codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۰

۵۵)
یه پارچه خیلی نرم بود، مثل سیلک یا ابریشم کلفت، به رنگ نارنجی تیره، بین دستام بلندش کردم، یه پیراهن بلند و گشاد آستین عبایی بود، عاشق این سبک پیرهنای گشاد و بلند بودم، خیلی قشنگ بود.. گفتم
_این خیییلی قشنگه آنا واقعا دستتون درد نکنه
و بغلش کردم و بوسیدمش..
گونش رو هم بوسیدم و از اونم تشکر کردم.. دوست داشتم من هم چیزی به اونا بدم، دستبند طلای ظریفی رو که همیشه دستم بود درآوردم و گذاشتم کف دست گونش، گفتم
_منم دوست دارم یه یادگاری بدم به شما
قبول نکرد و گفت
_وای نه خانم مهندس من نمیتونم اینو ازتون قبول کنم، ببندید به دست خودتون
به زور بستم دور دستش و گفتم
_ما خیلی به شما زحمت دادیم و اینجا انقدر به من خوش گذشت که این هدیه در مقابلش خیلی کمه
هم خودش هم آنا هم عمو بشیر تشکر کردن و داشتیم میوه میخوردیم که اون دختر بچه دوست مهراد دوید اومد توی چادر رفت نشست پیشش
مهراد بهش گفت
_سلام عروسک، اومدی؟
اونم خودشو براش لوس کرد و گفت
_داداشم میگه شما دارین میرین عمو
_بله فردا صبح میریم
دختره با حالت گرفته گفت
_نمیشه شما بمونین اینجا تا من بزرگ بشم و با شما عروسی کنم؟ آخه مامانم میگه بچه ها باید بزرگ بشن تا عروسی کنن
همه به این حرفش خندیدیم و مهراد بغلش کرد
گونش به من نگاهی کرد و بهش گفت_ای شیطون
خوش بحالش تو عالم بچگی چه راحت حرفشو زد، کاش منم میتونستم بدون ترس و هزار جور فکر به مهراد بگم که چقدر دوستش دارم..

اونشب همراه اونا دور آتیش زیر آسمون پرستاره نشستیم و حرف زدیم و کمی زودتر خوابیدیم تا صبح زود راه بیافتیم..
قبل از طلوع آفتاب راه افتاده بودیم و وقتی برای ناهار توقف کردیم هردومون گرسنه بودیم
دو روز عالی و بدون تکرار رو باهم گذرونده بودیم و با اتفاقاتی که بینمون افتاده بود به هم نزدیکتر شده بودیم، سرحال و کیفور بودیم حسابی..

بعد از ناهار راه افتادیم، صدای موزیک آرومی توی ماشین پخش میشد، کمی بعد احساس کردم مهراد خوابش میاد گفتم
_میخواید من برونم شما کمی بخوابین؟
_نه خوابم نمیاد
_به نظرم اومد که یه خورده خوابالودین
خندید و چشماشو برام بزرگ کرد و گفت
_هیچم خوابالود نیستم خانم مهندس
گفتم
_نیستین باشه ولی من ریسک نمیکنم سر جونمون، الان خوابتونو میپرونم

گوشیمو برداشتم و زدم توی یه کانالی که آهنگای ایرانی همه جوره توش بود.. پلی کردم حمیرا خوند
خاطرات شمال محاله یادم بره

خندیدیم و گفتم شمال که نرفتیم باید بخونم خاطرات دشت.. زدم روی بعدی.. ابی بود
اون دوتا مست چشات داره خوابم میکنه

سریع قطع کردم و گفتم
_ای داد بیداد اینکه بیشتر میخوابونه راننده مونو
خندیدیم و زدم اون یکی، ستار خوند
اومدی صداااتو قررربون
اونهمه وفاتو قربون

چه خوب بود میگفت صداتو قربون.. شعرشو بلد نبودم ولی فقط اون قسمتشو به مهراد نگاه میکردم و میخوندم اومدی صداتو قربووون.. چقدر میچسبید قربون صدقه صدای قشنگش میرفتم به بهونه ترانه..
همینطوری روی هر آهنگی پلی میکردم و یه ذره گوش میکردیم و هر کدومو بلد بودم میخوندم باهاش هرکدومم بلد نبودم چرت و پرت میبافتم ولی کم نمیاوردم، مهراد فقط میخندید به کارام.. آغاسی خوند منم باهاش خوندم و بشکن زدم
واویلا لیلی دوست دارم خیلی
تو لیلی من مجنون تو ماهی من حیرون

بلد نبودم حرفاشو ولی مهرادو نگاه میکردم و میخوندم میگفتم
_شمام بخون دیگه رئیس ای بابا
میخندید و میگفت
_من مثل شما بلد نیستم اگه بلد بودم چشم میخونم
محسن ابراهیم زاده خوند..
تو که پیش منی غم راه نداره
این دل عاشقمو دریا نداره

رومو کردم به مهراد و اینجاشو خوندم براش
مو پریشون منی
تویی تو نگارم
گره ابروتو
من خریدااارم
لای لالای لالالالای
آروم و قرارم

نگاهم میکرد و فقط میخندید.. تو دلم گفتم قربون اون ابروهات برم..
یه آهنگ مهستی اومد و دیدم مهرادم با من خوند
مثل تموم عالم
حال منم خرابه خرابه خرااابه
مثل تموم بختا
بخت منم تو خوابه تو خوابه

چه حالی میداد من و مهراد تو جاده با صدای بلند باهم میخوندیم..
تازگیا یه آهنگی شنیده بودم که حرفاش بدجور منو یاد مهراد مینداخت، اونو سرچ کردم و پلی کردم و باهاش خوندم
آب حیات است پدرسوخته
حَبّ نبات است پدرسوخته

بلند خندید و گفت_این دیگه چیه؟ خندیدم و شونه هامو بالا انداختم که چه میدونم.. هنوزم میخوندم براش پررو پررو
وه که چه شیرین لب است
چون شکلات است پدرسوخته

اینجاشو که میخوندم برگشتم و لبای خوشگلشو یه دید زدم.. اصلا این آهنگ مخصوص خودش بود، هردومون میخندیدیم
خوش حرکات است پدرسوخته
توت هرات است پدرسوخته
وه که چه شیرین لب است
چون شکلات است پدرسوخته

۵۶)
همونطور که میخندید گفت
_شمردین چند بار به من گفتین پدرسوخته؟
_واا مگه من به شما میگم اینارو؟ خوب ترانه ست همینجوری میخونم مخاطب خاص ندارم به جون شما
خندید و گفت
_به جون من چرا به جون خودتون
گفتم_اصلا به جون عمه م

انقدر خندیده بودیم و گاهی دست زده بودم گاهی بشکن و ریتم روی داشبورد که خسته شده بودم.. تکیه دادم به پشتی صندلیم و نفسی کشیدم و گفتم
_فکر کنم دیگه تا دو روز خوابتون پرید
با خنده و مهربونی نگام کرد و منم سرمو تکیه دادم به صندلی و تا استانبول تماشاش کردم..

مهراد

شب بود که خسته و کوفته رسیدیم خونه، بهترین سفر عمرم بود.. کاش میشد بیشتر بمونیم و من هر لحظه کنار نفس باشم
این سفر باعث شده بود نفس برام از برادرش، از غمش بگه و به هم نزدیکتر بشیم..
اونشب کنار آتیش چشمهای زیباش سیاهتر از شب دشت بود، براقتر از ستاره ها بود.. اونشب هردومون تو حال خودمون نبودیم و انقدر با نگاهمون حرف زدیم و تو چشمای هم خیره شدیم که بالاخره دستمون برای هم رو شد..
با اون نگاههای بی پروا و عمیقش، تقریبا مطمئن شدم که همونطور که من گرفتار اون شده بودم، دلبر من هم عاشق من شده بود..

از خوشی دل تو دلم نبود، ولی هیچکدوممون جرات به زبون آوردن نداشتیم.. کاش عشق را زبان سخن بود…
شوق و ذوقشو که توی اون محیط میدیدم بیشتر شیفته سادگی و بی ریاییش میشدم..
وقتی روی تخته سنگ کنار هم دراز کشیدیم و چنگ انداخت توی موهای بلندش، انگار چنگ انداخت توی قلب من..
موهاش از سیاهی برق میزد زیر نور آفتاب، چقدر دلم خواست که منم دست بزنم به موهاش و لمسشون کنم.. ولی دستمو مشت کردم که یه وقت نره سمتش.. عاشق موهاش بودم، دلم میخواست همش موهاش باز باشه
وقتی روی اسب نشسته بود و مثل باد میتاخت، با اون هیکل قشنگش، کمر باریکش و پاهای بلند و کشیده ش روی اسب دلمو میبرد..
خواستم که موهاشم باز باشه تا زیبایی بینظیر پری دلربای من کامل بشه.. کش و کلاهشو از سرش کشیدم، موهای پرپشتش توی باد رها شد.. دلم پر کشید براش.. چه صحنه ای بود.. چه دختری بود..
کش سرشو بهش پس ندادم و خودمو زدم به اون راه و گذاشتمش تو جیبم..

توی اون سفر فهمیدم که دیگه ممکن نیست نفسو از دست بدم و باید مال من باشه تا آخر عمرم..
باید وقتی اِسین میومد باهاش تموم میکردم، من بدون نفس، نفس کم میاوردم..

دو روز بود که از دشت برگشته بودیم، نفس کار رنگ تابلوی عشایر رو شروع کرده بود ولی من به تابلوی بی موضوعم که قصد تمومی هم نداشت دست نزده بودم و مجبور بودم برم شرکت، کارام انباشته شده بود فرصت نمیکردم توی خونه بمونم، نفس داشت با کریمی صحبت میکرد و بخاطر مواد اولیه پودر لباسشویی که از خارج برای کارخونه شون به موقع نفرستاده بودن، داد میزد و عصبانی بود، بعدش هم خودش زنگ زد بهشون و با انگلیسی سلیس و روانی یارو رو شست و گذاشت کنار
آنچنان محکم و دستوری حرف زد که طرف به یک دقیقه نکشیده تسلیم شد و عذرخواهی کرد.. عاشق جذبه و دیسیپلینش شدم، این همون دختری بود که روز اول مثل پلنگ وحشی داخل اتاق من شده بود.. ولی بعدش زوایایی از روحش و شخصیتش رو کشف کرده بودم که آهوی زخمی درونش رو دیدم..
وقتی صحبتش تموم شد بهش گفتم که دارم میرم شرکت و خداحافظی کردیم..

همیشه نصف حواسم پیش نفس بود و اینروزا هیچ کاری رو مثل قبل به نحو احسن انجام نمیدادم، یا چیزی یادم میرفت یا اشتباهی میکردم توی کشیدن نقشه، یا جلسه ای رو فراموش میکردم، پیمان میگفت مهراد تو یه عاشق کاملی، از همونا که تو خیابون بهش میگن هی یارو مگه عاشقی داشتی میرفتی زیر ماشینم..
وقتی رسیدم شرکت دیدم عاشق کامل بازم حواسش پرت پری افسونگرش شده و کیفش تو خونه جا مونده.. نقشه های پروژه جدید توی کیفم بود و مجبور شدم برگردم خونه..

با عجله از آسانسور اومدم بیرون و کلیدو انداختم درو باز کردم و رفتم تو که.. دیدم نفس با یه حوله کوچیک دور بدنش و موهای خیسش وایساده وسط سالن.. دسته کلید از دستم افتاد..

حوله فقط کمی از سینه هاش تا زیر باسنش رو پوشونده بود.. دختری که مقابلم می دیدم سکسی ترین بدنی رو داشت که توی عمرم دیده بودم..
سینه های برجسته و گرد، ساق پاهای ظریف و کشیده و رانهای پر و خوشتراشش از سفیدی مثل برف بود..
تو دلم و تنم زلزله شد..
موهای خیس و قطره های آب روی صورت و بدنش، و دستهایی که حوله رو محکم چسبیده بودن، انگار قصد جونمو کرده بودن.. زبونم بند اومده بود و نفس همونطوری مقابلم، رنگش پریده بود و انگار نفس نمیکشید..

درنگ جایز نبود باید سریع محل حادثه رو ترک میکردم..
به خودم مطمئن بودم، مرد چشم و گوش بسته و ضعیف النفسی نبودم که کنترلمو از دست بدم، دلیل فرارم این نبود، فقط بخاطر راحتی نفس و اینکه درست نبود من اونطوری ببینمش خواستم که سریعا برم
اگرچه نمیشد انکار کنم که وقتی اونطوری دیدمش احساس کردم پسر تازه به بلوغ رسیده ای هستم که برای اولین بار زنی رو نیمه لخت دیدم و قلبم از هیجان بشدت تپیده

۵۷)
دلم خواست برم پیشش، لمسش کنم و بغلش کنم و به خودم فشارش بدم..
ولی نمیشد..
بالاخره حس رفتنم به حس ماندنم غالب شد و بدون یک کلمه حرف درو باز کردم و بیرون رفتم.. توی آسانسور نفس های عمیق کشیدم و وقتی نشستم توی ماشین یادم افتاد که بازم کیفمو برنداشتم..
این دختر چیکار داشت میکرد با من.. اصلا از کجا پیداش شد و افتاد درست وسط زندگی من، درست وسط قلب سرد و عشق ندیده من..

مجبور بودم کیفمو بردارم ولی پای بالا رفتن دوباره و رودررو شدن با نفس رو هم نداشتم.. اشتباه از من بود، مثل همیشه قبل از ورود زنگ نزده بودم و دختر بیچاره رو غافلگیرش کرده بودم، ناچارا بهش زنگ زدم..
طول کشید تا جواب بده، احتمالا اونم مثل من فلج شده بود از حادثه چند دقیقه قبلمون.. بالاخره برداشت و با تته پته گفت
_بله آقای راستین‌
منم بدتر از اون با صدایی از ته چاه اومده گفتم
_کیف من جا مونده روی مبل، لطفا بذاریدش تو آسانسور من پایین بردارمش
آروم گفت_چشم

شب شده بود ولی نمیتونستم برم خونه.. پشت میز دستامو گذاشته بودم زیر چونه م و تصویر نیمه برهنه نفس، یک آن از جلوی چشمام نمیرفت..
باید میرفتم خونه اینطوری که نمیشد، از شرکت خارج شدم، رفتم خونه.. مقابل در وایسادم کلید ننداختم توی قفل.. در زدم
بالاخره نفس درو باز کرد، یه بلوز آستین بلند پوشیده بود با یه شلوار.. انگار از خجالت خواسته بود خودشو بپوشونه، همونجا جلوی در گفتم
_خانم یگانه من خیلی متاسفم بخاطر اتفاق امروز، مطمئن باشین تکرار نمیشه، بعد از این همیشه وقتی شما خونه اید در میزنم شما لطف کنین درو برام باز کنین
محجوبانه گفت
_شما باید منو ببخشین آرامشتونو زدم به هم
آروم گفتم_شما مایهء آرامش منید

اینو چرا گفتم چطوری گفتم نمیدونم، فقط چشمای متعجبش رو دیدم و سریع رفتم توی اتاقم..

نفس

چند روز از اون اتفاق گذشت و من و مهراد انگار با توافقی به زبان نیامده هردومون تصمیم گرفته بودیم اون اتفاقو فراموش کنیم تا بتونیم مثل قبل با هم راحت باشیم
صدای گوشنوازش رو از اتاقش میشنیدم که تازه از خواب بیدار شده بود و داشت با کسی صحبت میکرد، کمی بعد از اتاقش خارج شد و گفت
_صبح بخیر، صدام بیدارتون کرد؟
_صبح بخیر نه من خیلی وقته بیدارم _گُلتن خانم بود میگفت دخترش که تو یه شهر دیگه زندگی میکنه بچه دار شده و باید یه مدتی بره پیش اون و نمیتونه بیاد اینجا
_نمیتونه کسی رو جای خودش بفرسته؟
_پرسیدم گفت نه
_توی شرکت کسی رو ندارین بیاد؟
_چرا دوتا مستخدم هستن ولی هردوشون مردن نمیخوام با وجود شما بیان تو خونه
کمی فکر کردم و گفتم
_پس دیگه راهی نیست جز اینکه خودم خونه رو تمیز کنم
با تعجب گفت
_شمااا؟؟
_آره
_لازم نکرده شما نقاشیتونو بکشید به سیاه و سفیدم حق ندارین دست بزنین
_به چه دلیل؟
_گفتم نه، بحث تمومه، یکیو پیدا میکنم

میدونستم که هر چقدر بگم قبول نمیکنه ولی منم انقدر بیعرضه نبودم که نتونم یه جارو و تی بکشم.. البته توی عمرم حتی یک بار هم جارو نکشیده بودم ولی آپولو که نمیخواستم هوا کنم، منتظر شدم آقای بحث تمومه تشریف ببرن شرکت و من شروع به کار خونه کنم.. ولی نمیرفت، رفتم اتاقش و گفتم
_نمیرید شرکت؟
_نه میخوام تابلومو کار کنم

هه.. چه کاریم میکرد که تموم نمیشد..
در اتاقشو بستم و رفتم یه تیشرت و یه شلوارک راحت پوشیدم و جارو و دستمال و تی برداشتم و گذاشتم وسط سالن، اول حسابی گردگیری کردم، کار سختی نبود مثل آب خوردن بود، بعد جارو رو وصل کردم به برق و تا خواستم شروع کنم مهراد از اتاقش پرید بیرون
_چیکار میکنید؟
_همونکه میبینید
_مگه نگفتم نه؟
_شما گفتید منکه جواب ندادم

اومد خواست جارو رو از دستم بگیره که محکم کشیدم و گفتم
_ اِِِ.. ول کنید ببینم یعنی من انقدر دست و پا چلفتیم که نمیتونم یه کار خونه بکنم؟
بلند گفت_خانم یگااانه
_بعععله
_با من بحث نکنید من اجازه نمیدم شما نظافت کنید
_برو کنااار آقاجان.. وگرنه یه تی میدم دستت شوخیم ندارما برو ببینم

جارو رو روشن کردم دوباره، وقتی دید ول کن نیستم رفت نشست روی مبل و منو نگاه کرد..
جارو میکشیدم و گاهیم سیم جارو رو که میپیچید به پام باز میکردم، کمی سختم بود اولین بار بود اینکارو میکردم ولی به روم نمیاوردم، رسیدم قسمت مبلایی که نشسته بود، جارو رو زدم به پاهاش و گفتم
_بالا
پاهاشو جمع کرد گذاشت روی مبل گفت
_چه بداخلاق
_همینه که هست
_گلتن اینجوری بداخلاق کار نمیکرد
_من نفسم تا وقتی هم گلتن بیاد خودم با همین اخلاق نظافت میکنم، شمام پاشین برین به کارتون برسین
_نمیخوام
_لوس
_شنیدم
_بهتر

جاروی سالن داشت تموم میشد ولی مهراد همونطوری نشسته بود منو نگاه میکرد.. جارو رو خاموش کردم و گفتم
_پسند شدم؟
_چه عرض کنم
پررو.. گفتم
_اگه پسند نشدم چرا زل زدین به من؟
_از بیکاری
رفتم تی رو آوردم دادم دستش
_اینم کار، پاشین ببینم
غر زد ولی پا شد و شروع کرد جاهایی که من جارو کشیده بودمو تی کشید

۵۸)
سرویس های دستشویی رو شستم نمیذاشت سرویس اتاقشو بشورم ولی با دسته تی زدم تو سرش و از دستشویی بیرونش کردم.. آتلیه رو با مهراد جمع و جور کردیم آشپزخونه هم تمیز بود.. خسته شده بودم ولی چون خونه مهرادو تمیز کرده بودم اصلا به نظرم سخت و بد نیومده بود، برای عشقم هر کاری میکردم..

شب بعد از شام که طبق معمول از رستورانی اومده بود که مهراد باهاش قرار داشت و هر روز برامون غذا میاوردن، چون غذا پختن اصلا کار من نبود و حتی ابتدایی ترین اصول آشپزی رو هم نمیدونستم، نشسته بودیم روی مبلهای همیشگیمون و تلویزیون میدیدیم، من خسته بودم ولی نمیخواستم از پیش مهراد برم توی اتاقم، گفت
_خوب شد خودتونو انقدر خسته کردین؟
_آره خوب شد
_چی بگم آخه من به شما
_هیچی نگید بحث تمومه
خندید و پاشد رفت تو اتاقش و با گیتارش برگشت، گفت
_الان خستگیتونو درمیارم
خوشحال شدم و پاشدم روی مبل صاف نشستم
_هورا منتظر این شب بودم
دستی به گیتار کشید و صدای قشنگی بلند شد..
یه تیشرت سرمه ای جذب با یه شلوار اسلش طوسی تنش بود، با تیپ خونه هم خوش تیپ و جذاب بود لعنتی..
با اون گیتار تو دستش و موهایی که وقتی سرشو خم میکرد روی گیتار، میوفتادن روی پیشونیش، دلمو میبرد و هواییم میکرد..
حسرت لمس موهاش و اون دستاش که روی ‌سیمهای گیتار میلغزید.. آخ که چقدر سخت بود اینقدر نزدیکش بودن و ازش محروم بودن..

_آهنگ درخواستی بفرمایید بانو
_آهنگ “رویای یک مرد” یانی لطفا
_چشممم
و شروع کرد به نواختن، هر صدایی که از گیتار درمیومد آرامش خاصی بهم میداد، نگاهم نمیکرد، سرشو پایین انداخته بود و به گیتارش نگاه میکرد و من فرصت پیدا کردم مستقیم و با لذت نگاهش کنم..

وقتی آهنگ تموم شد خودش بلافاصله آهنگ “تنهاترین” فریدون فروغی رو شروع کرد، چقدر میچسبید..
انگشتای کشیده ش روی گیتار میلغزید، همونطور که سرش پایین بود یه آهنگ دیگه رو شروع کرد.. آهنگ آروم و قشنگی بود..

ناگهان سرشو بلند کرد و با نگاه عمیقی خیره شد بهم.. و صدای زیباشو شنیدم که خوند
یک دم از خیال من
نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من

وای صداااش.. محشر بود، تا ته ته دلم نفوذ کرد.. منم خیره شدم بهش.. انقدر خودش و صداش جذاب بود که دلم خواست اون لحظه بغلش کنم.. ولی فقط دوری و دوری.. فقط حسرت لمسش و آغوشش..
فقط همین یک بیت رو خوند و سکوت کرد و بازم خیره شد بهم و بقیه آهنگو زد..
وقتی آخرین ضربه رو به معنای پایان به بدنه گیتار زد و نگاهم کرد هیچکدوممون حرفی نزدیم و چند ثانیه ای توی همون حال و هوا موندیم تا اینکه من به خودم اومدم و دست زدم و تشویقش کردم
_عاالی بووود عالی
لبخند زد و گیتارشو گذاشت کنارش روی مبل..

موقع خواب فقط به لحظه ای که سرشو بلند کرد و با نگاه پر از معنا، اون شعر رو برام خوند، فکر کردم..
یعنی میخواست بهم بگه یه لحظه هم از فکرش نمیرم؟ یعنی انقدر دوستم داشت؟.. ای خدا.. نکنه دارم توهم میزنم و اون فقط برای تشکر ازم چندتا آهنگ زد !.. با افکار در هم و برهم خوابم برد..

موضوع تابلوی چهارم سماع درویشان بود و مهراد میخواست که بریم قونیه و هم آرامگاه مولانا و هم از نزدیک مراسم سماع رو ببینیم و طرح رو اونجا بزنیم ولی پیمان گفته بود که بخاطر پروژه جدیدشون مهراد حق نداره جایی بره و همه کارها رو بندازه سر پیمان، قرار شد تو خود استانبول بریم جایی که بتونیم مراسم رو تماشا کنیم
گفته بود بعد از ناهار برم شرکت دنبالش و از اونجا باهم بریم، وقتی رسیدم شرکت دنیز گفت که مهندس راستین و مهندس سعیدی داخل هستن در زدم و رفتم تو، پیمان نشسته بود روی مبل و به احترامم بلند شد و دست دادیم، صدای مهراد از اتاق اومد که پرسید
_با منی پیمان؟
پیمان هم جواب داد
_نه، با پری خانمم

اینو که گفت مهراد مثل جن زده ها از اتاق پرید بیرون و به پیمان چشم غره ای رفت و با من سلام و احوالپرسی کرد..
پری خانم کی بود، این پیمان کاراش و حرفاش نرمال نبودن
گفتم_پری خانم کیه؟
مهراد گفت_خدا میدونه، پیمانه دیگه چرت و پرت میگه
پیمان هم خندید و گفت
_بله من چرت و پرت میگم پری خانم زاییده خیالات منه
مهراد گفت_بریم دیر میشه

رفتیم گالاتا مولوی که مهراد از قبل بلیط گرفته بود و اونجا میشد مراسم دراویش چرخان رو ببینیم
_قبلا مراسم سماع دیدین؟ میدونین چیه؟
گفتم_بله دیدم مسیح عاشق مولانا بود و یه بار منو با خودش برده بود قونیه، اونجا توی خانقاه دیدم مراسم رو
با افسوس گفت
_خیلی دلم میخواست میتونستم مسیحو ببینم و بشناسمش، قطعا دوستای خوبی میشدیم

گرفته شدم و چیزی نگفتم، دستشو آروم گذاشت پشت کمرم و گفت
_بریم تو

توی سالن حدود ۶۰_۷۰ نفری بودن و سکوت محض حاکم بود، مراسم حالت عرفانی سنگینی داشت و هممون چشم شده بودیم و رقص سماع درویش ها رو نگاه میکردیم که همراه با نوای نی و دف و آوازی که با آواهای مختلفی الله الله میگفت، در حالت خلسه چرخ میزدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان