codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۵

از عشق هم مست بودیم.. که با یه تلفن مستی از سرم پرید.. مهراد رفته بود شرکت و من داشتم به گلم آب میدادم که تلفنم زنگ زد، شماره نیوفتاده بود و وقتی جواب دادم از شنیدن صدای افشین و از اینکه فراموشش کرده بودم به خودم لرزیدم.. چطور یادم رفته بود که با جون مهراد تهدیدم کرده.. کلافه گفتم
_چی میخوای افشین؟
اونم بدون سلام و احوالپرسی، با لحنی عصبی تر از من گفت
_فقط یکهفته فرصت داری جل و پلاستو جمع کنی و برگردی وگرنه مرد نیستم اگه اون مرتیکه راستینو زنده بذارم
و قطع کرد..
دنیا رو کوبیدن تو فرق سرم انگار.. افتادم رو مبل.. تازه یاد اون مردی افتادم که تو پارکینگ رستوران مشکوک نگامون میکرد..حتما جاسوس این پدرسگ بود و صمیمیت من و مهرادو بهش خبر داده بود که اینطوری جوش آورده بود
با اینکه حیوون کثیفی بود هیچوقت از افشین نترسیده بودم و جلوش کم نیاورده بودم، فقط موضوع در خطر بودن جون مهراد باعث میشد که اینبار مثل سگ ازش بترسم..
اگه بلایی سر مهراد میاورد منم زنده نمیموندم..
ولی جدایی از مهراد مگه ممکن بود؟.. اصلا فکرش هم غیر ممکن بود چه برسه به مرحله عمل درآوردنش.. ولی افشین گفته بود تا یکهفته برگردم وگرنه مهرادو میکشه..
استانبول شهر ناامنی بود و خیلی راحت تر از تهران میشد جنایت کرد و روشو پوشوند..

۱۲۱)
افشین هم که مثل آب خوردن کار خلاف میکرد، پس حتما به حرفی که زده بود عمل میکرد..
سرمو بین دستام گرفتم و اشکهام سرازیر شد..
چیکار باید میکردم، اگه به مهراد میگفتم دیوونه میشد و خودش میرفت سراغ افشین و اون کثافت راحت تر گیرش مینداخت..
چطوری باید از مهراد جدا میشدم؟ مگه میتونستم؟ مگه بدون مهراد اصلا زندگی ادامه داشت؟..
لحظه ای که بهش میگفتم میخوام ازت جدا بشم هردومون میمردیم..
گریه کردمو فکر کردم.. نمیشد، چی باید به مهراد میگفتم؟ اون منتظر روز خواستگاری بود و من باید بهش میگفتم که دارم برمیگردم تهران، اونم تنها، تازه ازش جدا هم میشم.. لابد فکر میکرد شوخیه..

انقدر تو خونه قدم زدم و اینور و اونور رفتم که خسته شدم.. من نمیتونستم از مهراد جدا بشم، باید جریانو به بابام میگفتم که جلوی افشینو بگیره..
سریع باهاش تماس گرفتم و کل جریانو به بابام گفتم.. بیچاره اونهمه اتفاق رو نتونست یه جا هضم کنه.. گفت
_تو گفتی اونجا عاشق شدی؟
با شرم و خجالت گفتم
_بابا بهت نگفتم چون اون میخواست همین روزا بیاد تهران و از خودت منو خواستگاری کنه ولی میترسم این افشین روانی بلایی سرش بیاره

بعد از یه صحبت طولانی با بابام، و از اینکه گفت پدر افشینو درمیاره که دخترشو تهدید کرده و هیچ غلطی نمیتونه بکنه، کمی آروم شدم و وقتی مهراد اومد اصلا به روم نیاوردم که ناراحتم.. ولی نگران بودم، کاش میشد براش محافظ بگیریم ولی ممکن نبود، نمیخواستم مهراد ذره ای از تهدید افشین خبردار بشه..

دو روز از تلفن افشین میگذشت و مهراد تو این دو روز همش گفته بود تو چته نفسی.. و من همش الکی خندیده بودم و گفته بودم که چرا اینطوری فکر میکنی من خوبم..
تا اینکه اونروز اتفاقی افتاد که باعث شد من سختترین تصمیم زندگیم رو بگیرم..

یک ساعتی بود که مهراد رفته بود شرکت.. تلفنم زنگ زد، شماره مهراد بود..
وقتی صدای ناراحتش رو شنیدم دلم ریخت.. اتفاقی افتاده بود از صداش معلوم بود.. گفت
_نفس از خونه بیرون نرو تا من بیام
نگران گفتم
_چی شده؟
_الان دارم میرم اداره پلیس، وقتی اومدم میگم بهت، فقط زنگ زدم که بگم بیرون نرو تا ببینم چه خبره

حتما افشین کثافت یه کاری کرده بود ای خدا..
خواست قطع کنه که داد زدم
_مهراد قطع نکن.. تو خوبی؟ تورو خدا بگو چی شده؟
_من خوبم عزیزم، صبح که اومدم شرکت دیدم نگهبانو زدن و آش و لاش کردن بیچاره رو، دفتر رو هم بهم ریختن و دنیزم از ترسش تو اتاق پشتی قایم شده بود.. شوکه شدم تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده بود تو شرکت، پلیس خبر کردم و الانم باید باهاشون برم یه سری کاغذ ماغذ امضا کنم تا پیداشون کنن

با بغضی که داشت خفه م میکرد و به زور جلوی ترکیدنش رو گرفته بودم گفتم
_زود بیا نگرانتم.. مواظب خودتم باش
_نترس خانمی اتفاقی برای من نمیوفته، زود میام

با قطع تماس، بغضمو رها کردم.. افشین دست به کار شده بود.. شماره شو گرفتم جواب نداد.. کمی بعد خودش با یه خط نامعلوم زنگ زد..
داد و فریاد کردم که میدونم جریان شرکت کار خودشه و اونم خونسرد گفت
_ثابت کن که کار من بوده.. تو که سهله پلیسم نمیتونه رد منو بزنه، تازه خودت مجبورم کردی که اینکارو بکنم که ببینی شکایت منو پیش بابات کردن فایده ای بحال اون قرتی نداره و هر کاری بخوام میتونم بکنم
_اگه بلایی سر مهراد بیاری خودم میکشمت آشغال
_وای ترسیدم.. نمیخواد منو تهدید کنی اگه زندگیش انقدر برات مهمه، برگرد وگرنه اینبار جنازه شو تحویلت میدم

از تصور کشته شدن مهراد لرز گرفته بودم.. نمیتونستم مهرادو فدای قلب و احساس خودم بکنم.. غصه دوری من براش بهتر از مردن بود.. باید میرفتم..
دیگه وقت فکر و تردید نبود.. باید از مهراد جدا میشدم و برمیگشتم ایران..

وقتی اومد پریشون بود.. گفت
_نفس نمیدونی نگهبان بیچاره رو به چه روزی انداختن، چندتا دنده ش شکسته و سر و صورتش باد کرده انقدر با لگد زدنش

قلبم به درد اومد و زدم زیر گریه.. تقصیر من بود لعنت به من که نرفتم و موندم و باعث شدم یه نگهبان بینوا به این روز بیفته..
بغلم کرد و گفت
_گریه نکن فدای دل مهربونت بشم.. هر کاری از دستم برمیومد براش کردم و بعد از اینم باز جبران میکنم براش، تو ناراحت نباش
چی میتونستم بگم؟..
نیازی به حرف نبود.. تا نوبت به خودش نرسیده بود و بدتر از اون نگهبانه نشده بود باید ازش جدا میشدم و میرفتم..

مهراد تا شب بازم رفت بیمارستان و به اون مرد بیچاره سر زد و من فقط تو فکر بودم که با چه جملاتی حرف از جدایی و رفتن بزنم.. دلم آشوب بود.. غم جدایی از مهراد چنگ مینداخت به وجودم.. قلبم تیر میکشید.. چطور باید بهش میگفتم.. عکس العملش چی میشد
ای خدا کمکم کن.. باید محکم و کمی سرد باهاش حرف میزدم و زیاد جو رو احساسی نمیکردم که کار سختتر بشه..

شب که اومد چیزی نگفتم و گذاشتم برای فردا صبحش.. همش تو فکر بود و با پیمان و بقیه مهندسا تلفنی حرف میزد و دنبال دلیل و دشمنی میگشت که این کارو کرده بود

۱۲۲)
ولی به جایی نمیرسید.. چطور باید به ذهنش میرسید که یه کثافتی از ایران دستور این کارو داده و هیچ ربطی هم به کار و پروژه های شرکت مهراد نداره.. ولی نمیتونستم که بهش بگم
دلداریش دادم و گفتم پیداشون میکنن دیگه اعصابتو خرد نکن و بغلش کردم..
شاید این آخرین باری بود که بغلش میکردم..

قلبم از فشار غم داشت میترکید.. چقدر کوتاه بود عمر باهم بودنمون.. روزهای رویاییمون چه زود گذشت.. با این افکار نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و اشکام ریخت روی سینه مهراد..
متوجه شد و صورتمو با دستاش قاب گرفت و اشکامو بوسید..
_نفسم.. عمرم.. کاش بهت نمیگفتم، بهت قول میدم دیگه اتفاقی نمیفته نگران نباش

همونطوری که صورتش مقابل صورتم بود و با چشمهای زیباش عاشقانه زل زده بود به چشمام، رفتم جلو و آروم و عمیق لباشو بوسیدم..

آخرین بوسه بود.. آخرین‌..
خدایا بدون مهراد زنده میموندم؟.. اون بدون من چیکار میکرد؟.. چرا مارو واسه هم نخواستی ای خدا.. ما بدون هم سرگردون میشیم..

با فشار لباش روی لبام، جواب بوسه م رو داد.. سعی کردم طعم شیرین لبهاشو بخاطر بسپرم..
بسپرم به اعماق روح و قلبم..
لبامو ازش جدا کردم و تو چشمای مهربون و عسلیش نگاه کردم..
عاشقم بود و چشماش اینو فریاد میزد.. صورتمو چسبوندم به صورتش و با چشمای بسته دستمو کشیدم به پیشونی و ابروهاش.. به گونه هاش و بینیش.. به لبهاش و چونه ش..

انگار میخواستم زوایای چهره شو تو مغزم حک کنم.. یا شاید حس لمس کردنش رو میخواستم ذخیره کنم تو دستام..

داشتم باهاش وداع میکردم و اون نمیدونست.. مثل اون شبی که مهراد باهام وداع کرده بود و من نمیدونستم.. ولی اینبار دیگه بعدش وصالی نبود.. افشین نمیذاشت من با مهراد باشم.. داغشو به دلم میذاشت..

با لمس صورتش و حس گرمای دستای عاشقش روی کمرم، قلبم، قلب بیچاره م خودشو به سینه م میکوبید..
مثل مرغ عشقی که جفتش کنارش تو قفس مرده و بیجون افتاده، خودشو به در و دیوار قفس میکوبه، قلب آشفته من هم پر از درد بود.. اونشب وقتی شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاقامون دلم خواست برم تو اتاقش و تا صبح پیشش باشم.. ولی نمیشد، اگه اینطوری باهاش وداع میکردم میفهمید که مسئله ای هست و بالاجبار دارم ترکش میکنم و پیگیر قضیه میشد..

تا صبح نخوابیدم و خون گریه کردم از فکر فردایی که باید تو چشمای مهراد نگاه میکردم و میگفتم میخوام برم.. میخوام ازت جدا بشم..

ظهر بود که از شرکت برگشت و گفت که وضع دفترو روبه راه کردن و نگهبان هم حالش بهتره.. بعد از ناهاری که نتونستم بخورم بهترین فرصت بود برای گفتن حرفام..
نشسته بود پشت میز کارش تو اتاقش و نقشه هایی رو مرتب میکرد که ساعتی بعد با خودش ببره به شرکت..
متوجه من نبود.. کمی جلوی در وایسادم و نگاهش کردم..
پیرهن مردونه جین خیلی خوشگلی تنش بود با شلوار جین روشنتر از پیرنش.. چقدر بهش میومد پیرن جین.. جذابتر و خوش تیپ تر از همیشه بود.. دستشو برد لای موهای بلندش و چنگی زد به تارهای پریشونش..

قلبم، روحم، کل وجودم، برای تموم عمرم میطلبیدش.. و من داشتم خودمو آماده میکردم برای سخنرانی سرد خداحافظی..

سرشو بلند کرد و نگاهش افتاد به من.. لبخندی زد و گفت
_بیا تو عشق من.. بیا که دلم ضعف رفت برای عاشقانه های دزدکی ت

با زبون اشاره دعوتم کرد به نشستن روی پاهاش.. با حرفایی که میخواستم بزنم، اصولا نباید مینشستم ولی ناخودآگاه رفتم و نشستم رو پاهاش..
دستاشو دور بدنم حلقه کرد و سرشو تکیه داد به سینه م و عمیق بو کشید.. _نفسممم

دلم براش رفت، ولی یاد حرفای افشین و تهدید کشتن مهراد افتادم و خودمو جمع کردم و از روی پاهاش بلند شدم.. گفتم
_باید باهات حرف بزنم مهراد

از لحن سردم تعجب کرد و گفت
_چیزی شده؟
_آره
و نشستم روی تختش.. اومد کنارم نشست و گفت
_بگو پری قشنگم

معلوم بود مرد مهربون و جذاب من، اصلا انتظار چیزی رو که کمی بعد شنید رو اون لحظه، نداشت.. به انگشتام نگاه کردم و گفتم
_چیزی هست که نمیدونم چطوری بهت بگم مهراد.. ولی امیدوارم با متانت و فهم همیشگیت با این مسئله برخورد کنی
نگران شد و جدی گفت
_داری میترسونیم، چی میخوای بگی نفس؟
نفسی کشیدم.. مرگ یه بار شیون هم یه بار.. باید میگفتم..

_مهراد من میخوام برگردم تهران
_باشه با هم میریم دیگه
بدون نگاه بهش گفتم
_نه.. خودم، تنها، و برای همیشه

_چی؟
نگاهش کردم.. حرفمو درک نکرده بود.. حق داشت عزیز دلم..
_من باید برگردم مهراد.. متاسفم نظرم راجع به ازدواج با تو عوض شده

دستی به موهاش کشید با خنده مصنوعی گفت
_شوخی میکنی الان؟
تو چشماش نگاه کردم.. چیزی توشون بود که تا حالا ندیده بودم.. وحشت، تعجب، سرگردونی و کمی خشم..
از جام بلند شدم و پشتمو کردم بهش و رفتم سمت پنجره.. با لحن خشکی گفتم
_خیلی جدیم مهراد لطفا به خواسته م احترام بذار
از جاش تکون نخورد.. انگار فلج شده بود.. گفت
_برو بیرون نفس.. شوخی خرکی مزخرفی بود

۱۲۳)
برگشتم سمتش و گفتم
_من یکهفته بعد میرم مهراد.. شایدم زودتر
پاشد اومد طرفم و عصبی گفت
_تو انگار جدی هستی

وقتی نگاه سردمو که تایید حرفام بود دید داد زد
_یعنی چی؟؟؟ چه مرگته؟؟؟ چی شده که یه شبه ۱۸۰ درجه تغییر کردی؟
_یه شبه نیست، همش میخواستم بهت بگم موقعیتش پیش نیومد.. هر رابطه ای میتونه یه روز تموم بشه
متعجب گفت
_میتونه تموم بشه؟ عشق من و تو میتونه تموم بشه؟
کلافه و گیج اومد جلوم وایساد
_نفس عاشق من کو؟ نفسی که بدون من قادر به زندگی نبود کو؟ تو که داری حرف از جدایی میزنی کی هستی؟ دارم شاخ درمیارم

ریخته بود بهم و تعادل حرف زدن نداشت.. خونسرد گفتم
_خوب عقیده آدما عوض میشه
داد زد
_فیلم بازی نکن برای من.. تو رو قسم به روح مسیح بگو چی شده
داد زدم
_قسمم نده..

کلافه و عصبی دستاشو کشید به صورتش و کمی بعد گفت
_تا نگی جریان چیه نمیذارم از این خونه بری بیرون

باید چیزی میگفتم که ازم ناامید میشد.. با فکر کردن به چیزی که میخواستم بهش بگم، دل خودم شکست و صدای تکه تکه شدنش گوشهام رو آزرد..

_میخوام با خواستگاری که بابام گفت ازدواج کنم مهراد

یک آن خشکش زد و بعد لپ تاپشو از روی میز برداشت و چنان به زمین زد و داد کشید
_نفسسس..
که زهره ترک شدم..
سریع رفتم تو سالن.. دنبالم اومد و عصبی و با صدای دورگه ای گفت
_همین دیشب آنچنان عاشقانه لبمو بوسیدی که دلم لرزید.. کی تصمیم گرفتی با مرد دیگه ای ازدواج کنی؟ هان؟

هیچی نگفتم و پشتمو کردم بهش.. سریع اومد وایساد جلوم.. مشکوک گفت
_تو دیروز یه جوری بودی.. نکنه داشتی باهام وداع میکردی؟ !
پوزخندی زدمو گفتم
_آره.. همونطور که تو قبل از نامزدیت اونشب باهام وداع کردی

نگاهش رنگ غم گرفت و گفت
_یعنی داری ازم انتقام میگیری؟

فکر خوبی بود، اگه اینطوری فکر میکرد ازم متنفر میشد و کمتر زجر میکشید.. لبخندی موذی زدم و گفتم
_شاید.. هر چی که عوض داره گله نداره مهندس

لرزش دستاش دیوونه م میکرد.. رفت و نشست روی مبل و سرشو بین دستاش گرفت.. سرگردون و گیج بود.. حق داشت..
از خودم بدم اومد.. بعد از کمی فکر بدون نگاه بهم گفت
_بگو که اتفاق دیروز شرکت به این تصمیم تو ربطی نداره

_تصمیم من برای آینده م با جریان کار و شرکت تو چه ربطی میتونن به هم داشته باشن؟
توی مبل فرو رفت و سرشو به عقب تکیه داد.. زیر لب زمزمه کرد
_اگه خوابه بیدارم کن خدا..

وسوسه بغل کردنش و گفتن حقیقت بیقرارم میکرد ولی خودمو کنترل کردم و منم نشستم روی مبل روبه روییش.. کمی بعد سرشو بلند کرد و با لحنی که غم و درد ازش میبارید گفت
_چرا؟.. چرا نفس؟ چرا اینکارو باهام میکنی؟ اصلا نمیتونم باور کنم.. هنوزم فکر میکنم داری شوخی میکنی

بیرحم شدم و گفتم
_ثروت ایپلیکچی یادته؟
چشماش گرد شد و با تعجب نگام کرد.. ادامه دادم
_تو فکر کن یه پسری ده سال از اردوان ایپلیکچی کوچکتر و خوشگلتر، با ثروتی دو برابر ثروت اون، عاشقته و خواستگارته.. تو بودی چیکار میکردی؟

ضربه کاری بهش زده بودم.. ضربه ای که هردومونو از پا انداخت ولی لازم بود که ازم بِبُره و بذاره که برم..
رنگش به کبودی زد..

وقتی از روی مبل بلند شد دیگه اون مهرادی که چند دقیقه قبل نشست، نبود.. مهرادی که انگار چند دقیقه پیش مرد و غریبه ای به دنیا اومد..
با چشمای پر از درد و کینه نگام کرد و گفت
_باشه، برو

با قامتی که انگار خمیده شده بود، از خونه بیرون رفت و دل غرق به خون منو هم با خودش برد..

شب برنگشت.. به زور جلوی خودمو گرفتم که بهش زنگ نزنم ولی وقتی ساعت از یک شب گذشت، کنترلم از دستم خارج شد و شماره شو گرفتم.. بعد از سه بوق جواب داد
_سلاااام عروس خانوم

انگار مست بود.. بازم غم شبیخون زده بود به در و پیکر ما و مهراد من به مستی و خرابی پناه برده بود..
گفتم
_کجایی؟
_برات مهمه؟
سکوت کردم..
_چرا به من زنگ زدی شما الان باید به آقای صاحب چاه نفت زنگ بزنی و باهم قرار مداراتون رو بذارین.. ولی ای وای با اونم مثل من قرار خواستگاری و ازدواج نذاریا که باد هوا میشه
و قهقهه زد..
خنده ای که قهقهه بود ولی پر از درد بود.. خدا میدونه چقدر خواستم فریاد بزنم که عاشقتم و بدون تو میمیرم..

ولی لبمو گاز گرفتم و بیصدا گریه کردم.. هنوز گوشی دستم بود که صدای پیمان پیچید تو گوشم
_نفس.. این چی میگه؟ واقعا جدا شدین؟ تو میخوای ازدواج کنی؟
با بغض گفتم
_آره
با نفرت گفت
_لعنت به تو که با بقیه دخترا فرق نداشتی و توام خرِ پول شدی و مهرادو به این روز انداختی
و تماسو قطع کرد..
های های گریه کردم تو سکوت خونه..

شب کلا خونه نیومد و از اینکه میدونستم خونه پیمانه خیالم از سلامتیش راحت بود، ولی تا خود صبح به حال هردومون ضجه زدم و گریه کردم..

صبح زود بود که پیمان زنگ زد..
نگران مهراد شدم و تو زنگ اول جواب دادم
_چی شده پیمان؟
_چرا اینقدر هولی؟
_مهراد چیزیش شده؟
_نه، مهراد خوابه
_پس چرا کله سحر زنگ زدی؟ فکر کردم اتفاق بدی برای مهراد افتاده

۱۲۴)

_زنگ زده بودم که بگم گورتو از خونه مهراد گم کنی و قبل از اینکه برگرده رفته باشی.. ولی اونطوری که تو نگرانش شدی تعجب کردم
از حرفی که زده بود دلم شکست و با بغض گفتم
_باشه، الان وسایلمو جمع میکنم و میرم
_نفس..
_بله؟
_جریان چیه؟
شک کرده بود..
_همونکه مهراد بهت گفته، میخوام با کس دیگه ای ازدواج کنم
_اگه واقعیت این بود اونطوری نگران مهراد نمیشدی، منو خر فرض نکن و بگو ببینم موضوع چیه.. اگه نخوای به مهراد نمیگم، راستشو به من بگو

شاید اگه به پیمان میگفتم بهتر بود، اون میتونست هم مواظب مهراد باشه و هم کاری کنه که ازم بدش بیاد و کم کم فراموشم کنه..
_قول شرف بده که به مهراد نمیگی
نفسی کشید و گفت
_پس یه چیزی هست، خیلی تعجب کردم که چطور تو شناختت اشتباه کردم و توزرد از آب در اومدی، چون من تو شناخت زنها اشتباه نمیکنم، پس اشتباه نکرده بودم و تو معصوم بودی.. باشه قول میدم به مهراد نگم، بگو

کل ماجرا رو برای پیمان تعریف کردم و ازش کمک خواستم..
با گریه گفتم
_حواست به مهرادم باشه پیمان.. میدونم بعد از من داغون میشه

از گریه م و حرفام ناراحت شد.. ولی اونم فهمید که راه دیگه ای نیست و چیزی نگفت..

اونروز ظهر بود که مهراد با سر و وضع ژولیده اومد خونه و بی توجه به من رفت تو اتاقش..
کمی بعد با سر و وضع مرتب و شیک از اتاقش اومد بیرون و بدون حتی یک نگاه به من رفت تو آشپزخونه از یخچال چیزی برداشت خورد و از خونه رفت بیرون..

گیج رفتارش بودم.. قصدش چی بود؟ میخواست منو نادیده بگیره یا با بی توجهیش زجرم بده؟..
اینهمه خوشتیپ کردنش چی بود تو این وضعیت؟..

تا شب مثل روح تو خونه گشتم و وقتی صدای چرخیدن کلیدش توی قفل در اومد، تو آتلیه داشتم به زور قلم میزدم..
خوشحال از اینکه بالاخره اومده خونه، پاشدم و خواستم به بهانه آشپزخونه رفتن جلوش سبز بشم و ببینمش که با شنیدن صدای صحبت و خنده ش با یکی که همراهش بود سر جام موندم..

حتما پیمان بود ولی چرا میخندیدن؟.. مهراد تو این شرایط چطور میخندید؟.. تصمیم گرفتم منم تظاهر به بیخیالی کنم و برم پیششون.. از آتلیه بیرون اومدم و از دیدن مهراد با دختر همراهش خشکم زد..

دختره مروه بود، مهندس شرکتش.. همونی که عاشق مهراد بود و از من بدش میومد.. اینجا چیکار میکرد؟..
مهراد نگاهی به سردی یخ بهم انداخت و متوجه مبهوت شدنم از حضور مروه تو خونه شد.. پس برای اون حسابی خوشتیپ کرده بود..

بی تفاوت به من دوباره برگشت سمت دختره و با خنده یه چیزی نزدیک گوشش گفت و خندیدن.. مروه انگار از دیدن من تعجب کرده بود که کمی منگ میزد.. مهراد دستشو گرفت و کشید سمت اتاقش.. چشمام چهارتا شد..
با دیدن دستاشون که محکم به هم وصل بود، دلم از جاش کنده شد و افتاد پایین..

مهراد طوری از کنارم رد شد که انگار من دیوارم.. ولی دختره کنارم ایستاد و دستش تو دست مهراد کشیده شد و به این ترتیب مهراد هم مجبور شد کمی جلوتر از اون بایسته..

دل تو دلم نبود، دلم میخواست بلند گریه کنم.. بغض تو گلوم طوری بود که انگار یه پرتقال درشت تو گلوم گیر کرده.. مروه گفت
_نمیدونستم شما اینجایین، مهندس گفت از هم جدا شدین
تا خواستم چیزی بگم مهراد با سرخوشی گفت
_بازم که گفتی مهندس
و دستشو کشید و برد طرف اتاقش.. دختره هم بهش خندید و در حالیکه از در اتاقش وارد میشد و از دید من خارج میشد با ناز گفت
_مهرااد

وقتی که اون در پشتشون بسته شد، من یه نبضه از حس مردن رو تجربه کردم..

شاید مغزم، از شدت غم و عذابی که در یک آن به وجودم مستولی شد، از بدنم سیگنال مرگ دریافت کرد.. و به اعضای بدنم دستور از کار ایستادن صادر کرد و روحم آماده خروج از تنم شد.. ولی لحظه آخر فهمید اشتباهی شده و دوباره به کالبدم برگشت

یهو نفسی کشیدم و نشستم روی زمین.. به سرفه افتادم.. انقدر سرفه کردم که مهراد از اتاق اومد بیرون و نگام کرد..

از چشمام آب میومد، معلوم نبود اشکه یا در اثر سرفه آب از چشمام روون شده.. دستمو از شدت درد به سینه م گرفته بودم و یه دست دیگه مو تکیه داده بودم به زمین..
عصبی و غمگین نگاهش کردم، تو چشماش تنها چیزی که نبود عشق بود..

خواستم از اون نگاه عاری از عشق هر چه زودتر فرار کنم.. آنچنان سریع اقدام به فرار ازش کردم که فرصت نشد سرپا بایستم و همونطور چهار دست و پا طوری که دامن پیرهن بلند نارنجیم موند زیر پام، افتان و خیزان به طرف اتاقم دویدم..
وضعم اسفناک بود..
خودم مسببش بودم و مهراد مسلما خواسته بود ازم انتقام بگیره.. ولی این انتقام نبود، جنایت بود.. وقتی دست اون دختر رو گرفت و کشید تو اتاقش همونجا خون منو ریخت..

چی شد که ما اینطوری سرنگون شدیم؟.. چی شد که ما از اوج عشق و سرمستی به حضیض بدبختی سقوط کردیم و اینطوری تو خون خودمون غلتان شدیم؟..
افشین با ما چه کرد؟.. من با مهراد چه کردم؟ مهراد با من چه کرد؟..
دو ساعتی تو اتاق موندن.. دو ساعتی که برای من مثل دو سال گذشت و شاید حتی پیر شدم..

۱۲۵)

از تصور مروه تو بغل مهراد و بوسیدنش.. پیر شدم..

بالاخره از اتاق اومدن بیرون و رفتن تو آشپزخونه.. کمی بعد مهراد صدام کرد.. خیلی تعجب کردم، چی میخواست از من؟..
از اتاق رفتم بیرون و نگاهش کردم به معنی هان.. خونسرد و کیفور گفت
_شماره رستورانو نوشته بودم تو دفتر تلفن، پیداش نمیکنم ببین کجاست میخوام سفارش سوشی بدم برای مروه

پوزخندی زدم.. هه، خانم سوشی خور بود..
رفتم شماره رو از دفتر پیدا کردم و گذاشتم جلوش.. گفت
_توام بیا غذا بخور
عجب رویی داشت..
محکم گفتم
_نمیخورم
و دوباره رفتم تو اتاقم.. شاید باید کلا از اون خونه میرفتم ولی نمیتونستم خودمو راضی کنم که اونارو تو خونه تنها بذارم.. هرچند که تو اتاق به اندازه کافی تنها بودن و بعد از رفتن من همیشه باهم تنها میشدن..

میترسیدم از شدت غم و اندوه یا عقلمو از دست بدم یا سکته کنم.. حسادت مثل بختک افتاده بود روم و داشت خفه م میکرد..
تحمل توجه و مهربونی مهراد به دختر دیگه ای رو نداشتم..

تا شب از اتاق بیرون نرفتم ولی اینطوری هم تابلو بود که چون نمیتونم باهم بودنشون رو تحمل کنم نمیرم تو سالن.. غرورم تلنگری بهم زد و مجبورم کرد که پاشم برم پیششون..

نشسته بودن کنار هم روی مبل دو نفری، و فیلم میدیدن..
از کنارشون گذشتم و رفتم تو آشپزخونه.. از اونجا هم میتونستم ببینمشون..
کمی بعد مهراد یه چیپس گذاشت تو دهن دختره..

چشمامو بستم.. دستام لرزید و محکم به هم قفلشون کردم.. نه، نمیتونستم..
مروه هم یه چیپس برداشت و خواست بذاره تو دهن مهراد که مهراد انگشتشو گاز گرفت..
دختره داد زد و با خنده لوندی گفت
_یکی طلبت، یه گاز بهت بدهکار شدم

دیگه میخواستم خودمو از تراس پرت کنم پایین..
از روی صندلی آشپزخونه بلند شدم و بدون نگاه بهشون از کنارشون رد شدم که مروه گفت
_بخاطر ما همش میری تو اتاق؟ من عقاید عهد بوقی ندارم و راحتم باهات، توام راحت باش

نمیتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم.. مهراد گفت
_نفس چند روز دیگه میره
بعد سرشو فرو کرد تو گردن دختره و به نظرم گفت وقتی بره راحت میشیم.. چون هردوشون خندیدن و دختره گفت
_من الانم راحتم

قلبم.. قلبم داشت میترکید.. خدایا به دادم برس.. لبمو گاز گرفتم و پناه بردم به اتاقم..
کمی بعد مهراد در اتاقمو زد و گفت
_یه دیقه بیا
آخه چیکارم داشت، چرا ولم نمیکرد به درد خودم بمیرم.. گفتم
_چیه؟
درو باز کرد و دقیق نگام کرد.. چقدررر خوشگل شده بود..
مثل شب تولدش موهاشو از عقب بسته بود و جلوی موهاشو ژل زده بود که نیاد جلو.. بازم یدونه از اون پیرهنای جینش پوشیده بود که خیلی بهش میومد و جذابیتش رو چندین برابر میکرد.. با شلوار جین تیره و پالتوی مشکی بلند..

محو جمال بی مثالش بودم که گفت
_ما داریم میریم کلوپ، شب دیر میام زنگ نزن

بغض..بغض..بغض.. این پرتقال چرا از گلوم بیرون نمیاد؟..
سرمو انداختم پایین و با گوشیم بازی کردم و جوابشو ندادم..
کمی بعد صدای در اومد و گورشونو گم کردن..
یعنی با مروه هم مثل من میرقصید؟.. یعنی مروه هم سرشو میذاشت رو سینه ش؟..

دیگه وقتش بود که پرتقاله از گلوم دربیاد.. صورتمو فرو کردم تو بالشتم و زار زدم..

حالم بقدری بد بود که نمیتونستم تحمل کنم.. باید آروم میشدم وگرنه سکته میکردم..
لباس پوشیدم و سوئیچو برداشتم و رفتم بیرون.. از داروخونه قرص خواب آور خواستم.. نگاهی به چشمای قرمز و متورمم انداخت و گفت
_متاسفم بدون نسخه دکتر نمیشه
لابد فکر کرده بود میخوام خودکشی کنم..
گفتم
_آقا من فقط میخوام بخوابم، حداقل یه دونه بدین خواهش میکنم
انگار دلش برام سوخت و یا حرفمو باور کرد.. یه دونه قرص با قیچی از لفافه آلومینیومیش جدا کرد و داد بهم.. پولشو دادم نگرفت گفت
_چیز مهمی نیست
واقعا ازش متشکر بودم که قرصو بهم داده بود و نجاتم داده بود وگرنه تا صبح یا میمردم یا دیوونه میشدم از فکر مهراد و مروه..

رفتم خونه و قرص رو خوردم و چنان خوابیدم که نفهمیدم مهراد کی اومد یا اصلا نیومد..
صبح که بیدار شدم دیدم در اتاقش بازه و خوابیده.. منگ بودم و سردرد داشتم.. رفتم یه قهوه برای خودم درست کردم، روی صندلی پشت جزیره نشستم و سرمو گرفتم بین دستام که صداشو شنیدم
_صبح بخیر

سرمو بلند کردم و نگاهمون به هم گره خورد.. با دیدنم انگار یه چیزی تو چشمش تکون خورد.. گفت
_چشمات چرا اینجوریه؟

قبل از خواب انقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد.. دستمو کشیدم به چشمام و گفتم
_اثر خواب زیاده
ناباورانه و متعجب نگام کرد و یه قهوه برای خودش درست کرد و رفت تو اتاقش..

دلتنگش بودم کاش کمی کنارم مینشست.. حداقل به اندازه خوردن قهوه ش.. کنارش و تو خونه ش بودم و دلم براش تنگ شده بود، وقتی میرفتم تهران چیکار میکردم با دلتنگیش.. من بدون مهراد ذره ذره از بین میرفتم..

عصر بود که بازم با مروه برگشت به خونه.. حتما از شرکت باهم خارج میشدن و میومدن خونه..

۱۲۶)
داشتم با گلم درد دل میکردم و چشمام اشکی بود که مهراد درو باز کرد و اومدن تو.. بدون نگاه بهشون همونجا پیش گل موندم و آب دادم بهش..
نخواستم فورا برم تو اتاق، ولی چشم دیدنشون رو هم نداشتم..
صدای مهرادو شنیدم که به ترکی گفت
_برو تو اتاقم لباستو عوض کن عزیزم

عزیزم؟.. قلبم باز خودشو کوبید به سینه م.. دستمو گذاشتم روش و زمزمه کردم
_آروم باش

چشمای اشکیم خیس تر شد ولی نذاشتم بباره.. داشتم میرفتم تو اتاقم که مهراد جلومو گرفت.. نگاش نکردم ولی بوی ادکلنش پیچید تو بینیم.. آشناترین بو بود برام.. عاشق بوش بودم.. و داشتم برای همیشه از دست میدادمش

_کی میری عروس خانم؟
سئوالش با اعصاب و روانم بازی کرد و سرمو بلند کردم و خیره شدم بهش.. توی چشمام نگاه کرد و بازم نگاهش رنگ تعجب گرفت..
بازم هیچی نگفتم.. انگار روزه سکوت گرفته بودم..
از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم..
فرصت زیادی نبود، کم کم باید وسایلمو جمع میکردم.. اولین چیزی که برداشتم دو تا خوشنویسی دستخط مهراد بود که براشون دو تا قاب قشنگ خریده بودم و قابشون کرده بودم.. هردوشونو بوسیدم و پیچیدم تو یه بلوزم و گذاشتم تو چمدونم
جمع کردن وسایلم و رفتن از پیش مهراد سختتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم..
یه چمدون و یه ساکمو با گریه بسته بودم که یادم اومد وسایلی که اینجا خریدم تو یه چمدون جا نمیشه.. باید میرفتم و چمدون میخریدم..
با همه لباسام و وسایلم خاطره داشتم با مهراد و میخواستم همه رو با خودم ببرم تهران..
لباس پوشیدم و برای اینکه بازم چشمای قرمز و اشکیم رو نبینه سرمو انداختم پایین و از اتاقم بیرون رفتم
نشسته بودن پشت میز ناهارخوری و چندتا نقشه مقابلشون بود..
مروه یه دامن سوپر مینی پوشیده بود که پاهای سکسی برنزه ش نگاه منو به خودش میکشید چه برسه به مهراد.. قلبم فشرده شد از تجسم دست مهراد روی پرو پاچه دختره
نگاهمو سریع ازشون گرفتم و از در بیرون رفتم..
یه چمدون بزرگ خریدم و دو ساعت بعد برگشتم خونه..
داشتن شام میخوردن

حدود نیم ساعت بعد مهراد اومد تو اتاقم که درش نیمه باز بود.. داشتم لباسامو جمع میکردم.. پوزخندی زد و گفت
_آقای داماد میاد دنبالت یا خودت میری؟

رفتم جلو و در رو به روش بستم..
وقتی کارم تموم شد احساس ضعف کردم و سرم گیج رفت.. آخرین بار کی غذا خورده بودم یادم نبود.. رفتم تو آشپزخونه، لای دو تیکه نون تست، یه ورق پنیر گذاشتم و تو ساندویچ میکر داغش کردم..
مرغ عشق ها تو سالن نبودن و فهمیدم که تو اتاقن..
نشستم روی صندلی و یه گاز زدم به نون تستم.. حالم کمی جا اومد که دیدم از اتاق تشریف آوردن به سالن.. مهراد رفت نشست روی مبل و گفت
_مروه، عزیزم، یدونه از اون قهوه های خوشمزه ت درست میکنی بخوریم؟

اونم با لوندی و عشوه همیشگیش گفت
_چشششم آقا.. مگه میشه شما چیزی بخوای من انجام ندم
دستامو گذاشتم رو شقیقه هام و فشار دادم.. کاش امشب هم یه قرص خواب داشتم..
دختره اومد تو آشپزخونه و گفت
_توام قهوه میخوری؟
سرمو به علامت نه تکون دادم

قهوه ها رو تو فنجونای مخصوص قهوه من و مهراد ریخت و گذاشت تو سینی و برد تو سالن..
میدیدمشون و هنوز سر جام نشسته بودم و غصه فنجونامون رو میخوردم که دیگه مال دوتامون نبود و دست نامحرم افتاده بود..
سینی قهوه ها رو گذاشت روی میز و خواست بشینه پیش مهراد که یه دفعه دیدم مهراد دستشو گرفت و کشید طرف خودش و گفت
_بشین اینجا ببینم خانم خوشگله
و نشوندش روی پاهاش..

چه قلب محکمی داشتم که هنوزم مصرانه و سمج خون پمپاژ میکرد و نمی ایستاد!
ولی این صحنه دیگه ماورای بقیه بود و کم آوردم.. صندلیمو محکم عقب کشیدم و بلند شدم و بازم کوبیدمش به کابینت.. دیگه طاقتم طاق شده بود.. میخواست زیر شکنجه بکشتم.. ولی من دیگه نمیموندم که ببینم و شکنجه بشم..

با قدمهای تند و دستای لرزون رفتم تو سالن و از اونجا گذشتم که برم تو اتاقم و وسایلمو جمع کنم و شبونه گم بشم برم..
صداشو شنیدم که گفت
_چیه؟ چرا صندلی میکوبی به دیوار؟

نگاش نکردم و به قدم برداشتن سمت اتاق ادامه دادم.. داد زد
_هی با توام
برگشتم و خشمگین نگاهش کردم.. طوری میلرزیدم که اگه حرفی میزدم صدام هم میلرزید و من اینو نمیخواستم..

وقتی دید بازم بدون حرف راه افتادم طرف اتاقم از جاش بلند شد و اومد طرفم.. شونه مو از عقب گرفت و چرخوندم سمت خودش..
چشمای لعنتیم پر از اشک بود.. داد زد
_چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟

از دادش بیشتر لرزیدم.. بازم داد زد
_چرا میلرزی؟.. چرا همش چشمات پر اشکه؟.. چیه؟ نمیتونی تحمل کنی با دختر دیگه ای باشم؟ هان؟.. دِ حرف بزن لعنتی

با فریادی از اعماق وجودم که دیگه نتونستم نگهش دارم گفتم
_آره نمیتونم تحمل کنم.. نمیتووونممم
اونم داد زد
_چرااا؟.. مگه خودت منو ول نکردی که با زنای دیگه باشم؟ مگه خودت نخواستی بری و با مرد دیگه ای باشی؟ چرا الان داری میمیری؟

دیگه کنترل رفتارم کامل از دستم خارج شد.. بلند بلند گریه کردم و داد زدم
_آره دارم میمیرم

۱۲۷)

دارم از درد میمیرم.. جلوی چشمای من داری با یه زن عشقبازی میکنی کثافت.. داری شکنجه م میکنی.. دلم میخواد پنجره رو باز کنم و بپرم پایین

نگاه پر از غمش رو دوخته بود بهم که مروه گفت
_چی دارین میگین مهراد؟ چرا داد میزنین؟

تا صدای دختره رو شنید انگار یادش اومد که اونم اینجاست..
با بلندترین صدای ممکن فریاد زد
_برو بیرون مروه

رنگ دختره پرید و منم از اینکه بیرونش کرده بود خشکم زد..
دختره طلبکار گفت
_چی داری میگی؟
بیشتر عصبی شد و بازم داد زد
_دارم میگم گمشو بیرون.. بزن به چاک، زود

مروه ماتش برده بود که مهراد رفت تو اتاقش و کیف و پالتوشو آورد و انداخت طرفش و با انگشتش درو نشون داد و گفت
_بیرون

دختره هنوز تو شوک بود و با رنگ پریده تند رفت سمت در و بازش کرد و رفت بیرون.. منم گیج بودم که مهراد با همون لحن عصبانی گفت
_حالا تو بگو ببینم دردت چیه؟.. تو که با دوتا جمله، راحت از من جدا شدی غلط میکنی شب تا صبح گریه میکنی.. تو که نمیتونی نزدیک شدن منو به زن دیگه ای تحمل کنی گوه خوردی خواستی با مرد دیگه ای ازدواج کنی

با هق هق گریه داد زدم
_تو گوه خوری که اونو نشوندی رو پات.. تو گوه خوری که باهاش رفتی تو اتاقت و درو رو من بستی.. تو گوه خوردی که به من خیانت کردی و اونو بوسیدی و بغلش کردی

ناگهان اومد طرفم و محکم بغلم کرد.. با دستام کوبیدم به سر و سینه ش و گریه کنان گفتم
_دست نزن به من کثافت آشغال ازت بدم میاد

سفت بغلم کرده بود و نمیذاشت ازش جدا بشم.. با صدایی که احساس کردم اونم بغض داره دم گوشم گفت
_من اونو نبوسیدم نفس.. حتی یه بارم بغلش نکردم.. تو اتاق نذاشتم نزدیک بشه بهم، به جون تو قسم میخورم.. آوردمش خونه خواستم ببینم تو چیکار میکنی.. خواستم بفهمم هنوزم دوستم داری یا نه.. خواستم بفهمی چقدر سخته عاشق باشی و وجود کس دیگه ای رو توی زندگی عشقت تحمل کنی

با حرفایی که زد و با فشار دستاش که رفته رفته دور بدنم بیشتر میشد و انگار میخواست منو تو بدن خودش فرو کنه، بیشتر احساساتی شدم و های های گریه سر دادم..
انگار داشتم فشار این چند روز رو، و درد انباشته شده توی دلمو خالی میکردم.. من تو بغلش گریه میکردم و اون سر و صورتم و موهامو میبوسید و قربون صدقه م میرفت
_نفسم.. الهی فدای اون اشکات بشم.. فدای اون چشمات بشم.. منو دیوونه کردی و میخوای بری.. من بدون تو میمیرم

و من بین هق هق گریه بهش جواب دادم
_دلم برات تنگ شده بود.. من خیلی عاشقتم مهراد.. منم بدون تو میمیرم

از خودش جدام کرد و با چشمای اشکیش به چشمای رودخونه من زل زد و گفت
_پس چرا میخوای با اون آدم ازدواج کنی؟ تو که میگفتی پول برات مهم نیست

صورتشو بین دستام گرفتم و گفتم
_دروغ گفتم مهرادم.. خواستم ازم متنفر بشی که بعد از رفتنم کمتر عذاب بکشی.. مگه من میتونم به مردی جز تو نزدیک بشم.. مگه من میتونم به جز تو مرد دیگه ای رو ببوسم

با خوشحالی و هیجان نگام میکرد.. چشماش بازم شده بود همون چشمای عاشق مهراد من.. لباشو آورد جلو و محکم گذاشت روی لبام..

چشمامونو بستیم و همونطور موندیم.. شوری اشکهای من تو دهن هردومون بود ولی تو حالی نبودیم که بفهمیم چی به چیه.. لبامو کشید تو دهنش و طولانی و محکم بوسید و بوسید و بوسید..

Ebham

خوب ترین حادثه می دانمت...

‫12 دیدگاه ها

  1. ابهام جون عزیزم واقعا عالی نوشتی،نمیدونم چرا ولی انقد سر این پارت گریه کردم ک واقعا چشام تار میبینن:/
    همینجوری ادامه بده این افشین گور ب گور شده رو هم یکاریش بکن ک دلمون خنک شه😑😬😂مرسی ازت گلی💛💛💛

  2. ابهام جان قربونت برم چرا اینجوری میکنی نصفه شبی قلبم وایساد بابا جان فکر قلب مارو بکن یخ کردم لعنتی اخه چرا با روح روان آدم بازی میکنی خوشت میاداااا
    ولی دمت گرمممم خیلی دوست دارم هم خودتووو هم رماننووو😘😘

      1. ‌با اینکه امشب دم به سکته ام کردی ولی خیلی زیادد♥️♥️♥️♥️برایت
        از درد عشقم و سوختن توش حرف برازدن بسیار دارم مارو نسوزنوند نامرد خاکسترشم تحویلمون نداد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان