codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۱۶

۴۱)
هیچ کارم ارادی نبود و دنبال دلم کشیده میشدم.. چیزی که در طول سی سال زندگیم هرگز تجربه نکرده بودم..
هنوز سر جام ایستاده بودم و ماتش بودم که آهنگ تموم شد و انگار وجودمو حس کرد.. برگشت طرفم و قلم مو از دستش افتاد، ترسید..
هینی کشید و عقب رفت.. سریع گفتم
_بِ..ببخشید ترسوندمتون؟
_واای آقای راستین سکته نکردم خوبه قلبم داره میاد تو دهنم
واقعا هم قلبش خیلی تند میزد، از نفسهاش معلوم بود.. منم که وضعم بهتر از اون نبود، گفتم
_خیلی معذرت میخوام من در زدم ولی شما متوجه نشدید
_صدای موزیک نذاشته بشنوم، شما اینموقع روز خونه چیکار میکنین؟
_چندتا نقشه لازم بود اومدم ببرم

هه..چه دروغی، نگفتم دلم برات تنگ شده بود
اومد جلوتر و با هول گفت
_قلبم کم کمش ۲۰۰ تا میزنه
اینو گفت و یهو دستمو گرفت و گذاشت روی قلبش! وااای..
دستم که خورد به تنش، احساس کردم دستمو گذاشت رو آتیش.. دستم و دلم و وجودم سوخت.. چشمام گرد شد.. چه کردی نفس..
شاید حالمو از نگاهم خوند که دستپاچه شد و سریع دستمو دور کرد از خودش و گفت
_وای ببخشید
و دوید سمت آشپزخونه.. و من موندم و صدای درونم که بهم گفت:
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

این اگه عشق نیست پس چیه مهراد راستین؟.. عشقی که گرفتارش شدی رو قبول کن..
ناباورانه قبول کردم..
من عاشق نفس بودم..

همونجا ایستاده بودم، رفتم سمت موبایلش و همون آهنگ رو دوباره پلی کردم.. اسمشو خوندم.. “آتشم باش”حجت اشرف زاده، وصف حال من بود
من هنوز از هوای تو مستم..
ای پری زاده مو پریشان..

طول کشید تا بالاخره برگشت، یه لیوان آب توی دستش بود و نگام نمیکرد.. رفت طرف بوم و قلم مو رو از روی زمین برداشت، گفت
_نقشه هاتونو برنداشتین؟
میخواست برم؟.. ولی من میخواستم بمونم پیشش، باید یه بهانه جور میکردم گفتم
_نقشه ها رو فردا میبرم، امروز مسئول نمایشگاه زنگ زد و گفت یکی از مشتریها تابلویی رو میخواد که من دوسال پیش توی همین نمایشگاه گذاشته بودم، خواهش کرد که اگه ممکنه همون تابلو رو دوباره کار کنم برای این نمایشگاه، منم میخوام شروع کنم با شما کار کنم

عشق از من چه دروغگوی قهاری ساخته بود، نقشه ای که کشیده بودم بهم فرصت میداد که هر چقدر که میخواستم پیشش باشم
گفت_اگه بخواید من میتونم بکشم
سریع گفتم
_نه نه کار خودمه باید خودم بکشم، با اینکه خیلی کار دارم و وقت نمیکنم ولی مجبورم دیگه قول دادم
ای تو روحت ای مهراد مارموز
گفت
_چی هست تابلو؟
چی بود تابلو؟! مغزم هنگ کرد
_اممم چیزه.. وقتی کشیدم میبینید
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و مشغول کارش شد
اون نگاه حقم بود، شنیده بودم آدم عاشق عقل درستی نداره و گاهی کارای احمقانه انجام میده ولی اونوقتها باور نکرده بودم..

نفس

وقتی ناگهان پشت سرم دیدمش که ایستاده بود دم در انقدر ترسیدم که زبونم بند اومد، قلبم طوری میزد که ترسیدم از کار بیفته، ناخودآگاه دستشو گرفتم و گذاشتم روی قلبم که ببینه چقدر تند میزنه، خاک تو سرم مگه دکتر بود؟
چرا اون کارو کردم نمیدونم، غیرارادی بود، وقتی گرمی دستشو روی سینه م حس کردم و لرزش مردمک چشماشو که اونقدر نزدیک بود بهم دیدم دلم هری ریخت..
انگار یه حسی بینمون شناور بود، یه حس داغ و قشنگ.. همون حسی که بیچاره م میکرد و من ازش فراری بودم.. حس ناب عشق..
باید فرار میکردم، هم از خجالت هم از اون حس.. وقتی برگشتم گفت که اونم میخواد یه کار شروع کنه، یعنی اینجا، پیش من، قرار بود دوتایی توی یه اتاق باهم بشینیم و ساعتها نقاشی بکشیم.. هر چه بیشتر ازش فرار میکردم بیشتر گیرش میافتادم، هرچند که فرار من اصلا شبیه فرار نبود.. من صیدی بودم که عاشق صیادش بود و آزادی برام حکم مرگ داشت..

چند روزی بود که مهراد کمتر میرفت شرکت و با من توی آتلیه روی تابلوش کار میکرد، باهم توی آشپزخونه قهوه میخوردیم و ناهاری که هر روز از رستوران برامون میومد و الان تبدیل شده بود به دو پرس میخوردیم، موزیکها و آهنگهای من بازم به راه بود و مهرادم خوشش میومد و با صدای بلند موسیقی، کار میکردیم..
سه پایه و بومشو درست مقابل من گذاشته بود و موقع نقاشی گاهی نگاه همدیگه رو شکار میکردیم.. قشنگترین لحظات عمرم بود اون ساعتها.. وقتی حواسش به من نبود و با اون چشمهاش زل میزد به بوم مقابلش، زیباترین تابلوی دنیا بود و دل سیر نگاهش میکردم، ابروهای سیاه بلندشو، موهای پریشون سیاهشو، دستای کشیده شو، قد و هیکل بلند و ورزیده شو.. و وقتی گاهی خم میشد زنجیر بلندش از یقه بازش بیرون میوفتاد، دیدن سینه عضله ای و سفتش نفسمو قطع میکرد..
اولین روز که دیدم این شرایط برای من خیلی سخته گفتم چرا سه پایه ش رو همردیف من قرار نمیده که نور خوبی داشته باشه، اگه اونطوری میذاشت دیگه از روبه رو نمیدیدمش و راحت کارمو انجام میدادم و حواسم پرت جذابیتش نمیشد، ولی اون گفت که نور این زاویه برای من خیلیم خوبه و دهنمو بست..

۴۲)
یه روز که داشتیم مثل همیشه کار میکردیم و من رفته بودم تو بحرش نمیدونم چی شد که از دهنم پرید
_چه عجب شما هنرپیشه یا مدل نشدین

با تعجب و کمی لبخند نگام کرد و قلم موشو گذاشت روی پالت و گفت
_من؟
این چه حرفی بود زدم آخه، عیان و آشکار گفته بودم که خوشگلی..
باید خونسردانه ادامه میدادم به حرفم، دیگه از دهنم در اومده بود.. بی تفاوت گفتم
_خوب آخه تیپ و قیافه خوبی دارین
“خوب” برای وصف خوشگلی و خوش تیپی مهراد خیلی بی انصافی بود..
گفت
_شما لطف دارین
سرد گفتم_تعارف نمیکنم جدی پرسیدم
خندید و گفت
_اتفاقا چندسال پیش یه کارگردانی تو یه کافه بهم پیشنهاد هنرپیشگی داد و گفت موفقیت و شهرتمو تضمین میکنه ولی قبول نکردم، گفتم
_میبینید دیگه من چه گوهرشناسی هستم حدس میزدم دنیای سینما دنبالتون باشه
بلند خندید و گفت
_اینجا یه محله ای هست به اسم جهانگیر، پاتوق هنرمندا و تئاتری ها و سینمایی هاست، هر کسی که قیافه و هیکل داشته باشه، ممکنه اونجا همچین پیشنهادی بگیره
گفتم_اینطوریام نیست دیگه شما شکسته نفسی میکنین
از روی صندلیش بلند شد و خندون اومد طرفم گفت
_شرط میبندم اگه باهم بریم اونجا تو یه رستورانی جایی شما پیشنهاد مدلینگ یا هنرپیشگی میگیرید
خندیدم و سری تکون دادم به معنی برو بابا.. گفت
_خیلی جدیم من، شرط ببندیم؟
خندون گفتم
_ببندیم
_فردا منتظرم باشید توی هتل میام دنبالتون بریم
_باشه شرطمون چی؟
_هر کی برد یه چیزی از بازنده بخواد
_قبوله

توی سوئیتم جلوی آینه خودمو با خنده برانداز میکردم شوخی شوخی داشتیم میرفتیم ببینیم دنیای شهرت ما رو میخواد یا نه..
شلوار جین زغالی شسته تنگی پوشیدم با چکمه های تخت مدل تگزاسی قهوه ای، و یه پیرهن مردونه جین تنگ.. موهامو باز گذاشتم و آرایش کردم، آماده بودم و درو باز کردم که برم بیرون که دیدم یکی از خدمتکارهای هتل دسته گل بزرگ و قشنگی دستشه و ایستاده پشت در، تا منو دید گفت
_گلها برای شماست خانم یگانه
گفتم_مگه من نگفته بودم دیگه گل نیارید تو سوئیت من؟
_خانم من اطلاعی ندارم
گلها رو ازش گرفتم و رفتم پایین
گذاشتمشون روی میز پذیرش و به مردی که پشت میز ایستاده بود گفتم
_آقا من سپرده بودم که بدون اطلاع من گل اهدایی هیچ کسی رو نفرستین سوئیتم
در همین حین مهراد اومد داخل هتل و با شنیدن صدای کمی بلندتر از معمول من سریع اومد سمتم
_سلام چی شده؟
_هیچی
_برای هیچی انقدر ناراحتین؟
سرمو برگردوندم سمت دیگه و نخواستم چیزی بگم، مسئول پذیرش گفت
_خانم یگانه من متاسفم ولی با ما هماهنگ نشده من خبر نداشتم بازم معذرت میخوام

بی توجه بهش رفتم سمت در و مهراد هم دنبالم اومد.. عصبی گفت
_آقای عاشق پیشه گل فرستادن براتون؟
_بله برای چندمین بار
بیرون هتل بودیم، ایستاد مقابلم و با صورت جدی و اخمالود گفت
_شما دیگه نباید اینجا بمونید
_بله خودمم دیگه راحت نیستم این آقا دست بردار نیست، میرم یه هتل دیگه
_خانم یگانه…
_بله؟
_میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
_البته بفرمایید
_شما که نصف روز شایدم بیشتر خونه منید، چرا بجای هتل همونجا نمی مونید؟
_خونه شما؟
_بله
_آخه نمیشه که
_چرا نمیشه؟ با من راحت نیستین؟.. یا به من اعتماد ندارین
_این چه حرفیه آقای راستین اگه بهتون اعتماد نداشتم به قول خودتون بیشتر از نصف روز رو نمیموندم تو خونه تون
_پس بگید باشه
_نه آخه بخاطر آتلیه مجبور بودم ولی بطور دائم موندن نمیشه
_پس به من اعتماد ندارید و شاید نخواید با یک مرد شبها رو توی یه خونه بمونید، مثل قضیه چادر توی جنگل.. ببخشید حق با شماست من بدون فکر حرف زدم

از اینکه از جواب منفیم اینطوری برداشت کرد ناراحت شدم، بیشتر از هر کسی بهش اعتماد داشتم و آرزوم بود همیشه پیشش باشم.. باهاش توی خونه ش زندگی کردن، هرچند برای مدت کوتاه دو ماه، به ضررم بود، درجه دلبستگیم بهش بالاتر میرفت و روزی که مجبور میشدم ازش جدا بشم درجه نابودیم هم بالطبع بالاتر میرفت..
ولی طاقت اینکه فکر کنه بهش اعتماد ندارمو نداشتم، گفتم
_آقای راستین من به شما اعتماد کامل دارم چون شما شخصیت والایی دارید یادتون که نرفته
کمی دلخور لبخند زد و گفت
_بله یادمه، لطف دارین شما
با خنده ادامه دادم
_در ضمن مگه پدرم منو به شما نسپرده؟
اینو خودش به دروغ به ایپلیکچی گفته بود.. لبخند زد و گفت
_اونروز مجبور شدم دروغ مصلحتی بگم شرمنده
گفتم_خوب کردین اتفاقا، نباید فکر میکرد من اینجا بی کسم

چشمای درشتشو دوخت بهم و محکم گفت
_شما اینجا بی کس نیستین خانم یگانه، من همیشه کنارتونم تا وقتی که بخواهید
تو دلم قربون صدقه ش رفتم.. قربون مهربونیت برم که کس و کار من شدی.. کاش میشد بلند بگم..
زل زدم بهش و گفتم
_اتاق دارین به من بدین؟
با این حرفم چشمای عسلی سبزش خندید..
_اتاق دارم، به شرطی که بعد از به شهرت رسیدن ترکم نکنید
خندیدیم و من توی جمله ترکم نکنیدش گیر کردم..

۴۳)
توی چشمام نگاه کرد و گفت
_یعنی اتاقمو ترک نکنید
بازم خندید و گفت
_ای بابا یعنی خونه مو ترک نکنید، اگه بتونم حواسمو جمع کنم جمله درستو میگم
خندیدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم..

کافه قشنگ و دنجی بود.. اینجا انگار هیچ کس به هیچ کس نگاه نمیکرد و همه سرشون تو لاک خودشون بود..
تیپ اکثر آدمای اون محل هنری بود، مو و ریش بلند، جلیقه و پیپ و انگشتر، گیتار یا یه آلت موسیقی دست بعضیاشون دیده میشد، تقریبا همه سیگار میکشیدن..
نشستیم پشت یه میز و دور و برمون رو نگاه کردیم، نور کم و دود.. گفت
_دود سیگار اذیتتون نمیکنه؟
_نه
_چی میخورین بگم بیارن
_اسپرسو لطفا
دوتا اسپرسو و پروفیترول سفارش داد گفتم
_دارم فکر میکنم که ازتون چی بخوام
گفت
_انقدر مطمئن نباشین که شرطو میبرین
_منکه اینجا کارگردانی نمیبینم همه تو عالم خودشونن
_شما اونو نمی بینید اون شما رو میبینه صبر کنید
_دارم هیجانزده میشم
خندید و قهوه شو مزه مزه کرد
_کی بریم وسایلتونو از هتل جمع کنیم؟
_جمع کنیم؟
_خوب حالا، جمع کنید
_به همین زودی
_فردا با هتل تسویه کنین.. و حواستون باشه که ایپلیکچی متوجه خروجتون نشه چون اگه تعقیبتون کنه بازم مزاحمت ایجاد میکنه براتون
_باشه

داشتیم پروفیترول های پر از خامه رو میخوردیم که مهراد با چشمش به جایی اشاره کرد و گفت
_زیر ذره بین هستین کم مونده شرطو ببرم
_شوخی میکنین
_حالا میبینیم
اینو گفت و تکیه داد به صندلیش.. من جرات نداشتم دور و برمو نگاه کنم، پنج دقیقه نگذشته بود که یه آقایی نزدیک شد به میزمون و گفت
_سلام روزتون بخیر.. من جانر سوباشی هستم
و کارتشو گذاشت روی میز، به کارت نگاه کردم مربوط به یک آژانس مدلینگ بود.. به مهراد نگاه کردم زیرزیرکی میخندید، خنده م گرفت و دستامو گذاشتم روی چشمام.. مرده گفت
_میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
مهراد گفت
_البته بفرمایید بنشینید
مرده نشست و روشو کرد به من و گفت
_خانم شما علاقه ای به مدل شدن دارین؟ البته منظور من و آژانسم در حد حرفه ای و کلاس بالا هست
گفتم_نخیر علاقه ندارم
تعجب کرد و گفت
_چرا؟ حیف نیست دنیا رو از این زیبایی خیره کننده تون محروم کنید؟

مهراد مشتاقانه نگامون میکرد
_من مشغله زیادی دارم آقا و مطلقا وقت ندارم برای اینکارا، ضمنا استعدادش رو هم اصلا ندارم
_اونجاش دیگه تخصص ماست، من از شما میراندا کِر میسازم قول میدم
مهراد لعنتی میخندید ولی مرده حواسش به اون نبود.. گفتم
_ممنون از توجهتون ولی من تمایلی به این حرفه ندارم
_اصرار میکنم، موقعیت درخشانی رو از دست میدید

مرده ول نمیکرد و مهراد که شرطو برده بود با لذت فقط نگاه میکرد و دخالت نمیکرد.. کلافه شدم، باید حرفی میزدم که ناامید بشه.. کمی سرمو نزدیکش بردم و گفتم
_آقای سوباشی راستش من دوماهه حامله م و شوهرم قول سه تا بچه رو ازم گرفته، فکر میکنید به درد کار شما میخورم؟

وقتی گفتم شوهرم به مهراد اشاره کردم و مهراد با چشمای بزرگ شده، از فشار خنده ای که به زور نگه داشته بود قرمز شد..
مرده جا خورد و ناامیدانه به مهراد نگاه کرد، اونم شونه هاشو بالا انداخت و گفت
_کاری از من ساخته نیست ممکن نیست من از سه تا بچه صرفنظر کنم

لبمو گاز گرفتم و برای اینکه مرده خنده مو نبینه سرمو برگردوندم سمت بار.. مرده از سر جاش بلند شد و گفت
_حیف شد
بعد به رو به مهراد گفت
_شما چی؟ شما هم مثل همسرتون علاقه ندارین مدل بشین؟
مهراد بدجنس خودشو مشتاق نشون داد و گفت
_چرا اتفاقا من خیلیم علاقه دارم
لعنتی دلقک، داشت مرده رو بازی میداد.. مرده با خوشحالی کارتشو داد دست مهراد و گفت
_لطفا با من تماس بگیرین
مهراد هم گفت
_حتما، در اولین فرصت

کارتو از دست مهراد گرفتم و به ترکی گفتم
_چی چی رو حتما، اصلا از من اجازه گرفتی؟ پاشو بریم خونه ببینم
بازوشو گرفتم و مقابل نگاه متعجب مرد کشیدمش، بلند شد از روی صندلی و گفت
_عزیزم چرا اینطوری میکنی؟ دنیا رو از من محروم میکنی
داشتیم از خنده منفجر میشدیم که مهراد دستمو که هنوز روی بازوش بود گرفت توی دستش و گفت
_خانم نذاشتی معروف بشم حداقل بذار حسابو بدم
و خندون رفتیم سمت صندوق

کل راهو توی ماشین خندیدیم، خوش گذشته بود، همیشه خوش میگذشت وقتی باهم بودیم و من عجیب عادت کرده بودم به این باهم بودن ها..

وسایلمو جمع کردم و رفتم پذیرش تسویه حساب کردم، به مهراد گفته بودم که نیاد دنبالم و خودم با ماشین میام.. اونم گفته بود که وقتی رسیدم زنگ بزنم بیاد کمک کنه وسایلمو ببریم بالا

خوشحال بودم از اینکه میرفتم که شب و روز پیشش باشم، میرفتم که دل سیر ببینمش، میرفتم که وابسته و وابسته ترش بشم و با دستای خودم گور دلمو بکنم.. ولی مگه عاشقی چیزی جز این بود که با چشم باز بری تو دل آتیش..

وقتی بهش زنگ زدم که رسیدم فکر کردم پرواز کرده سمت پارکینگ.. خوشحال و سرخوش بود و تعجب کردم که آیا این سرخوشی بخاطر اومدن من به خونشه؟ یعنی اونم دوست داشت من پیشش باشم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان