codebazan

رمان بامداد خمار

رمان بامداد خمار پارت ۷

******
راه و چاه خانه داری را بلد نبودم. كار كردن را بلد نبودم. بدتر از همه خرید كردن را بلد نبودم. از رفتن به در دكان بقال و قصاب و نانوا عار داشتم. صبح ها او زود از خواب بیدار می شد. نان می خرید و سماور را روشن می كرد و بعد، تا من رختخواب ها را جمع كنم، ظرف ها را می شست. من باز هم عارم می آمد. دلم نمی خواست شوهرم ظرف بشوید. دلم می خواست كلفت داشتیم. نوكر داشتیم. ولی مگر می شد. زندگی واقعی چهره نشان می داد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. كاغذ پراكنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه های دزدانه و عاشقانه و آه های جگر سوز نبود. این هم بود. نان و گوشت و آب هم بود. عرق ریختن و نان در آوردن. جان كندن و خانه داری كردن. شستن، پختن، و روفتن. با این همه زندگی در كنار او شیرین بود. سهل و ممتنع بود.
وقتی مرا در مطبخ می دید. در آن مطبخ گود افتاده تاریك كه در تدارك غذای ظهر بودم، می گفت:
– مثل مرواریدی هستی كه توی زغالدانی افتاده است.
یا این كه:
– ناهار درست نكن محبوبه جان. حاضری می خوریم. حیف از این دست هایت است. نمی خواهم خراب بشوند.
من تشویق می شدم. از سختی های كارم برایش نمی گفتم. به هیچ وجه اجازه نمی داد ظرف بشویم. هر وقت از سر كار برمی گشت، بعد از خوردن غذا، تمام ظرف ها را می شست. می گفت دستت خراب می شود. قوزت در می آید. با این همه تازه می فهمیدم جارو كردن حیاط، پختن غذا، رفت و روب خانه، یعنی چه؟ هر كار جزئی خانه برای من عذاب و اكراه داشت. از سر و صدای بچه های محل و گفت و گوی پر سر و صدای همسایگان زجر می كشیدم. خانه پدرم چنان بزرگ بود كه هرگز هیچ صدایی به درون حیاط و ساختمان های با شكوه آن نفوذ نمی كرد. مثل این خانه به اندازه پوست گردو نبود. چرا این محله این قدر شلوغ و پر هیاهو بود؟ فریاد گوش خراش آب حوضی، صدای لبو فروش، فروشندگان دوره گرد. صدای لباس، كفش، پالتو، كت كهنه می خریم …. صدای جیغ و داد بچه ها. رفت و آمد و گفت و گوی عابرین و گاه صدای سم اسب ها و چرخ درشكه یا گاری ها. من همیشه گوش به زنگ تشخیص این صداها و قیاس آن با محله خودمان بودم.
بدترین مرحله، كشیدن آب حوض و شب هایی بود كه نوبت ما بود. میراب محله می آمد و سر و صدا و احیانا جنگ و دعوای همسایه ها بر سر آب آغاز می شد. من در رختخواب می ماندم. چون هوا كم كم سرد شده بود، لحاف را تا زیر گلو بالا می كشیدم و به گفت و گوی میراب محله با رحیم و صدای رفت و آمد و آب انداختن به آب انبار و حوض گوش می دادم. بعد رحیم می آمد. دست ها را به هم می مالید و می گفت:
– اوه … هوا دارد سرد می شود.
– چه قدر برو بیا و سر و صدا بود. مگر چه كار می كردید؟
– به، چه سر و صدایی خانم جان. تو چه قدر از مرحله پرت هستی. این محله كه خیلی خوب است جانم . باید محله ما را می دیدی!
بدترین مرحله، كشیدن آب حوض و شب هایی بود كه نوبت ما بود. میراب محله می آمد و سر و صدا و احیانا جنگ و دعوای همسایه ها بر سر آب آغاز می شد. من در رختخواب می ماندم. چون هوا كم كم سرد شده بود، لحاف را تا زیر گلو بالا می كشیدم و به گفت و گوی میراب محله با رحیم و صدای رفت و آمد و آب انداختن به آب انبار و حوض گوش می دادم. بعد رحیم می آمد. دست ها را به هم می مالید و می گفت:
– اوه … هوا دارد سرد می شود.
– چه قدر برو بیا و سر و صدا بود. مگر چه كار می كردید؟
– به، چه سر و صدایی خانم جان. تو چه قدر از مرحله پرت هستی. این محله كه خیلی خوب است جانم . باید محله ما را می دیدی!
نمی پرسیدم محله شان چه خبر بوده است. نمی خواستم بدانم. خیالم راحت می شدم كه رحیم با زرنگی هم حوض را آب انداخته هم آب انبار را. حالا هم سرد و یخ كرده از هوای پاییز پیش من برگشته.
غصه دیگرم حمام بود. این جا حمام سرخانه نداشتیم. باید به حمام بیرون می رفتم. كسی هم نبود كه بقچه و اسباب حمام مرا به حمام ببرد. باید مثل دایه جان و دده خانم اسباب حمامم را زیر بغلم می زدم و با خودم می بردم.
وقتی می خواستم به حمام بروم، از روز قبل عزا می گرفتم. بقچه حمام را خیلی كوچك و مختصر می بستم تا بتوانم آن را زیر چادر بگیرم. زود می رفتم و كارگر می خواستم. این جا مثل محله خودمان سرشناس نبودم. كارگرها دیگران را به خاطر گل روی من كنار نمی گذاشتند. باید منتظر نوبت می شدم و یا خودم خودم را می شستم. این جا دیگر كسی تملق مرا نمی گفت. مشت و مال و ناز و نوازش در بین نبود. از ترشی و گوشت كوبیده شب مانده خبری نبود. هر وقت رحیم به حمام می رفت، من خواب بودم و قبل از این كه من بیدار شوم بازگشته بود و من خوشحال بودم. چون دلم نمی خواست او را آن طور بقچه به بغل در راه برگشت از حمام ببینم. به یاد حاج علی می افتادم.
مشكل بعدی شستن رخت و لباس بود. اصلا نمی دانستم چه باید بكنم. تمام لباس هایمان كثیف شده و گوشه صندوقخانه اتاق روبه رویی بغل در حیاط تلنبار شده بود.
اولین ماهی كه دایه آمد و سی تومان مرا آورد، گفتم:
– دایه جان، بگو رختشویی خودمان بیاید. هر دو هفته یك بار.
با نگرانی گفت:
– نه جانم. او كه این همه راه را تا اینجا نمی آید. تا به این جا برسد ظهر است.
فهمیدم كه صلاح نمی داند او وضع و زندگی مرا ببیند.
– پس من چكار كنم؟
– خودم یكی را در همین حول و حوش پیدا می كنم. باید به دكاندارها بسپارم.
آن روز دایه جانم لباس های ما را شست و تا قبل از پایان ماه توانست زنی دراز و لاغر و پركار را پیدا كند. اسمش محترم بود و پانزده روز یك بار می آمد تا لباس های ما را بشوید. رحیم كاری به این كارها نداشت.
عاقبت بعد از سی روز مادر رحیم به دیدن ما آمد. زن با مزه و بذله گویی به نظرم رسید. گر چه اصلا قابل مقایسه با خانم جان خودم یا حتی خاله و زن عمو و عمه جانم نبود. حركاتش تند و زبر و زرنگ بود. با اصرار از من می خواست كمكم كند. گفتم:
– خانم، به خدا كاری ندارم. فقط یك نوك پا می روم برای ظهر خرید می كنم و برمی گردم.
به اصرار پول را از من گرفت و خودش برای خرید رفت. من نفسی به راحت كشیدم. از خرید كردن بیش از هر كاری عار داشتم. برنج و روغن را دایه از خانه پدرم آورده بود. ولی سبزی و گوشت خریدن برایم عذابی بود.
چادرش را به كمر بست و همه چیز را شست و آماده كرد و مرتب گذاشت. من بدم نمی آمد ولی مرتب تعارف می كردم. این هم برای دو سه روزمان. بعدش چه؟ باید دوباره سبد می گرفتم و به كوچه و خیابان می رفتم.
رحیم آمد و هر سه با هم ناهار خوردیم. مادر شوهرم با من مهربان بود. بی نهایت به او احترام می گذاشتم. همان طور كه مادرم رفتار می كرد. همان طور كه به من یاد داده بودند. بعد از چای عصر، مادر شوهرم چادر بر سر افكند كه برود. خواستم به همراه رحیم تا نزدیك در كوچه همراهش بروم. تعارف كرد و چون اصرار كردم، به جان پدرم قسم داد.
– نه محبوبه جان. جان آقا جانت نیا. من ناراحت می شوم.
با رحیم تا وسط حیاط رفتند ولی جلو تر نرفت. همان جا ایستاده بود و با رحیم پچ پچ می كرد. خیلی آرام و آهسته. رحیم كلافه بود. با عصبانیت دست تكان می داد. به چپ و راست می رفت. به پنجره اتاقی كه من در آن بودم اشارهمی كرد. حتی یك بار تا نزدیك پلكان آمد و دوباره برگشت.
رحیم آمد و هر سه با هم ناهار خوردیم. مادر شوهرم با من مهربان بود. بی نهایت به او احترام می گذاشتم. همان طور كه مادرم رفتار می كرد. همان طور كه به من یاد داده بودند. بعد از چای عصر، مادر شوهرم چادر بر سر افكند كه برود. خواستم به همراه رحیم تا نزدیك در كوچه همراهش بروم. تعارف كرد و چون اصرار كردم، به جان پدرم قسم داد.
– نه محبوبه جان. جان آقا جانت نیا. من ناراحت می شوم.
با رحیم تا وسط حیاط رفتند ولی جلو تر نرفت. همان جا ایستاده بود و با رحیم پچ پچ می كرد. خیلی آرام و آهسته. رحیم كلافه بود. با عصبانیت دست تكان می داد. به چپ و راست می رفت. به پنجره اتاقی كه من در آن بودم اشارهمی كرد. حتی یك بار تا نزدیك پلكان آمد و دوباره برگشت. در نهایت مادر شوهرم انگشت اشاره را با عصبانیت به سوی او تكان داد. انگار تهدیدش می كرد. كم كم صدایشان بلند می شد. فقط شنیدم كه رحیم می گفت:
– صدایت را بیاور پایین، می شنود.
دوباره نجواكنان شروع به جدال كردند و بعد ناگهان مادر شوهرم مثل برق چرخید و با عصبانیت به سرعت به طرف دالان و در كوچه رفت. در را گشود و خارج شد و آن را محكم پشت سرش به هم زد. رحیم وسط حیاط انگار خشك شده بود. مدتی ایستاد و به سوی در كوچه خیره ماند. بعد سر را پایین انداخت و به فكر فرو رفت. آن وقت آهسته آهسته، به سوی تالار، همان تالار كوچك و محقرمانه به راه افتاد و سرافكنده از پله ها بالا آمد.
– چه شده رحیم؟
– هیچ. مگر قرار بود چیزی بشود؟
– نه. ولی مثل این كه با مادرت جر و بحث داشتید.
– نه، داشتیم خداحافظی می كردیم.
با خنده گفتم:
– این رسم خداحافظی است؟
– ولم كن محبوبه، تو دیگر دست از سرم بردار.
با عتاب و خطاب صحبت نمی كرد. انگار التماس می كرد. كلافه بود. یك جا بند نمی شد. سكوت كردم. نمی خواستم آزارش بدهم. هر گرفتاری بود یا خود به تنهایی آن را حل می كرد یا عاقبت برای درد دل به سویم پناه می آورد. تا شب حالت طبیعی نداشت.
– شام می خوری؟
– نه، میل ندارم محبوب. تو تنها بخور.
طاقچه جلوی پنجره اتاق فقط نیم متر تا زمین فاصله داشت. رحیم رفت و لب طاقچه پنجره نشست. آرنج ها را به زانو تكیه داده و سر به زیر انداخته بود. چه فكری این طور آزارش می داد؟ مادرش چه گفته بود؟ حتما به من مربوط می شد. آخر رحیم گفت می شنود. حتما منظورش من بودم. لابد من بودم كه نباید می شنیدم.
رفتم كنار پایش روی زمین نشستم:
– رحیم جان، اگر تو شام نخوری من هم نمی خورم …. بگو چه شده؟
– موضوع مهمی نیست، خودم یك كاری می كنم.
– خوب بگو بدانم، من كار بدی كرده ام؟
سر بلند كرد و لبخند محزونی به رویم زد و پرسید:
– مگر می شود تو كار بدی بكنی؟
– پس چی؟ چه شده، چرا نمی گویی؟
– آخر می ترسم ناراحت بشوی. خودم یك فكری برایش می كنم.
دیگر داشتم دیوانه می شدم. یعنی چه! برای چه فكری می كند؟ چه مسئله ای است كه این قدر زجرآور است كه شنیدنش مرا نیز ناراحت می كند؟ با بی طاقتی پرسیدم:
– رحیم، من كه دیوانه شدم. تو را به خدا بگو چه شد! به خدا ناراحت نمی شوم. این طوری بیشتر زجركشم می كنی. چرا حرف نمی زنی؟
مكثی كرد و به كف دست هایش خیره شد. انگار خجالت می كشید چیزی بگوید. عاقبت با صدایی كه به زحمت از گلویش بیرون می آمد گفت:
– من چیزی از كسی قرض گرفته ام. یعنی من نگرفته ام، مادرم برایم گرفته. حالا طرف مالش را می خواهد.
دلم كمی آرام گرفت:
– خوب، این كه چیزی نیست. مرا ترساندی. مالش را پس بده. حالا مگر مالش چه بوده؟
به كف اتاق خیره شده بود و انگشت دست ها را در یكدیگر فرو برده بود.
– گوشواره یی كه سر عقد به تو دادم.
انگار كاسه آب سردی بر سرم فرو ریختند. یخ كردم. وا رفتم. جلوی خودم را گرفتم تا آه از نهادم بر نیاید. مدتی سكوت برقرار شد. آهسته و شرمنده ادامه داد:
– می خواستم پول جمع كنم و پولش را بدهم. ولی مادرم می گوید نمی شود. یارو خود گوشواره را خواسته … محبوب، من بهترش را برایت می خرم.
از دلم خون می چكید. چنین روزی را به خواب هم نمی دیدم. با این همه دلم به حالش سوخت. انگار غرورش مثل شمع قطره قطره آب می شد و بر زمین می ریخت. دست روی زانویش گذاشتم:
– رحیم جان، من تو را می خواهم نه گوشواره را. چرا زودتر نگفتی. همین الان می آورم.
بلند شدم و به اتاقی كه اتاق خواب و صندوقخانه ما بود دویدم و گوشواره را با النگویی كه مادرش داده بود آوردم و به دست او دادم. گفت:
– النگو را دیگر چرا؟ این مال مادرم است. پولش را قسطی به او می دهم.
شستم خبردار شد. پس مادرش النگو را هم خواسته بود. همان زنی كه آن روز از صبح تا شب قربان صدقه من رفته بود. همان زنی كه دلم می خواست به جای مادرم قبولش كنم، این طور آب زیر كاه از آب درآمده بود. گفتم:
– پس مادرت النگو را هم خواسته دیگر؟ ببر همه را پس بده.
از جا بلند شد و رو به پنجره ایستاد و گفت:
– خوب، می گوید یادگار شوهرم است. این ها را برای حفظ آبروی تو دادم. لازم بود سر عقد به زنت یك چیزی بدهم ….
باز مكث كرد و افزود:
– اگر دوستشان داری پولش را به مادرم می دهم. قسطی می دهم.
از هرچه طلا و جواهر بود نفرت پیدا كردم. گفتم:
– نه رحیم. ببر بده. من از تو هیچ چیز نمی خواهم. من كه برای طلا و جواهر زن تو نشدم.
دوباره روی طاقچه نشست و دست های مرا گرفت:
– محبوبه، من شرمنده تو ….
دست روی دهانش گذاشتم. دنیا برای من همان گوشه كوچك اتاق بود. گفتم:
– نه، نگو رحیم. این حرف ها را نزن. فدای سرت.
كف دستم را بوسید و گفت:
– من این دست های كوچك را غرق النگوی طلا می كنم. به این گوش های ظریف گوشواره الماس می كنم. به این گردن سپید سینه ریز می بندم. حالا می بینی محبوبه. یك روز، روزی كه پولدار بشوم، به خاطر تو اگر شده شب و روز، روزی كه پولدار بشوم، به خاطر تو اگر شده شب و روز جان بكنم، این كار را می كنم. اگر نكردم! حالا می بینی. بگذار امسال بگذرد. بگذار این دكان سر و سامانی بگیرد …. می روم توی نظام، محبوب جان، هر كار كه تو دوست داری می كنم.
از ذوق قند توی دلم آب می كردند. از شوق به گردنش آویختم. گور پدر دست بند. گور پدر گوشواره ….
انگار همه دنیا چشم در آورده بودند و مرا نگاه می كردند. از كنار كوچه می رفتم و پیچه را روی صورتم انداخته بودم. بچه ها بعضی كثیف و بعضی تر و تمیز تك و توك توی كوچه ولو بودند. زندگی جریان عادی خود را داشت، رفت و آمد گارها، درشكه ها، فروشندگان دوره گرد و زن های خانه دار كه برای خرید می رفتند، رفت و آمد مردم عامی، كسبه گرفتار كارهای روزانه، سر و كله زدن با مشتری یا شاگرد دكان. بعضی نیز سینه آفتاب نشسته و از فرط بیكاری شپش از یقه لباس خود می گرفتند. و من، دختر بصیرالملك، پای پیاده، تك و تنها، سبد به دست، به دكان بقالی و قصابی و سبزی فروشی می رفتم. نمی خواستم دردم را به رحیم بگویم كه غصه بخورد. دلم می خواست برایش همسر كاملی باشم. می گفتم:
– سلام آقا، سبزی پلو دارید؟
سبزی فروش با تعجب به من نگاه می كرد و با لحنی جاهل مآبانه می گفت:
– پس اینا علفه؟!
عجب لات بی سر و پایی است. این چه طرز حرف زدن است. شیطان می گوید برگردم و بروم. اما ناهار نداریم. اگر از این جا نخرم از كی باید بخرم؟ سبزی فروش محله است. همیشه با او سر و كار خواهم داشت. از قصاب دو كیلو گوشت می خواستم. می پرسید:
– مهمان داری آبجی؟
نه، مهمان نداشتم. من بودم و رحیم. ولی از آن جا كه در خانه پدرم كمتر از دو سه كیلو گوشت روزانه خریده نمی شد، از آن جا كه حاج علی همیشه به دستور مادرم به اندازه دو سه نفر هم غذا اضافه درست می كرد، من خجالت می كشیدم كمتر از این مقدار گوشت بخواهم. هنوزاز چارك و سیر عار داشتم. می خواستم بگویم به تو چه من مهمان دارم یا نه! تو بهتر می دانی یا مادرم؟ تو واردتر هستی یا حاج علی؟ ولی مثل این كه یارو زیاد هم بد نمی گفت. ما كه دو نفر بیشتر نیستیم!
می گفتم:
– خوب، یك كیلو.
نگاهی با تعجب به سراپای من می انداخت و گوشت را به دستم می داد و با خودش غر می زد:
– خودش هم نمی داند چه می خواهد.
باز با خشم می آمدم و باز جلوی خود را می گرفتم. زن های دیگر می آمدند و سر دو سیر و نیم گوشت و یك كیلو سبزی دو ساعت با قصاب و سبزی فروش كلنجار می رفتند. گوشت خوب می خواستند. سبزی بدون گل می خواستند كه تازه باشد. گوشت من همیشه پر از آشغال و نپز بود. سبزی پر از گل بود. رحیم وقتی گوشت را می دید ناچار آن را می برد تا پس بدهد و یا به قول من گوشت خوب تهیه كند. با این همه كم كم عادت می كردم. ولی گاهی غم سقوط از زندگی راحت در خانه پدری به دلم نیش می زد. ولی فقط گاهی، گاهی كه رحیم نبود. گاهی كه كارهای خانه به من فشار می آورد. گاهی كه خیلی تنها بودم.
باز سر ماه شد و دایه ام آمد. سی تومان را آورد و از احوالم پرسید. پدر و مادرم سلام نرسانده بودند. از من پرسید كه راضی هستم؟ خوشحال هستم یا نه؟البته كه بودم. وقتی كه نشست:
– دایه جان، تعریف كن خانم جانم چه طور است؟ آقا جان حالش خوب است؟ منوچهر، خجسته، فامیل، همه خوب هستند؟
– آره ننه، خوب هستند. الحمدلله. خجسته سلام رساند.
– نزهت چه طور است؟ شوهرش، پسرش؟
دایه خندید:
– الهی آتش به جان نزهت نگیرد. با آن دسته گلی كه به آب داده!
هیجان زده گفتم:
– چه كار كرده دایه جان، چه كار كرده؟
– هیچی. از همان كارهای همیشه. از همان كلفت هایی كه همیشه می گوید.
– به كی گفته دایه جان؟ برایم تعریف كن. چه كار كرده؟
دایه ام سرحال و سردماغ گفت:
– هیچی. رفته بود یك جا مهمانی. اتفاقا دخترز عطاالدوله هم آن جا بوده، كه برادرش خواستگار تو بوده. یادت هست؟
– آره، آره كه یادم است. همان دختری كه خیلی هم زشت بود؟
– بعله … همان كه انگار از دماغ فیل افتاده بود. وقتی صحبت خوب گل می اندازد، دختر عطاالدوله از آن طرف اتاق بی مقدمه جلوی همه بلند بلند به نزهت كه این طرف اتاق بوده می گوید:
« خوب نزهت خانم، به سلامتی، شنیدم محبوبه خانم عروس شده اند. مبارك باشد. »
نزهت می گوید فورا فهمیدم می خواهد نیش و كنایه بزند، گفتم:
– سایه شما كم نشود و شروع كردم با خانم بغل دستی صحبت كردن. ولی او دست برنمی دارد و می گوید:
« گویا خاطرخواه هم شده بودند. نزهت هم با كمال پررویی می گوید: بعله …. چه جور هم خانم. یك نه صد دل عاشق شده بودند. »
بعد خواهر شازده می گوید:
– ما اول كه شنیدیم اصلا باورمان نشد. بدتان نیایدها …. ولی آخر حیف از محبوبه خانم نبود؟ با یك نجار؟ ما كه خیلی تعجب كردیم.
نزهت می گوید من كه از اول خودم را آماده كرده بودم، تكانی به هیكل خودم دادم … ماشاالله هیكل نزهت جانم هم كه به قاعده خمره ….
دایه خندید. من هم خندیدم و گفتم:
– وای دایه جان، خدا مرگم بدهد. این حرف ها چیست كه می زنی؟
ولی بدنم از اندوه و خشم می لرزید. به روی خود نیاوردم. دایه جانم گفت:
– مگر دروغ می گویم؟ قربانش بروم عیالواری است دیگر …. بعله، همان طور كه نشسته بوده هیكلش را می چرخاند و كجكی، پشت به او می نشیند. نه می گذارد، نه برمی دارد، و جلوی همه می گوید:
– وا! چرا باورتان نشد خانم؟ كار تعجبی كه نكرده، با یك جوان ازدواج كرده. حالا نجار است باشد. كار كه عار نیست. شما كه توی شازده ها هستید باید چشم و گوشتان از این حرف ها پر باشد. تعجب كار طاهره خانم دارد كه قصه خوشنامی اش!! مثنوی هفتاد من كاغذ است!
گفتم:
– وای دایه جان، خدا مرگم بدهد. همین طور گفته؟ جلوی همه؟ خواهر زن عطاالدوله را گفته؟ خاله دختره را؟! او چه گفته؟
او؟ چی داشته بگوید؟ صدایش در نیامده. بعد هم سردرد را بهانه كرده، بلند شده رفته. خانم جانتان نزهت را دعوا كردند و گفتند خیلی بد حرفی زدی. ولی نزهت جانم برگشت گفت:
– چرا؟ مردم خودشان هزار ننگ دارند انگار نه انگار. حالا من بنشینم دختره بد تركیب بوزینه جلوی همه ریچار بارم كند؟ نه خانم جان. من مثل شما نیستم كه دائم ملاحظه این و آن را بكنم و توی دلم خون بخورم. من مثل شما از این و آن نمی خورم. بگذار بگویند نزهت بی چاك و دهن است. بگذار از من حساب ببرند. این مردمی كه كور عیب خود و بینای عیب دیگران هستند، حقشان همین است.
چه قدر با دایه خندیدیم. چه قدر نزهت برایم عزیز بود. خوب حق او را كف دستش گذاشته بود. گفتم:
– دایه جان، از طرف من نزهت را ببوس. آن لپ های تپلش را محكم ببوس. بگو دستت درد نكند. خوب حقش را كف دستش گذاشتی. بگو دلم برایت تنگ شده است.
چانه ام لرزید كه گریه آغاز شود. جلوی خودم را گرفتم. وقتی دایه می رفت او را بوسیدم. انگار آقا جانم را می بوسم. مادرم را می بوسم. نزهت و خجسته و منوچهر را می بوسم. خاك كوی دوست را می بوسم
وقتی كه او رفت، پول را سرطاقچه گذاشتم. ظهر كه رحیم آمد، خوشحال بود. سفارش كار گرفته بود. پرسیدم:
– از كی؟
– از یكی از نجارهایی كه سرش خیلی شلوغ است. می گفت تمام در و پنجره خانه یكی از اعیان و اشراف را دست گرفته و حالا كه دید نمی رسد كار را به موقع تمام كند، كار مرا دید و پسندید، جزئی از آن كارها را به من سپرد.
از جیبش پنج تومان بیرون آورد و كنار پول های من گذاشت روی طاقچه. بیعانه گرفته بود. از كار گرفتن او خوشحال بودم.
می دانستم كارش نقص نداردو اگر دنبالش را بگیرد، خیلی زود ترقی می كند. ولی از طرز حرف زدنش مكدر می شدم. دلم نمی خواست بگوید اعیان و اشراف. وقتی این اصطلاح را به كار می برد، انگار از پایین به بالا نگاه می كند. من هم به حكم آن كه همسر او بودم، ناگزیر شانه به شانه او و تا حد او پایین كشیده می شدم. دلم می خواست بگوید یكی از ما … یا نمی دانم، چیز دیگر، هر چیز دیگر كه ممكن بود. آخر دختر یكی از همین اعیان و اشراف در خانه او بود. ولی انگار او اصلا متوجه این نكته نبود. آیا میل به بالا آمدن نداشت؟ جای خود را در همان زندگی قبول كرده بود و آن را عادی می شمرد. احساس خفت نمی كرد؟ اشتیاقی برای ترقی نداشت؟ نمی خواست بال در آورد و به سوی اوج پرواز كند؟ ….
نمی دانم، نمی دانم چه طور بگویم، ولی خاطرم مكدر بود. به خصوص بعد از شنیدن حرف های دختر عطاالدوله بسیار اندوهگین بودم. به دنیای غریبی وارد شده بودم. لبخندی برای تشویق او بر لب آوردم كه محزون بود. بیچاره نمی فهمید چه دردی دارم. فورا پرسید:
– ناراحتی محبوبه؟
– از چی؟
– نمی دانم!
– نه. ناراحت نیستم. فقط دلم برای خانم جانم تنگ شده. فقط همین.
خندید و كنارم نشست. دستش را زیر چانه ام زد و سرم را بلند كرد. با آن چشم های وحشی در چشمانم نگاه كرد و گفت:
– دیگر از این حرف ها نزنی ها! حالا دیگر باید خودت كم كم خانم جانم بشوی.
وقتی چشمانش را آن قدر از نزدیك می دیدم، آن قدر نزدیك به صورتم، آن قدر در دسترس و بدون هیچ مانع، دیگر حال خودم را نمی فهمیدم. تمام اعیان و اشراف و فقرا و ضعفا از یادم می رفتند. سر بلند كردم تا به او نزدیك شوم. بوی چوب می داد. نمی دانم چرا اشتیاقم از بین رفت. خوشم نیامد.
*****
شب ها بعد از شام توی اتاق بزرگتر، همان كه من به آن تالار می گفتم، می نشستیم. راستی كه حسرت به دل بودم. آن جا هم اتاق پذیرایی بود. هم نشیمن، هم غذاخوری، جای دیگر نداشتیم. تمام خانه به اندازه یك لانه مرغ بود. بنابراین چرا باید از كمی رفت و آمد و عدم معاشرت دلگیر می شدم؟ جایی را نداشتم كه از افراد فامیلم، از آن هایی كه دماغ خود را بالا می گرفتند و اتاق ها را می شمردند و از اثاث سیاهه برمی داشتند پذیرایی كنم. آن طور پذیرایی كنم كه دلم می خواست. آن طور كه باعث حرف و پچ پچ نشود.
*****
هوا كم كم سرد شده بود. رحیم كرسی كوچكی برایم ساخت. آن را گوشه تالار گذاشتیم و برای دور آن از لحاف و تشك ها و پشتی هایی كه من به عنوان جهاز آورده بودم استفاده كردیم. چیزی نداشتیم كه برای زیبایی روی كرسی بیندازم. به یاد طاقه شال افتادم كه دایه با جهازم آورده و در صندوقم پشت پرده گذاشته بود. آن را آوردم و روی كرسی انداختم. شب ها چراغ گردسوز را روشن می كردیم و توی سینی مسی كنگره دار روی كرسی می گذاشتیم. شام را زیر كرسی می خوریم. چای می نوشیدیم و هر دو چسبیده به هم یك طرف كرسی می نشستیم و من اشعار عاشقانه لیلی و مجنون یا حافظ را برایش می خواندم.
غلام عشق شو كاندیشه اینست
همه صاحبدلان را پیشه اینست
یا خوابش می برد یا گوش می داد و می خندید. زیاد اهل ذوق نبود.
می گفتم:
– رحیم، لذت نمی بری؟ خوشت نیامد؟ الحق كه فقط باید صاحب منصب بشوی.
یك شب كاغذ سفید و دوات و قلم نئی آورد و گفت:
– می خواهم برایت شعر بنویسم تا بفهمی من هم چیزهایی سرم می شود.
بعد كنار من در زیر كرسی نشست و با خطی كه واقعا خوش و زیبا بود نوشت:
دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان، خواهد شد آشكارا
ناگهان خاطرات گذشته همچون موجی از گرما به صورتم خورد و سرخ شدم. به اصرار وادارش كردم كه آن خط خوش را بالای طاقچه به دیوار بكوبد.
یك روز بعدازظهر مادرش باز به خانه ما آمد. من او را با احترام طرف بالای كرسی نشاندم. رحیم چندان اعتنایی به او نكرد و من آن را به حساب پس گرفتن النگو و گوشواره ای كه سر عقد به من داده بود، گذاشتم. اصرار كردم شام بماند، بدون تعارف ماند. مرتب پر حرفی می كرد و می خندید. دندان های سفید و محكمی داشت. اگر رد پای زمان را از چهره او پاك می كردند، همان بینی و لب و دهان رحیم بر جای می ماند. ولی چشم ها ریز و نافذ و مرموز بودند. دیگر گول قربان صدقه هایش را نمی خوردم. دیگر به او اعتماد نداشتم. انگار نه انگار كه گوشواره ها را از گوش من بیرون كشیده بود. با نهایت شهامت به چشم هایم خیره شده بود و از زمین و زمان حرف می زد.
برایم تعریف كرد كه چه گونه دو فرزند بزرگ ترش كه قبل از رحیم به دنیا آمده بودند، از بیماری های مختلف مرده اند. هر دو هم پسر، كه چه طور رحیم همه چیز اوست. قوت زانوی او، نور چشمش و چه قدر آرزوی دامادی او را داشته است. من به احترام مادر شوهرم روبه روی رحیم كه تا خرخره زیر كرسی فرو رفته بود، نشسته بودم.
رحیم غرغر كرد:
– ننه چه قدر حرف می زنی! تخم مرغ به چانه ات بسته ای؟
آن شب هر سه زیر كرسی خوابیدیم و باز من دلم گرفت. صبح، مثل همیشه رحیم زودتر از من بیدار شد و بساط ناشتایی را كنار اتاق برپا كرد. دلم می خواست از جا بلند بشوم و كمكش كنم. ولی خسته بودم و تنبلی كردم.
موقعی كه پای سماور نشستم تا برای همه چای بریزم، چشمان مادرش برقی زد و به رحیم گفت:
– رحیم، مگر مرغت می خواهد تخم طلایش را بگذارد؟
معنای حرف او را نفهمیدم و پرسیدم:
– چی گفتید خانم؟
رحیم با بی اعتنایی در حالی كه یك آرنج را روی زانو نهاده و چای را در نعلبكی ریخته فوت می كرد، حالتی كه من از آن بدم می آمد، گفت:
– هیچی، می پرسد تو حامله هستی یا نه. نخیر، حامله نیست.
مادرش پشت چشمی نازك كرد و گفت:
– آخر وقتی دیدم محبوبه جان صبح بلند نشد چای درست كند، پیش خودم گفتم حتما خبرهایی هست. محبوبه جان، رحیم خیلی خاطرت را می خواهد ها! توی خانه خودمان دست به سیاه و سفید نمی زد.
از غیظ آتش گرفتم. توقع شنیدن این حرف ها را نداشتم. در خانه پدری كسی از گل بالاتر به من نگفته بود. چه برسد به نیش و كنایه. با ملایمت و ادب گفتم:
– خوب خانم، من هم در خانه خودمان دست به سیاه و سفید نمی زدم.
به قهقهه خندید و به لحن طنزآلود گفت:
– خوب، همین است كه لوس شده ای دیگر، مادر جون.
بغض گلویم را گرفت. آهسته استكان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم. دلم می خواست جواب دندان شكنی به او بدهم ولی بلد نبودم. شرم و حیا و احترام به بزرگ تر مانع می شد. ملاحظه ای كه نسبت به رحیم داشتم مانع شد. من این طور بار آمده بودم. نمی توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز كنم. آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت. مثل این زنی كه مادر شوهر من بود. دلم می خواست رحیم از من حمایت كند. باید این كار را می كرد. من كه نمی توانستم و نباید به مادر او بی احترامی كنم ولی او مثل این كه اصلا متوجه نبود كه من چه قدر ناراحت و دلگیر شده ام. ولی مادرش خوب فهمید و گفت:
– وای الهی بمیرم مادر، چرا تو چیزی نمی خوری؟ زن، تو پس فردا می خواهی بزایی. زن باید بخورد تا جان داشته باشد.
نیش خود را زده بود و حالا آثار جرم را پاك می كرد.
– میل ندارم.
او با اشتهای كامل صبحانه خورد. رحیم هم دست كمی از او نداشت. ناگهان نسبت به هر دوی آن ها احساس خشم و كینه كردم. احساس می كردم در اقلیت واقع شده ام. تنها گیر افتاده ام. دلم می خواست حرفی بزنم. اعتراضی بكنم. از اتاق بیرون بروم و در را به هم بكوبم. به رحیم بگویم جلوی زبان مادرش را بگیرد. به مادرش بگویم خفه شود. ولی حیا مانع می شد. همیشه به گوشم كرده بودند:
« تو خانم باش . »
وقتی كه عاقبت مادرش شر خود را كم كرد و با رحیم كه سركار می رفت از خانه خارج شد، اشكهایم سرازیر شد. نه از روی استیصال، بلكه از غیظ، از بی دست و پایی خودم، از بی توجهی و گیجی رحیم.
عید نزدیك بود و باز دلم هوای خانه پدری را كرده بود. چهل روز می شد كه دایه نیامده بود. آن روز صبح تازه اشكهایم را شسته بودم كه از راه رسید.
گیج و پرشان بود. ظرف های صبحانه را از دست من گرفت تا بشوید. همچنان كه لب حوض ظرف می شست كنارش نشستم:
– دایه جان، آقا جان و خانم جون پیغامی برای من نفرستادند؟ سلام نرساندند؟
– والله محبوبه جان، وقتی می آمدم آن قدر خانه شلوغ بود كه نگو. شیرینی پزی … بچه داری … این فیروز هم كه روز به روز تنبل تر می شود. دده خانمم هم كه كارش شده خوردن و خوابیدن.
– دایه خانم حرف توی حرف نیاور. سلام رساندند. یا نه؟
دایه استكان را در آبكش دمر كرد و بی آن كه به من نگاه كند گفت:
– راستش نه.
با حرص گفتم:
– با این كارها می خواهند خون به جگر من كنند.
آرام گفت:
– آن قدر دل خودشان خون است كه دیگر غم تو یادشان رفته.
بند دلم پاره شد. بدنم لرزید.
– چی شده دایه جان، چرا؟
– راستش نمی خواستم بگویم كه تو هم غصه بخوری. ولی حالا می گویم كه فكر نكنی خانم جان و آقا جانت شب و روز دایره و دنبك دستشان گرفته اند و به فكر تو نیستند.
مكثی كرد و از جا بلند شد. آبكش محتوی ظرف های شسته را برد و سینه دیوار مقابل آفتاب بی رنگ آخر زمستان گذاشت و گفت:
– از بعد از عروسی تو خانم چند بار به گوشه و كنایه به خواهرشان پیغام و پسغام دادند كه اگر خجسته را می خواهند بیایند صحبت كنند. آن ها مرتب پشت گوش می انداختند. ده روز پیش یك روز خاله جانت آمدند پیش خانم. مادرت سرما خورده بودند. خاله ات به عیادت آمدند. ضمن اختلاط گفتند:
« انشاالله زودتر چاق می شوی و به خانه و زندگیت می رسی. »
من هم گفتم:
– بله، به عروسی خجسته خانم.
خاله ات هیچ به روی خودش نیاورد كه منظور من چیست و گفتند:
– ای بابا، حالا كه خجسته بچه است.
من هم غیظم گرفت و گفتم:
– خانم جان كجایش بچه است؟ شما كه تا چند ماه پیش امان همه را بریده بودید كه او را برای پسرتان شیرینی بخورید!
حالا مادرتان هم با آن حال نزار هی مرتب می گفتند:
– دایه خانم بس كن. این حرف ها چیست كه می زنی؟ مگر خجسته خانه مانده است؟ ول كن، دست بردار!
ولی من ول نكردم. خاله تان هم نه گذاشتند و نه برداشتند و گفتند:
– آخر چند ماه پیش كه محبوبه زن زنجار محل نشده بود و من هم كه حرفی ندارم، از خدا می خواهم. ولی پسرم می گوید من باجناق نجار نمی شوم. والله به خدا این حرف پسرم است. من خودم هم دارم از غصه دق می كنم.
دود از سرم بلند شد. خجسته چوب مرا خورده بود. ضرر هوی و هوس مرا می كشید. چه طور خاله ام توانسته بود با این وقاحت دل مادر مریض مرا به درد آورد؟ ای زن سیاه دل. دایه همچنان حرف می زد و من سردرد گرفته بودم. دایه گفت:
– مادرتان گفتند:
« هیچ عیبی ندارد آبجی. مال بد بیخ ریش صاحبش. خدا نكند شما دق كنید! دشمنتان دق كند. من كه می دانم شما گناهی ندارید. فقط به حمید جانتان از قول من بفرمایید اگر خجسته این فامیل عار و ننگ را نداشت كه به آدمی دست و پا چلفتی مثل تو رو نمی دادند خواستگاریش كنی و شب و روز امانش را ببری! »
خاله جان قهر كرد و رفت. از آن موقع به بعد هم با مادرتان سر سنگین شده. می بخشی ها ننه! خاله ات است ولی آدم پرمدعایی است. راست گفته اند كه بدهكار را رو بدهی طلبكار می شود. از آن روز تا به حال یك چشم مادرتان اشك است یكی خون. آقا جانتان آن قدر ناراحت بودند كه تازه امروز یك دفعه به صرافت افتادند كه هفت هشت روز از برج رفته و هنوز ماهیانه شما را نفرستاده اند.
پرسیدم:
– خجسته چه طور، او حالش چه طور است؟
دلم برای خواهرم كباب بود. دایه گفت:
– اصلا به روی خودش نمی آورد. می گوید به جهنم. من كه از اول هم پشت چشمم برای این پسره باز نمانده بود. ولی یك شب پیش من گریه كرد و گفت دایه جان، نه فكر كنی من تره به ریش این پسر خاله خرد می كنم ها! خودت كه خوب می دانی از اول هم دلم نمی خواست بروم شمال و دور از همه كس و كارم زندگی كنم. ولی دلم از این می سوزد كه این ها تا پریروز این قدر مجیز می گفتند، حالا این طور آقا جان و خانم جانم را سرشكسته كرده اند. این هم از فامیل. خدا لعنت كند هر چی فامیل است. رحمت به صد پشت غریبه. خاله ام به جای آن كه توی این موقعیت غمخوار مادرم باشد، نمك به زخم او پاشید.
اشكهایم كه به دنبال بهانه بودند سرازیر شدند. « تقصیر من است دایه جان. من پدر و مادرم را سرشكسته كردم … من باعث شدم. من خجسته را از شوهر باز كردم. »
دایه بغلم كرد و گفت:
– ننه چرا بدن خودت را می لرزانی؟ این از بی لیاقتی خود پسر خاله ات است. از بی عقلی اوست. دختر به این خوبی را از دست داد این كه نشد. اگر قرار بود هركس باجناقش را نمی پسندد دست زنش را بگیرد و ببرد محضر دیگر توی این شهر یك زن شوهردار هم نباید پیدا می شد. ول كن. بی كاری؟ برای حمید گریه می كنی؟ آن هم با آن قد و هیكلش! مرغ پا كوتاه! تازه باید بگویی خوشا به سعادت خجسته.
از حرف های دایه ام به خنده افتادم. واقعا قد و هیكل پسر خاله ام كاملا مطابق این لقب بود. با این همه، سردردی كه گرفته بودم تا هنگام بازگشتن رحیم بدتر شده بود. دایه در اتاق بود كه رحیم در زد.
در را باز كرد و وارد دالان شد. اگر چه حالا كت و شلوار می پوشید، با این همه، باز یقه پیراهنش باز بود و بوی چوب می داد. ناگهان از این كه دایه ام او را به این حال ببیند شرمنده شدم. سر و وضع ظاهر او تاییدی بود بر گفته های خاله و حمید. با دستپاچگی گفتم:
– رحیم، این طور نیا تو. تكمه های یقه ات را ببند.
– چرا؟
– آخر دایه جانم این جا است.
– خوب باشد، مگر دفعه اول است كه مرا می بیند؟
با غیظی كه از اتفاقات آن روز صبح داشتم گفتم:
– نه، دفعه اول نیست. ولی چرا با ریخت مرتب نیندت؟ این طور كه درست نیست، صبر كن.
در برق نگاهش خشم را دیدم ولی اعتنا نكردم. دست بردم و تكمه های یقه اش را بستم. او بی هیچ اعتراضی در همان دالان ایستاده بود ولی این سكوت و تسلیم او تنها از خشم و لجبازی سرچشمه می گرفت. مثل مجسمه ایستاده بود. درست مثل لولوی سر خرمن. انگار لباس به تنش زار می زد. صد رحمت به همان حالت اولش. مخصوصا دست ها را از بدن دور نگه داشت و لخ لخ كنان وارد حیاط شد. آهسته گفتم:
– رحیم جان، تو را به خدا اول دست و رویت را سر حوض بشور.
در سكوت خم شد تا دست و رویش را بشوید و در همان حال سر به سوی من برگرداند و نگاهی به من افكند كه برق غضب توام با تمسخر از آن ساطع بود. آن گاه برگشت و بی صدا از پله ها بالا رفت. دایه در بالای پلكان به استقبالش آمد و سلام گفت. او با بی اعتنایی آشكاری جواب داد. دایه از پشت او با اشاره از من پرسید كه چه خبر شده؟ من هم لب گزیدم و سر بالا انداختم. یعنی ول كن چیزی نیست. ولی در دل خون می خوردم. چرا با دایه بیچاره از همه جا بی خبر من این طور رفتار كرد؟ چرا من نباید در مقابل مادر او، با آن زبان تلخ و گزنده ای كه دارد چنین عكس العملی نشان می دادم؟ تقصیر خودم است. بی عرضگی كردم. نباید موقع خداحافظی تا دم در به بدرقه مادر او می رفتم و می گفتم سرافراز فرمودید، باز هم تشریف بیاورید، منزل خودتان است. چرا رحیم این چیزها را تشخیص نمی دهد؟ چرا ناسپاس است؟ از دست خودم بیش از همه خشمگین بودم.
دایه رفت و سر درد من شدیدتر شد. نزدیك غروب بود. بی اعتنا به رحیم زیر كرسی رفتم و خوابیدم. آمد كنارم نشست. دوباره خوش اخلاق شده بود. پرسید:
– چته محبوبه، ناراحتی؟
– نه.
– چرا، یك چیزیت هست.
گفتم:
– نه، سرم درد می كند.
و زدم زیر گریه.
خندید. خنده ای كه بزرگ ترها به بچه های نازپرورده می كنند:
– اِ ا ِ ا ِ ، سر درد كه گریه ندارد! الان خودم درمانت می كنم.
بلند شد، رفت و هر چه دوای گیاهی می شناخت آورد به خورد من داد.
چای درست كرد. غذایی را كه از ظهر مانده بود گرم كرد و آورد. باز به یاد خانه پدری افتادم. خانه پدرم كه در آن جا دست به سیاه و سفید نمی زدم. یادم افتاد كه دایه مایه نان نخودچی را ورز می داد و پهن می كرد، من قالب می زدم و در سینی می چیدم. بعد سینی را می برد و شیرینی پخته شده را می آورد تا من در ظرف بچینم. گردو را دده خانم بیچاره خرد می كرد تا من نان گردویی بپزم.
آب برنج را یك نفر دیگر جوش می آورد تا من برنج را بریزم و بچشم و بگویم بردار بریز توی آبكش، وقتش شده، و بیچاره حاج علی كه برنج را در سبد چوبی سرازیر می كرد. من این طور آشپزی را یاد گرفته بودم. حالا دست تنها، در این خانه چه عذابی می كشیدم. دلم برای خودم سوخت. پس باز هم زدم زیر گریه.
رحیم پرسید:
– آخر به من بگو چه شده. من كاری كرده ام؟ شاید دایه ات حرفی زده.
– وای نه به خدا.
– پس چی، بگو! به خاطر این كه من دكمه هایم را نبسته بودم؟
فهمیدم كه خوب علتش را می داند. می داند به خاطر نبستن دكمه هاست. به خاطر طرز راه رفتن جاهل مآبانه او جلوی دایه جانم است. به خاطر بی اعتنایی او به آن زن مهربان است. ولی با این همه باز هم تجاهل می كرد. گفتم:
– نه.
و هق هق كردم.
گفت:
– می دانی كه خیلی بامزه گریه می كنی؟ دلم می خواهد اذیتت كنم تا گریه كنی و من تماشا كنم. وقتی چانه ات می لرزد تماشا كنم. ولی آخر گریه كه بی خودی نمی شود!
گفتم:
– نمی دانی؟ نشنیدی مادرت صبح چه گفت؟ اصلا لازم نیست تو فردا صبح برای صبحانه درست كردن بلند بشوی. من خودم كه فلج نیستم.
خندید و گفت:
– آهان، پس از این ناراحت شدی؟ او كه مقصودی نداشت. مگر ندیدی چه قدر قربان و صدقه ات می رود؟ ندیدی چه قدر ناراحت شد كه تو صبحانه نمی خوری؟
از زرنگی مادرش و حماقت او بیشتر خشمگین شدم. گفتم:
– وقتی هر چه دلشان خواست گفتند كه دیگر اشتهایی برای آدم نمی ماند!
– خوب، مادرم غلط كرد. راضی شدی؟ حالا دیگر گریه نكن. می خواهی دل مرا آب كنی؟
ناگهان شرمنده شدم. از این كه گفت مادرم غلط كرد خجالت كشیدم. دلم برایش سوخت. گفتم:
– وای این حرف را نزن. اصلا هم غلط نكردند. شاید من اشتباه كردم. شاید من حرفشان را به منظور برداشتم.
خندید و گفت مثل هوای بهار هر لحظه حالت عوض می شود.
آشتی كردیم.
آه، چه بوی بدی، بوی گند نان تازه می آید. »
رحیم گفت:
– به حق چیزهای ندیده و نشنیده! بوی نان تازه گند است؟
– آره. چرا رنگ دیوار این اتاق سبز است/ من از رنگ سبز حالم به هم می خورد.
به خنده گفت:
– خوب، فردا كارگر می آورم رنگش را قرمز كنند.
دلم برنج خام می خواست. می رفتم مشت مشت برنج خام برمی داشتم و خرچ خرچ می جویدم. ده بیست روز به عید مانده بود. كرسی را برداشته بودیم و دوباره شب ها در اتاق كوچك می خوابیدیم.
دایه از خانه پدرم سبزه و شیرینی شب عید آورده بود و پدرم علاوه بر ماهیانه، بیست تومان دیگر هم برایم فرستاده بود تا برای عید خرج كنم. من از همه بوها كلافه بودم، از بوی گل، شیرینی، نان تازه، فقط نسیم خنك بهار تسكینم می داد، آن هم بعد از این كه دقایق متوالی عق زده بودم و دیگر چیزی درون روده هایم نمانده بود كه بالا بیاورم. آن وقت باد بهار را كه به صورتم می خورد احساس می كردم. دست و رویم را میشستم و حالم بهتر می شد. رحیم می آمد كمكم می كرد و مرا به اتاق برمی گرداند. می گفتم:
– جلو نیا، به من دست نزن، حالم به هم می خورد.
– از من؟
– آره بو می دهی. بوی آدمیزاد می دهی.
می خندید و می پرسید:
– مگر آدمیزاد چه بویی دارد؟
– نمی دانم. فقط حالم به هم می خورد. امشب باید توی تالار بخوابی. من می خواهم تا صبح پنجره را باز بگذارم.
– سینه پهلو می كنی دختر. هنوز هوا سرد است.
– من توی اتاق در بسته خفه می شوم. بوی قالی می دهد. بوی پرده می دهد. حالم به هم می خورد.
رحیم گیج و مستاصل می خندید:
– این دیگر چه مرضی است؟
و من متحیر بودم كه چه طور او متوجه این بوها نمی شود! چه طور نمی تواند مسئله ای را كه به این روشنی است درك كند! مگر شامه اش كار نمی كند؟
دایه خانم با چند گلدان شب بو از خانه پدرم رسید. رویم نمی شد كه با او هم بگویم بوی آدمیزاد می دهد. پس فقط گفتم:
– وای دایه جان، این گل های بوگندو چیست؟ برشان گردان، ما لازم نداریم.
رحیم حیرت زده می خندید:
– بفرما! شب بوها هم بوی گند می دهد و ما نمی دانستیم.
دایه مرض را تشخیص داد:
– مبارك است محبوبه جان، حامله هستی.
هفت سین را چیده بودم. با تمام تلاش من باز هم محقر به نظرم می رسید.
من و رحیم بر سر آن نشسته بودیم. هم شیرین بود و هم دردناك. شیرین بود چون با رحیم بودم. او مرد خانه من بود. بالای سفره هفت سین نشسته بود و چشم به من دوخته بود و می گفت:
– می خواهم موقع تحویل سال نگاهم به روی تو باشد.
دردناك بود چون به یاد تحویل سال نو در خانه خودمان بودم. به یاد چهارشنبه سوری با جوانان فامیل. پریدن از روی آتش، تخمه شكستن و جیغ و داد از سر بی خیالی. به یاد هفت سین خانه خودمان، آن قدر مفصل، آن قدر پر و پیمان. همه دور آن جمع می شدیم.
تنها پدرم بود كه روی صندلی می نشست و ساعت طلا را از جیب جلیقه بیرون می كشید. نزدیك تحویل سال قرآن می خواند. دعای تحویل را می خواند. باز به ساعت نگاه می كرد. صدای توپ می آمد. همه با شادمانی دست پدر و مادر و روی یكدیگر را می بوسیدیم و عیدی می گرفتیم. بلافاصله در باز می شد و دید و بازدید شروع می شد.
خانه عمو جان، خانه عمه جان، خانه خاله جان كه خواهر بزرگ تر مادرم بود و بعد سر فامیل به خانه ما باز می شد. نزهت و شوهرش، عمو جان و عمه جان و خاله جان كه به بازدید می آمدند. بچه هایشان و دایی های من كه جوان تر از پدرم بودند. خاله كوچكم، پسردایی، پسرعمه، پسرخاله، دختردایی، دخترعمو، دختر خاله … آن ها كه ازدواج كرده بودند و تمام كوچك ترهای فامیل.
آن ها كه مجرد بودند. بعد دوستان پدر و مادرم و بعد دوباره بازدید و رفتن به خانه نزهت و كوچك ترهایی كه به دیدن آمده بودند. خانه دوست و فامیل و آشنا. آخر سر هم سیزده بدر در باغ شمیران عموجان یا باغ قلهك پدرم. با یك بر از بچه های فامیل و دایه و دده و لله.
گوش تا گوش می نشستند و سفره را در وسط پهن می كردند:
« آش رشته، سكنجبین و كاهو، باقلا پخته، سبزی پلو با گوشت بره. بعد هم چای و قلیان و آجیل و شیرینی. »
و بعد از آن هم خسته و كوفته از باغ برگشتن و مثل نعش افتادن و تا ظهر روز بعد خوابیدن.
در عالم خیال فامیل را مجسم می كردم كه دور هم نشسته اند. پریشب كه چهارشنبه سوری بود، من و رحیم دو نفری نشستیم و تخمه خوردیم و به صدای ترقه هایی كه بچه ها در می كردند گوش دادیم، به صدای قاشق زنی، به بوی دود و آتش. حالا چه كنم؟ چه كسی را دارم كه به دیدنش بروم؟ چه كسی به سراغم خواهد آمد؟
پول هایم را جمع كرده بودم و پنهانی با دایه به بازار رفته بودم تا یك ساعت با زنجیر طلا برای رحیم عیدی بخرم. دلم می خواست جلیقه اش با زنجیر طلا زینت شود. وقت سال تحویل عیدی را به او دادم. ذوق زده خندید و در عوض یك قاب چوبی پر نقش و نگار به من داد كه دستخطی در آن بود كه خود با خط خوش آن را نوشته بود.
قاب را با شوق از او گرفتم. خوشحال می شدم كه به شعر و خطاطی روی بیاورد. گفتم باید آن را هم به دیوار بكوبد. به دیوار اتاقی كه در می خوابیدیم و او هم كوبید. دلم می خواست بدانم پدرم امسال به نزهت چه عیدی داده است! به خجسته، به منوچهر، به مادرم! من هم كه از یاد رفته بودم. انگار فكر مرا خواند. گفت:
– برگ سبزی است تحفه درویش.
دلم سوخت و با محبت به چشمانش نگریستم:
– رحیم جان، برویم دیدن مادرت؟
– نه، لازم نیست. او خودش به این جا می آید.
– آخر بد است. مادر توست. جسارت می شود.
– نه، بد نیست. خودش این طور راحت تر است.
پافشاری نكردم. فهمیدم دلش نمی خواهد خانه مادرش را ببینم.
مادرش آمد. برای من یك قواره پارچه ارزانقیمت آورد. از آن ها كه مادرم به دایه جان و دده خانم عیدی می داد. دلم فشرده شد. به روی خودم نیاوردم با احترام او را بالای اتاق نشاندم.
– به به. خانم دست شما درد نكند. چه با سلیقه! اتفاقا چه قدر هم پارچه لازم داشتم.
قری به سر و گردن داد و با ناز و ادا نشست. مهمان بعدی من دایه جانم بود كه مادر شوهرم به وضوح از او خوشش نمی آمد. با این همه دایه برای من حكم مهمان عزیزی را داشت. در اتاق كوچك آهسته سه تومان به رحیم دادم.
– رحیم جان، این را به دایه عیدی بده.
ابروها را بالا كشید و تعجب زده گفت:
– این همه؟! ….
– آره محض خاطر من.
– آخر مگر چه خبر است؟
– تو را به خدا یواش حرف بزن. صدایت را می شنود. به خاطر من بده.
خودم قبلا به دایه عیدی داده بودم. با این همه دلم می خواست رحیم با این كار آقایی و سروری خود را تثبیت كند. دلم می خواست دایه ام رحیم را آقای این خانه به حساب بیاورد.
باز هم دایه آمد. باز هم پدر و مادرم پیغامی برایم نفرستاده بودند.
-دایه جان، حال خجسته چه طور است؟
– آقا جانت به او زبان فرانسه درس می دهد. می خواهند پیانو بخرند تا خجسته خانم مشق پیانو كند. به آقا گفته می خواهم امتحان بدهم بروم به مدرسه ناموس. آقا جانت گفته اند خودم بهترین معلم ها را برایت می گیرم توی خانه درست بدهند.
خاری در دلم خلید. نه از روی حسادت كه از روی تحسر. پرسیدم:
– نمی خواهند شوهرش بدهند؟ مگر خواستگار ندارد؟
می ترسیدم دایه باز هم بگوید به خاطر ازدواج نامناسب من او در خانه مانده است. خدا خدا می كردم كه این طور نباشد. كه او پاسوز من نشده باشد. دایه گفت:
– چرا ندارد؟ خیلی خوب هم دارد. ولی نه خودش قبول می كند، نه آقا. یك دفعه خودم شنیدم كه پدرتان فرمودند راستی راستی خجسته هنوز بچه است. دلم می خواهد تمام هنرها و آداب را به كمال یاد بگیرد و بعد شوهر كند. شوهری كه جبران آن یكی را بكند. حسرت هر دو یكجا از دلم در بیاید.
دیگر نگراننبودم. خیالم از بابت خجسته راحت شد. ولی بار غم در دلم نشست. تلخی كلام پدرم را به فراست دریافتم و كامم تلخ شد.
همچنان حال تهوع داشتم. از بی كسی، از خانه ماندن در ایام عید. در سیزده بدر. از حالت ویار حساس و عصبی بودم. مرتب استفراغ می كردم. رحیم به حیاط می آمد، مرا از كنار حوض بلند می كرد و توی اتاق می برد.
– نه رحیم. نباید این جا بخوابی. برو جایت را توی تالار بینداز.
نوازشم می كرد. دست هایش زبر بودند. بوی چوب می داد. بدم می آمد. یك شب بی طاقت شدم. بی مقدمه یك قوطی از جعبه آرایشم برداشتم و به سوی او دراز كردم.
– این دیگر چیست؟
– هیچ. بمال به دستت. پوستت نرم می شود.
– لابد از پوست دست من هم حالت به هم می خورد. حالا دیگر باید مثل زن ها از این جور چیزها بمالم؟
– نه به خدا … ولی این كه فقط مال زن ها نیست … خب، دستت نرم می شود. خودت راحت می شوی. آقا جانم هم از این چیزها می مالند. آن قدر دستشان نرم بود كه نگو. جوان ها هم می مالند. همه استفاده می كنند، منصور …..
فورا زبانم را گاز گرفتم ولی او نگاه تند و خیره ای به من كرد و قوطی را محكم به گوشه ای پرتاب كرد و از جا بلند شد. فكر كردم به اتاق دیگری می رود تا بخوابد. گفت:
– چرا بهانه می گیری محبوبه؟ من از این چیزها نمی مالم. اگر تو خوشت نمی آید دیگر به تو دست نمی زنم.
در را به هم زد و رفت و از در خانه هم خارج شد. این چه كاری بود كه كردم؟ چرا بهانه گرفتم؟ ولی بهانه نبود. مگر او نمی دانست كه من حامله هستم. به خاطر خودش بود. دلم می خواست آقا باشد. تمیز و مرتب باشد. چرا نمی خواهد بهتر بشود؟ كسر شانش می شود؟ می ترسد از مردانگیش كم بشود؟ می ترسد بگویند تو سری خور است؟ ولی نباید می گفتم. لوس شده ام. راست می گوید، به بهانه حاملگی و ویار هر چرندی را كه دلم می خواهد به او می گویم. كجا رفت؟ نكند برنگردد! من بمانم و این خانه! تك و تنها! حق من همین است. بد كردم. با همه بد می كنم. آخ كه دلم از همین حالا برایش تنگ شده. به یادم می آید كه چه گونه قوطی را پرت كرد. حركت دستش را، حركت زلف هایش را. برق غضب چشمانش را، دلم هوایش را كرد. دلم می خواست همین الان در كنارم بود.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان