمرم شنیدم من باید بابت شنیدن این اهنگ از گوشام عذرخواهی کنم تف تو روحشون
        بگو تو که بلد نیستی واسه چی میخونی. …ینی اگر یه خارجی این اهنگ رو گوش کنه خیلی مسخره میکنه ما رو اه اه اه اه اه میگه تینک این تینک نیست که این ثینکه اول مدتی باید یه دور بره آمریکا یکم رو لهجه کار کنه
        .
        .
        .
        .غزال جان میشه بگی دقیقا چجوری ترکونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

            1. من بهت میگم اشتباه تایپی بود بابا شرمنده اون ایموجی هم منظور دار بود
              ولی خب مثل اینکه سوتفاهم شد …در هر حال عذر خواهی می کنم از این اشتباه منظور

        1. این ابلها مثلا آمریکا زندگی می کنن خیر سرشون نمی دونم این الناز مدل کدوم خراب شده ای که نمی تونه انگلیس حرف بزنه

        2. منظورم این بود از بس همه مسخره کردن شوخی کردن همه جا پر شده از آهنگشون
          کلا ایرانی ها فقط دنبال یه سوژن 😂😂اسمم غزلِ 👐

      1. وای ابجی نگو دیونمون کردن…میرفتیم مدرسه بهتر بود بخدا..من واقعا خسته شدم روزی چهار تا امتحان و کلاس … اصلا وقت نمیکنم بقران ماه رمضون هم هست اصلا حوصله ندارم بخدا…

      1. اره راست میگی انگار این نویسنده ها خیلی دوست دارن شخصیتی که خودشون درست کردن رو نابود کنن
        من چند روز پیش یه رمان خوندم ۵۰۰ صفحه با فونت ریز ۱۰۰ صفحه اول با یه یارویی تریپ عشق برداشتن
        بعد عشق قدیمیه اومد تا صفحه ۴۵۰ هم با همون بود بعد یارو تیر خورد مرد اخرشم دختره عاشق قاتل عشقش شد و با مصوب بدبختی هاش ازدواج کرد و به خوبی و خوشی باهم زندگی کردن
        .
        .
        .
        یکی نیست به اینا بگه …لا اله الاالله 😲😲😲

      1. بخاطر امتحاناش
        ما …. شدیم
        تا سحر امتحان و کلاس داریم
        صبح ها هم داریم
        ظهر ها هم داریم
        تا سحر درکشون نمیکنم

            1. خوب میتونی کتاب بازکنی 😂
              امسال که واسه دوازدهمیاهم از ۸۰درصد کتاب امتحان میگرین تازه توکنکورشونم حذف میشه
              پارسال مااز اردیبهشت ماه ازمون شبه نهایی ازمون میگرفتن مثل اسکولاهم میرفتیم بعضی ازدانش اموزاهم نرفتن میگفتن نمره کم میکنن اخرم نکردن
              خلاصه خیلی بد بود 😣😣بعدم خرداد امتحان نهایی بعدم کنکور
              شماهم برنامه امتحانی خردادتون از چندم شروع میشه برنامه دادن یاهنوز معلوم نیست؟ واسه شما که نهایی نیستین؟نهایی هاکه دادن

            2. هاناجون کتاب باز کن 😂😂😂
              والا اگه پارسال جای مابودی چی
              امتحان شبه نهایی اردیبهشت بعدم امتحان نهایی خردادبعدم کنکورخیلی بدبود بخدا.
              تازه مال دوازدهمیای امسالم که میگن از ۸۰درصدکتاب امتحان میگیرن ازشون
              توکنکورم ازهمین ۸۰درصد بازازشون میگیرن

              1. ابجی بازم کتاب بخوام باز کنم باید درس رو بخونم ببینم سوال کجاست چی به چی که بخوام رو کتاب بنویسم ابجی ..پس بهتره بخونم که کار خودمو ده کاره نکنم برا خودمم بهتره…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان