codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۱۵

۳۸)
فهمید که نمیخوام در موردش صحبت کنم.. داشتم طرح میزدم و فکر میکردم که کاش ازش میپرسیدم شمایی که اینقدر منو سین جیم کردی اصلا خودت چرا تنهایی با این قیافه دخترکشت؟ ولی نمیتونستم بپرسم..
راستی چرا دوست دختر نداشت؟ شایدم داشت! پس کجا بود؟ این که همش با منه.. با این امید که اونم مثل من تنهاست کارمو ادامه دادم..

یک ساعتی گذشته بود که پا شد و منقلو آماده کرد، منم قلمو رو گذاشتم روی پالت و رفتم کمکش، گفتم
_منم یه کمکی بکنم خیر سرم اینجا خانم منم
لبخند زد و گفت
_کار خاصی نیست یه جوجه کباب خالی میدم بهتون، تدارک چیزای دیگه در توانم نبود تو این شرایط
_همینقدرشم هنر کردین انتظار نداشتم ازتون، چای و کیک و سبد
_خودمم متعجبم چه پتانسیلی داشتم و خبر نداشتم
هردومون خندیدیم و زغالها رو که حسابی قرمز شده بودن تکونی داد و سیخهای جوجه رو گذاشت روشون
_من باد بزنم؟
یه مجله داد دستم و گفت
_بزنید
_با مجله؟
خندید و گفت_امکاناتم در این حده ببخشید، منقل رو هم دیروز خریدم، منو چه به این کارا آخه
کبابا رو باد میزدم و مهرادم گاهی پشت و روشون میکرد تا اینکه آماده شد و نشستیم خوردیم..
نون نیاورده بود آقای پتانسیل و خالی خوردیم همشونو، انقدر زیاد بود که سیر شدیم و اضافه ها رو هم مهراد شکمو زحمتشونو کشید..

با حس خوشایند سیری تکیه دادم به درخت و با لذت اطرافو نگاه میکردم که دیدم نگام میکنه و میخنده، گفتم
_چیه رییس؟
_الان دقیقا شبیه گربه ای هستین که غذا خورده و با شکم پر جلوی آفتاب خمار شده
_اِِِ آقای راستین مسخره م میکنین؟
خندید و سرشو انداخت عقب.. عجیب دل میبرد ازم..

گوشیش زنگ زد، جواب داد
_بله…. ممنون…. نخیر…. با خانم یگانه اومدیم پولونِزکوی…. پیمااان…. واسه گردش نیومدیم اومدیم طرح بزنیم…. کار دارم برو…. فعلا
پس پیمان بود.. یه کم دیگه نشستم و بعد رفتم سراغ بوم..

کار طرح کلی که تموم شد گردنمو مالیدم و آخیشی گفتم.. تموم مدت نشسته بود اونجا و منو یعنی تابلو رو نگاه کرده بود..
_تموم شد
اومد جلو نگاه کرد
_خوبه، قشنگ میشه
_امیدوارم
_خسته نباشین
_مرسی
_جمع کنیم بریم کم کم تا هوا تاریک نشده
وسایلو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم گفتم
_خیلی خوش گذشت
_راست میگین؟
_آره خیلی دوست داشتم، مرسی که ایده هاتون برای نقاشی اینقدر قشنگن
لبخند زد..

نزدیکای شهر بودیم که گفت
_اون مرد..
سئوالی نگاهش کردم
_کدوم مرد؟
_توی هتل
_آهان
_اون کیه؟
_شخصا و اسماً نمیشناختمش ولی کازینویی رو که گفت صاحبشه میشناختم
_اسمش چیه؟ کدوم کازینو؟
_اسمش اردوان ایپلیکچیه

تا اینو گفتم چشاش رفت رو کله ش.. دیگه لازم نشد اسم کازینو رو بگم.. ناباورانه گفت
_جدی میگین؟
_آره
_میدونید اون آدم کیه، امپراطوریه برای خودش
_بله میدونم صاحب بهترین کازینوهای ترکیه ست
_پس میدونید.. منم میگفتم کجا دیدمش که قیافه ش آشناس
_کیه که ندونه
_اونوقت جواب رد دادین بهش؟
_بله
_جالبه
_چرا؟
_فکر نمیکردم دختری باشه که به صاحب چنین ثروت افسانه ای نه بگه
_حالا که هست

کمی نگام کرد و کمی دیگه فکر کرد و باز گفت
_هنوزم باورم نمیشه
_خوب بابا بسه دیگه
طوری تو شوک بود که تا هتل حرف نزد..

مهراد

وقتی اسم اون مرد رو گفت خشکم زد، باور نمیکردم به چنین آدمی جواب منفی داده باشه، این دختر بازم فرقشو با بقیه دخترها نشون داده بود..
با این کارش ارزشش در نظرم صدبرابر بیشتر شد، کار کمی نبود..
وقتی گفت از دلبستگی و رابطه میترسه ناخودآگاه به این فکر کردم که اگه من بهش پیشنهاد میدادم منو هم رد میکرد؟ حتی احتمالش هم ناراحتم کرد.. ولی از اینکه گفت توی ایران هیچ کسی نیست که بخاطرش عجله کنه برای برگشتن، مثل مرده ای که با نفس مسیحا زنده بشه، جون گرفتم با حرفش..
منی که همیشه نگران برگشتنش بودم کمی خیالم راحت شده بود.. منی که هیچ حقی برای نگه داشتنش پیش خودم نداشتم.. من حتی وجود اِسین رو ازش مخفی کرده بودم، نمیدونم چرا نمیخواستم بفهمه دختری توی زندگیمه
وقتی آقای صفراوغلو توی نمایشگاه تعداد عکسها رو ازم پرسید نفس شنیده بود، جریانو ازم پرسید ولی من نتونستم بگم که عکاس پروژه دوست دخترمه.. نتونستم و با فکر اینکه وقتی اِسین بیاد رفتار نفس با من چطور میشه زجر کشیدم..
اگه با دیدن اِسین، از اینکه چیزی بهش نگفتم ناراحت میشد، یا اگه با وجود اِسین در کنار من، ازم دور میشد و دیگه نمیتونستم به بهانه های مختلف کنارش باشم، چیکار میکردم.. منی که با نصف روز ندیدنش دلتنگش میشدم..
توی جنگل وقتی به درخت تکیه داده بود و با لذت طبیعت رو تماشا میکرد بقدری زیبا و جذاب بود که دلم خواست اون لحظه دنیا رو متوقف کنم و تا ابد نگاهش کنم..
وقتی پیمان زنگ زد و گوشیمو گرفتم دستم از فرصت استفاده کردم و طوری که نفهمه توی همون حالت یه عکس ازش گرفتم.. حالا میتونستم وقتایی که دلم براش تنگ میشد عکسشو نگاه کنم..

۳۹)
نفس

کار تابلوی دوم رو توی آتلیه خونه مهراد ادامه میدادم، تابلوی اول حدود یکهفته طول کشیده بود و اگه هر تابلو یک هفته طول میکشید برای ده تا تابلو من باید دو ماه و نیم تو استانبول میموندم..
منی که برای یکماه اومده بودم، اصلا از این مسئله ناراحت نبودم حتی اگه شش ماه هم میموندم راضی بودم چون پیش مهراد بودن برام حکم بودن توی بهشت رو داشت..

سه چهار روزی از رفتنمون به جنگل میگذشت و من در این بین موفق شده بودم دو بار از صحبت با ایپلیکچی فرار کنم..
روزی که مهراد گفته بود میاد دنبالم تا برای سفارش قاب برای تابلوها بریم بازار
از آسانسور که خارج شدم چشمم افتاد به آقای لاکچری، نشسته بود توی لابی و مجله میخوند، خوشتیپ و جوان بود، با اون سن کم مسلما نمیتونست بنیانگذار کازینوها باشه پس قطعا کار موروثی بود که از پدرش بهش رسیده بود، شدیدا اتوکشیده و مرتب بود انگار همین الان با رییس جمهور آمریکا جلسه داشت، موهاشو خیلی مرتب شونه کرده بود و بوی ادکلنش تا پذیرش میومد، واقعا بهترین شانس ازدواج بود برای هر دختری، ولی نه برای منی که پول و مادیات ارزششو برام روز مرگ مسیح از دست داده بود، و خودم اونقدری داشتم که برای خرید بعضی چیزای لوکس که عادتم شده بودند محتاج و حریص ثروت کس دیگه ای نباشم..
من الان از این دنیا فقط مهرادو میخواستم نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای..

آقای لاکچری وقتی منو دید از جاش بلند شد و اومد طرفم، برای فرار دیر شده بود و مجبور شدم بایستم.. سلام کرد و مقابلم ایستاد
_خانم چرا نمی نشینید با من دو کلمه حرف بزنیم؟ یعنی انقدر تحمل من سخته براتون؟
خیلی مودب و محترمانه صحبت میکرد و خجالت کشیدم بد جواب بدم، گفتم
_ببینید آقای ایپلیکچی حتی اگه صحبت هم بکنیم نظر من عوض نمیشه
_شاید بشه، شما حتی به من فرصت صحبت نمیدین

حواسم به حرفاش بود که صدای زیبا و خوش آهنگ مهرادو شنیدم که خطاب به ایپلیکچی از پشت سرم گفت
_آقای محترم با توجه به شناختی که دورادور از شما و خانواده تون دارم فکر نمیکنم کسی باشید که برای یک خانم مزاحمت ایجاد کنید
برگشتم و طوری نگاهش کردم که یعنی خواهش میکنم بیخیال شو بریم.. ولی ایپلیکچی بهش جواب داد
_درست فکر کردید آقا، من قصد مزاحمت ندارم
_ پس این اصرارتون برای چیه؟ خانم یگانه تا جایی که میدونم قبلا به شما جواب منفی دادن
گفتم_آقای راستین من الان بازم نظرمو به ایشون گفتم، لطفا بفرمایید بریم
ایپلیکچی گفت
_خانم من شما رو تو این چند وقته ناراحت کردم؟
گفتم_خیر آقا ولی اصرارتون اگه ادامه داشته باشه موجب ناراحتیم میشه
گفت_خانم یگانه شما حتی اجازه ندادید من درخواستم رو عرض کنم.. من میخوام شما ملکه دنیای من باشید، میخوام خانم ایپلیکچی باشید، آیا این درخواستم مزاحمته بنظرتون؟

حدس میزدم پیشنهادش و قصدش ازدواج باشه ولی اینطور صریح و مقابل مهراد کمی جا خوردم
مهراد خشکش زده بود و به من نگاه میکرد، منتظر جوابم بود و کمی هول بود انگار
برگشتم سمت ایپلیکچی و گفتم
_البته که مزاحمت نیست و ممنونم بخاطر پیشنهاد محترمانه تون ولی جوابم همونه، متاسفانه نمیتونم پیشنهادتون رو قبول کنم

ایپلیکچی مشکوک برگشت سمت مهراد و گفت
_شما نسبتی با خانم دارید؟ آیا دلیل جواب منفی ایشون به من شما هستید؟

قرمز شدم، تا خواستم چیزی بگم مهراد گفت
_جناب ایپلیکچی من فقط همکار خانم یگانه هستم و به نوعی پدرشون ایشون رو سپردن به من تا وقتی که اینجا تشریف دارن، چون توی استانبول کس دیگه ای رو ندارن، دخالت من به این دلیله
ایپلیکچی نگاه معناداری به ما کرد و گفت
_کار من اینجا تموم شده و من بخاطر شما مسافرتم رو تمدید کردم کاش میشد در جوابتون تجدید نظری بکنید
گفتم
_متاسفم، و خوشحال شدم از آشناییتون، خدانگهدار
دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم و به سمت در خروجی هتل راه افتادم.. دیگه چیزی نگفت و مهراد کمی بعد دنبالم اومد و سوار ماشینش شدیم
نگام کرد و گفت
_وقتی گفت میخوام ملکه دنیای من بشید خانم ایپلیکچی بشید ترسیدم، یک آن فکر کردم الانه که جواب مثبت بدید
گفتم_چرا؟ بنظرتون من عقده ازدواج دارم؟ یا عقده خواستگار پولدار؟
_منظورم این نبود ببخشید بد متوجه شدید
سئوالی نگاهش کردم که ادامه داد
_هر مرد دیگه ای بود و مقابل من اینطوری احساساتشو به شما بیان میکرد احتمالا یقه شو میگرفتم ولی شرایط و موقعیت این آدم به من اجازه نداد که بیش از این تو خوشبختی و آینده شما دخالت کنم
گفتم_خوشبختی؟ بنظرتون پول زیاد قطعا باعث خوشبختی من میشه که نخواستین مانع بشین؟
_نخواستم نه، خواستم، ولی حقشو نداشتم که مانع بشم، چون موقعیتی نبود که نصیب هر دختری بشه
_آقای راستین.. وقتی با چشماتون دیده باشید که همین پول زیاد، در مقابل چند تا سلول، ناتوان بشه و نتونه کوچکترین فایده ای داشته باشه، مطمئن باشید که جذابیتشو براتون از دست میده، مثل زیبارویی که یک شبه تبدیل بشه به پیرزن آبله رویی

۴۰)
گفت_سلول؟
_بله، چند تا سلول سرطانی
غمگین و کمی گیج نگاهم کرد، تا اینجاش هم زیاد پیش رفته بودم و دیگه ادامه نمیدادم
حرفو عوض کردم و گفتم
_من عاشق کاپالی چارشی هستم انقدر میگردم مغازه ها رو که خسته تون میکنم
گفت_من با شما خسته نمیشم

با این حرفش یه چیزی توی دلم تکون خورد.. متعجب نگاهش کردم که سریع گفت
_مگه میشه با یه خانم چندشخصیتی متنوع همراه بود و خسته شد
لبخند زدم و گفتم
_پس آماده بازارگردی به سبک نفس باشید

بازار سنتی استانبول رو که تلفیقی از مدرنیته و سنتی بود و به نظر من یکی از زیباترین بازارهای دنیا بود زیر و رو کردیم..
بیچاره مهراد از این مغازه به اون مغازه دنبالم کشیده میشد ولی اعتراض نمیکرد.. از یک مغازه روسری فروشی، روسری کوچک ابریشمی آبی خوشرنگی که صنایع دستی بود و با سبک سنتی رنگ شده بود و ارزشمند بود خرید و وقتی از مغازه بیرون اومدیم به طور غیرمنتظره ای جلوم ایستاد و روسری رو انداخت دور گردنم و از جلو گره شل زد.. ته چشمام نگاه کرد و گفت
_میدونستم خیلی بهتون میاد

از نگاهش و از حرکت دستاش دور گردنم گر گرفتم و داغ شدم.. اون لحظه دلم خواست بغلش کنم.. به زور گفتم
_چرا زحمت کشیدین آخه؟
با لبخند قشنگی گفت
_زحمت نبود یه یادگاری کوچولو از بازارگردیمون
_خیلی قشنگه واقعا متشکرم
_قابل شما رو نداره

در پایان بعد از سفارش قابهای مدنظر مهراد، همونجا توی یک رستوران ناهار خوردیم و خسته و کوفته از بازار خارج شدیم..
عصر بود که به هتل رسیدم و با بغل کردن و بوسیدن روسری آبیم از خستگی بیهوش شدم..

مهراد

صبح ها تا عصر وقتی شرکت بودم و نفس تو خونه من بود، فقط یک دانگ از شش دانگ هوش و حواسم توی شرکت بود، بقیه ش پیش پری افسونگرم بود.. مدتی بود که پیمان متوجه این حالم شده بود و شک کرده بود، یکبار هم پرسیده بود که چی شده که اجازه دادم نفس توی خونه م کار کنه، چون میدونست دوست ندارم کسی تو خونه م باشه، منم گفته بودم که مجبور شدم.. ولی اون گفته بود مهراد راستین به هیچ کاری مجبور نمیشه مگر اینکه دلش بخواد..
زده بود توی خال، دل من نفسو میخواست.. دل من حضورشو کنارم، توی خونه م میخواست..
اونروزم پیمان انقدر نفس نفس گفت که دلم براش تنگ شد، گفته بودم که بهش بگه خانم یگانه ولی پیمان اهل این حرفا نبود و شونه بالا انداخت و گفت برو بابا من نمیتونم با هیچ کس انقدر رسمی باشم.. خودت میگی خااانم یگااانه بسِمونه
عکسشو توی گوشیم آوردم و یواشکی نگاش کردم.. چقدر خوشگل بود، چقدررر دوستش داشتم..
دیگه با خودم کنار اومده بودم و قبول کرده بودم که نفسو دوست دارم، این کارهام، این احساساتم، چیزی خیلی بیشتر از شیفتگی بود، نمیشد انکار کنم
تا عصر سه چهار ساعتی مونده بود و دل بی جنبه من تنگش شد و زد به سرم که پاشم برم خونه و ببینمش، نمیتونستم تا عصر صبر کنم تازه اونموقع هم بیشتر از نیم ساعت نمیدیدمش و هر روز دنبال بهانه ای میگشتم که باهاش برم بیرون و کنارم باشه.. به پیمان گفتم که جایی کار دارم و از شرکت زدم بیرون..
با هیجان از آسانسور پیاده شدم و یکبار زنگ در رو زدم، همیشه این کارو میکردم که بدونه دارم میام تو و اگه در شرایط نامساعدی هست متوجه اومدنم بشه.. زنگ زدم و کمی بعد کلید انداختم و درو باز کردم..
انگار متوجه ورودم نشده بود چون صدای موزیک انقدر زیاد بود که صدا به صدا نمیرسید.. کمی رفتم جلوتر طرف آتلیه.. صداشو شنیدم داشت با خواننده میخوند با صدای بلند..
میپرستم تو را میپرستم
من هنوز از هوای تو مستم
ای پری زاده مو پریشان
روی از این خسته دل برنگردان
ماه افسونگر سر به زیرم
پای عشقت الهی بمیرم…

نمیدونستم به نازی صداش که با احساس و سرخوش بلند بلند میخوند گوش بدم یا محو جملات و شعر ترانه بشم که انگار از دل من میگفت ای پریزاده مو پریشان..
رفتم جلوتر و دم در آتلیه ایستادم، دیدمش.. پری من قلموی نقاشی تو دستش، مقابل بوم نقاشی، مثل رقص آروم حرکتی میکرد و گاهی خم میشد قلمی به تابلو میزد، و همراه خواننده میخوند
عمرم جانم ماه تابانم
سر و سامانم دلدااارم
وای از دستت که شدم مستت

مستش شدم.. و اون جوّ موجود، با اون آهنگ زیبا مستیمو بیشتر میکرد.. متوجه من نبود و من محو تماشاش بودم.. بلوز سفید آستین حلقه ای که روی شکمش گره خورده بود و کمر لختش بیرون بود پوشیده بود با شلوارک جین که تا بالای زانوش بود.. روسری آبی هدیه منو هم بسته بود دور سرش رو موهاش به شکل تل و چند تار موش افتاده بود روی پیشونیش..
خم شد روی بوم و من مات زیبایی هیکلش شدم.. شونه های ظریفش، پاهای بلند و خوشتراشش، باسن برجسته ش، و کمر باریکش که انقدر ظریف و باریک بود که دلم ضعف رفت برای اینکه دستامو حلقه کنم دورش و لمسش کنم..

اولین بار بود هیکلشو اینطوری دید میزدم، یواشکی دید زدن یک زن عمرا کاری نبود که من بکنم، و مغایر با اخلاقم و شخصیتم بود، ولی در مقابل این دختر، من، من نبودم..

‫4 دیدگاه ها

    1. خوبتر هم میشه، بالاخره اوایل داستان زمینه سازی برای معرفی شخصیتهاست و جذابیت پارتهای بعدی رو نداره، مرسی که دنبال میکنید 😊🌹

      1. سلام و خسته نباشید به نویسنده جوان ، معلومه به ترکیه و شهر استانبول علاقه دارید و شناخت خوبی ازش دارید، البته این اطلاعات رو از اینترنت هم میشه در اورد ولی حتی اگر اینطور هم باشه بازم قابل تقدیره چون معلومه برای کارتون ارزش قائلید که راجع بهش تحقیق کردین ، فقط اگر یکم فضای داستان گسترده تر بود و شخصیتهای بیشتری تو رمان بودن بنظرم بهتر بود. با تشکر …خواننده جوان😉

        1. مرسی از توجه دقیق و نکته سنجیتون خواننده جوان😉 بله من استانبولو خیلی دوست دارم، تو پارتهای بعدی کاراکترهای دیگه ای هم وارد روند داستان شدن ولی کلا رمان من بیشتر مثل یه تئاتر دو نفره مهراد و نفسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان