codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۹

چیزی نگفتم و روی یه صندلی نشستم
بدجوری گیر افتاده بودم، نه راه پس داشتم نه راه پیش..
اگه فقط ملاحظه حال اسین رو میکردم و از ترس روانی شدنش باب میلش رفتار میکردم، یه وقتی به خودم میومدم که داشتم بچه مونو نام نویسی میکردم برای مدرسه..
اگه هم کاملا بی تفاوت اسین و خانواده ش رو ول میکردم و میرفتم پی خوشبختیم وجدان لعنتیم راحتم نمیگذاشت..
مادرش با لحن ناراحتی گفت
_عزیزم اگه قصد ازدواج نداشتین پس چرا به پدرت گفتی که میخوای با مهراد نامزد بشی و امروز پیش فامیل اعلام کنیم؟
اسین بدون نگاه به من گفت
_فکر میکردم که برای مهراد سورپرایز میشه و خوشحال میشه، از طرفی هم خواستم ها‌کان قطع امید کنه از ازدواج با من و دست برداره
مادرش گفت
_اتفاقا وقتی شما رفتین عموت و هاکان پدرتو دوره کردن که چه خبره و چرا اسین سرخود تصمیم به ازدواج با یه غریبه گرفته، بابات هم خوب پشتت دراومد و گفت که اسین سرخود این تصمیم رو نگرفته و مهندس راستین کیس صددرصد تائید شده منه و بزودی مراسم نامزدیشون رو برگزار میکنیم

با حرفهای مادرش انگار آب یخ خالی کردن روم، بیخبر از من پشت سرم چه نقشه هایی برای آینده م کشیده شده بود..
عصبانی اسینو نگاه کردم دیگه حضور مادرش برام مهم نبود، گفت
_میخوام تنها باشم برین بیرون، توام برو بین فامیلم بگو که خبری از نامزدی و ازدواج نیست و آبروی منو ببر
اینو گفت و روی تخت دراز کشید و پشتشو به ما کرد، مادرش به من اشاره کرد که بریم بیرون
روی پله ها ازم خواهش کرد که فعلا چیزی نگم تا خودش اسینو قانع کنه..
وقتی رفتیم پایین تو سالن پیش مهمونا، چند نفری که خاله و دختر خاله و شوهر عمه و فک و فامیلای اسین بودن به من تبریک گفتن و دستمو فشردن..
آنچنان عصبی بودم که مشتامو فشار میدادم و مدام عرق پیشونیمو پاک میکردم
اینطوری نمیشد من کسی نبودم که کوچکترین چیزی برخلاف میلم انجام بدم، دنیارو به هم میریختم، جذبه و صلابت من هم توی شغلم و هم بین فامیل و آشنا معروف بود..
حالا چم شده بود که یه دختر از بیماری عصبیش سوءاستفاده میکرد و برای کل زندگی من برنامه ریزی میکرد..

رفتم کنار پدرش ایستادم، بهم لبخند زد و گیلاسی شامپاین گرفت طرفم و گفت
_میدونم نمیخوری ولی امشب به سلامتی خودت و اسین شاید بخوای یه گیلاس بخوری
دستشو رد کردم و گفتم
_ممنون میدونید که بخاطر زخم معده م نمیخورم، اگه ممکنه بعد از رفتن مهمونا کمی صحبت کنیم
مشکوک شد و آروم گفت
_البته

بعد از رفتن مهمونا آقای گوچر گفت که بریم توی اتاق کارش و صحبت کنیم از جامون بلند شده بودیم که صدای جیغ و داد مادر اسین از بالا به گوشمون رسید
پدرش سریع دوید بالا و من و خدمتکاراشون هم پشت سرش
مادرش با گریه به شوهرش گفت
_همه قرصا رو خورده، هر کاری میکنم بیدار نمیشه
پدرش رفت بالای سرش و چندبار با نگرانی صداش زد و تکونش داد، منم رفتم بالای سر اسین و گفتم
_برید کنار آقای گوچر باید زود برسونیمش بیمارستان
پدر و مادرش هنوز گیج بودن که من بغلش کردم و سریع از پله ها بردمش و سوار ماشینم کردم

اعصابم خرد بود اگه این دختر اینطوری میمرد خودمو نمی بخشیدم..
عقلم میگفت تو که تقصیری نداری تا کی میخوای خودت و زندگیتو فدای این دختر کنی، ولی وجدانم میگفت بخاطر تو خودکشی کرده..

اون شب تا صبح تو بیمارستان موندیم و معده اسینو شستشو دادن و تحت نظر موند تا خطر کامل رفع بشه..
به نفس اس ام اس دادم که کار مهمی پیش اومده و شب نمیام، در جوابم فقط نوشت باشه.. نپرسید کجایی چیکار میکنی..
از اینکه شب تنهاش گذاشته بودم ناراحت بودم ولی از طرفی میدونستم که نفس دختر ترسویی نیست که از تنهایی بترسه و از طرفی هم اسین و پدر و مادرش رو هم توی اون حال نمیشد تنها بذارم

بقدری ناراحت و سردرگم بودم که از زندگی سیر شده بودم، با این کار اسین انگار دیگه کاملا از نفس جدا افتادم..
ممکن بود اسین دوباره این کارو بکنه، چطور باید ولش میکردم و از زیر نامزدی در میرفتم، اگه هم نامزدی رو قبول میکردم باید زنده بگوری خودم رو قبول میکردم..

وقتی که ساعت ۹ صبح خسته و کوفته و بیشتر از خستگی جسمی، با روحی داغون و افسرده به خونه برگشتم..
نفس با چشمای قرمزش که نشانه بیخوابی دیشبش بود اومد دم در اتاقش و سلام خفه ای کرد و سرتاپامو نگاه کرد، انگار خواست ببینه سالمم یا نه..
صدای سلام من خفه تر از نفس بود و وقتی دید با شونه های افتاده بدون حرف و توضیحی راه افتادم طرف اتاقم، اونم دوباره رفت تو اتاقش..
چی داشتم که بهش بگم، زبون لالم که تا حالا نتونسته بود مقابل نفس به عشقش اعتراف کنه، با کار اسین لال تر شده بود و دیگه حتی توی دهنم نمیچرخید..
دیدن چشمای قرمزش قلبمو به درد آورد، خدا میدونه دیشب چه فکرهایی کرده بود با خودش..
شاید فکر کرده بود که تا صبح تو آغوش اسین بودم، شاید هم فکر کرده بود بلایی سرم اومده

۹۴)
هر چی که فکر کرده بود، دیگه توانش رو نداشتم که بهش توضیح بدم و رفع سوءتفاهم کنم، چون با نامزد شدنم با اسین هر دومون طوری نابود میشدیم که هیچ توضیحی قادر به دوباره سر پا بلند کردنمون نمیشد..

کل روز تو اتاقم فکر کردم و خودخوری کردم..
با تجسم قیافه نفس وقتیکه خبر نامزدی من و اسینو بشنوه عذاب کشیدم، از تجسم نامزدی و ازدواج با اسین درد کشیدم، از فکر تموم شدن عشق قشنگمون با نفس، بی نفس شدم و خودمو انداختم توی تراس تا هوا بگیرم به ریه هام..
بدبخت شده بودم، نمیتونستم تحمل کنم..
غروب بود که از خونه زدم بیرون.. نفس تو آتلیه بود ولی نقاشی نمیکشید جلوی پنجره ایستاده بود، تا برگشت نگاهم کنه سریع رفتم سمت در و از خونه خارج شدم،نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم

یکراست رفتم به یه کلوپ و نشستم روی صندلی مقابل پیشخوان بار، ساعتها خوردم و خوردم که شاید سلولهای مغزم با الکل بیحس بشه و دیگه فکر نکنم و زجر نکشم..
ولی هر چی بیشتر مست میشدم تصویر نفس مقابل چشمام واضح تر میشد
دلم یه همراه میخواست کسی که بتونم باهاش درد دل کنم، زنگ زدم به پیمان و گفتم زود بیا
وقتی اومد از دیدن حالم شوکه شد، گفت
_تو مشروب خوردی مهراد؟ چی شده چرا اینطوری شدی؟
فهمیدم که ظاهرم هم مثل درونم داغون شده، همه چیزو بهش گفتم.. گفتم و خوردم
تا اینکه پیمان لیوان ویسکی رو از دستم گرفت و گفت
_بسه دیگه الان معده ت خونریزی میکنه، آخه تو چرا اینقدر خری؟ بخاطر زندگی یه دختر مزخرف زندگی خودتو داری نابود میکنی
گفتم
_آره مزخرفه ولی بالاخره آدمه چطور بیتفاوت باشم تا یه دختر جوون و شاداب از زندگی قطع امید کنه و خودشو بکشه‌
پیمان به زور از جام بلندم کرد و گفت
_نفس چی؟ اون دختر جوون و شاداب نیست؟ فکر اونو نمیکنی؟

قلبم برای غم نفس تیر کشید ولی گفتم
_نفس قویه، مثل اسین ضعیف و بی اراده نیست
_خودت چی؟ داری از غصه میترکی بدبخت
_پیمان… بدون نفس چیکار کنم

منو کشید طرف در خروجی بار و گفت
_بیا ببینم خودتم نمیدونی داری چه غلطی میکنی

وقتی رسیدیم خونه نذاشتم پیمان در بزنه به زور کلیدو توی جیبم پیدا کردم و دادم بهش، نخواستم نفسو ببینم..
سالن تاریک بود، نفس توی اتاقش بود..
به پاهای به زور دنبالم کشیده ام سرعتی دادم و رفتم توی اتاقم درو بستم..
صدای نفسو شنیدم که با پیمان حرف میزد، نفهمیدم چی گفت فقط صدای پیمانو موقع باز کردن در اتاقم شنیدم که گفت
_دستت درد نکنه فقط یه قهوه غلیظ درست کن براش
گفتم
_چرا بهش گفتی مشروب خوردم؟
_خفه

تهوع و درد معده شدیدی داشتم، پیمان گفت برو استفراغ کن تا معده ت سوراخ نشده
رفتم تو دستشویی اتاقم و وقتی کمی معده م خالی شد حالت تهوعم از بین رفت
نفس در اتاقمو زد به پیمان اشاره کردم که پاشو نذار بیاد تو..
پیمان رفت قهوه رو ازش گرفت، فنجونو ازش گرفتم و چسبوندم به لبام..
جای انگشتاشو بوسیدم و بوییدم..
کم مونده بود گریه کنم ولی چشمهای مغرور من تو کل عمرم نیاز و عادت به گریه نداشتن، ولی الان دلشون میخواست مثل ابر بهار ببارن..
عشق چه کرده بود با من..

پیمان به فنجون توی دستم نگاه کرد و سرشو تکون داد، گفت
_همه کارات منحصر بفرد بود اینم از عاشقیت، قهوه تو بخور لباساتو عوض کن یه کم بخواب
_باشه تو برو

وقتی پیمان رفت آروم از اتاق بیرونو سرک کشیدم، نفس توی اتاقش بود، بیصدا رفتم و از آتلیه دستگاه پخشو آوردم تو اتاقم، دلم آهنگای نفسو میخواست..
دلم ابر میبارد همایون شجریانو میخواست، داشتم از نفسم جدا میشدم..
آهنگو پیدا کردم و صداشو بلند کردم

ابر میبارد و من میشوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

روی تخت نشسته بودم و سرمو گرفته بودم بین دستام، همایون از دل من میگفت، از دل خونینم..

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

جوشش اشک رو توی چشمام حس کردم که بالاخره فرو ریخت..
انگشتر نفس توی کمدم بود، انگشتری که دیگه نمیتونستم بهش بدم.. دستهایی که دیگه هرگز نمیتونستم بگیرم.. و موهایی که دیگه هرگز نمیتونستم بو کنم..

ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

آهنگو برای بار دوم پلی کرده بودم و توی مستی و پریشونی خودم غرق بودم که دیدم در اتاقم باز شد..
باز شد و نفسم اومد تو..

چقدر دلم براش تنگ شده بود، چقدر هواشو کرده بودم، چقدر گمش کرده بودم..
وقتی اومد نزدیکم خواستم بغلش کنم و دیگه نذارم بره..
ولی با تصمیمی که راجع به نامزدی با اسین گرفته بودم دیگه این حقو نداشتم، با بیچارگی سرمو انداختم پایین..
همایون شجریان داشت میخوند

ابر میبارد و من میشوم از یار جدا…

نشست کنارم روی تخت، بوی عطرش مستم کرد، این مستی، مستی روح بود..
آروم گفت
_مهراد

دلم رفت برای صدا زدنش.. جوابی ندادم گفت
_چی شده؟
چی باید میگفتم، سکوت کردم گفت
_اتفاق بدی افتاده؟

آره اتفاق بدی افتاده بود، آرزوهای من و اون مرده بودن و من امشب تشییع جنازه گرفته بودم..

‫8 دیدگاه ها

  1. نویسنده جان قربونت اخه واسه چی میخوای رمانو به این خوبی خراب کنی با این قلم خفنی که داری خیلی بهتر میتونی تمومش کنی

  2. نویسنده یعنی میخوای بزاری هر دوتاشون ازدواج کنن و بعد چندسال همدیگه رو ببینن ابراز دلتنگی کنن و دوباره عشقشون فوران بزنه بابا تو که داری خیلی خوب مینوسی خوبم تمومش کن دیگه

    1. نویسنده جان قربونت تازه داریم بعد مدت ها یه چیز درست درمون میخونیم خرابش نکن با این قلمی که شما داری خیلی خوب میتونی تمومش کنی اگه بخواد یه همچین چیزی بشه خیلی بد میشه خیلییی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان