codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۱۴

۳۴)
نزدیک ماشین که رسیدیم گفت
_خوب؟
_هیچی ازم پرسید ترکم یا نه
_فقط همین؟
_بله
_به اون چه؟
_چه میدونم
_مطمئنی فقط همینو گفت؟
_بله رئیس فقط همینو گفت، بریم دیگه من هیجانزده م
با حرفم گره ابروهاش باز شد و با لبخند گفت
_بریم خودمو به خدا سپردم
گفتم_مگه شمام میخواین سوار بشین با من؟
_نمیشه که تنهاتون بذارم
_پس اشهدتون رو از الان بخونین
و زدم زیر خنده

پیست قشنگی بود خیلی قشنگتر از پیست تهران.. چندتایی دختر و پسر بودن ولی شلوغ نبود، ماشینها رو که از دور دیدم شروع کردم بالا پایین پریدن، نگاهم میکرد و میخندید، مهراد رفت با مسئولش صحبت کرد و بعد از چند دقیقه رفتیم سمت ماشینی که به من داده بودن، یه پسر جوون اومد طرفمون و وسایل ایمنی مخصوص دو نفر رو داد بهمون.. کلاه و جلیقه و همشو پوشیدیم و من نشستم پشت فرمون و مهراد نشست کنارم..
کمربند مخصوصش رو که محکم و امن بود بستیم و پسره چندتا چیز راجع به مسیر پیست و زمان و خود ماشین بهم تذکر داد و رفت کنار..
خیلی خوشحال بودم و همش خنده رو لبم بود.. ولی مهراد تو فکر بود.. گفتم
_تابلو پشیمونیدا
و بلند خندیدم، با لحن بامزه ای گفت
_میترسم
از این حرفش مردم از خنده.. خودشم خندید، گفتم
_نترس نمیذارم روی صورتت حتی یه خش بیفته رئیس
_خیلی آرومم کردی الان

فقط میخندیدم
_آماده اید برای پرواز؟
چشماش گرد شد
_پرواز؟
_آره دیگه میخوام ببرمت به اوج
_من نخوام برم به اوج کیو باید ببینم؟
_دیگه دیر شده محکم بشین

نمیدونم شوخی میکرد یا جداً ترسیده بود، منکه به هر حرفش میخندیدم خیلی بامزه شده بود.. استارت زدم و ماشین صدایی کرد که حال کردم داد زدم
_یوووهووو
گفت_یا خدااا
از خنده خم شدم روی فرمون گفتم
_نخندون دیگه رئیس اگه بخندم میریم تو دیوار پرس میشیما
لب پایینشو گاز گرفت.. اویییی لامصب لبشووو.. گفتم
_نکن
از دهنم در رفت..
چه حرکت نامناسبی کرد، آخه اینجا، الان؟.. گفت
_چی نکنم؟
_چرا لبتو گاز میگیری؟ حواسم پرت میشه میخوای بمیریم هردومون؟

خاک تو سرم چی داشتم میگفتم.. با خنده گفت
_وایسا من پیاده میشم
گاز دادم و چشمامو براش چپ کردم از زیر کلاه و همونطوری گفتم
_دیگه دیییره
بلند خندید..

سرعت گرفتم ماشین چسبید به زمین، وااای چه حالی میداد، مهراد هیچی نمیگفت، انگار دیگه نمیترسید، فقط گاهی نگاهم میکرد، سرعت بیشتر و بیشتر.. رفته رفته بیشتر میچسبیدیم به پشتی صندلیمون..
رسیدم به پیچ، حرفه ای و سریع با خطای صفر پیچیدم، برگشت نگاهم کرد، یه لحظه نگاهش کردم و گفتم
_چطوره؟
_عالیه برو
سرعتو بیشتر کردم و داد زدم
_هووووو
سرشو تکون میداد و میخندید.. بالاخره آخرای پیست که رسیدیم سرعتو کم و کمتر کردم و ایستادیم.. دستمو کوبیدم روی فرمون و گفتم
_واااای کیف کردم مرسی که منو آوردین اینجا
نگاه عمیقی بهم کرد و گفت
_دست فرمونت فوق العاده ست اصلا انتظار نداشتم
پیاده شدیم.. پسره اومد جلو و درحالیکه کلاه ها رو از سرمون درمیاوردیم و بهش میدادیم گفت
_عالی بود براوو
و انگشت شصتشو به علامت عالی بالا آورد، تشکر کردم وسایلو دادیم بهش و از پیست خارج شدیم..
ورودی پیست فضای سبز باصفایی بود که چمن مرتبی داشت، مهراد گفت
_هوا چقدر خوبه، بعد از اونهمه فشار بهتره کمی اینجا بشینیم

با خنده رفتم روی چمنا نشستم و دستامو تکیه دادم به زمین.. هوا آفتابی و لطیف بود.. صدای گیژ گیژ موتور ماشینا اینجا کمتر به گوش میرسید، مهراد هم نشست کنارم و پاهاشو دراز کرد..
برگشتم نگاهش کردم، شلوار جین و تیشرت پولوی سرمه ای تنش بود، و یه ژاکت طوسی پشمی ظریف انداخته بود روی شونه هاش و آستیناشو روی سینه ش گره زده بود
همیشه خوش تیپ بود و مثل مانکنای ایتالیایی بنظر میرسید
گفت
_شما هر روز با یه رفتارتون باعث تعجبم میشید
_به معنای خوب یا بد؟
_البته که خوب
_پس خدا رو شکر
لبخند زد و سرشو برگردوند
_اینطور رانندگی کردنو از کی یاد گرفتین؟ کار هر کسی نیست

برای اولین بار مقابلش مجبور شدم به مسیح اشاره کنم.. با چمنا بازی کردم و گفتم
_از برادرم
با یاد مسیح غم نشست توی دلم، حال و هوای شادم پر کشید و رفت.. برگشت نگاهم کرد، از طرز نگاهش فهمیدم که متوجه غم چشمام شده..
خواست چیزی بگه که نذاشتم و گفتم
_بریم؟
حرفشو انگار قورت داد و گفت
_باشه بریم
سوار ماشین شدیم، راه افتاد، حرفی نمیزدیم، دلم گرفته بود.. دست بردم و پخش ماشینشو روشن کردم.. یه آهنگ اسپانیایی بود که خواننده ش با سوز میخوند و گیتار میزد..
خیلی به دلم نشست.. صداشو خیلی بلند کردم، عاشق موزیک گوش کردن با صدای بلند بودم.. موزیک آرومم میکرد.. اونم بی حرف گوش میداد.. دو سه تایی آهنگ همین سبک خوند تا اینکه تخلیه روانی شدم و صداشو کم کردم..
نگاهم کرد و گفت
_میخوام ببرمتون همون کبابی که قولشو داده بودم
_همونکه گفتین بهترین کبابه؟
_اوهوم
_عالیه
از اینکه از حال گرفته م دراومدم خوشحال بنظر رسید..

۳۵)
یه رستوران معمولی وسط شهر بود که میزهاش پر بودن از مردایی که معلوم بود اصناف و کسبه همون منطقه هستن، سه چهار تایی هم مشتری خانم بود همه با اشتها مشغول خوردن بودن
وقتی ما وارد شدیم همه نگاهمون کردن، من کاملا عادت داشتم و ناراحت نمیشدم ولی وقتی با مهراد بودم سنگینی این نگاهها خیلی بیشتر میشد، از فکر اینکه حتما به هم میاییم و همدیگه رو کامل میکنیم یه خوشحالی زیرپوستی احساس کردم..

نشستیم پشت یه میز کوچیک که رومیزی دانتل و یه گل رز مصنوعی وسطش بود و نمکدون پلاستیکی و فلفل سیاه و دستمال کاغذی یه گوشه

گفت_میبینید که منم زیاد پاستوریزه نیستم
خندیدیم و گفتم
_اتفاقا تجربه ثابت کرده همچین جاهایی غذاهاشون عالیه و نباید با ظاهر قضاوت کرد، در ضمن روح آدم گاهی این سادگی و راحتی رو طلب میکنه
عمیق نگاهم کرد و گفت
_درسته
یه پسر ۱۲_۱۳ ساله اومد و گفت
_چی میل دارین؟
مهراد گفت_آدانا، کوش باشی، پیرزولا، از هرکدوم چهار تا، با نوشابه
بعد از من پرسید
_سوپ یا سالاد میخورین؟
گفتم _نه
_بنظر منم اینجا حیفه معده مونو با چیزای دیگه پر کنیم، بهتره فقط گوشت بخوریممم
به لحن شکموش خندیدم..
پسره یه نگاهی به من کرد لابد فکر کرد که این دختر لاغر چطور میخواد اینهمه بخوره
وقتی کبابها اومدن فهمیدم که مهراد در مورد شکم و کباب خیلی حالیشه.. واقعا لذیذ و بهترین کباب بود..

هر دومون چنان با اشتها و با دست میخوردیم که انگار از قحطی دراومدیم.. دو سیخ آخرو که یه دونه آدانا مثل کوبیده خودمون و یه سیخ کوش باشی که گوشت تکه ای هست تقریبا شبیه کباب برگ، نتونستم بخورم که گفت
_رفیق نیمه راه نشیاا
شکممو گرفتم و گفتم
_ترکیدم دیگه جا ندارم
یه کوبیده رو با دستش از سیخ درآورد و گرفت جلوی دهنم گفت
_بخور ببینم شعبون
بلند خندیدم و گرفتم به زور خوردم.. بازم خواست بده که گفتم
_وااای دیگه نه
خندید و سهم منو هم خورد و با لذت تکیه داد به صندلیش و گفت
_چقدر شبیه همیم

با حرفش و نگاهش دلم یه جوری شد.. ادامه داد
_تا حالا هیچ دختری ندیدم که اینطوری کباب بخوره
_حالا این تعریفه؟
دستامو گذاشتم روی صورتم و از شکمو بودنم خجالت کشیدم، خندید و گفت
_انقدر با لذت و حرفه ای خوردی که هیچ غذایی تو عمرم اینقدر بهم نچسبیده بود

خواستم بگم منم بهترین غذایی بود که خوردم چون با تو بودم.. ولی نگفتم و فقط لبخند زدم..

مهراد

پری افسونگر من هر روز به نوعی منو شیفته خودش میکرد، مثل مردا و حتی بهتر، رانندگی میکرد، بدون کلاس گذاشتن و فیس و افاده با دست کباب می لومبوند و من با لذت تماشاش میکردم، سادگی و خاکی بودنش روحمو نوازش میکرد..
نفس تنها دختری بود که میتونستی باهاش هم شیک و لاکچری باشی، هم راحت و هپلی
دختری که اونشب توی رستوران پارادایس با دستای ظریفش طوری کارد و چنگال گرفته بود که احساس کردم مقابل کلاس و ظرافتش کم میارم، و همون دختر امروز تو کبابی اوستا محمود انگشتای چربش رو چنان لیس زد که روحم شاد شد از بی ریاییش.. وقتی با نفس بودم غرقش میشدم و میخواستم فقط دوتامون تنها باشیم تو این دنیا..
ولی گاهی غمگین میشد و یه دیوار میکشید دور خودش که نذاره نزدیک غمش بشم.. یه دردی داشت.. دردی که باعث شده بود شخصیت عمیق و ژرفی داشته باشه..

نفس

شب شده بود، تازه از خونه مهراد برگشته بودم به هتل و ترافیک و دوری راه خسته م کرده بود.. نقاشیم کم کم رو به پایان بود، مهراد همش میگفت عجله نکن، نمیدونم چرا برعکس بقیه صاحب کارها که دوست دارن سفارششون زودتر تموم بشه، جناب راستین نمیذاشت من سریع کارمو بکنم، لابد وسواس داشت و میخواست کار بی نقص باشه.. وقتی وارد سوئیتم شدم توی تاریکی متوجه چیزی روی میز شدم، چراغو روشن کردم و دیدم یک سبد گل ارکیده بسیار زیبا و روش یه کارت بود..
متعجب کارتو برداشتم، ترکی نوشته بود لطفا به من فرصتی بدید برای عرض پیشنهادم بانوی زیبا.. کار اون مرد صاحب کازینو بود.. اردوان ایپلیکچی
حتما خدمتکار موقع تمیز کردن اتاق گل رو گذاشته اینجا.. باید کاری میکردم که بفهمه این کارها رو دوست ندارم
زنگ زدم پایین و گفتم کسی رو بفرستن اتاقم، پسری که کادر هتل بود اومد، سبد گل رو بهش دادم و گفتم اگه دوست داشتین میتونین بذارین جایی توی هتل، تشکر کرد و سبد گل رو برد
کارتشو مچاله کردم و انداختمش توی سطل.. بدم میومد از این جور آدمای بدپیله، تو ایران کم نکشیده بودم از اصرارهای خواستگارها و مردایی که پیشنهاد میدادن و ول نمیکردن..
بیخیالش شدم و به قصد خواب رفتم که کارامو بکنم و بپرم توی رختخواب، و مثل هر شب با فکر و رویای مهراد خوابیدم..

روزها میگذشتند و تابلوی ابدیت تموم شده بود، بعد از اونروز یک بار دیگه قضیه گل تکرار شده بود و من به هتل سپرده بودم که دیگه بدون اجازه من چیزی نذارن توی سوئیتم..

۳۶)
یکشنبه بود و مهراد گفت میاد دنبالم تا در مورد سوژه تابلوی دوم صحبت کنیم، مثل همیشه توی لابی منتظر مهراد بودم که سر و کله آقای ایپلیکچی پیدا شد، داشت میومد طرفم، نخواستم باهاش صحبت کنم راه افتادم سمت در خروجی که صدام زد
_خانم یگانه…

حتما اسممو از کادر هتل پرسیده بود، ایستادم ولی برنگشتم
_خانم خواهش میکنم چند لحظه صبر کنین
مجبور شدم برگردم و کمی عصبانی گفتم
_آقای محترم من با شما حرفی ندارم جواب درخواستتون رو هم قبلا دادم
_شما افتخار بدید به من یکبار شام بخوریم باهم، مطمئنم نظرتونو عوض میکنم
_چرا باید با شما شام بخورم وقتی که بهیچوجه تمایل ندارم پیشنهادتونو قبول کنم
_حداقل جایی بشینیم صحبت کنیم حرفامو یه بار گوش بدین
در همین حین تلفنم زنگ زد، مهراد بود، تا خواستم جواب بدم مرد مقابلم که حواسش به تلفن من نبود گفت
_خواهش میکنم ازتون خانم
با دست اشاره کردم که یه لحظه.. جواب دادم
_الو
_خانم یگانه
_بله
_یه آقایی جواب داد انگار، فکر کردم اشتباه گرفتم
_نه آقای راستین چندنفر توی لابی دارن باهم صحبت میکنن صدای اونا بوده
_من توی ترافیک گیر کردم خواستم بگم نیایید پایین ولی ظاهرا دیر زنگ زدم
گفتم
_اشکالی نداره من منتظرم عجله نکنید
_باشه فعلا
یارو هنوز نگاهم میکرد و منتظر جواب من بود، محکم گفتم
_جواب من منفیه لطفا دیگه تقاضاتون رو تکرار نکنید و گل هم نفرستین برام

رفتم بیرون هتل توی خیابون ایستادم تا مهراد بیاد.. کمی بعد اومد و از ماشین پیاده شد
_ببخشید دیر کردم
نگاهی به پشت سرم کرد، داخل هتل، خشمی رو توی چشماش دیدم منم برگشتم و دیدم ایپلیکچی پشت درب شیشه ای هتل ایستاده و ما رو نگاه میکنه.. گفتم
_بریم آقای راستین
_مزاحمتون میشه؟
_نه بریم لطفا

سوار ماشینش شدیم و راه افتاد
_صدایی هم که شنیدم همین آقا بودن نه؟
_مسئله ایشون چیزی نیست که بخوایم جدی بگیریم و حرفشو بزنیم
_ولی انگار این آقا جدی هستن
_این دیگه مشکل خودشونه
_چی میخواد حالا؟
_آقای راستین
_میخوام بدونم
_چی میتونه بخواد، پیشنهاد آشنایی
_من برم بگم که مزاحمتون نشه؟
_نه، خودم گفتم، کجا داریم میریم؟
نگاهم کرد که یعنی فهمیدم حرفو عوض کردی..
_میریم محل نمایشگاه با مسئول برگزاری قرار دارم راجع به تعداد تابلوها صحبت کنیم
_من دیگه برای چی میام اونوقت؟
_خوب شمام توی این کار هستین گفتم شاید بخواید سالن رو ببینید
با گیجی سری تکون دادم و بیرونو نگاه کردم..
سالن بزرگی بود که معلوم بود بجز تابلوهای من آثار دیگه زیادی ارائه خواهد شد، بعد از اینکه مهراد با مردی که قرار داشت صحبت کردن خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
منو همکارش معرفی کرده بود که قراره ده تا تابلو داشته باشم توی این پروژه و مرد با محبت دستمو فشرده بود و تشکر کرده بود.. حین صحبتشون شنیدم که مرده از عکسها پرسید، داخل ماشین ازش پرسیدم
_شما عکاسی هم میکنین؟
_نه
_آخه ازتون پرسید تعداد عکسها چند تاست
سئوالی نگاهش کردم، کمی هول شد یا من اشتباه کردم نمیدونم..
_عکاس پروژه، آشنای منه بخاطر همین از من پرسید
_آهان
نفس عمیقی کشید و پخش ماشینو روشن کرد..
هردومون سکوت کرده بودیم که بالاخره من گفتم
_نگفتین دومین تابلو چیه
_طبیعت
_از روی عکس؟
_نه میریم توی طبیعت زنده
_واقعا؟
_اوهوم
_چه خوووب اتفاقا خیلی نیاز داشتم که از شهر دور بشم
_صبح میریم عصر برمیگردیم
_اوکی رئیس
خندید و اون حالت گرفته ش از بین رفت، گفتم
_راستی دیشب با خودم فکر میکردم اگه همه تابلوها مثل همین اولی زمان ببره امکان نداره کار یکماهه تموم بشه
_منکه گفته بودم یکماه کمه
_یعنی تقصیر کیه که هر تابلو اینقدر زیاد زمان میبره؟
با خنده شیطون نگاهم کرد و گفت
_نمیدونم
_واقعا نمیدونین؟
با خنده شونه هاشو بالا انداخت و نچی کرد.. همه اداهاش شیرین بود لامصب.. چقدر دوستش داشتم خدایا..

گفتم_چرا نمیذارین زودتر تموم کنم؟
_خوب دوست دارم با دقت بکشید
_من با دقت میکشم ولی شما قبول نمیکنین
_بازم فیلتون یاد هندستون کرد که صحبت برگشتن میکنید؟
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه کسی هست که به خاطرش عجله دارین که برگردین؟
_نخیر
_پس چی؟
_بنظرتون من بیکارم؟
_کاراتونو سپردین دست کریمی
گوشه چشمی براش نازک کردم و گفتم
_چه همه چیم میدونه
_بعله که میدونم
_خودم کردم که لعنت بر خودم باد خودم قبول کردم باید بکشم
بدجنس خندید
_دقیقا

ساعت ۱۰ بود که مهراد زنگ زد که اومده، کوله پشتی و سوئیشرتمو برداشتم و رفتم پایین، اونم سوئیشرت پوشیده بود و کلاه کپ سرش بود، موهاش زیر کلاه چسبیده بود به پیشونیش ای جااان..

سلام و علیک کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم
_همه وسایلو برداشتین؟
_بله بوم و رنگ و هر چی که لازم بود برداشتم
_اینجایی که میریم چقدر راهه؟
_نزدیکه، حدود یکساعت

۳۷)
پارک جنگلی پولونِزکوی جنگل بزرگ و قشنگی بود که بعضی قسمتهاش حالت بکر و جنگل بود و بعضی قسمتهاش هم هتل و رستوران و حالت پارک بود، ما رفتیم طرف جنگل و جایی که میشه گفت کسی نبود وسایلمونو گذاشتیم..
مهراد گفت
_اینجا چادر هم میدن اگه کسی بخواد شب بمونه شبش هم قشنگه
_چه جالب، کاش میشد شب بمونیم
_واقعا دوست دارین بمونیم؟
اگه میموندیم باید با مهراد دوتایی داخل چادر میخوابیدیم، اینم که شدنی نبود اینه که گفتم
_نه فکر کنم شباش سرده، همینطوری گفتم
طوری نگام کرد که انگار فکرمو خوند خیلی تیز بود لعنتی.. چیزی نگفت و مشغول پهن کردن زیراندازی که آورده بود شد، وسایلی هم که من نمیدونستم چیه جابجا کرد و بوم و پایه و صندلی تاشو رو داد به من و گفت اینا مربوط به شما هستن، هر طرحی از هر زاویه ای که دوست دارید انتخاب کنید و پایه و بوم رو مستقر کنید اونجا
دور و برو نگاهی کردم و پایه رو برداشتم گذاشتم جای مورد نظر
_اینجا خوبه؟
نگاهی کرد و گفت_خوبه هم نورش هم زاویه دید درختا
رفتم و مشغول شدم که گفت
_یه طرحی از چیزی که میخواین بکشین بقیه شو توی ذهنتون نگه دارین و بعدا کم کم میکشین، همه شو که نمیشه اینجا تکمیل کرد
_باشه
_برای ناهار جوجه کباب میخوریم خوبه؟
_کجا؟ توی رستوران؟
_نه همینجا خودمون درست میکنیم من جوجه ها رو آماده کردم و آوردم با منقل زغال
_اینکه سخت میشه براتون
_نه سخت نیست همچین جایی حیف نیست آدم غذای حاضری بخوره؟

تا من طرح بزنم منقل و زغال و همه چیو حاضر کرده بود.. با نفس عمیقی هوای تمیزو کشیدم به ریه هام، صدای پرنده ها آرامش بخش بود، بوی نم جنگل و آفتابی که از لای برگ درختها میتابید، عالی بود..
_چه هوایی، چقدر اینجا قشنگه، تابلو باعث شد یه صفایی به روحمون بدیم
دیدم که پشت سرم وایساده و دست به جیب داره طرحی که می کشم رو نگاه میکنه گفت
_آره خوبیش اینه که نزدیکه هر وقت خواستیم میتونیم بیاییم صفا
به لحنش که ادای منو درآورده بود
خندیدم و گفتم
_من گفتم صفای روح نه اینکه بیاییم صفا
_همونه دیگه
_نخیر منظور شما با من خیلی فرق داره
خنده بلندی کرد و گفت
_بخدا منظوری نداشتم، بیایید یه چایی بخوریم
_چایی هم داریم؟
_بععله که داریم تازه کیک و شکلات هم داریم
خندیدم و گفتم_چه کدبانویی هستین شما
_دست شما درد نکنه

فلاسک چای رو برداشت و از داخل یه سبد حصیری دو تا لیوان برداشت و چایی ریخت یه بسته شکلاتم داد دست من و یکیم خودش برداشت..
روی پتو نشسته بودیم و پاهامونو انداخته بودیم روی هم، من تکیه داده بودم به درخت و اونم یه دستشو تکیه داده بود به زمین و چاییشو میخورد گفتم
_چه آرامشی.. خوب شد اومدیم، کاش میشد همه تابلوها رو اینجا بکشیم
گفت_برای بقیه تابلوها جاهای قشنگتری میریم
_واقعا؟ داره از این کار خوشم میاد
_مگه قبلا خوشتون نمیومد؟
_نه قبلا زورکی بود، تحت سلطه بودم
چشمکی زدم براش
گفت_من شما رو به زور نگه داشتم اینجا؟
_بابا شوخی کردم آقای راستین چرا به دل میگیرین
_آخه همیشه احساس میکنم عجله دارین برای برگشتن به ایران شایدم دلتنگی برای چیزی یا کسی که من باعث دوری و جداییتون شدم، این حس اذیتم میکنه

نگاهشو از روم برداشت و به دور خیره شد.. توی چشمای خوشگلش غم دیدم انگار.. چشماش انقدر صاف و صادق بودن که دلم خواست براش توضیح بدم که هیچ کس تو زندگیم نیست
گفتم
_آقای راستین..
برگشت و نگاهم کرد
_تو زندگی من هیچ کسی نیست که عجله داشته باشم برای رفتن پیشش و دلتنگش باشم.. فقط پدرم هست که اونم زیاد به من وابسته نیست
به وضوح دیدم که شادی اومد به چهره اش، گفت
_تنها بودن دختری مثل شما عجیبه
_چرا؟
_خوب تو این دوره و زمونه همه دخترا دوست پسری، رابطه ای دارن، دختر زیبایی مثل شما چطوری تنهاست کمی باورش سخته
_این تنهایی ترجیح خودمه جناب راستین
_چرا؟ دوست دارین تنها باشین؟
_نه، کی تنهایی رو دوست داره که من دومیش باشم
_پس دلیل ترجیحتون چیه؟
سرمو انداختم پایین و گفتم
_ترس از عواقبش
_عواقب چی؟
_رابطه و دلبستگی

عمیق نگاهم کرد، انگار دنبال چیزی میگشت توی نگاهم، گفت
_شکست عشقی داشتین که از دلبستگی میترسین؟
_اصلا رابطه ای نداشتم که شکست عشقی داشته باشم
_یعنی تا حالا با هیچ مردی رابطه نداشتین؟
_رابطه که نه، تو دوران دبیرستان یه بار جوگیر شدم و به اصرار دوستام با یه پسری که گیر سه پیچ داده بود بهم آشنا شدم و دو سه ماهی تلفنی صحبت کردیم هر روز میومد جلوی مدرسه منو میدید ولی بعدش که خواست رابطه مون جدی بشه و حرف از ازدواج زد تمومش کردم، حسی بهش نداشتم و سن ۱۷_۱۸ سال برای ازدواج مسخره بود، فقط همین
با دقت گوش میکرد، گفت
_پس چرا از عواقب رابطه و دلبستگی میترسین؟ شما که تجربه تلخی نداشتین
_حتما باید تجربه عشقی و دختر پسری داشته باشی که از جدایی و از دست دادن بترسی؟
_خب…
نذاشتم ادامه بده و گفتم
_دیر میشه برم طرحو تموم کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان