codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲

۵)
رفتن به آغوش مهربانترین و برگشتن به اصل..
حادثه مرگ برای من بعد از برادرم جلوه دیگه ای پیدا کرد، تحت تاثیر حرفهای خود مسیح، خیلی فکر و مطالعه کردم که بفهمم کجا رفته، و درنتیجه با مرگ کنار اومدم و فهمیدم که مرگ ترسناک نیست، بقول مسیح پایان نیست، آغازه.. تازه شروع راهه..

خلاصه رفتن مسیح برای من پیامدهای عاطفی سنگینی داشت که یکیش عالی بود، نزدیک شدن به خدا و درک حادثه مرگ.. ولی یکی دیگه ش بد بود، فرار از عشق..
اینکه فرار کردم از دوست داشتن و ترسیدم از عشق.. چون امکان جدایی و مرگ وجود داشت، مگه مسیح با اونهمه مهربونی و عشق نرفت؟ پس کسی که دلبسته ش بشم هم میتونه بره، و هرگز نباید دل ببندم، نباید دوست داشته باشم، “اونی” که نمیدونم هست یا نه، کجای دنیاست و آیا اصلا کسی هست که بتونه چشم منو بگیره و من عاشقش بشم..
شاید خیلی لوس و از خودراضیم که تا حالا هیچ پسری چشممو نگرفته و از کسی تعریف نکردم.. توی دوران دبیرستان و دانشگاه وقتی کافی شاپی رستورانی جایی با دخترا جمع میشدیم طبق معمول صحبت از پسرا شروع میشد دوستام با آب و تاب از پسرای اطرافمون تعریف میکردن و دلشون میرفت که وای ببین چه خوشگله، آی چه تیپی، اویی چه هیکلی..
یه بار توی بوفه دانشگاه پسری اومد تو که نگاه دخترا خیلی تابلو چرخید طرفش، اونم از خود متشکر چونشو داد بالا و رفت نشست سر یه میزی.. خوشقیافه و خوش هیکل بود ولی بنظر من قابل تعریف و خوشگل نه
سارا که دیگه کلا کنترلشو از دست داده بود و صداش از هیجان میلرزید با خنده گفت_وای بچه ها من عاشق شدم از دست رفتم چقدرر خوشگلهههه
مهسا از اونم بدتر _آره لامصب چه جیگریه
حتی فاطی که توی این خطها نبود گفت_نوش جون صاحابش آره خوشگله
سارا برگشت طرف من و گفت_توروخدا نفس، تو فقط روتو بکن اینور که نبینه تورو.. وگرنه باز تخته میکنی در دکون مارو
دختره دیوونه، خنده م گرفت و گفتم_باشه میبینی که پشتمو کردم، میخوای اصلا پاشم برم سریع گفت_نه بشین جون عمه ت، تو بلند بشی هم خطرناکی، هیکل قناصتو هم ببینه باز راه میفته دنبالت از بس که لوند و خوش هیکلی پدرسگ
_اِِاِِ سارا چرا بابامو فحش میدی بیشعور
_ببخشید آخه مخم الان تعطیله، آخه آدم عاشق مگه عقل داره هان؟
تا میخواستم یه تکونی بخورم سارا نمیذاشت
_بشین نفس، ذلیل مرده من شوخی ندارما طرف ببینتت کشتمت
هممون زدیم زیر خنده و من کاملا پشتمو کردم به پسره که سارا راضی شد و گفت
_باریکلا همونطوری بمون بامرام
سارا و مهسا انقدر پسره تازه واردو نگاه کردن که دیگه چشاشون چپ شد
سارا گفت_نمیگیره
_چیو؟
_نخو
گفتم_چه نخی؟!
خندید و گفت_نفس خنگول آخه تو با این خوشگلیت چطور اینقدر پاستوریزه موندی در عجبم، نخی که من بهش میدمو نمیگیره یعنی جواب چراغ سبزمو نمیده
مهسا گفت_نخو که من میدم، تو داری علنا طناب میدی
فاطی گفت_نفس خانم کبیری داره میاد طرف ما
خانم کبیری استاد زبانمون بود منو خیلی دوست داشت یه جوراییم با مامانم باصطلاح رفیق گرمابه گلستون بودن یعنی رفیق مهمونیای دوره ای.. رسید بالا سرمون و گفت_سلام خانوما هممون بلند شدیم به احترامش و دست دادیم، روشو کرد به من و همش هم حین صحبت ریزه ریزه میرفت اونورتر، منم مجبور میشدم بچرخم با اون، که دیدم سارا چشم غره میره بهم که یعنی نچرخ اونطرفی
خنده م گرفت و سرمو تکونی دادم که یعنی چیکار کنم آخه دیگه کاری از دست من برنمیاد، خانوم کبیری هم انگار کرم داشت همش وول میخورد شایدم دستشویی داشت که هی این پا اون پا میکرد و آخرشم خاک بر سر سارا کرد و پسره منو دید..
سنگینی نگاهی رو حس کردم و همونطور که با کبیری حرف میزدم نگاهی به پسره کردم و تازه یادم افتاد که وای بالامجان آنچه که نباید میشد شد..
برگشتم و دیدم سارا بی حوصله نشسته و زیرلبی گفت: دِ اِند.. و با دستش ادای بازی تموم شد در آورد
انگار صددرصد مطمئن بود که پسره ازمن خوشش میاد، کبیری رفت و ما هم پاشدیم که از بوفه بریم بیرون.. که دیدیم پسره داره میاد طرفمون.. از دورم معلوم بود چشمش به منه، سارا زیر لبی گفت_خدا لعنتت کنه نفس عاشقش شده بودم
لبمو گازی گرفتم و سرمو انداختم پایین و گفتم_من بیگناهم
کفشایی رو دیدم که صاحبشون مقابل من ایستاد..
_ببخشید خانم
وای خدا بدبخت شدم سارا منو زنده نمیذاره.. سرمو کمی بلند کردم و بدون نگاه کردن به پسره زل زدم تو چشمای فاطی
پسره گفت_خانوم..

۶)
سارا گفت_خانم یگانه، آقا با شمان
درمونده سرمو گردوندم طرف پسره و گفتم _بله؟
_میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
_نخیر
پسره جا خورد، انگار اصلا انتظار جواب منفی رو نداشت گفت_ببخشید متوجه نشدم گفتم_نخیر یعنی نمیشه
_چرا اونوقت؟
_باید توضیح بدم؟
_خوب من تا حالا از هیچ دختری نه نشنیدم تعجب کردم و میخوام دلیلشو بدونم
_خوب هر چیزی یه بار اولی داره
اخم کرد و بین ابروهاش خط افتاد، خوش قیافه بود ولی نه اونقدری که من بهش بگم خوشگل، کمی بیشتر از معمولی بود بنظر من..
دیدم انگارضایع شد پیش دخترا، دلم نیومد غرور مردونه ش بیشتر از این با خاک یکسان بشه، گفتم_من نامزد دارم بخاطر اون گفتم نه
اینو که گفتم تعجب کرد و گفت_نمیدونم الان ناراحت بشم یا خوشحال
_یعنی چی؟
_واسه نامزد داشتنتون ناراحت بشم یا اینکه خوشحال بشم که دلیل رد کردنتون نپسندیدن من نبوده
چیزی نگفتم و دست فاطی رو گرفتم و کشیدم دخترا هم دنبالمون اومدن و پسره همونجا وایساد
سارا گفت_نفسسس چطور دلت اومد ردش کنیییی؟ گفتم_همچین گفتین خوشگله خوشگله فکر کردم چیه بابا، سارا خوشگل ندیدی؟
_شما که دیدی بفرمایید بگید کی به نظر شما خوشگله؟ تام کروز بدم خدمتتون؟ براد پیت؟ هان؟
گفتم_اینام که میگی فقط جذاب و خوشقیافه ن، خوشگل نیستن به نظر من
_بابا بیخیااال نفس، فقط میخوام نمیرم و ببینم تو به یه پسری بگی خوشگل، که من ببینم چه شکلیه
خندیدم و گفتم_باشه اگه دیدم نشونت میدم
مهسا گفت_نفس دنبال چشم و ابرو و لب و دهن خوشگل واقعیه، یعنی جزء به جزء قشنگ باشه، مگه نه؟
گفتم_راستش خودمم نمیدونم، هنوز ندیدم، سفارش دادم منتظرم کارخونه بده بیرون
خندیدیم و با حرفی که مهسا زد خندمون رو لبمون ماسید
_خوشگل مثل خود نفس، مثل مسیح که انگار دوقلوش بود
سارا و فاطی چشم و ابروشونو کج و کوله کردن براش که یعنی نگو، ولی دیگه گفته بود و حال خوش من با یاد مسیح گرفته شده بود و احساس کردم قلبم باد کرد و سنگینی کرد توی قفسه سینه م..

صبح که بیدار شدم یادم اومد که امروز نمیرم کارخونه، چون باید برم استانبول، تابلو، آقای راستین..
اوه تازه یاد صداش افتادم.. با اون صداش اگه رو در رو باهام حرف میزد عکس العملم چی میشد، وای، نکنه ضایع بازی دربیارم و مثل کسی که به صدای موج دریا و موزیک مدیتیشن گوش میده برم تو هپروت؟!!
بعید نیست، با اون صدای آلن دلونیش هر چیزی ممکنه.. باید خیلی کول و بیتفاوت برخورد کنم باهاش.. تازه از یکی شنیدم که میگفت کسایی که صداشون خیلی قشنگه خودشون اکثرا زشتن! هه.. چه استدلال مزخرفی، خودم دیدم کسایی رو که هم صدا هم تصویرشون بیسته..
بیخیال صدای جناب راستین لجباز شدم و رفتم پی کارام..
صبحونمو که خوردم کریمی زنگ زد و گفت بلیطم برای ۱۲ ظهره، خوب ساعتی بود وقتی میرسم حتما شرکته و میتونم ببینمش..
یه ساک دو روزه جمع کردم و رفتم جلوی آینه که حاضر بشم، به خودم نگاهی انداختم، به موهای پرپشت مشکیم که وقتی باز بودن بیشتر از هر چیزی جلب توجه میکردن توی ظاهرم.. موهام یا چشمام؟!.. اوممم.. نمیدونم.. خلاصه موهامو مثل همیشه به سختی با یه کلیپس جمع کردم بالای سرم، یه ریملی به مژگون سیاهم کشیدم با یه رژ کمرنگ و تموم، کم آرایش میکردم چون اجزای صورتم به اندازه کافی توی چشم بودن دوست نداشتم بیشتر تابلو کنم خودمو، کیف و گوشی و ساکمو برداشتم و رفتم اتاق بابا، در زدم که گفت بیا دخترکم..
رفتم تو، از اینکه اون وقت صبح پای بساطشه خیلی ناراحت شدم ولی به روم نیاوردم، توی خانواده ما احترام بزرگتر کوچکتری خیلی مهم بود و هر چقدرم با بابام صمیمی بودم ولی حق نداشتم توی کاراش دخالت کنم و بیشتر از کوپنم حرف بزنم..
بساط وافور و تریاکش جلوش بود و نگاهم میکرد، یعنی بگو..
گفتم_بابا من دارم میرم استانبول پی تابلو، دو روزه میرم، ایشالا که با دست پر برمیگردم
_برو دخترم، ولی خودتو زیاد اذیت نکن.. هیچ چیز این دنیا ارزش نداره که بیش از اندازه پیگیرش و دلبسته ش بشی مخصوصا چیزایی که جنبه مادی دارن، از من به تو نصیحت به فکر خودت و جوونیت و دو روز زندگیت باش بابا..
بابام هیچ وقت در مورد مسیح و مامان حرف نمیزد ولی میدونستم که اشاره ش به اوناست، یعنی که دنیا فانی و بی ارزشه..
تریاکی هم که میکشید به نوعی رسم و رسوم خاندانش بود که همیشه توی خانواده مون بوده ولی نه بعنوان اعتیاد، بعنوان یه تفریح یا یه پذیرایی از مهمون یا یه لوکس خان و خانزادگی.. ولی بابا بعد از بیماری مسیح خودشو غرق کرد توی این لعنتی و من نتونستم بگم بابا نکن
چون شاید حق داشت، از دست دادن پسر شاخ شمشادی مثل مسیح که دردونه بابا و بابابزرگم بود، و بعدش مامان، قبلش هم بابابزرگم و عموم قابل تحمل نبود براش..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان