codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۱۱

۲۳)
منی که فقط چهار روز بود که میشناختمش و بیشتر از دو سه ساعت با هم نبودیم و اینقدر دلتنگ و بیقرارش بودم، بعد از یک ماه و اتمام کار تابلوها چطور میخواستم ازش جدا بشم و برگردم به زندگی عادی خودم؟
با توجه به این حالی که از الان داشتم میدونستم که روزهای سختی پیش رومه و میترسیدم..
توی آینه به خودم نگاهی انداختم، پیراهن مشکی ساده آستین بلندی که قدش تا زانوهام بود پوشیده بودم با جوراب مشکی نازک و کفشهای استیلتوی ظریف مشکی پاشنه بلند.. موهامو با حالت طبیعیش باز گذاشتم، چشمامو بیشتر از معمول همیشگیم آرایش کردم، خط چشم باریک و ریملِ پر، با سایه طوسی خیلی کم، آرایشی که باعث شده بود چشمام درشت تر و کشیده تر به نظر بیاد، رژ لب و رژ گونه کم رنگم باعث میشد چشمام بیشتر به چشم بیاد، کرم پودر و این جور چیزا هیچوقت استفاده نمیکردم چون پوستم صاف و سفید بود و نیاز به گچکاری نداشت..
خوب شده بودم، خودم از نگاه کردن به چشمام لذت بردم..
شاید شیطان درونم خواسته بود امشب آقای راستین جذاب رو عاشق کنه..
خودمم نمیدونستم چی میخوام، از طرفی میخواستم ازش فرار کنم از طرفیم میخواستم منو بپسنده و عاشقم بشه..
با زنگ تلفن اتاق به خودم اومدم و نگاهی به ساعت انداختم ۹ بود، حتما مهراد اومده بود، چه وقت شناس و دقیق.. گوشی رو برداشتم آقایی به ترکی گفت خانم یگانه آقای راستین تشریف آوردن
گفتم_الان میام متشکرم
برای بار آخر توی آینه به خودم نگاهی انداختم و کیفم و شال کشمیر نازک مارک شانلم رو برداشتم که اگه سردم شد بندازم روی شونه هام.. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت آسانسور
از دور دیدمش..
توی لابی روی مبل نشسته بود و پاهاشو انداخته بود روی هم، قد بلند و هیکل قشنگش حتی توی حالت نشسته هم دل میبرد..
کت و شلوار و پیرن تیره پوشیده بود.. چقدر جذاب بود خدایا..
با قدمهای آهسته رفتم طرفش، وقتی لباس خانمانه و کفش پاشنه بلند میپوشیدم خانم میشدم و مثل مدلها با ظرافت و شیک راه میرفتم ولی وقتی شلوار یا لباس اسپورت میپوشیدم مثل پسربچه تخسی میشدم که میخواستم بپرم روی جدولهای خیابون.. به قول مهراد چندشخصیتی بودم..

نگاهم بهش بود که منو دید.. چند لحظه نگام کرد، بعد آروم بدون اینکه نگاهشو از روم برداره بلند شد از روی مبل.. کم مونده بود بهش برسم، عمیق نگاهم میکرد، رسیدم بهش، هنوزم مات مونده بود بهم.. خنده م گرفت انگار موفق شده بودم و تیر مژگونم به هدف اصابت کرده بود.. مقابلش ایستادم
وااای بوی ادکلنش دلمو برد، عاشق بوش بودم.. از نگاه خیره ش غرق لذت شدم، خوشحال بودم، بالاخره بعد از چهار روز منو دیده بود، متوجهم شده بود و انگار ازم خوشش اومده بود که اونطوری نگاهم میکرد
_سلام
با سلامم انگار پرت شد به این دنیا.. دو تا سرفه الکی کرد، انگار من پریده بودم تو گلوش..
کمی دستپاچه گفت_سلام خانم.. خیلی خوشحالم از دیدار دوباره تون
دستمو دراز کردم طرفش و گفتم_منم همینطور
دستمو فشرد و گفت
_بریم؟
_بله بریم
_بفرمایید
و اشاره کرد به در خروجی هتل..
با یه ماشین دیگه اومده بود، یه بی ام و سفید خوشگل.. در جلو رو برام باز کرد گفتم
_آقای راستین قرارمون چی بود؟
لبخند زد و گفت_امشب فرق میکنه
خندیدم و نشستم و درو بست..
پشت فرمون مثل همه مردا جذابیتش بیشتر میشد، یه دستش روی فرمون بود و یه دستش که آرنجشو تکیه داده بود به در و پشت انگشت اشاره شو گذاشته بود روی لبش، انگار فکر میکرد..
به انگشتای بلند و کشیده ش که روی فرمون بود نگاه کردم.. چقدر دستاش قشنگ بودن، پوستش گندمگون بود و موهای سیاه نازکی روی مچ دستش و بند انگشتاش بود.. دلم خواست دستشو لمس کنم.. کاش میشد دست بکشم روی موهای مردونه دستاش و انگشتامو محکم قفل کنم توی انگشتاش..
دلم قیلی ویلی رفت.. حتی فکرشم لذتبخش بود..

سریع نگاهمو از دستاش گرفتم، چیکار داشتم میکردم، این بود دوری کردنم؟.. میخواستم خودمو بیچاره و وابسته ش کنم؟.. بعدش چی؟ بعدش.. بعدش.. فکر بعدش عذابم میداد، اینکه بعدش بره و داغون بشم..

_حالتون خوبه خانم یگانه؟
یعنی با این افکار چه شکلی شدم که اینو پرسید
نگران گفتم_خوبم چطور مگه؟
_هیچی همینطوری، دارم احوالپرسی میکنم
احمقانه گفتم_آهان، بله شما چطورین؟
لبخند زد و گفت
_ممنون منم خوبم، سلیقه تونو در مورد غذا نمیدونم، چی دوست دارین؟
_من همه چی دوست دارم، یعنی در واقع شکموام
خندید و به هیکلم اشاره کرد
_جداً؟ اصلا بهتون نمیاد
_بله خوشبختانه چاق نمیشم
_بیشتر چی دوست دارین؟
گفتم_من از اون دخترای سوسول نیستم که بگم غذای دریایی و سوشی، من عاشق کبابم و به وقتش کله پاچه، آبگوشت، پیتزا، لازانیا هر چی که خوشمزه باشه پایه م
بلند خندید و دلمو برد..
دِ اونجوری نخند لامصب..
گفت_عالیه بهتر از این نمیشه، پس الان بریم کباب بخوریم، خوبه؟
دستامو یه دونه کوچولو به هم زدم و گفتم
_خیلی خوبه

۲۴)
به خوشحالی بچه گونه م خندید و یه دونه از اون نگاههای معنادارش بهم کرد..
جلوی رستوران شیکی نگه داشت و اومد درو برام باز کرد، پیاده شدم و تشکر کردم، سوئیچو داد به پسر جوونی که والهء رستوران بود، دستشو با کمترین تماس ممکن حایل کمرم کرد و منو به سمت رستوران هدایت کرد..

رستوران خیلی شیک و باکلاسی بود و تقریبا کل میزا پر بودن، با ورودمون احساس کردم که همه نگاهمون کردن و بعضیا که بافرهنگ تر بودن سریع سرشونو برگردوندن سمت میز خودشون.. گارسون اومد طرفمون و با نیمچه تعظیمی به یه میز اشاره کرد، مهراد تشکری کرد و رفتیم سمت میز، صندلی رو برام بیرون کشید و بعد از نشستن من رفت روی صندلی مقابلم نشست..

یه نگاهی به من انداخت و بعد اطرافو نگاه کرد، گفت
_غذاهای اینجا خیلی خوبه ولی برای کسی که کباب خوره بهترین نیست، با تیپ امشبمون نمیشد بریم اونجایی که مدنظرمه ولی یه روز حتما میبرمتون
گفتم _بیصبرانه منتظرم کبابی رو که میگین بهترینه بخورم
خندید و گفت_یه روزم میریم کله پاچه میخوریم خوبه؟
با لبخند گفتم_عااالیه
با همون خنده گفت_تیپتون اصلا به این حرفا نمیخوره
چشمامو کوچولو کردم و مرموز گفتم
_آخه من یه شیادی هستم که با ظاهر خوبم مردمو فریب میدم ولی در اصل شعبون استخونی (کاراکتری از سریال هزاردستان که از داخل تشت گوشت و استخون میخورد) هستم و شبها تبدیل میشم
با این حرفم چشماشو گنده کرد و دستاشو گذاشت روی دهنش و سرشو انداخت پایین که توی محیط باکلاس اونجا بلند نزنه زیر خنده و سرشو تکون داد.. بعد از چند لحظه که حسابی خندید گفت
_شما واقعا غیرقابل پیش بینی هستین، الان در حالت شوک هستم
و بازم خندید.. خواستم بگم منکه از لحظه ای که دیدمت در حالت شوک هستم.. ولی فقط یه لبخند زدم و هیچی نگفتم..

گارسون اومد و سفارشهامون رو خواست ولی ما وقت نکرده بودیم منو رو نگاه کنیم.. مهراد خواست منو رو بده دستم که گفتم
_من مهمون شمام میخوام شما برام سفارش بدین
با نگاهی که به معنی باشه بود چیزایی به گارسون گفت..
تا غذامون بیاد سعی میکردیم زیاد به هم نگاه نکنیم ولی مگه میشد.. نگاهمون هی سر میخورد به چشمای همدیگه، و همش موقع نگاه مخفیانه مچ همو میگرفتیم و بد میشد..

کمی با گوشه دستمال سفید ابریشمی روی میز بازی کردم، بعد کمی به گلها و شمعهای زیبایی که داخل حباب کریستال شیکی تزیین کرده بودن روی میز نگاه کردم، بعدم یواشکی خواستم به مهراد نگاه کنم که نگاهمو شکار کرد لعنتی.. اصلا انگار اونم میخواست منو دید بزنه که نگاهمون به هم گره خورد.. ولی اینبار اون نگاهشو ندزدید..
آرنجاشو گذاشت روی میز و دستاشو قفل کرد به هم و سرشو کمی نزدیک تر آورد و مستقیم نگاهم کرد
از صراحت نگاهش معذب شدم و سرمو انداختم پایین.. وقتی سرمو بلند کردم هنوزم داشت نگاهم میکرد.. آروم آهی کشید و سرشو برگردوند سمت دیگه..

کار دیگه ای نداشتیم انگار، بازیِ نگاه میکردیم، منکه اگه تا خود صبح بدون حرفی فقط نگاش میکردم سیر نمیشدم از خوشگلیش.. متوجه بودم که دخترای توی رستوران هم نگاهش میکردن، تقصیری نداشتن بیچاره ها.. نگاه کنید نگاه کنید نگاه کردن به خوشگل ثواب داره..

گفت_راستی پدرتون زیاد ناراحت نشدن از اومدنتون؟
گفتم_نه، گفت برو دنبال چیزی که دلت میخواد
اوه! چی گفتم من.. تنها چیزی که از حرفای بابام در مورد سفرم به اینجا، توی ذهنم مونده بود، زرتی اومد به دهنم.. دیدم که چشماش درشتتر شد از تعجب.. زود گفتم
_آخه بابام میگه این دنیا ارزش نداره که کاری رو که دوست نداری انجام بدی و عمرتو هدر بدی، باید کاری رو بکنی که دلت میخواد و باید عاشق کارت باشی تا با لذت انجامش بدی
اوووه ماسمالی کردم وگرنه با خودش فکر میکرد ببین به باباش چی گفته در مورد ملاقاتمون توی استانبول که اونم گفته برو دنبال دلت..
گفت_نقاشی رو خیلی دوست دارین؟
_اوهوم.. از بچگی علاقه داشتم هرچی رو که میدیدم عکسشو میکشیدم، سگمون، گربه مون و بچه هاش، مامانم، بابام، عکس همشونو کشیده بودم، یه بارم یه ماهی خوشگل و خوشرنگ فایتر که دمش مثل دامن اسپانیایی بود رو با هزار جون کندن از آکواریوم درش آوردم و گذاشتمش جلوم که نقاشیشو بکشم، بیچاره چندباری بالا پایین پرید، انگشتمو گذاشتم روش و گفتم شلوغی نکن بذار عکستو بکشم، هنوزم وقتی یادم میوفته چطوری کشتمش حالم بد میشه، وقتی بابام دیدش گفت بعد از این دیگه عکس ماهی نکش
با خنده و اشتیاق گوش میداد به حرفام.. گفتم
_شما چی؟ چطوری شروع کردین نقاشی رو؟
_علاقه من مثل شما از بچگی نبود، ۱۷_۱۶ سالم بود که یه تابستون تصادفا با دوستم رفتیم کلاس، هم خطاطی هم نقاشی یاد گرفتم
گفتم_چه خوب من عاشق خط نستعلیق و خطاطی با قلمم ولی اصلا بلد نیستم
گفت_اگه بخواید من یادتون میدم
_واقعا؟
_البته، با کمال میل
دمغ شدم و گفتم
_فکر نمیکنم بتونیم
_چرا؟

۲۵)
گفتم_تو این مدت اگه بتونم تابلو ها رو تموم کنم شاهکار کردم، دیگه وقتی واسه خطاطی نمیمونه
دو تا دستشو لای موهاش کشید و گفت
_خیلی عجله دارین برگردین؟
_عجله که نه ولی قبلا بهتون گفتم که بخاطر کارم باید هر چه سریعتر برگردم
به نظرم بیحوصله شد و گفت
_باشه خانم یگانه کارتونو زود انجام میدین و میرین
بعدم مثل یه حالت دلخوری تکیه داد به صندلیش و اطرافو نگاه کرد..
این چرا اینجوری کرد؟ خوب قرارمون همین بود دیگه..
گارسون اومد و خوردنیها رو چید روی میز، یه غذای سبزیجات، دو نوع سالاد، یه غذای گردو و بادمجون که نمیدونم چی بود ولی خیلی خوشمزه بود، و کمی بعد غذای اصلی که انواع کباب قلوه ای و برگ و فیله بره و جوجه کباب بود رو آورد..
از همه شون کمی خوردم عالی بود ترکیه ای ها هم مثل ما ایرانیها کباب دوست داشتن و توی فرهنگشون بود، داشتیم میخوردیم که گارسون اومد و از من پرسید_نوشیدنی میل دارین؟
فکر کنم مهراد اشاره کرده بود بهش وگرنه از من نمیپرسید.. منظورش مشروب بود چون لحظاتی قبل برای میز کناریمون شراب قرمز سرو کرده بود، گفتم
_نه متشکرم
و مهراد بهش اشاره کرد که میتونه بره، بعد از رفتن گارسون گفت
_من مشروب نمیخورم ولی فکر کردم شاید شما بخورید
_نه منم نمیخورم
سیر شده بودم و تکیه دادم به پشتی صندلی، مهراد کمتر از من خورد و من تعجب کردم گفتم
_همیشه انقدر کم غذایید؟
_نه زیاد میل نداشتم، شما دوست داشتین غذارو؟ گفتم
_بله عالی بود من خیلی خوردم، کی میریم کله پاچه؟
خواستم شوخی کنم که اون حالت گرفته ش که درک نمیکردم چرا یهو اونطوری شد از بین بره، موفق هم شدم خندید و گفت
_هر وقت خواستین
در همین حین گارسون بازم اومد و دو تا دسر موس شکلاتی و باقلوا گذاشت روی میز.. گفت
_باقلواش خوردن داره
راست میگفت خیلی خوشمزه بود کمی هم از دسرم خوردم و گفتم
_در مورد کار صحبت نکردیم
_اگه دوست داشته باشین میریم ساحل کمی قدم میزنیم براتون توضیح میدم
گفتم_فکر خوبیه الان ساحل و صدای موج دریا میچسبه
_پس بریم
مهراد حساب رو پرداخت کرد و خارج شدیم از رستوران.. گفتم
_متشکرم رئیس شام خوشمزه ای بود
با لبخند گفت_نوش جان
و رفتیم سمت ماشین که آورده بودنش دم در رستوران، سوار شدیم و رفتیم ساحل.. موقع پیاده شدن گفت
_سردتون نشه؟
_نه شالم حسابی گرمه
شالمو انداختم دور شونه هام و روی سنگفرش کنار ساحل شروع کردیم به قدم زدن..
بعد از کمی راه رفتن خسته شدم با اون کفشای پاشنه بلندم، متوجه شد و اشاره کرد به نیمکتی که کمی جلوتر بود و گفت
_بشینیم؟
سری به نشانه موافقت تکون دادم و نشستیم روی نیمکت و چشم دوختیم به دریا که توی اون تاریکی مخوف به نظر میرسید ولی صدای موج ها آرامش بخش بود..

با کمی فاصله از هم نشسته بودیم، نه دور نه نزدیک، مثل دوتا دوست، دو تا همکار.. باید تند تند به خودم یادآوری میکردم که ما فقط همکاریم و یا رئیس و کارمند.. بدون مقدمه گفت
_این نمایشگاهی که سه ماه بعد دایر میشه فقط نمایشگاه نقاشی نیست، عکس و مجسمه هم هست و ۵ نفر هنرمند قراره توی این پروژه همکاری کنند که با شما میشیم ۶ نفر
گفتم_این ۵ نفر به چه دلیلی با هم نمایشگاه گذاشتن اونوقت؟ آخه هنرمندا اکثرا خودپسندن و بیشتر دوست دارن نمایشگاه کارای خودشونو انفرادی بذارن، مگه نه؟
گفت_آخه این نمایشگاه به نفع کودکان مبتلا به لوسمیه

با شنیدن اسم لوسمی، انگار نفسم بند اومد و مطمئنم که رنگم پرید.. لوسمی.. مسیح.. هفت ماه بیمارستان.. شیمی درمانی هاش.. موهاش.. حالم بد شد.. دستمو گذاشتم روی قلبم و سرفه ای کردم.. نگاهم کرد، متوجه حالم شد، ترسید و گفت
_چی شد خانم یگانه خوبین؟ چتون شد یهو؟
لب پایینمو گاز گرفتم و چشمامو بستم که گریه نکنم ولی اشکی که اومده بود به چشمام با بستنشون از گوشه ها سرازیر شد..
هول شد
_خانم یگانه چی شد؟ یه چیزی بگو.. آب بیارم برات؟
توی اون حالم متوجه شدم که تو خطابم میکنه و احتمالا خودشم نمیدونه.. بغض توی گلوم رو قورت دادم و گفتم
_خوبم آقای راستین..خوبم
دستمو گرفت تو دستش و گفت
_مثل یخ سردی
توی چشمام زل زد
_همینجا بشین ماشینو بیارم، الانه که لرز کنی
دستش رو که هنوز دستمو ول نکرده بود کمی فشردم و گفتم
_الان بهترم چیزی نیست
دستمو ول کرد و گفت
_میرم ماشینو بیارم دو ثانیه اینجام

وقتی رفت اشکمو رها کردم.. مسیح.. مسیح عزیز من..
چطوری به سرعت نور ماشینو آورد نفهمیدم ولی دستمو گرفت و گفت
_بریم تو ماشین
سوارم کرد و درو بست.. بخاری رو روشن کرد هول کرده بود و نمیدونست چیکار کنه.. نگاهش کردم، گفتم
_آقای راستین خوبم باور کنین گفت
_چتون شد یه دفعه فشارتون افتاد؟

بهونه خوبی بود نمیخواستم راجع به مسیح و بیماریش حرفی بزنم گفتم
_آره فکر کنم چون از صبح سرپام و دختر لوسی ام فشارم اومد پایین
شوخی که کردم فهمید بهترم، خیالش راحت شد لبخند زد و گفت
_شما دختر لوسی نیستین مگه میشه شعبون استخونی لوس باشه

۲۶)
دیگه دوتامونم میخندیدیم.. کمی بعد گفتم_
آقای راستین.. خیلی خوشحالم که تو این پروژه هستم، مرسی که این فرصتو به من دادین
توی چشمام نگاه کرد، بعد سرشو تکیه داد به صندلی و در همون حالت سرشو برگردوند طرفم و گفت
_منم خوشحالم خانم یگانه
کمی توی اون حال موندیم.. گفت
_بهترین الان؟
چشمامو بستم و باز کردم به معنی خوبم
_پس ادامه بدیم صحبتمونو.. موردی هست که میخواستم ازتون بپرسم، من نقاشیهامو توی خونه م و اتاقی که به نوعی تبدیلش کردم به آتلیه نقاشی، میکشم، نمیدونم شما میتونین اونجا کار کنین یا اگه توی خونه من راحت نباشین من براتون یه جایی بعنوان آتلیه نزدیک هتل پیدا کنم
گفت توی خونه ش؟..
برم خونه ش و اونجا ساعتها نقاشی بکشم؟ اینکه خطرناک بود.. مساوی بود با نزدیکی و دلبستگی بیشتر.. ولی اگه میگفتم نه، باید بخاطر من و بخاطر یک ماه به دردسر میافتاد و دنبال جایی میگشت، تازه امنیت خونه اون مسلما بیشتر از یه مکان ناآشنا تو استانبول بود که بخوام اونجا ساعتها تنها بمونم..
گفتم
_نه نیازی نیست بخاطر یه مدت کم به زحمت بیفتین، من مشکلی ندارم
_پس فردا صبح میام دنبالتون که هم بریم خونه رو ببینید و همینکه وسایل مورد نیازتون رو بخریم
_باشه
وقتی منو رسوند هتل گفت
_نگرانم بازم فشارتون بیاد پایین و تنهایی حالتون بد بشه
گفتم_نمیشه خیالتون راحت باشه
_اگه حالتون بد شد به من یه زنگ بزنید، زود خودمو میرسونم هر ساعتی که بود، باشه؟
با لبخند گفتم_چشم رئیس
_آفرین الان برید استراحت کنید صبح میبینمتون

پیاده شدم اونم پیاده شد
_بازم ممنون شب خوبی بود
_برای منم همینطور
_شبتون بخیر
_شب بخیر
رفتم داخل هتل و آنچنان خسته بودم که با تصویر مهراد توی ذهنم سریع خوابم برد..

مهراد

وقتی توی لابی هتل دیدمش که داشت میومد طرفم احساس کردم نفس کم آوردم.. آنچنان زیبا و ظریف و اصیل بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم..
این دختر بطور عجیبی شیک بود، حتی اگه گونی هم میپوشید، اصلا ذاتش شیک و با کلاس بود.. سرتا پا مشکی و ساده پوشیده بود..
نزدیکتر که اومد محو چشماش شدم.. چشمهای سیاه درشتش مثل گرداب منو میکشید به خودش، انگار میگرفت و ول نمیکرد، غرق شدم توی چشماش.. مژه هاش بقدری بلند بود که با هر بار پلک زدن انگار سنگینی میکرد.. لبهای خوشگلش مثل لبهای دخترای خوشگل کارتونی برجسته و درشت بود، گونه های کشیده ش صورت ظریفش.. یه زیبایی وحشی داشت.. یه پری واقعی بود که میتونست با چشماش جادو کنه.. پری من..

وقتی رسید بهم و گفت سلام با بوی عطرش مدهوش شدم، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که میخوام هر روز این دختر رو ببینم.. هر روز تا آخر عمرم..

توی رستوران انقدر نگاهش کردم که نفهمیدم چی شد، وقتی هم گفت که میخواد بعد از یکماه حتما برگرده ایران حالم گرفته شد و غذا کوفتم شد.. اگه برمیگشت من چیکار میکردم؟.. قبل از دیدنش زندگیم چطوری بود یادم نمیومد، ولی الان دیگه بدون اون نمیشد…

نفس

تازه صبحونه خورده بودم و آماده بودم که از پذیرش خبر دادن که مهراد اومده دنبالم.. لباس اسپورت و راحتی پوشیده بودم و موهامو دم اسبی بسته بودم، عطر شالینی محبوبم رو برداشتم و به مچ دستام و گردنم زدم و رفتم پایین..
بازم توی لابی منتظرم بود، ایستاده بود کنار پنجره و یک دستش رو گذاشته بود توی جیبش..
شلوار کتان سرمه ای و پلیور قرمز رالف لورن تنش بود.. چقدررر قرمز بهش میومد ای خدا.. موهاشو شونه کرده بود بالا و از پریشونی همیشگیش خبری نبود.. خدای جذابیت بود، هر بار که با یه تیپ جدید میدیدمش انگار یه بار دیگه عاشقش میشدم.. گفتم
_سلام رئیس
وقتی میگفتم رئیس میخندید و دلمو میبرد..
_سلام صبحتون بخیر، عالی به نظر میایین خوشحالم که حالتون خوبه
_من دختر سرسختی ام آقای راستین بهتره دیشبو فراموش کنین اون اتفاق یک بار بود
_پس بریم خانم سرسخت
با همون ماشین مشکی شاسی بلندش اومده بود، زود رفتم پریدم بالا تا درو برام باز نکنه
خندید و گفت
_ببخشید من دیشب با یه خانمی شام خوردم شما ازش خبر ندارین؟
گفتم_نه فعلا که من در خدمتتون هستم، بده هر روز با یه دختر میگردین؟
بلند خندید و گفت
_نمیتونین فکرشم بکنین که چقدر خوبه
با خنده زیرلبی گفتم
_پررو
گفت_شنیدم
_گفتم که بشنوین

خندون کمربندامون رو بستیم و راه افتادیم، گفت
_اول بریم خونه وسایل نقاشی منو ببینین اگه کم و کسری بود و خودتون چیز خاصی میخواستین بریم بخریم
_باشه

خونه ش دور بود به هتل من، و توی یه منطقه خوب استانبول بود، یه ساختمون ۱۵ طبقه با نمای کرم، رفتیم توی پارکینگ و از اونجا سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا، خونه ش طبقه دهم بود، درو باز کرد و گفت
_بفرمایید خانم خیلی خوش اومدین

رفتم داخل، خونه نسبتا بزرگی بود.. یه سالن بزرگ با دکوراسیون اسپورت که رنگ طوسی و سربی و نقره ای توی فضاش حاکم بود

‫4 دیدگاه ها

  1. سلام خانم نویسنده جوان 😉 خسته نباشید ، پارتهای جدید خیلی بهتر و قوی تر از پارتهای اولیه هستن امیدوارم تا اخر همینطور پیش برید ، فقط توروخدا اینطوری نباشه که یجایی یهو یچیزی بشه دختره سر بخوره تو بغل پسره ، خدایی دیگه خیلی خز شده . مرسی اه 😂

    1. سلام خواننده جوان یا نوجوان😉 پارتهای بعدی بالطبع بهتر و قویتره مطمئن باشید😊 همه کتابها و فیلمها هم اینطورین باید بیفته رو ریل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان