codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۴

۷۰)

اسین گفت
_پارسال سورپرایزش کردم واسه هفت پشتم بسه
پیمان بلند خندید و مهراد زیرزیرکی خنده ای کرد، گفتم
_مگه پارسال چی شد؟
اسین با اخم به مهراد نگاه کرد و گفت
_آقا وقتی فهمید، نیومد مراسم تولد خودش و گفت از سورپرایز شدن بدم میاد بار آخرت باشه

خنده م گرفت ولی دستمو گذاشتم جلوی دهنم که اسین نفهمه.. بابا جذبه، ایول..
رومو کردم به مهرادو گفتم
_چرا دوست نداری برات تولد بگیرن؟
_مگه من بچه م؟
_واسه پیرمردای ۸۰ ساله تولد میگیرن، تولد مهمه پسر جان

به پسر جان گفتنم خندید و گفت
_تو دوست داری قبول کنم دخترجان؟
_نمیدونم خوب پارتیه دیگه خوش میگذره
_مطمئنی؟
منظورشو نفهمیدم، گفتم
_آره مگه چیه؟ بده؟
گفت
_باشه
و برگشت و به ترکی به اسین گفت
_اوکی، هر کار میخوای بکن

اسین از خوشحالی کف زد و پاشد رفت مهرادو بغل کرد.. سرمو انداختم پایین، پشیمون شدم کاش قبول نمیکرد..

آخرین روز مهر تولد مهراد بود و فکر کردم که شاید اسمشو هم بخاطر ماه تولدش مهراد گذاشتن.. باید براش کادوی تولد میگرفتم، برای خودمم لباس.. ولی باید تنها میرفتم
روز قبل از تولدش وقتی رفت شرکت منم حاضر شدم و رفتم استینیه پارک برای خرید..
میخواستم هدیه خیلی خاصی برای مهراد بخرم، لباس و ادکلن، خودش انقدر از بهترین برندها داشت که میشد یه بوتیک زد باهاشون، ساعت هم که کلکسیون داشت، بالاخره چیزی که میخواستمو پیدا کردم..
خودکار مونته گراپای ایتالیایی که رنگش مشکی بود و نوکش و گیره ش طلا بود و روی گیره برلیان کوچکی تعبیه شده بود.. خیلی شیک و ارزشمند بود و مهراد میتونست اونو حتی برای نوه هاش هم به یادگار بذاره..
خودکاری شبیه اینو بابام روزی که کارهای کارخونه و املاکش رو به من سپرد، بهم هدیه داده بود..
دقیقا چیزی بود که میخواستم و دوست داشتم یادگار من به مهراد باشه..
دادم روش M.R اول اسم و فامیلی مهراد و تاریخ روزی که خریدمش رو بسیار ظریف حک کردن.. جعبه چرمی خودکار رو خیلی شیک کادوپیچ کردن و رفتم برای خرید لباس خودم..

بعد از ساعتها گشتن لباس زیبایی خریدم به رنگ سبز زمردی که خیلی به رنگ سفید پوستم میومد، جنسش تافته مرغوب بود و مدلش یقه دلبری بود که شونه هام بیرون بود ولی قسمت سینه ها اصلا باز نبود، با دامن تمام کلوش کوتاه که قدش بالای زانوم بود، کفش های مشکی پاشنه ده سانتی خیلی ظریفی هم خریدم که روی انگشتام فقط یک بند نازک بود و بند نازک دیگه ای هم دور مچ پا بسته میشد با پاشنه فلزی طلایی.. هر دوشون رو از برند خیلی شیکی خریده بودم و میدونستم که عالی میشم..
قرار بود با سحر بریم آرایشگاه و خودمونو حسابی خوشگل کنیم، مهراد گفته بود با هم میریم و من با اینکه ته دلم راضی نبودم ولی اعتراض کرده بودم که تو باید از قبل و زودتر از همه بری و اونم دستش درد نکنه گفته بود باهم میریم بحث تمومه..

خانم آرایشگر موهامو پیچید و سشوار کشید و صد تا بلا سرش آورد، خواسته بودم موهامو مدل باز درست کنه برام بالاخره تولد مهرادم بود و اونم عاشق موهام بود، اونشب کنار ساحل با ترانه ای که خونده بود گفته بود موهاتو واسم وا بزار..
حتی یه کلمه هم از حرفاش رو فراموش نمیکردم، مگه ممکن بود..
کار موهام تموم شد آخرشم پیچها رو با دستاش باز کرد و گفت که باید طبیعی دیده بشه تافت و براق کننده و یه عالمه هم چیز میز زد و محشر شد..

موهای بلندم خیلی شیک و براق مثل موج روی هم و تکه تکه با پیچشهای قشنگی افتاده بودن روی شونه هام و پشتم.. آرایش ملایمی کردم و فقط خواستم آرایش چشمام غلیظ باشه..
تولد مهراد بود دیگه دلم میخواست از همیشه خوشگلتر باشم..
سحر رفت خونه ش که حاضر بشه برای شب، منم وقتی رسیدم خونه مهراد هنوز نیومده بود، رفتم توی اتاقم و گردنبند شکل برگ برند تیفانی که پوشیده از نگینهای سبز بود و انگشترش رو که به شکل برگی پیچیده میشد دور انگشت اشاره م و همون روز خریده بودم برداشتم و انداختم دور گردنم و انگشتم..
هنوز لباسمو نپوشیده بودم که زنگ در زده شد، مهراد بود بعد از اون حادثه حوله دیگه درو باز نمیکرد و منتظر من میشد، اگه من خونه نبودم و باز نمیکردم اونوقت خودش کلید مینداخت، دوبار زنگ زد و بعد خودش اومد تو.. پشت در اتاقم که رسید صدام زد
_نفس.. نفس خانم، خونه ای دیگه؟
_دارم حاضر میشم، شمام برو حاضر شو
باشه ای گفت و رفت تو اتاقش..

لباسمو پوشیدم و عطرمو به مچ دستام و گردنم زدم و رفتم جلوی آینه، ذوق مرگ شده بودم از خوشگلی خودم، عالی شده بودم، میخواستم به چشم مهراد بیام.. اسین دختر خیلی خوشگلی بود، چشمای آبی درشت و موهای طلایی قشنگ داشت، قدش از من کوتاهتر بود ولی هیکلش حرف نداشت
استرس داشتم و میترسیدم اسین دل مهرادو ببره، گاهی هم پشیمون میشدم از رفتن، ولی بالاخره پالتوی بلند مشکیم که یقه خز بزرگ مشکی داشت و کیفم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون..

۷۱)
مهراد توی سالن نبود، یعنی هنوز آماده نشده بود؟ دیر میشد، صداش زدم
_مهراد
صداش اومد که گفت اومدم
اومد، چه اومدنی..
با یه دستش داشت بند ساعتشو میبست و نگاهش افتاد به من.. منی که ماتش بودم.. خدایا.. دلم رفت، دلم آب شد، دلم براش پر کشید.. کت و شلوار خیلی خوشگل نوک مدادی و پیرهن مشکی و کراوت نقره ای که چارخونه های طوسی داشت بسته بود و موهاااش.. موهاشو سفت کشیده بود و از عقب یه دم اسبی کوچولو بسته بود

چقدررر بهش میومد، صورت خوشگلش انگار بیشتر نمایان شده بود و منو شیداتر میکرد..
کفشای مشکی شیکش برق میزد، ساعت شیک بند مشکی صفحه طلاییش، بوی ادکلن مست کننده ش.. همه چیزش محشر بود..
من حق داشتم اینطوری عاشق این مرد باشم، نداشتم؟..

با صدای زنگ گوشیم از آسمان هفتم به زمین پرت شدم.. دستپاچه جواب دادم سحر بود میپرسید کی میرسین؟ خواستم بگم ما نمیاییم میمونیم تو خونه که من مهرادو تا صبح تماشا کنم..

_کم کم داریم راه میفتیم
مهراد انقدر نگاهم کرد که فکر کردم شاید اونم میخواد بمونیم تو خونه..
رفتم جلو و گفتم
_تولدت مبارک رئیس
چشمای درشتشو باز و بسته کرد و گفت_یه بار دیگه بگو
_چرا؟
_دوباره بگو، نگو رییس

فهمیدم دردش چیه، دیوونه عاشق این بود که اسمشو بگم..
بدجنس شدم، گفتم
_تولدت مبااارک
_یه بار دیگه بگو
_برو بابا سر کارم گذاشتی؟
_تا وقتی اون تبریکی که میخوامو نگفتی همینجا میمونیم
لبخندی زدم و گفتم
_عجب گیری کردیما
_اصلا نمیریم، بشین

حدسم درست بود اونم مثل من میخواست دوتامون بمونیم خونه و همدیگه رو نگاه کنیم، گفتم
_پاشو ببینم زشته الان دوست دخترت چشم براهه
بخدا که دلم لرزید وقتی اینو گفتم ولی باید خودمو بی تفاوت نشون میدادم، ما دوتا دوست بودیم مثلا..
کتشو درآورد دیوونه
گفتم
_چیکار میکنی؟؟
شونه بالا انداخت، کتشو دادم دستش و گفتم
_بپوش
گفت
_بگو

کتشو که پوشید، یقه ش کج شد، دستمو دراز کردم پشت گردنش و یقه شو صاف کردم، چشماشو یه لحظه بست و دستمو همونجا گرفت و نگه داشت..

انگار برق ۲۲۰ ولت وصل کردن بهم.. خیلی نزدیک بودیم به هم.. نوک کفشام میخورد به نوک کفشاش..
گفت
_نفس
گفتم_جانم

اوخ چرا گفتم جانم؟ ای خدااا به دادم برس امشب..
جانم که گفتم دیدم که مردمک چشماش لرزید..
هیچی نمیگفتیم.. فقط نگاه عاشق به معشوق.. بالاخره آروم گفتم
_تولدت مبارک مهراد
دستمو توی دستش فشاری داد و گفت
_الان شد.. بریم

تو ماشین حرفی نزدیم و فقط گاهی مهراد برمیگشت نگاهم میکرد تا اینکه رسیدیم.. خونه بزرگ و قشنگی داشتن، نمیدونستم خانواده اسین اینقدر ثروتمندن، خودش دختر خاکی و متواضعی بود.. درب بزرگ باز شد و از بین دیوارهای سنگی گذشتیم و با چندتا ماشین دیگه رفتیم داخل، حیاط بزرگی بود با استخر و زمین سنگفرش و درختای مرتب و همردیف و ساختمونی با نمای کرم رنگ..

با مهراد داخل خونه شدیم، خدمتکارها راهنماییمون کردن طرف سالن و اسین رو دیدم که اومد استقبالمون، خیلی خوشگل شده بود، لباس قرمز تنگ و کوتاهی پوشیده بود که هم پاهاش هم سینه هاش حسابی دکلته داشت و موهای طلاییشو بالای سرش شینیون کرده بود، زیبا بود و به مهراد میومد.. دلم بازم شکست و حالم گرفته شد ولی دستش رو فشردم و لبخند زدم به خوشامدگوییش..
دست مهرادو گرفت و کشید سمت سالن و به من گفت که برم تو اتاق رختکن و لباسمو بدم به خدمتکارها و اگه خواستم خودمو مرتب کنم و بیام.. ناراضی، از مهرادی که نگام میکرد جدا شدم، و اسین کشید و بردش..

پالتومو درآوردم و خدمتکار ازم گرفت، لباسم و موهامو توی آینه نگاه کردم و رفتم طرف سالن، زیاد شلوغ نبود، حدود ۶۰ نفری مهمون داشتن، که احتمالا بیشترشون آشنای اسین بودن، رفتم بین مهمونا و دنبال مهراد میگشتم که ناگهان مردی مقابلم ایستاد که به نظرم آشنا میومد، انگار از دیدن من شوکه شده بود که خشکش زده بود، این کی بود؟ خدای من اردوان ایپلیکچی بود !

این اینجا چیکار میکرد؟ دستشو دراز کرد طرفم و دستمو گرفت و بوسه کوچکی زد روی دستم.. گفت
_خانم یگانه.. باورم نمیشه، باورم نمیشه که شما رو بازم دیدم
_خوشحالم از دیدنتون آقای ایپلیکچی
سریع گفت
_اردوان.. لطفا بگید اردوان منو خوشحال میکنید
و بعد دستش رو حایل کمرم کرد و منو هدایت کرد سمت یک میز.. مهمانی سرپایی بود و میزهای بلندی رو با گلهای طبیعی تزیین کرده بودن و مهمانها دور میزها گروه گروه ایستاده بودن..
چشم گردوندم ببینم مهراد کجاست که دیدم دورتر از من با اسین کنار میزی ایستاده و دو سه تا زن و مرد که بعدا فهمیدم پدرو مادر اسین هستن کنارشون بودند.. نگاه مهراد بهم بد بود، چرا نمیدونم، حتما به خاطر اردوان، ولی مگه تقصیر من بود.. خودش هم که چسبیده بود به اسین خانمش، پس چرا به من چشم غره میرفت.. با ناراحتی نگاهمو ازش گرفتم

۷۲)
دنبال سحر و پیمان گشتم، ولی ندیدمشون، اردوان ایپلیکچی از کنارم تکون نمیخورد، پاپیون مشکی زده بود و مثل بعضی از مهمونای مجلس خیلی رسمی بود، مهراد که صاحب تولد بود پاپیون نزده بود لابد براش زیاد مهم نبود
اردوان گفت
_وقتی بیخبر از هتل رفتید از اینکه گمتون کردم خیلی ناراحت شدم
_رفتم منزل یکی از دوستان
_امشب وقتی از در سالن وارد شدین و مثل آفتاب سالنو روشن کردین از اینکه گمشده مو پیدا کردم غرق خوشحالی شدم
واقعا هم شاد بود چشماش میخندید..
ولی حال من از کارهای مهراد گرفته شده بود، چرا نمیومد پیشم، یعنی تا آخر مهمونی میموند کنار اسین؟.. کاش میشد برگردم خونه.. دلم گرفت.. یواشکی نگاهش کردم داشت با مرد کناریش صحبت میکرد و گاهی هم به من و اردوان نگاه چپ میکرد.. چقدر جذاب و خوشقیافه بود خدایا، بین اونهمه آدم میدرخشید..
بیحوصله اطرافو نگاه میکردم، زیر ذره بین مردها و پسرهای دور و برم بودم ولی به همشون بی تفاوت بودم، به نگاههای خیره مردها تو مجالسی که میرفتم عادت داشتم..
بالاخره سحر و پیمانو دیدم که اومدن طرفمون و با اردوان آشنا شدن و وایسادن پیش ما، اردوان گفت که دوست خانوادگی گوچرهاست و اسین دعوتش کرده
پیمان از آشنایی با اردوان ایپلیکچی هنوز توی شوک بود که مهراد اومد پیشمون، بهش توجه نکردم عصبانی بودم ازش، اونم نگاهم نکرد، اون دیگه چرا عصبانی بود از من، دیوونه روانی..
دلم خواست لیوان شربت توی دستمو بکوبم به ملاجش..
کلافه به پیمان گفت
_گوچر ول نمیکنه بازم گیرم انداخته
گوچر شهرت اسین بود و منظورش لابد بابای اسین بود، با اردوان سرد و خشک دست داد و گفت
_تعجب کردم از اینکه اینجا دیدمتون
اردوان هم گفت
_منم از دیدن شما تعجب کردم ولی دیدار دوباره خانم یگانه برای من یک معجزه ست، خیلی خوشحالم که پیداشون کردم
مهراد پوزخندی زد و گفت
_مگه گمشون کرده بودین؟
اردوان جوابشو نداد و با لبخند به من خیره شد، دلم خنک شد
اسین اومد و بازم مهرادو برد که با چندنفر آشناش کنه، چه تولدی شد چه غلطی کردم اومدم

نزدیک به یکساعت میشد که مهراد با اسین رفته بود و من مثل بمبی در حال انفجار بودم که با شنیدن موزیک لایتی که توسط ارکستر گوشه سالن نواخته میشد و با دیدن مهراد و اسین وسط سالن که میخواستن باهم تانگو برقصن، پیمم کشیده شد و بوووم….

بمب من از نوع داخلی بود احتمالا که درونم منفجر شد و ظاهرم تکون نخورد.. چقدر محکم بودم که با اون حالم فقط سرمو انداختم پایین و به گوشیم نگاه کردم.. ولی انگار قدرت ناشناخته ای نگاهمو به سمتشون میکشید.. اسین دستشو گذاشته بود روی شونه مهراد و مهرادم دستشو گذاشته بود روی کمر اسین و دست دیگه شون قفل شده بود به هم.. مهراد با فاصله ایستاده بود از اسین، یا خود دختره این سبک میرقصید نفهمیدم ولی از اینکه به همدیگه نچسبیده بودن یه ذره دلم شاد شد..

نتونستم نگاه کنم و بازم مشغول گوشیم شدم، وسط سالن و زیر نور کم، فقط مهراد و اسین میرقصیدن و همه نگاهشون میکردن، مگه نامزدیشون بود، اَه چرا اومدم آخه؟ روزی که گفتم قبول کنه اسین براش جشن بگیره مهراد گفته بود مطمئنی؟
الان فهمیدم منظورشو، منظورش این بود که میتونی نزدیک شدن منو به اسین تحمل کنی، لعنت به من که اومده بودم اینجا..
به سحر گفتم کمی میرم بیرون.. اردوان دنبالم اومد و گفت
_بیرون سرده همینجا بشینید توی سالن کوچیک
راست میگفت پالتو تنم نبود، روی مبلهای بزرگی که توی سالن ورودی بود نشستیم اردوان حرف میزد و من نمیفهمیدم چی میگه همه هوش و حواسم پیش مهراد و اسین بود..
کمی بعد دیدم که مهراد عصبی داره میاد طرفمون، اردوان نزدیک به من نشسته بود روی مبل و من اصلا حواسم به اون نبود، مهراد اومد و محکم گفت
_نفس
نگاهش نکردم.. به اردوان نگاه کردم بلندتر گفت
_نفس بیا کارت دارم
دستمو گرفت و بلندم کرد، لعنتی.. به اردوان گفتم
_ببخشید
اونم با تعجب نگامون کرد، به مهراد که دستمو میکشید عصبی گفتم
_ولم کن
و دستمو محکم کشیدم از دستش.. یه چند نفری اونجا بودن ولی حواسشون به ما نبود.. گفت
_بیا برو وایسا پیش سحر و پیمان
_یعنی چی؟ مگه من بچه م؟
_همین که گفتم، من نمیتونم پیشت باشم، هی نرو بچسب به اون مرده

با نفرت نگاهش کردم و رفتم پیش سحر و پیمان، آقا هم دوباره رفت پیش اسین و پدر و مادرش..
مشروب و میوه و شیرینی پر بود روی میزها و سینی خدمتکارها که مدام پذیرایی میکردن، ولی چیزی از گلوی من پایین نمیرفت، آهنگهای شادی نواخته میشد و عده ای اون وسط میرقصیدن، مهرادو نمیدیدم
کمی بعد با آهنگ آرومی که توی فضا طنین انداخت زوجهای زیادی شروع به رقص کردن، پسر جوان خوشقیافه ای که از اول مهمونی، گیلاس مشروب به دست، خیره بود بهم، اومد سمتم و تقاضای رقص کرد
گفتم که متاسفم و درخواستش رو رد کردم، مودبانه برگشت رفت سر میزش، اردوان که لحظاتی بود دوباره اومده بود سر میز ما با دیدن درخواست اون پسره انگار یادش افتاد که میتونه

۷۳)
با من برقصه، خم شد طرفم و گفت
_افتخار رقص میدین بانوی زیبا؟
و دستشو دراز کرد طرفم.. در شرایط عادی امکان نداشت قبول کنم ولی از لج مهراد که مطمئن بودم اون وسط موقع رقص منو خواهد دید قبول کردم که باهاش برقصم..
دستشو گرفتم و سرمو با ناز کمی خم کردم به نشانه جواب مثبت و باهم رفتیم سمت پیست رقص
هنوز سه قدم نرفته بودیم که مهراد مثل اجل معلق سر رسید و دستمو از دست اردوان جدا کرد و محکم دستمو گرفت تو دست خودش، و رو به اردوان گفت
_من قبلا از خانم یگانه قول رقص گرفتم

پرروی لعنتی..
خشم و نفرت به مهرادو اینبار آشکارا تو چشمای قهوه ای اردوان دیدم.. همونجا ایستاد و مهراد منو با خودش کشید، نمیخواستم باهاش برقصم ازش متنفر بودم، خواستم بگم برو با اسین برقص ولی نباید غرورمو میشکستم، دستمو از دستش کشیدم ولی محکمتر گرفت
گفتم
_من با شما نمیرقصم دستمو ول کنین
برگشت و به صورتم نگاه کرد و گفت
_میبینم که بازم ترفیع گرفتم شدم شما عصبی گفتم
_گفتم ولم کن
رسیده بودیم به محل رقص بین زوجهایی که میرقصیدن، شلوغ پلوغ و نیمه تاریک بود، دستمو طوری محکم فشار داد که دردم اومد
_گفتم ولم کن نمیخوام باهات برقصم
_خیلی دلت میخواست با جناب قارون برقصی؟
_آره، بیشتر از اونی که تو دلت میخواد با اسین برقصی
دستشو روی کمرم گذاشت و گفت
_به اندازه کافی اعصابم خرده نفس تو دیگه بدترش نکن
خواست دستمو تو دستش بگیره برای رقص که دستمو بهش ندادم گفت
_خودت جشن تولد خواستی، این مسخره بازیا رو بخاطر حرف تو قبول کردم، دستتو بده من

عصبانی و بداخلاق حرف میزد باهام، منم که بدتر از اون سگ شده بودم..
ناچارا دستمو گذاشتم تو دستش و دستم دیگه مو گذاشتم روی شونه ش و با فاصله ازش شروع به رقص اجباری کردم..
گرمی دستش، بوی خوش ادکلنش که از همیشه بیشتر بود و آهنگ غمگین و عاشقانه ای که نواخته میشد، داشت گاردمو مقابلش شل میکرد.. اونم مثل من حالتش تغییر کرد انگار، که چشماش آروم شد و کمرمو سفت تر گرفت‌
گفت
_چرا گذاشتی به موهات دست بزنه؟

متعجب نگاهش کردم.. صورتمون انقدر نزدیک به هم بود که نفسمون میخورد به صورت هم.. چشمای زیباشو دوخته بود به چشمام.. گفتم
_چی داری میگی؟
_دیدم که ایپلیکچی موهاتو لمس کرد به بهانه دست گذاشتن روی کمرت
پس وقتی که من نمیدیدمش کل حواس اون به من بوده، گفتم
_من متوجه نشدم
دستمو که توی دستش بود رها کرد و هر دوتا دستشو گذاشت روی کمرم و منو به خودش نزدیکتر کرد..
دستم توی هوا موند، تو این حالت باید منم دستمو میذاشتم روی اون یکی شونه ش و یا هر دو دستمو دور گردنش حلقه میکردم..
چقدررر دلم خواست دستامو بندازم دور گردنش.. ولی نمیشد، ما که عاشق و معشوق نبودیم اونطوری برقصیم..

سرد و ناراضی هر دو تا دستمو گذاشتم روی شونه هاش، کمرمو بین دستاش گرفته بود و زل زده بود توی چشمام، با اون نور کم و فضای شلوغ کسی متوجه ما نبود
گفت
_امشب از همیشه زیباتر و بیرحم تری، قصدت چی بود برای شب تولدم؟

نتونستم خودمو نگه دارم و ازش تعریف نکنم، دلم داشت میترکید از اون حجم قربون صدقه و تعریفی که براش توی دلم نگه داشته بودم
گفتم
_شمام از همیشه جذابتر و بداخلاقتری، قصدی داشتی که موهاتو اونطوری از پشت بستی؟
_همون قصدی که تو بخاطرش موهاتو اینطوری پریشون کردی

توی دلم غوغا بود با حرفایی که میزد.. حرکت دستشو روی موهام حس کردم، چشمامو بستم، انگشتاشو آروم کشید لای موهام..
وای چه لذتی داشت نوازش دستاش، باورم نمیشد دستایی که لمسشون آرزوم بود داشت بین موهام عاشقانه میلغزید..
نگاهش کردم چشماش بسته بود، کمی همونطور موند و من صورت قشنگشو از فاصله خیلی نزدیک تماشا کردم، لبهای قشنگش وسوسه م میکرد ببوسمش.. چشمای خمارشو باز کرد و زمزمه کرد
_موهاتو همیشه باز بذار..

چیکار داشتیم میکردیم؟ این حرفا و این کارها اعتراف به عشق نبودن؟..
با فشاری که به کمرم داد و منو بیشتر به خودش چسبوند از حس کامل بدنش گر گرفتم..
چقدر آغوشش و اونهمه نزدیکی بهش لذتبخش بود، عطرش بیقرارم میکرد.. کاش زمان متوقف میشد..
ناگهان عصبی گفت
_با ایپلیکچی هم اینطوری میخواستی برقصی؟
لعنتی منو چی فرض کرده بود.. از چشمام آتیش دراومد گفتم
_تو منو مجبور کردی که باهات برقصم و داری فشارم میدی به خودت، میخوام برم ولم کن
کمرمو محکم تر گرفت و کاملا منو با خودش ادغام کرد.. آخ که با اون عصبانیتم بازم دلم داشت براش پر میکشید.. حفظ ظاهر کردم و کمی هلش دادم، گفتم
_ولم کن، کمرمو شکستی لعنتی
نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت
_لعنتی تویی با اون چشمای افسونگرت

آروم گفت ولی من شنیدم و دلم از جاش کنده شد.. کمی بعد دستاشو دور کمرم شل کرد و کمی فاصله گرفت و گفت
_با هیچکس نمیرقصی با اون یارو هم گرم نمیگیری تا بریم خونه

کاش میشد بگم خودتم حق نداری با اسین برقصی ولی نمیتونستم بگم، انگار من حق نداشتم بگم ولی اون داشت.. بالاخره از هم جدا شدیم و رفتیم سمت میز

۷۴)
اردوان اونجا نبود، پیمان و سحر داشتن از خودشون پذیرایی میکردن و به ما دوتا نگاه معناداری انداختن..
حال هردومون عادی نبود و هم آغوشی لحظاتی قبلمون کار دلمون رو ساخته بود، هر دو مست هم بودیم و نگاهمونو از هم میدزدیدیم و کمی بعد بازم نگاه یواشکی همو شکار میکردیم..

موزیک قطع شد و مادر اسین و خودش مهمونا رو برای شام دعوت کردن، میز شام مفصلی بود ولی به نظر من که به شامهای درباری خاندان یگانه عادت داشتم مجلل نبود..
اسین اومد مهرادو برد پیش خودش و به ما تعارف کرد که لطفا از خودتون پذیرایی کنید، بعد از خوردن شام که فقط تونستم به زور چند قاشق سالاد روسی و چند قاشق دسر بخورم، دیگه تا مراسم کیک، مهراد نیومد پیشمون، بعد از شام بازم رقص شروع شد و دو نفر دیگه ازم تقاضای رقص کردن که یکیشونو مهراد دید و دیدم که با اون چشمای عسلیش داره پسره رو از دور تیر بارون میکنه.. وقتی دید با هیچ کس نرقصیدم خیالش راحت شد و خودِ دیوسش رفت با اسین رقصید..
آخ که میخواستم اون موهای دم اسبی کوچولوشو بکنم.. ولی رقص ما کجا و رقصی که مثل انجام وظیفه با اسین میکرد کجا..

بالاخره به هر جون کندنی بود مراسم به آخراش رسید و کیک دو طبقه نقره ای رنگی که سحر میگفت اسین از مهراد رنگ لباسش رو پرسیده و باهاش ست کرده رو آوردن و اسین بعد از رقص چاقو و یه عالمه کش دادن بالاخره چاقو رو داد به مهرادی که کلافگی از سر و روش میبارید ولی مجبورا لبخند میزد..
مهراد کیکو یه برشی زد و چاقو رو داد به اسین، اونم خواست تکه ای از کیکو بذاره تو دهن مهراد که مهراد سرشو برد عقب و اشاره کرد که نه..
مراسم کادو انجام نشد چون مهراد به اسین سپرده بود به مهموناش نگه تولده و بگه یه مهمونی دورهمیه، چون دوست نداشت از کسانی که نمیدونست اصلا کی هستن و همشون آشناهای اسین بودن، هدیه بگیره، فقط اسین و پدر و مادرش و پیمان هدیه هاشونو دادن، من هدیه مو توی اون بلبشو ندادم و خواستم که وقتی توی خونه تنها شدیم بدم

هدیه اسین یه دستبند چرم مشکی بود که روش پلاک طلا داشت، پدرش هم ساعت شیکی بهش داد، پیمان ادکلن خریده بود
قبل از رفتن اردوان اومد پیشم و گفت که اجازه بدم منو برسونه، ولی مهراد که معلوم نبود مثل زبل خان از کجا پیداش میشه و انگار همه جا هست گفت
_مسیر خانم یگانه با من یکیه، خودم آوردمشون خودمم میرسونم

اردوان که معلوم بود دیگه حسابی از دست مهراد شکاره گفت
_شنیدم که شما نامزد اسین هستین، چرا شب تولدتون رو با نامزدتون ادامه نمیدین؟
مهراد با لحن تندی گفت
_اشتباه به عرضتون رسوندن من و اسین نامزد نیستیم، الانم باید بریم
عصبی رو کرد به من و گفت
_همینجا منتظرم پالتوتو بردار بیا

بنظرم مهمترین عامل جذابیت بینظیر مهراد، اعتماد به نفس و جذبه ش بود که وقتی با اون صداش، محکم و مطمئن حرف میزد و اون نگاه تاثیرگذارش رو مستقیم میدوخت به آدم، دهن طرف مقابلو میبست، همونطور که دهن اردوان و منو بست..
اسین از مهراد خواست که نره و کمی بیشتر بمونه ولی مهراد قبول نکرد و گفت که باید بره.. از پدر و مادر اسین تشکر کردیم و رفتیم سمت ماشینها، پیمان و سحر مشروب خورده بودن و مهراد گفت که با ما بیان
تازه راه افتاده بودیم که پیمان گفت
_مهراد تو چطوری میخوای از این دختر جدا بشی؟ ببین چه تولدی برات گرفته بود
مهراد گفت
_مهمونی که اینا عادتشونه، سالی ده بار از این مهمونیا میگیرن، تولد من بهانه بود، ولی جدا شدن از اسین به قول تو راحت نیست نمیخوام ناراحت بشه
پیمان گفت
_مگه میشه ناراحت نشه معلومه که میشه، ولی بالاخره تو هم باید طوری که دلت میخواد زندگی کنی مگه چندبار حق زندگی داریم تو این دنیا
مهراد گفت
_راست میگی ولی امشب که دیدی چقدر سخت بود بهش نه بگم، مجبور شدم کل شب کنارش باشم با اونهمه زحمتی که بخاطر من کشیده بود
پیمان پوزخندی زد و گفت
_خوب پس جدا نشو ازش
یه نگاه به من کرد و ادامه داد
_و پا بذار روی دلت
مهراد زمزمه کرد
_میتونم به نظرت؟
پیمان گفت
_نمیتونی، پس امروز و فردا نکن و بهش بگو
اونا حرف میزدن و دل من میلرزید..
جدی بود پیمان هم میدونست، میخواست از اسین جدا بشه..

پیمان و سحرو رسونده بودیم و تازه رسیده بودیم خونه که یادم اومد هدیه شو ندادم.. بدون اینکه لباسمو عوض کنم هدیه شو برداشتم و رفتم تو اتاقش، ولی درش باز بود و خودش نبود.. رفتم توی سالن و دیدم که تو آشپزخونه ست، اونم هنوز لباساشو عوض نکرده بود
رفتم پیشش برای خودش قهوه درست کرده بود و داشت میخورد.. منو که دید گفت
_یه قهوه نیاز داشتم سرم درد میکنه، توی سرم هزار تا چیز هست
چشماش کمی قرمز شده بود
گفتم
_قهوه بخور اگه خوب نشدی قرص میخوری
سرشو تکون داد که یعنی آره..
هدیه شو گذاشتم جلوش روی میز و گفتم
_من خواستم هدیه مو تو خونه بدم
فنجون قهوه شو گذاشت روی میز و گفت
_چرا زحمت کشیدی، کی رفتی خریدی که من نفهمیدم؟

‫7 دیدگاه ها

  1. دمت گرم نویسنده جان این تنها رمانیه که سر پارت گذاریش ناسزا نگفتم😂
    البته خیلی رمانا هرروز پارت میزاشتن ولی از یجا به بعد هفته ای یبار پارت میزارن امیدوارم اینطور نشهههه😬

  2. من این رمانو تا حالا نخوندم ولی میبینم هر روز تو گروه لینک رمان میاد .می خواستم از نویسنده این رمان تشکر کنم که برای کسایی که رمانشو میخونن وقت میذاره و مثله بقیه نیس چون ۹۰ درصد نویسنده ها بعد از مدت طولانی یذره متن واسه خالی نبودن عریضه مینویسن
    دمت گرم نویسنده جان🌹

    1. دم شمام گرم که به نویسنده رمانی که نمیخونی انرژی مثبت میدی🙏😊 اگه رمان خونی پیشنهاد میکنم که رمانمو بخونی، پشیمون نمیشی ضمانت میکنم😄🌹

  3. نویسنده جان این قسمت عالی بود دوسش داشتم
    ترانه های متنشو گوش میکنم
    خوبی این رمان پارتگذاری هر روزش هستش
    پس قطع نکنیدش
    بازم خسته نباشی🤗

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان