codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۶

لبامو کشید تو دهنش و طولانی و محکم بوسید و بوسید و بوسید..
انگار اونم داشت زجری که تو این دو سه روز کشیده بود رو تلافی میکرد.. وقتی هردومون نفس کم آوردیم بالاخره لبامونو از هم جدا کردیم و پیشونیمونو چسبوندیم به هم..
آروم گفت
_رفتی چمدون خریدی دل منو خون کردی
گفتم
_دست دختره رو گرفتی تو دستت، چیپس گذاشتی تو دهنش دل منو خون کردی
_با خونسردی تو چشام زل زدی گفتی میخوای با یه کس دیگه ازدواج کنی فکر دل عاشق منو نکردی
_دست دختره رو گرفتی کشیدیش تو اتاق فکر دل عاشق منو نکردی.. واقعا نترسیدی که تا صبح شاید از غصه دق کنم و جنازه مو پیدا کنی؟

چشماشو وا کرد و تو چشمام خیره شد و گفت
_اگه من، اونشب که با اون حالم تو خونه پیمان موندم، نمردم، توام نمیمردی.. اونروز با پیش کشیدن حرف جدایی منو با دستای خودت کشتی نفس

سرمو انداختم پایین و گفتم
_باید باهم صحبت کنیم مهراد
_بازم میخوای حرف جدایی بزنی؟
_نه.. من توان جدا شدن از تو رو ندارم.. نمیتونم، ولی قضیه رفتنم حتمیه

رفتم روی مبل نشستم و گفتم
_بیا بشین حرف بزنیم
اومد نشست پیشم و گفت
_چی شده نفس؟ چرا باید بری؟ چرا به دروغ گفتی میخوای ازدواج کنی؟ چرا خواستی ازت متنفر باشم؟
_نپرس مهراد.. مجبورم نکن دروغ دیگه ای بهت بگم.. فقط بدون که رفتنم به صلاح هر دومونه

کلافه دستشو کشید لای موهاش و گفت
_ولی حق منه که بدونم.. اصلا فکر منو نمیکنی که بعد از رفتن تو چی میشم؟

دستاشو گرفتم تو دستام و گفتم
_روزهاست که فقط دارم به این فکر میکنم.. تو اینجا، من اونجا، دور از هم.. چطور دووم میاریم
دستامو فشار داد و التماس کرد
_نرو نفسم.. نرو.. چرا اینطوری شد؟ بابات چیزی گفته؟

۱۲۸)
انگشتمو گذاشتم روی لبش و گفتم
_نمیتونم بگم مهراد.. ازت میخوام که چیزی نپرسی و راضی بشی به رفتنم

انگشتمو بوسید و دستمو گرفت تو دستش و انگشتامو دونه دونه بوسید.. گفت
_چطوری بذارم بری وقتی که وحشت دارم از بی تو موندن
_مجبوریم تحمل کنیم.. کارهایی هست که من باید برم و انجامشون بدم، رابطه مونو قطع نمیکنیم هر وقت که خواستیم صحبت میکنیم، هر روز همدیگه رو میبینیم، فقط قضیه ازدواج منتفی میشه چون با شرایط جدید امکانش نیست

دستمو ول کرد و رنجیده تکیه داد به مبل و گفت
_اینم یعنی هیچی به هیچی.. یعنی که نمیتونم تورو داشته باشم

راست میگفت، هیچی نتونستم بگم.. دوری و جدایی و آینده ای بدون هم.. از این بدتر دیگه چی بود.. ولی اگه افشین حیوون یه تیر خالی میکرد تو سر مهراد این از همه بدتر بود..
چاره ای جز جدایی نداشتیم..

سه روز باقیمونده رو چطور گذروندیم خدا میدونه.. مثل دو تا روح سرگردون توی خونه میگشتیم..
مهراد اصلا شرکت نمیرفت و فقط میخواستیم هر لحظه رو باهم باشیم.. دو شب بود که شبو با هم روی مبل میخوابیدیم و تو اتاقمون نمیرفتیم..
همش دست تو دست هم بودیم و مثل دو تا حیوون زخمی فقط همدیگه رو بو میکشیدیم و بغضمونو قورت میدادیم..

تا اینکه رسیدیم به آخرین شبی که کنار هم بودیم.. برای فردا ظهرش بلیط داشتم.. بهش گفته بودم که نمیخوام بیاد فرودگاه.. تحملشو نداشتم.. اونم نداشت.. اگه میومد عمرا نمیتونستیم جدا بشیم.. همه وسایلمو جمع کرده بودم و چمدونام کنار هم تو اتاقم بود.. میگفت دیدن چمدونا تو اتاق داغونش میکنه..

عصر بود.. آخرین کارهای جزیی رو هم تو اتاقم انجام دادم و اومدم تو سالن که دیدم مهراد نشسته روی صندلی جلوی شیشه سرتاسری.. جلوی اون شیشه که منظره زیبای استانبول انگار زیر پات بود، دو تا صندلی نرم راحت با پایه استیل گرد و یه میز بینشون بود که اکثرا اونجا یا ورق بازی میکردیم یا مینشستیم و قهوه میخوردیم و بیرونو تماشا میکردیم..
سالن نیمه تاریک بود و فقط آباژور استیل بزرگ گوشه سالن روشن بود..
مهراد فرو رفته بود تو صندلی و خیره شده بود به نور چراغای زیبای شهر..

رفتم پیشش.. تو یه دستش سیگار بود و روی میز کنار دستش هم یه لیوان ویسکی بود.. پکی به سیگارش زد و دودشو فوت کرد سمت منظره مقابلش.. نشستم رو صندلی کناریش.. با حرکت اسلوموشن برگشت نگاهم کرد و لیوان مشروبشو از روی میز برداشت و یه ذره خورد و گذاشت سر جاش..

معلوم نبود از کی اونجا نشسته و خورده، معلوم نبود مسته یا نه، فقط از سر و روش غم میبارید.. دل خودم داشت میترکید اما حال مهراد بدترم میکرد.. حرفی نمیزدیم.. گاهی من به مهراد نگاه میکردم و گاهی اون از پشت دود سیگارش نگاه پر از حسرتی بهم مینداخت و بازم به روبه روش خیره میشد..
بازم لیوانشو برداشت و یکم دیگه خورد و خواست بذاره روی میز که لیوانشو از دستش گرفتم و باقیمونده شو سر کشیدم.. مثل زهر بود.. مثل روزگار ما..

دلم میخواست اونشب تا صبح تو سکوت باهاش بخورم و همراهیش کنم و نگاهش کنم..

شب وداعمون بود.. آخرین شب با هم بودنمون.. حرفی که بتونه احساسمون رو و عمق فاجعه رو بیان کنه وجود نداشت و سکوت بهترین حالت بود..

از مشروب خوردنم تعجب کرد و عمیق نگاهم کرد..
قبلا چندبار تو مهمونیا محض همراهی با جمع یه گیلاس خورده بودم ولی کلا خوشم نمیومد و نمیخوردم.. پا شد رفت شیشه ویسکی رو آورد و لیوانو پر کرد.. نگاهمو دوختم بهش..
میخواستم امشب انقدر نگاهش کنم که شاید فردا دلتنگش نشم.. اونم خیره شد تو چشمام و مشروبشو خورد.. گذاشت رو میز من برش داشتم و خوردم..
چشماش که تو چشمام خیره بود، غم داشت.. هزار تا حرف داشت.. میگفت نرو، میگفت میترسم از فردای بی تو..

نگاهم بهش پر از دلتنگی و حسرت بود.. تو چشمای هم غرق بودیم که آروم گفتم
_از همین الان دلتنگتم

سیگاری روشن کرد و پک عمیقی زد و سرشو تکیه داد به پشتی بلند صندلی.. گفت
_تو دلتنگی.. من بی تو میمیرم

با اشکهایی که بیصدا از چشمام ریخت نگاهش کردم.. بیقرار نگاهم کرد.. مردمک رنگارنگ چشماش میلرزید.. دستمو دراز کردم یه سیگار از قوطی درآوردم و فندکشو برداشتم و سیگارمو روشن کردم.. دیگه کار از کار ما گذشته بود و مونده بودیم به سیگار و مشروب.. انقدر خوردیم و سیگار کشیدیم و با چشمای اشکی به هم خیره شدیم و بدون حرف وداع کردیم که هوا روشن شد..

هر دومون مست و خراب بودیم.. چشمامون دوتا کاسه خون بود.. مستی از یه طرف، گریه از یه طرف.. به سختی از روی صندلی بلند شد و دستمو گرفت.. به زور پاشدم و دنبالش کشیده شدم..
روی مبل به حالت دراز کش نشست و پاهاشو گذاشت روی میز مقابلش و منو کشید و نشوند تو بغلش..

سرمو گذاشتم روی سینه ش و صدای گریه م بلندتر شد.. چونه ش روی سرم بود و اشکاشو لای موهام حس کردم..

سرمو بلند کردم و به چشمای غرق خونش که اینبار اشک ازش سرازیر بود زل زدم.. اشکاشو بوسیدم و صورتمو چسبوندم به گونه ش

۱۲۹)

_من برای هر دونه این اشکات بمیرم مهراد
سرمو با دستاش بغل کرد و گفت
_هر روز بهم زنگ بزن.. بذار هر روز صورت ماهتو ببینم

هق هق زدم.. بینیمو بالا کشیدم و با فین فین گفتم
_فراموشم نکنیا.. اگه بعد از چند ماه از یادت برم اونروز روز مرگ منه

آهی کشید و اونم بینیشو بالا کشید و گفت
_مگه میتونم فراموشت کنم.. کاش خونِ تو رگهای من نمیشدی نفس.. من حتی وقتی مرده باشم هم عاشق تو خواهم بود پری قشنگم

تنمو بالا کشیدم و دستامو محکم حلقه کردم دور گردنش.. اشکام میریخت روی صورتش.. موهاشو سر و صورتشو هزار بار بوسیدم.. بین بوسه هام زمزمه میکردم
_عشق من.. مهراد.. مهراد من.. خیلی دوستت دارم.. خیلی.. خیلی

اونم محکمتر بغلم میکرد و تنمو بو میکشید..
دیگه آفتاب کاملا زده بود و کل شبو نخوابیده بودیم.. گفت
_یه قهوه درست کنم بخوریم مستی از سرت بپره، نمیخوام از روی پله های هواپیما بیفتی پایین

از بغلش سُرم داد روی مبل و رفت تو آشپزخونه.. هر کدوممون یه لیوان بزرگ قهوه خوردیم و تو بغل هم خوابمون برد..

تا پروازم سه ساعت مونده بود که بیدار شدیم.. داغون بودیم.. دستی کشید به موهام و با صدای گرفته ای که دلرباتر و گوشنوازتر از همیشه بود گفت
_پاشو یواش یواش حاضر شو دیر میشه

محکم بغلش کردم و بازم گریه کردم.. اونم بغض کرد و گفت
_آروم باش دلبرکم

به زور ازش جدا شدم و رفتم دستشویی.. آب سرد زدم به چشمام و به زور کمی خودمو مرتب کردم.. مهرادم صورتشو شسته بود و با چشمای غمزده وسط سالن علاف بود.. فداش بشم نمیدونست چیکار بکنه..
دیگه وقت رفتن بود باید لباس میپوشیدم..
بدون نگاه بهش از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم و چمدونمو برداشتم..
مهراد اومد و بقیه وسایلمو برداشت و برد گذاشت جلوی در.. همش آه میکشید و کلافه دست میکشید به موهاش..

دقایق سختی بود.. ساعتمو نگاه کردم و با بغض گفتم
_وقت رفتنه

صورتمو بین دستاش گرفت و گفت
_دیگه این لحظات آخر گریه نکن.. بذار چشماتو خوب ببینم

زل زدم توی چشماش و طولانی به هم خیره موندیم.. لبخند تلخی زد و گفت
_برای آخرین بار بیا تو بغلم پیشی خوشگلم

و چشماش پر اشک شد.. با گریه خودمو انداختم تو بغلش و گردنشو بوسیدم..
از خودش جدام کرد و بوسه کوچک و آرومی به لبام زد..
دستمو بردم لای موهاش و با حسرت برای آخرین بار موهاشو لمس کردم..
پیشونیشو گذاشت رو پیشونیمو بو کشید.. منم بوشو عمیق کشیدم به ریه هام..
نگام افتاد به تیشرت طوسی تنش.. دستامو گذاشتم روی سینه ش و با صدای گرفته گفتم
_تیشرتتو در بیار بده به من

از نگاهش غم بارید..
دستشو برد و تیشرتشو از تنش بیرون کشید.. بالاتنه لختش با زنجیر بلندش دلمو برد..
صورتمو توی سینه ش فرو بردم و آروم بوسیدم..
تیشرتشو تو دستم فشردم و خودمو کشیدم عقب..

درو باز کردم، خواست چمدونامو برداره گفتم
_نیا بیرون، همینجا جدا بشیم، چمدونا چرخ دارن خودم میکشمشون تو آسانسور

با بغضی که صداشو خش دار کرده بود گفت
_آخه سنگینن
نالیدم
_تو رو خدا مهراد.. دیگه نیا وگرنه نمیتونم برم

دیگه نرفتم جلو.. دستمو در جستجوی دستش دراز کردم طرفش.. نوک انگشتامو محکم گرفت تو دستش.. با گریه گفتم
_نگو خدافظ

چشماش پر از اشک شد..
آروم گفت
_عاشقتم نفسم

از لای در نیمه باز با گریه گفتم
_خیلی عاشقتم نفسم

و درو بستم.. دیگه چشماشو ندیدم..

با هق هق سوار آسانسور شدم و روزهای بدون مهراد رو آغاز کردم..

ناخودآگاه شعر فروغ رو زمزمه کردم..
این منم، زنی تنها در آستانه فصلی سرد..

تو اتاقم روی تختم دراز کشیدم و هیچ چیز مثل سابق نیست.. بدون مهراد خیلی چیزا ناقصه، حواسم سر جاش نیست و انگار همش دنبال چیزی میگردم و پیداش نمیکنم..
چیزی گم کردم.. شاید زندگیمو گم کردم..

امروز صبح اس ام اس مهراد اومد که برام نوشته بود
“ما بی تو خسته ایم.. تو بی ما چگونه ای؟”

منم براش نوشتم
“عجیب دلتنگتم”

از دیدن بابام و شیرین خوشحال شدم ولی اونا از دیدنم متعجب شدن.. اولین چیزی که بابام گفت..
_چرا اینطوری شدی بابا؟ و شیرین..
_زیبا تو اون خراب شده اذیتت کردن؟

انقدر داغون بودم که حق داشتن این سئوالها رو بپرسن..
کارها رو از کریمی تحویل نگرفتم، توانشو نداشتم.. گفتم کمی دیگه خودش به کارها برسه تا من خودمو پیدا کنم.. اونم نپرسید تو این سه ماه مگه چی شده که نمیتونی کارهایی که مثل آب خوردن راست و ریستشون میکردی رو انجام بدی..

زندگی من با عشق مهراد عوض شده بود و الانم با جدایی ازش، بد میلنگیدم..

اولین باری که بعد از دو روز به خودم جرات دادم و باهاش تماس تصویری گرفتم، خونه بود.. تصویرش که اومد روی صفحه گوشیم، از دیدنش هم از خوشحالی خندیدم، هم از دلتنگی گریه م گرفت..
با چشمهای اشکبار و لبهای خندون گفتم
_سلام..
کمی نگاهم کرد و گفت
_سلام عشق
_مهرادم
_جونم عزیز دلم
_خوبی؟
_خوبم، گریه نکن پری
_پریت فدات بشه

۱۳۰)
انگشتمو کشیدم به تصویرش روی صفحه گوشی.. به ابروهاش، به موهاش، به لبهاش..
خندید و گفت
_چیکار میکنی؟
_دارم صورتتو لمس میکنم

لباشو چسبوند به دوربین گوشیش و گفت
_بذار منم سرانگشتتو ببوسم
_من نیستم خوش میگذره؟
_عاااالی.. توووپ
خندیدم..
_چرا نرفتی شرکت؟
_رفتم، زود برگشتم
_برای نمایشگاه آماده ای؟
_برای هیچی آماده نیستم نفس.. انگار هیچ کاری از دستم برنمیاد
_مثل من

گوشیشو دو دستی چسبید و زل زد بهم و گفت
_من تو را کم دارم..

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_بدون تو، تو خونه ای که ۲۵ سال توش زندگی کردم احساس غربت میکنم مهراد

گفت
_عطرت هنوز تو خونه ست..

گفتم_بایدم باشه، وقتی چمدونامو باز کردم فهمیدم لباس نارنجیمو کش رفتی زبل خان
خندید و گفت
_از چمدونت برداشتم و از ادکلنتم زدم روش.. شده همدمم

تیشرتشو که همیشه تو اتاقم دم دستم بود نشونش دادم و گفتم
_منم یه تیکه از تو پیشم دارم انگار.. هنوز رد اشکامون روشه
_چرا نمیذاری بیام اونجا؟.. بیام و از پدرت خواستگاریت کنم
_قبلا حرفشو زدیم، امکانش نیست مهراد، اینقدر ناراحتم نکن با پیش کشیدن این موضوع

کلافه آهی کشید و روی تختش دراز کشید..
_حتی نمیذاری بدونم چی شده، چی یا کی اینطوری ریده به زندگی من که خودم خبر ندارم
با التماس گفتم
_خواهش میکنم مهراد
عصبی گفت
_باشه

پیرهنمو که انگار رو تختش بود کشید تو بغلش و گفت
_انقدر حرف نزن و گوشی رو خوب بگیر یکم نگات کنم بیرحم

کمی همدیگه رو با حسرت نگاه کردیم گفتم
_راستی میخوام یه تابلو بفرستم برات که بذاریش تو نمایشگاه
_گفتم که دو سه تا از تابلوهای خودمو میذارم
_باشه بذار ولی من تابلوی دهم رو خودم کار میکنم و میفرستم برات، یه تابلوی خاصه
_خاص؟ کنجکاو شدم
_تا یکهفته میفرستمش برات

تصمیم گرفته بودم یه نقاشی سیاه قلم بکشم که تلفیقی از مهراد و اِروس خداوندگار عشق و زیبایی باشه..
طرحش تو ذهنم شفاف بود و میخواستم هرچه زودتر شروع کنم..

بالاخره بعد از یکساعت به زور از هم دل کندیم و تماسو قطع کردیم..
پاشدم رفتم طبقه بالا تو آتلیه نقاشیم.. یاد آتلیه مهراد و خاطراتمون افتادم.. بوم خالی رو گذاشتم روی سه پایه و طرحو کشیدم..
بدن مهراد طوری تو ذهنم حک شده بود که انگار مقابلم بود و نگاهش کردم و کشیدم..

تصویر بالاتنه مردی از پشت که کمی از صورتش دیده میشد که داشت مقابلش رو نگاه میکرد و از کمر به پایین محو بود و فِیدش کرده بودم..
با دستهایی که یکیش کمی به طرف جلو مایل بود و انگشتانش که انگار ناامیدانه به سوی کسی دراز بود..
نیمرخ مهراد و موهاش رو هم عین خودش کشیدم، و روی پشت لختش، درست جایی که مهراد خالکوبی بالهای عقاب داشت، دو تا بال بزرگ بسته کشیدم..
شونه هایی پهن و بازوهایی با عضلات برجسته و جذاب مردانه، با اون دو بال افسانه ای و کمر باریکش.. نیمرخ جذاب و نگاه تیزش به مقابل، موهای کمی بلند رها شده روی پیشانی و گوشها، و صورت زیبای مهراد..

بیننده، این تابلو رو تصویر اِروس، رب النوع عشق و زیبایی، و یا تصویر یک فرشته تصور میکرد.. ولی کسانی که مهرادو میشناختند میفهمیدند که تصویر اونه..
داشت درست اون چیزی که تو ذهنم بود و میخواستم بشه، از کار درمیومد..
انقدر شوق و هیجان داشتم برای تکمیل کردنش که بی وقفه کار کردم.. سه روز طول کشید تا تمومش کردم و وقتی آخرین روتوش ها رو هم زدم، محو زیبایی تابلو شدم و نشستم روی صندلی و بهش خیره شدم.. محشر شده بود..
مطمئن بودم که تو نمایشگاه خواهان زیادی پیدا میکرد ولی این تابلو مال من بود.. اگه قسمت نشده بود که مهراد مال من باشه، تابلوش دیگه مال خودم بود و به هیچ قیمتی به کسی نمیفروختمش..
تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی که هر کسی خواستش، قیمت بالاتری بگم و خودم بخرمش از نمایشگاه..

بسته بندیش کردم و سه روز مونده به نمایشگاه، پستش کردم به آدرس مهراد..
تو این چند روز با مهراد صحبت کرده بودیم و هر چی اصرار کرده بود نگفته بودم که تابلو چی هست.. وقتی روز بعدش تصویری زنگ زد بهم فهمیدم که تابلو به دستش رسیده..
هیجانزده بود و معلوم بود خیلی از تابلو خوشش اومده
_باورم نمیشه نفس.. این فوق العاده ست
_پس خوشت اومد
_عالیه، وقتی بسته بندیشو باز کردم و دیدمش یه چند دیقه رفتم تو کف
با خنده گفتم
_منم وقتی اولین بار اونطوری دیدمت رفتم تو کف
اونم خندید و گفت
_چطوری؟
_این تابلو در واقع تصویریه از روزی که اومدم تو اتاقت و برای اولین بار بدون بلوز دیدمت

بلند خندید و گفت
_ای شیطون پس اونروز نگام نکردی، سی تی اسکنم کردی که اینطوری دقیق نقاشیمو کشیدی

مثل خودش بلند خندیدم و بعد از روزها روحمون شاد شد از باهم خندیدن.. گفت
_خودم اینو از نمایشگاه میخرم

۱۳۱)
چشمامو براش نازک کردم و گفتم
_متاسفم اون تابلو فروخته شده

ابروهای خوشگلشو تو هم گره کرد و معترضانه گفت
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه اون مال خودمه و هر کی به هر قیمتی که خواستش بیشترشو میدم و خودم میخرمش
_خوب منم بیشتر از تو میدم
شاکی شدم و گفتم
_اِ.. مهراد با من کل کل نکن دیگه، تو هر چقدر مبلغو بالاتر ببری منو بیشتر تو خرج میندازیا.. تازه من میخوام اونو بزنم به دیوار اتاقم و همیشه تو جلوی چشمم باشی، دلت میاد ازم بگیریش؟

لبخند زد و گفت
_الان که فکر کردم دیدم بهتره دست خودت باشه که هر روز ببینیش و فراموشم نکنی
عاشقانه نگاهش کردم و آروم گفتم
_فراموش کردن تو ممکنه؟.. من تو رو نفس میکشم مهراد.. هر دم و بازدمم تویی

حالت نگاه اونم تغییر کرد و گفت
_بدون تو نمیتونم نفس.. یا بیا، یا بیام

آهی کشیدم و بغضمو قورت دادم.. گفتم
_بذار از دور همدیگه رو دوست داشته باشیم مهراد
_ولی من دلم لک زده برای نوازش دستات.. میخوام چشماتو مقابلم زنده ببینم نه تو صفحه گوشیم.. دلم خیلی برات تنگ شده بی انصاف
_از دل من خبر نداری..
چه کسی میداند در دل کسی که می رود، چه می رود..

هردومون لاغر شده بودیم و کاملا مشخص بود چه زجری میکشیم از دوری و دلتنگی هم.. نمیتونستم بگم بیا، اگه میومد افشین کثافت یه بلایی سرش میاورد..
سه روز از برگشتنم گذشته بود که افشین آشغال اومده بود تو خونمون و به بابام گفته بود که رضایت بده به ازدواجمون وگرنه نمیذاره من با کس دیگه ای ازدواج کنم.. منکه از همون بالای پله ها داد زده بودم گمشو بیرون کثافت رذل..
بابام هم دستش درد نکنه گفته بود حیف که پسر خواهرمی افشین وگرنه کاری میکردم که مرغای هوا به حالت گریه کنن.. تو خر کی هستی که یکی یه دونهء شهرام خانو تهدید میکنی.. تا دیروز یه الف بچه دماغو بودی الان با پول بابای من آدم شدی و دم درآوردی؟
و جلالو صدا کرده بود که بیا اینو بنداز بیرون تا خِرشو نچسبیدم افشین بدون حرف رفته بود ولی عصرش بهم اس ام اس داده بود که نذار کاری کنم که مجبور بشی باهام ازدواج کنی..
دیگه کارش به جایی رسیده بود که تهدیدم میکرد به تجاوز، پست فطرت.. باید حواسمو جمع میکردم، جلال آدم مورد اعتماد بابام بود و تیز و فرزتر از بادیگاردای حرفه ای بود، بعد از اون اس ام اس افشین، همه جا جلالو با خودم میبردم که خیالم راحت باشه..

وقتی مهراد گفت یا بیا یا بیام، نتونستم بهش بگم اگه بیای اینجا میشه مزارت.. ازت محروم بودن و از دور دوست داشتنت بهتر از سر خاکت اومدنه..
بازم طولانی صحبت کردیم و گفتم
_برو دیگه سیریش، من مثل تو بیکار نیستم که همش گرفتی نشستی تو خونه، پاشو برو نمایشگاه تابلو رو بده.. بهشونم بسپر که بدون اطلاع نفروشنش

_جون ندارم نفس.. اصلا دلم نمیخواد انگشت کوچیکمو تکون بدم
نگران گفتم
_نکنه مریضی، سرما خوردی؟
_چه میدونم.. پرستارم رفته، پری مهربونم اگه بود سفارش سوپ میداد برام از رستوران، آخه خودش بلد نبود حتی یه نیمرو درست کنه
_ای بدجنس برو دعا کن که دستم بهت نمیرسه
_من دلم میخواد دستت بهم برسه.. دلم خیلی برات تنگه نفس..

مهراد

روزهاست که نفس رفته..
من رو به موتم……….

وقتی تلفنی صحبت میکنیم به زور میخندم، نمیخوام بفهمه از وقتی که رفته چقدر خرابم..
حتی یه بارم شرکت نرفتم و هر چی که نیازمه میگم نگهبون برام میخره و میاره..
چیز زیادی نمیخورم که بخوام خرید کنم، نیازم فقط سیگار و مشروبه.. میدونستم اگه نفس بره داغون میشم، ولی تا این حد فکر نمیکردم..

رسماً نابودم.. جاش تو خونه خالیه.. همه جا نفسو میبینم.. خونه بوی اونو میده..گاهی که مست میشم بلند بلند صداش میکنم و وقتی جوابی نمیاد عربده میکشم کجایییی..
لباسشو یواشکی از چمدونش برداشتم و دیوونه وار بوش میکنم.. بتی شده که عبادتش میکنم..
گل سرسبزش بدون اون یتیم شده و منم پژمرده تر از اونیم که بهش برسم و آبش بدم..
دوری و درد هجران از یه طرف، فکرایی هم که میاد تو سرم از طرفی اعصابمو به کل ریخته به هم..

روزی که پیمان اومد و سرم داد زد که این چه وضعیه جمع کن خودتو بخاطر یه دختر مهراد راستین خودشو باخته؟ فراموشش کن ولش کن مهراد بلند شو به زندگیت برس.. وقتی گفت پشت اون در دخترای مامانی و خوشگل منتظرتن که جونشونو برات بدن، بلند خندیدم..
و بهش گفتم
_از اون پیرمردای تنها دیدی که اطرافیانشون میگن عاشق یه دختری بود و بهش نرسید و بعد از اون هیچوقت ازدواج نکرد و چشمش هیچ زنی رو ندید؟ من از اون پیرمردا میشم بدون نفس
پیمان پوفی کشید و گفت
_خاک بر سرت بشین انقدر دود کن و بخور و از عشق گریه کن که فسیل بشی تو این خونه الاغ.. اونم تو ایران خوش بگذرونه و وقتی تو شدی پیرمرد مجنون، واسه نوه هاش اسباب بازی بخره
گفتم
_نه پیمان خوش نمیگذرونه، اونم مثل من پریشونه، هر روز عشقو واضح تو چشماش میبینم، فقط یه فکری افتاده تو مغزم که مثل خوره وجودمو میخوره

۱۳۲)
هر وقت که حرف از ازدواج میزنم و میگم بیام ایران، ناراحت میشه..
میترسم بخاطر ازدواج با اون خواستگار پولدارش رفته باشه.. میترسم باباش مجبورش کرده باشه با اون آدم ازدواج کنه.. میدونی که ثروتمندا دوست دارن فقط با همپایه های خودشون وصلت کنن که ثروتشون چند برابر بشه..
فکر اینکه چند روز بعد نفس تلفنامو جواب نده، و یا بگه که مجبور شده ازدواج کنه و دیگه بهش زنگ نزنم، روانیم میکنه پیمان

سر دردناکم رو گرفته بودم بین دستام و سیگاری که بین انگشتام میلرزید نشان دهنده اوضاع خرابم بود.. پیمان با دیدن زجری که میکشم دلش سوخته بود و دیگه هیچی نگفته بود..

Ebham

خوب ترین حادثه می دانمت...

‫48 دیدگاه ها

                  1. وای ایلین چت کردن تو چت روم شماها واقعا کارررر سختیه
                    من تا بیام بنویسیم تا ادمین تایید کنه دویست تا کامنت اومدخ و رفته

  1. وااای چقدر ناراحت شدم . دلم میخواد اون افشینو بکشم🙅
    ممنونم نویسنده جان خیلی عالیییی بود . امشب هم لطفا پارت بذار 😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان