codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۹

نفس

بعد از خواستگاری، بابام گفت که از مهراد خیلی خوشش اومده و عالیه که یک مردی صلابت و اونهمه عشق رو یکجا داشته باشه..
رفتار مثل همیشه پر جذبه و طرز صحبت قاطع و محکم مهراد با اون صدای تاثیرگذارش، کار خودشو کرده بود و بدجور قاپ بابامو دزدیده بود.. بابام از مادرش خواست که مراسم بله برون رو فاکتور بگیریم و همون روز عقد صحبتهای باقیمانده انجام بشن..
مهراد روی ابرا بود و از اینکه به سرعت داشت به خواسته دلش میرسید، سرخوش بود..

قرار عقد رو برای یکهفته بعد گذاشتیم، من خواسته بودم که عقدمون تو محضر انجام بشه

۱۴۱)
چون از طرفی شدیدا نگران خبردار شدن افشین بودم و نمیخواستم تو خونه مراسمی داشته باشیم، از طرفی هم میخواستم عقدمون خیلی خصوصی برگزار بشه..

تو اون یکهفته کارهای محضر و آزمایش و خرید آینه و شمعدون و حلقه مهرادو انجام دادیم و هر روز صبح تا شب باهم بودیم..
به بابام گفته بودم که نگرانم افشین کاری بکنه و بابام گفته بود که چهار نفر از آدمای زرنگمو مامور کردم همیشه بطور نامحسوس دور و برتون باشن، حتی یه ذره هم نگران نباش.. و خیالمو راحت کرده بود..
مهراد که اصلا انگار افشینو یادش نبود و من از این بابت خیلی خشنود بودم، مرد محبوب من انقدر شاد و سرمست بود که شاید اسمشم یادش نبود..
شاکی بود از اینکه جایی نیست که بتونه منو یه دل سیر بغل کنه و ببوسه.. تو هتلش که نمیشد من برم و اونم خونه ما نمیومد، فقط تو ماشین همدیگه رو بغل میکردیم و دستای همو محکم میگرفتیم و روز شماری میکردم تا روز عقد..
روز جمعه ساعت ۶ عصر وقت داشتیم برای محضر..

بالاخره اون روز رویایی رسید و من و مهراد شب قبلش از هیجان نخوابیدیم و تا نزدیکای صبح تلفنی حرف زدیم و تو گوش هم عاشقانه زمزمه کردیم..

خواسته بودم که ساده باشم و نمیخواستم برم آرایشگاه.. همه اون برنامه هارو میذاشتیم واسه عروسی که بابام و مامان مهراد میخواستن مفصل باشه
آرایش ملایمی کردم و کت و دامن سفید خیلی قشنگی که با مهراد مخصوص روز عقد خریده بودیم رو پوشیدم با پالتوی سفید خزدارم و شال سفید طرحدار شانل انداختم روی سرم..
عروس بودم دیگه.. هرچند ساده ولی دوست داشتم سفید بپوشم..

انگشتر الماس خوشگلمو که مهراد برام خریده بود و از وقتی که برگشته بودم ایران با یه زنجیر انداخته بودمش دور گردنم، داده بودم به مهراد که تو محضر دستم کنه..
وقتی بابام اومد تو اتاقم و منو که حاضر بودم دید، تو چشمای دردمندش اشک حلقه بست.. بغلم کرد و گفت
_هیچوقت در مورد مادرت و مسیح باهات حرف نزدم و نخواستم ناله کنم ولی امروز بدجور جاشون کنارمون خالیه

هردومون تو بغل هم گریه کردیم و من گفتم
_من مطمئنم که الان هردوشون اینجان و کل مراسم همراهمون خواهند بود.. مطمئنم بابا
بابام اشکامو پاک کرده بود و گفته بود پس دیگه گریه نکن عروس خانم..

قرار شده بود مهراد و مادر و خواهرش جلوی ساختمان محضر که یه خونه شخصی بود منتظرمون باشن
بابا از شیرین و مش کاظم خواسته بود تو مراسم عقد من حضور داشته باشن چون میگفت از هر عمه و عمویی تنی تر هستن برای من..

شیرین از شوق گریه کرده بود و مش کاظم خواسته بود دست بابامو ببوسه که بابام نذاشته بود و دستشو انداخته بود دور شونه مش کاظم و گفته بود ما رفیق سالهای سخت همیم کاظم..

با ماشین بابا و راننده ش جلال رفتیم تا محضر، دل تو دلم نبود وقتی که رسیدیم از داخل ماشین مهرادو دیدم که به ساعتش نگاه میکرد و مادرش و مهزاد از ماشین پیاده میشدن..

کت و شلوار خوش دوخت نوک مدادی با همون رنگ پیرن و کراوات تیره تری بسته بود و با اون قد و هیکل و موهایی که خیلی قشنگ حالت داده شده بود خوشگلترین و جذابترین مردی بود که توی عمرم دیده بودم..

کنارشون توقف کردیم و از ماشین پیاده شدیم.. دلم و نگاهم فقط دنبال مهراد بود.. عاشق بودم دیگه، حواسم زیاد به رعایت نزاکت و ادب نبود

وقتی دیدم اونم بیتابانه نگاهشو دوخت به من و با دیدنم مردمک چشماش لرزید، دلم پرکشید طرفش..
مادرش و مهزاد بغلم کردن و مادرش با محبت نگاهم کرد و گفت
_عروسم مثل قرص ماهه، هزار ماشاالله

مهزادم گونه مو بوسید و گفت
_بیچاره داداشم حق داره مجنون شده

و خندیدن و من سرمو انداختم پایین.. خبر نداشتن من از پسرشون مجنون ترم..

قبل از اینکه محضردار دفترشو بیاره و کارشو شروع کنه، مادر مهراد گفت
_آقای یگانه باید در مورد مهریه نفس جان صحبتی بکنیم
من و بابام در مورد مهریه همعقیده بودیم و همیشه میگفتیم مهریه زیاد عامل خوشبختی نیست.. بابام گفت
_هر چی خودش بگه
گفتم
_من میخوام مهریه م فقط گل باشه.. یه عالمه گلای رنگی

اگه کسی غیر از مهراد بود هرگز اینو نمیگفتم ولی مهراد مردی بود که ارزش این کارمو داشت

مادرش متعجب گفت
_ولی اینکه نمیشه
مهرادم اعتراض کرد و گفت
_اگه آقای یگانه اجازه بدن، جسارتا من میخوام به تعداد تاریخ تولد نفس سکه باشه مهریه
بابام گفت
_من بچه مو طوری تربیت نکردم که چنین مهریه سنگینی بخواد
مادرش گفت
_مهریه مهزاد ۵۰۰ تا سکه ست، لااقل اجازه بدین این تعداد باشه
گفتم
_مهریه حق منه، لطفا اجازه بدین اونطور که دوست دارم معین بشه
مهراد محکم گفت
_نه، هزار و…
نذاشتم ادامه بده و گفتم
_یا فقط گل یا پامیشم میرم، میدونی که شوخی نمیکنم، میخوای قسم بخورم که میرم
با اخم کوتاه اومد و بالاخره قضیه مهریه تموم شد..

با مهراد روی مبل مخصوص عروس و داماد نشستیم و تو آینه بزرگی که مقابلمون وسط سفره عقد قشنگی گذاشته بودن، چشمم افتاد بهش و نگاهمون که تو آینه بهم گره خورد، ضربان قلبم رفت روی هزار..

۱۴۲)

نگاه مهراد بهم، عاشق ترین نگاه دنیا بود و دیدم که دستاش کمی میلرزه..
با شنیدن صدای محضردار که شروع کرده بود به خوندن خطبه عقدمون، قلبم به تالاپ و تولوپ افتاد و دستام بدتر از مهراد به لرزیدن افتاد..
با حس گرمای دست مهراد که یواشکی دستمو گرفته بود، آرامشی به وجودم تزریق شد.. آرامشی که برای تمام عمرم خواهانش بودم..

وقتی به جایی رسید که مرد محضردار گفت دوشیزه مکرمه، خانم نفس یگانه، آیا بنده وکیلم شما رو با مهریه معین، به عقد دائم آقای مهراد راستین دربیاورم؟.. وقتی گفت به عقد دائم آقای مهراد راستین یه چیزی از دلم کنده شد و افتاد..

همون چیزی که روز اولی که از پشت اون میز برگشت و نگاهم افتاد بهش، از دلم کنده شده و افتاده بود..

به عقد مهراد راستین !!..

مثل یه خواب شیرین بود.. مهراد راستین داشت میشد شوهرم..
مهراد راستینی که صاحب دل و دینم بود و ماهها بود که هر نفسم رو با عشق اون کشیده بودم..

از توی آینه نگاهی بهش انداختم.. از تو آینه خیره بود بهم و با دیدن نگاهم، چشمای زیباش مثل ستاره برق زد..
باید بله میگفتم ولی شیرین چشم و ابرو بالا انداخت که صبر کنم و بار سوم بله رو بدم..
به نظرم این رسم مفهومی نداشت و ناز عروس بیجا بود وقتی کنار داماد نشسته بود، ولی سنت شکنی نکردم و بار سومی که پرسید وکیلم، نگاهمو تو آینه دوختم به مرد رویاهام و تمام عشقمو ریختم به چشمای مشتاقش و گفتم بله..

چشمای قشنگش ستاره بارون شدن..
اونم خیره تو چشمای من بله گفت و حلقه منو از جیبش درآورد و کرد تو انگشتم، منم حلقه اونو کردم تو انگشتش و زمزمه شو شنیدم که گفت
_بالاخره مال من شدی نفس.. پری من

با صدای کف زدن بقیه، از نگاه مهراد دل کندم و محضردار دفتری رو گذاشت جلومون که امضا کنیم.. مهراد دست کرد توی جیب بغل کتش و خودکار هدیه منو درآورد و عاشقانه نگام کرد و گفت
_روزی که برام میخریدیش فکرشو میکردی که دفتر ازدواجمونو باهاش امضا کنیم؟

خیره شدم تو چشمای عسلیش و لبخندی زدم و سرمو به معنی نه تکونی دادم..
بعد از صدتا امضا کارای محضری تموم شد و مادرش اومد جلو و رفتم تو آغوشش.. و بعد تو آغوش مهزاد و بعد شیرین گریان و آخر از همه پدر مهربونم که با لبخند غمگینی کنار ایستاده بود و دخترش رو نگاه میکرد..

شاید تو اون لحظه نفس ۵ ساله رو میدید.. و یا شاید نفسی که یکروزه بود و برای اولین بار پدرانه بغلش کرده بود..
به نظر من پدرها تو روز ازدواج دخترشون، خیلی احساسی تر از همه، حتی بیشتر از مادر عروس هستن و مهمترین و سخت ترین روز زندگی پدر و دختری، همون روزه، که بار عاطفی خیلی سنگینی برای پدر داره..

رفتم جلو و دستشو بوسیدم و به چشمم کشیدم..
پدر شکسته من.. پدر تنهای من.. مادرم با رفتنش تنهاش گذاشت.. مسیح با رفتنش کمرشو شکست.. تنها کسی که مثل یه عصا، آخرین تکیه شو داده بود بهش، من بودم..
بغلم کرد و سرمو بوسید و آروم گفت
_خوشبخت باشی نفس بابا

اشکهام از چشمام سرازیر شد که بابام پاکشون کرد و رو به مهرادی که اومده بود باهاش روبوسی کنه، گفت
_۲۵ سال من روی چشمام گذاشتمش و مواظبش بودم.. بعد از این تا آخرین روز زندگیش، سپردمش به تو و مطمئنم که بهتر از من مواظبش خواهی بود
و دست منو گذاشت تو دست مهراد.. مهراد دستمو گرفت تو دستش و با دست دیگه ش دست بابامو گرفت تا ببوسه ولی بابام نذاشت و بغلش کرد و روبوسی کردن و مهراد گفت
_شک نکنید که منم روی چشمام نگهش میدارم و جونمو براش میدم

مادر مهراد گفت
_خوب دیگه بسه اشک عروس نازمو درآوردین
و جعبه ای رو که تو دستش بود به دستم داد و گفت
_هرچند قابل تو نیست ولی یادگار خانوادگیمونه و سالهاست منتظره که بشینه دور گردن همسر مهراد

گردنبند الماس بزرگی بود که کل گردن و روی سینه رو میگرفت، خیلی شیک و تک بود و کاملا معلوم بود که خیلی ارزشمند و قدیمیه.. تشکر کردم و بغلش کردم و گفتم که واقعا زیباست
بعد از اون مهراد جعبه سیاه رنگی رو از خواهرش گرفت و دراز کرد سمت من و عاشقانه گفت
_هدیه من به همسرم..

دلم برای همسرم گفتنش رفت..
جعبه رو باز کرد و گفت
_مطمئنم در مقابل زیبایی تو بیفروغ خواهد بود ولی امیدوارم بپسندی
داخل جعبه چشمم افتاد به سرویس برلیان صورتی رنگی که قبلا توی کاتالوگهای جواهرات دیده بودم و عاشق رنگش بودم
جعبه رو ازش گرفتم و گفتم
_واای مهراد.. چقدر خوشگله
انگشتر پنج نگینو برداشت و کرد تو انگشت دست راستم.. بعد گوشواره ها و دستبندشو و در آخر هم رفت پشت سرم و گردنبند خوشگلشو بست دور گردنم..
_ممنونم ازت، فوق العاده ست
آروم تو گوشم گفت
_فوق العاده ست چون گردن زیبای تو بهش جلوه داد

مست از تعریفش بودم که شیرین و مش کاظم اومدن پیشمون و به هر کدوممون یه سکه دادن.. شیرین گفت
_الهی که به پای هم پیر بشین
و بغلم کرد و با مهراد دست داد.. مش کاظم عقب وایساده بود و با مهراد دست داد و روبوسی کردن، دستشو کشیدم جلو و بغلش کردم..

۱۴۳)

معذب تو بغلم خودشو جمع کرد و گفت
_خوشبخت باشید
مهزاد گفت
_من کادومو تو عروسیتون میدم
از همشون تشکر کردیم و نگاهم رفت سمت بابام که به مهراد نزدیک شد و از توی کیسه مخملی قرمز و طلایی رنگی ساعتی رو بیرون آورد که با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد..
ساعت الماس نشان پدربزرگم بود که بابام نگهش داشته بود برای مسیح..

مهراد از دیدن ساعت و اشکای من کمی گیج شد که بابام ساعتو بست به مچ دستش و گفت
_این ساعت اسفندیار خانه.. رسیده بود به من و قرار بود تو شب عروسیش برسه به پسرم

شیرین گریه کرد و پشت مش کاظم مخفی شد.. مادر مهراد اشک چشماشو پاک کرد و بینیشو کشید..
مهراد با چشمای غمگین به بابام و بعد به من نگاه کرد که بابام گفت
_امشب من بازم پسردار شدم و این ساعت به صاحبش رسید

مهراد از فشار احساسات لباشو بهم فشرد و به سختی جواب داد
_مسلما من نمیتونم جای مسیحو پر کنم براتون، ولی اگه لایق بدونین میتونم یه پسر دومی براتون باشم

بابام دستشو انداخت دور شونه هاش و گفت
_حتما همینطوره، حتما
و بعد سرویس مروارید و برلیان زیبایی رو به من داد و گونه مو بوسید

دست مهرادو گرفتم و عاشقانه نگاش کردم اونم آروم گفت
_باورت میشه؟.. ازدواج کردیم نفس.. الان من و تو زن و شوهریم

منم عین خودش با عشق و هیجان زل زدم بهش و گفتم
_دیگه مال من شدی مهراد راستین.. چقدر سخت بهت رسیدم

و دست همو محکم گرفتیم و تو چشمای هم غرق شدیم..

پدرم خانواده مهرادو برای شام دعوت کرد و همگی از محضر خارج شدیم تا بریم به خونه ما..
جلوی محضر من و مهراد به زور از هم جدا شدیم تا سوار ماشینها بشیم
مهراد یواشکی بهم گفت
_حالا که زنم شدی نمیخوام حتی یک لحظه دستتو ول کنم نفس

تو چشمای شاکیش نگاه کردم و گفتم
_منم الان فقط میخوام بچسبم به تو و یک قدم هم ازت دور نشم، ولی نمیتونم بیام تو ماشین شما از بابام خجالت میکشم
با خنده های شیطون مهزاد که دردمونو فهمیده بود، بهش نگاه کردیم و اونم رو به بابام گفت
_آقای یگانه با اجازه تون نفس با ما بیاد، عروس و دامادو از هم جدا نکنیم

بابام با لبخندی سرشو تکون داد و من دست تو دست مهراد سوار ماشینی که از هتل گرفته بود شدم..

شام مفصلی بود که شیرین و زن جلال، فرزانه درست کرده بودن و میز مجللی که در خور شب عقد ما باشه چیده بودن،
بعد از شش سال تو خونمون و روی میز بزرگ سالن، دور هم غذا میخوردیم.. بعد از مسیح و مامان، شش سال بود که مهمونی ای تو خونمون برگزار نشده بود و چشمای بابام برای اولین بار تو این سالها، میخندید..

مهزاد تند تند ازمون عکس میگرفت و من و مهراد از کنار هم بودن مست بودیم..

بعد از شام دور هم نشسته بودیم و از هر دری صحبت میکردیم که مهراد که روی مبل کناری من نشسته بود، آروم گفت
_به یه بهونه ای منو ببر اتاقتو ببینم

با شیطنت گفتم
_مطمئنی فقط میخوای اتاقمو ببینی؟

یه دونه از اون خنده های زبل خانیش کرد و سرشو با ژست دل بری گردوند طرف بقیه..
اداش انقدر جذاب و شیرین بود که دلم خواست سریعا ببرمش تو اتاقم..
با صدای آرومی ولی طوری که همه بشنون گفتم
_مهراد میخواستی تابلوهامو ببینی بیا بریم بالا نشونت بدم
مهراد نیم خیز شد و به بابام گفت
_با اجازه تون آقای یگانه
بابام هم گفت
_بعد از این دیگه شما پسر این خونه ای و نیازی به اجازه نیست، راحت باش

وقتی رسیدیم به پله ها و دیگه توی دیدشون نبودیم، اون مهراد متین و سرسنگین تبدیل شد به یه فنر و دستمو گرفت و پله ها رو دوتا دوتا دوید بالا..
با خنده گفتم
_یواش بابا الان میفتم
دستمو بیشتر کشید و گفت
_اتاقت کدومه؟
اشاره کردم به در اتاقم، دستگیره شو چرخوند و منو دنبال خودش کشوند تو اتاق و درو بست و منو کشید تو بغلش..

از حرکت آنیش به هیجان اومدم و قلبم تند تند زد..
بوی خوش تنش پیچید تو بینیم..
منم محکم بغلش کردم و سرمو فرو کردم تو گودی گردنش..
با نفس داغش تو گوشم زمزمه کرد
_بیشتر از دو ماهه که اینطوری بغلت نکردم

منم مثل خودش زمزمه کردم
_دلم برای آغوشت خیلی تنگ شده بود مهرادم

محکم تر بغلم کرد و لباشو گذاشت روی گردنم.. تنم مور مور شد از تماس لبای گرمش با پوست گردنم..
_هنوزم باورم نمیشه مال من شدی نفس

لباشو روی گردنم و لاله گوشم حرکت داد و پشت سر هم چندبار زمزمه کرد
_مال من شدی.. مال من شدی

سرم داشت گیج میرفت از عشقی که بدنش، دستاش، لباش و صداش میریخت به وجودم..
دستامو محکم دور کمرش حلقه کردم و سرمو ازش جدا کردم و خیره شدم تو چشماش.. چشمای نازش چراغونی بود

دست کشیدم به ابروهای سیاه خوشگلش و گفتم
_نمیدونی چقدر عاشق این چشمام.. تو دنیای منی مهراد، خیلی دوستت دارم

مست نگاهم کرد و گفت
_حسی که من بهت دارم اسمی براش پیدا نمیکنم.. دلم میخواد جونمو برات بدم نفس.. کاش میشد توی قلبمو ببینی، عشقت تو دلم به بزرگیه کائناته

۱۴۴)

محو حرفاش و صداش و نگاهش بودم که انگشت شصتشو آروم کشید به لبم و گفت
_چه شبها که تا صبح سعی کردم فکر بوسیدن این لبها رو از سرم بیرون کنم.. و حالا این لبهای وسوسه انگیز تا آخر عمرم مال منه

منم نگاهی به لبای خوشگلش کردم و گفتم
_تا آخر عمرم تموم جسمم و روحم مال توئه، توام با این لبای شکلاتت مال منی

خندید و اومد جلوتر، لباشو گذاشت روی لبام و چندتا بوسه کوتاه زد و برداشت..
مست عشق هم شدیم..

پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و چشماشو بست.. گفت
_نمیخوام زیاد اینجا بمونیم و آبروم پیش بابات بره ولی نمیتونم از لبات دل بکنم نفس
اینو گفت و لباشو محکم چسبوند به لبام..
با ولع همدیگه رو بوسیدیم
ناخودآگاه کشیده شدیم سمت تختم و گرما و فشار بدنش رو روی بدنم حس کردم.. حرکت دستاش روی تنم لذتبخش بود.. همدیگه رو دل سیر بوسیدیم و بوسیدیم..

بالاخره لباشو از لبام جدا کرد و نفسی کشید و با چشمای خمار گفت
_معتاد بوسیدن لباتم نفسی
با خنده گفتم
_اعتیاد خوبیه
نوک بینیمو بوسید و گفت
_اُفف.. پاشو بریم از راه بدرم میکنی.. بریم تا حیثیتمون پیش بابات به فنا نرفته

از روی تخت بلندم کرد و تو آینه به سر و رو و موهاش دستی کشید.. با شیطونی گفتم
_تابلوهامو ندیدی که
اونم تخس گفت
_خوب فردا میام میبینم، بعد از این دیگه هر روز اینجام
جدی شدم و گفتم
_راستی بنظرم دیگه بجای هتل بهتره بیای بمونی خونه ما شوهر جانم
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت
_اگه همیشه پیشت باشم خطرناک میشما خانم جانم
_سه ماه تو خونه ت باهات تنها بودم هیچوقت خطرناک نشدی حالام نمیشی

صورتشو فرو برد تو سینه م و شیطون گفت
_اونموقع فرق میکرد، الان زن و شوهریم و دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم

بعد صورتشو از سینه م جدا کرد و جدی گفت
_دوست دارم تا شب عروسیمون صبر کنم نفس.. تو خونه خودمون، تو اتاق خوابمون.. و تو، تو لباس سفید عروسی مثل یه فرشته تو بغلم.. میارزه تا اونشب صبر کنم

از تصور چیزی که میگفت قرمز شدم و برای عوض کردن موضوع گفتم
_خونه خودمون؟
_آره
_ دوست نداری تو خونه ما زندگی کنیم؟.. خونه به این بزرگی، بابامم همیشه تو اتاقشه و حضورش اصلا تو خونه حس نمیشه
دستاشو دور کمرم محکمتر کرد و گفت
_میدونم دوست داری اینجا بمونی، ولی من دوست دارم خونه خودمونو داشته باشیم.. خونه من و تو

بوسه ای به لبش زدم و گفتم
_باشه پس بریم پایین و با بقیه در مورد عروسی و خونه و این چیزا حرف بزنیم

مهراد خواست که تاریخ عروسی برای سه ماه بعد باشه و مادر و خواهرش به عجله ش خندیدن.. با بابا در مورد کارش صحبت کرد و گفت که میخواد تو تهران دنبال جایی برای شرکت بگرده و تا وقتی که پروژه های در دست اقدام استانبول تکمیل نشدن، کارای اونجا رو بسپره به پیمان و بعد کل شرکتو منتقل کنه به اینجا و اگه پیمانو هم تونست راضی کنه که فبهاالمراد، اگرم نخواست بیاد تهران، میتونه اون شرکتو مثل زمان حیات پدرش به عنوان شعبه ترکیه شرکت راستین نگه داره و پیمان اداره ش کنه..

در مورد خونه هم همگی صحبت کردیم و بابام هم گفت که اگه دوست داشته باشیم میتونیم تو این خونه بمونیم و گفت که من مهمون دو روزه هستم و این خونه مال تو و نفسه، نیازی به خونه دیگه ندارید
ولی مهراد مودبانه ازش خواست که اجازه بده تو همین نزدیکیها یه خونه بخره و زندگیمونو تو خونه مستقل خودمون شروع کنیم

بابام بعدها بهم گفت که هر کس دیگه ای جای مهراد بود مطمئنا تو همین خونه موندگار میشد و به زور هم نمیشد بیرونش کرد، و گفت که از همون اولش فهمیده که مهراد چه عزت نفس و روح بزرگی داره و یه مرد واقعیه

اونروز بابام تو جواب مهراد گفت که هر جایی که خودتون دوست دارین زندگی کنین و از اینکه دخترم مردی مثل تو رو برای ازدواج انتخاب کرده، خوشحالم و بهتون افتخار میکنم..

تو اون سه ماه مهراد دنبال شرکت و خونه میگشت و چندبار رفت ترکیه و برگشت، صبح تا شب اکثرا باهم بودیم و شب موقع خواب مهراد میرفت به هتل..

انقدر حواسم به مهراد بود که خبر ازدواجمو به دوستام نداده بودم.. به فاطی زنگ زدم و بهش گفتم که با مهسا و سارا برای عصر توی کافی شاپ پاتوقمون قرار بذاره و جمع بشیم که براشون یه سورپرایز دارم.. اونم هیجانزده سر و صدا راه انداخت که نکنه سورپرایزم راجع به آقای سفارشیه.. خندیدم و گفتم شاید

عصر اونروز به مهراد گفتم که میخوام با دوستام آشناش کنم و باهم رفتیم به محل قرارم با دوستام.. مهراد مثل همیشه خوش لباس و دخترکش بود و میدونستم که دخترا از دیدنش فکشون به زمین میچسبه.. با هم وارد کافی شاپ شدیم و با نگاهی به دور و بر فاطی اینارو پیدا کردم و رفتیم پیششون.. هر سه شون از دور زل زده بودن بهمون
نزدیکشون که شدیم از جاشون بلند شدن و همونطور که مات مهراد بودن با تته پته سلام و علیک کردن
خنده م گرفته بود ولی مهراد انگار عادت داشت به نگاه خیره دخترا چون خیلی کول و عادی باهاشون دست داد و نشست روی صندلی

۱۴۵)

فاطی مهرادو دقیق نگاه کرد و یواشکی با حرکت انگشتش بهم اشاره کرد که محشره..
خندیدم و رو کردم به سارا و مهسا که دستپاچه هنوزم تو نخ مهراد بودن و گاهی به من نگاه پرسشگری مینداختن، گفتم
_بچه ها دلم براتون تنگ شده بود
سارا دیگه نتونست خودشو نگه داره و گفت
_نفس، معرفی نمیکنی؟ گفتم
_مهندس مهراد راستین هستن، تو استانبول آشنا شدیم
دست چپمو ازشون مخفی کرده بودم تا حلقه مو نبینن و پشت سر هم شوکه نشن..
متوجه حلقه مهراد هم نشده بودن احتمالا.. دخترا هم خودشونو معرفی کردن و از آشنایی با مهراد ابراز خوشحالی کردن.. مهراد جذاب من هم با لبخند بهشون جواب میداد و هی منو نگاه میکرد..
خواستم یواش یواش بهشون بگم که ازدواج کردم و مهراد شوهرمه، که تلفن مهراد زنگ زد و عذرخواهی کرد و پاشد از میز دور شد
به خاطر کارش اینروزا زیاد تلفنی حرف میزد و شدیدا گرفتار بود..
وقتی اون رفت، تازه یخ دخترا وا شد و سرشونو آوردن جلوتر و سارا گفت
_نفس، عجب تیکه ایه دختر از کجا پیدا کردی این هلو رو؟
از اینکه به شوهرم گفته بود هلو غیرتی شدم ولی اونکه نسبت منو مهرادو نمیدونست
خندیدم و قبل از من فاطی گفت
_چشمای هیزتونو درویش کنین، این آقا سفارشیه نفسه

مهسا و سارا هردوشون سر و صدا راه انداختن و زدن به سر و روی من که ای آب زیر کاه نشستی نشستی بالاخره زدی درست وسط خال و خوشگلترینو واسه خودت برداشتی
مهسا گفت
_نفس واقعا که با این اشتهات حق داشتی هیچ پسری رو نپسندی دیوث
سارا گفت
_هی گفت سفارش دادم خدا برام بسازه، واقعا هم که خدا چی ساخته براش، کفم برید وقتی از در کافی شاپ اومد تو
فاطی گفت
_به چشم برادری حضرت یوسفیه برای خودش نفس، اولین مردیه که میبینم تو خوشگلی همردیف توئه
تشکر کردم و به حرفاشون میخندیدم که دیدیم مهراد داره میاد.. سارا آروم گفت
_اَی خدااا چه سرو چمانیه.. چه قد و هیکلی هم داره نفس

بلند خندیدم.. یه استاد ادبیات داشتیم که ترک بود و یه بار با لهجه غلیظ ترکی یه شعری خوند که مردیم از خنده.. سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند..
بعد از اون به هر پسری که قد بلندی داشت میگفتیم سرو چمان

مهراد کنجکاو به خندهء از ته دلم نگاه کرد و اونم خندید.. وقتی داشت روی صندلیش مینشست نزدیک گوشم زمزمه کرد
_فدای خنده هات بشم

نگاه عاشقشو با نگاهی عاشقتر شکار کردم و دستشو تو دستم گرفتم

با صدای سرفه سارا متوجه چشمای گنده و گرد شده شون شدم که با دیدن دستای منو مهراد، حلقه ها مونو دیده بودن و داشتن ایست قلبی میکردن..
دست چپمو که تو انگشتای مهراد قفل کرده بودم روی میز گذاشتم و گفتم
_راستش بچه ها امروز خواستم جمع بشیم که یه خبر خوش بهتون بدم، من و مهراد ازدواج کردیم و به زودی یه عروسی افتادین

مهسا از هیجان دستاشو گذاشت روی دهنش و سارا جیغی زد.. فاطی دستشو گذاشت روی بازوم و با صدای ضعیف و خوشحالی گفت
_نفس…
خشکشون زده بود، بالاخره فاطی بلند شد و بغلم کرد
_وااای نفس خیلی تبریک میگم عزیزم، به شمام تبریک میگم مهندس
سارا و مهسا هم با شوق و ذوق بغلم کردن و شلوغی راه انداختن.. نشوندمشون و گفتم ساکت باشین همه دارن نگامون میکنن
سارا رو کرد به مهراد و گفت
_آقای راستین این دوست ما انقدر مشکل پسند بود که حتی به براد پیت هم میگفت اِی بدک نیست، و برای اولین باره که میبینیم دست یه مردی رو گرفته، و با ما آشناش کرده

مهراد با محبت نگام کرد و سارا هم گفت
_خیلی به هم میایید ایشالا که خوشبخت بشید

مهراد تقریبا هر روز میومد خونمون و کمی تو اتاقم خلوت میکردیم، کمی با شیرین که عاشق مهراد شده بود صحبت میکرد، کمی با پینو بازی میکرد که بعد از مسیح، اولین کسی که بهش میچسبید و ولش نمیکرد مهراد بود

گاهی هم میرفت تو گلخونه وسط باغ که محل آرامش بابام بود و برای خودش اونجا مبل و کتاب و بساط درست کرده بود و اونجا باهم تخته بازی میکردن..

با اومدن مهراد به زندگیمون، روحیه بابا بهتر شده بود و گاهی تو چشمای پر از دردش، برق شادی میدیدم.. وقتی مهراد با بابا بود منم مشغول کارای عروسی میشدم
لباس عروسمو از برند ورا ونگ انتخاب کرده بودم که قرار بود ده روز قبل از عروسی به دستم برسه.. لباسی تمام گیپور و ساده، با یقه کاملا باز دلبری که آستینهای کوچک افتاده داشت و دکلته سینه خیلی کمی داشت..
لباسهای عروس جلف و سینه باز رو دوست نداشتم.. دامن افتاده دنباله دار و بدون پفی داشت همراه با تور خیلی بلندی که لبه های گیپور داشت.. خیلی ظریف و اصیل بود و برای پوشیدنش بیصبر بودم..

یکماه و نیم مونده به عروسی مهراد گفت که خونه ای رو پیدا کرده و باید بریم و ببینیم.. اومده بود دنبالم و زنگ زد که دم در منتظرمه
خونه و ماشیناشو تو استانبول فروخته بود و یه مازراتی نقره ای عروسک که من عاشقش شده بودم خریده بود
وقتی پشت رل میدیدمش اعتراف میکردم که جلوهء راننده از ماشین بیشتره..
رسیدیم به خونهء موردنظر.. قبلا چندجا رو دیده بودیم و نپسندیده بودیم

۱۴۶)

مقابل یه خونه ویلایی پارک کرد و پیاده شدیم.. محلش نزدیک خونه پدریم بود و از بابام دور نمیشدم
مردی که داخل خونه منتظرمون بود که راهنماییمون کنه در رو باز کرد و داخل شدیم..
اولش پا گذاشتیم به باغچه خیلی قشنگی که سبک خاص و مدرنش نظرمو جلب کرد.. سقف خونه شیروانی طوسی تیره بود و ترکیبش با دیوارها و نمای طوسی ساختمون، شبیه خونه های خارجی بود
یک طرف حیاط مبلمان چوبی به شکل نیمکت و حالت اِل جاسازی شده بود و مقابلش میز گردی بود که وسطش آتشدان کاسه ای شکلی که داخلش چند تکه هیزم طبیعی در حال سوختن بود،
پشت نیمکت ها ردیف درختهای کاج همقد و مرتب داخل باغچه قرار داشتن و پشت کاجها دیواری سنگی، از سنگ های درشت طبیعی به رنگ طوسی روشن و تیره بود که از دیزاین اون قسمت خیلی خوشم اومد..
طرف دیگه حیاط یه آلاچیق سنگی سفید بود که چهارتا پله از زمین بلندتر بود و داخلش با فانوسها و چراغهای آویز به رنگ قرمز و طوسی تیره تزیین شده بود،
مقابل آلاچیق روی زمین حوض مدرنی به شکل مستطیل کم عرض ولی طویل بود که داخلش پنج تا حوض کوچک به شکل کاسه بود و از وسط هر کدوم انگار آب میجوشید و با نوری که از پایین به سطح آب میزد غلغل آب جلوهء فوق العاده یی پیدا میکرد.. دیزاین خیلی خاصی داشت و هیچ جا نظیرشو ندیده بودم
پشت آلاچیق هم یه شیب سرازیری بود که میخورد به در گاراژ.. عاشق اون حوضچه های کوچک شدم و کمی کنارشون ایستادم و تماشا کردم.. مهراد هم مثل من خوشش اومده بود که گفت
_منکه فقط با دیدن حیاطش نظرم مثبته، تو چی؟
_منم عاشقش شدم.. فکر کن زمستونا اونور دور آتیش بشینیم و تابستونا اینور کنار این حوضچه ها و آلاچیق
مهراد گفت
_فکر کن بچه هامون دستاشونو تو این حوضچه ها فرو کنن و آب بازی کنن توام سرشون داد بزنی و اونام مثل بچه میمون فرار کنن از ستونهای آلاچیق برن بالا
از تصور خیال مهراد هم خنده م گرفت هم غرق آرامش شدم.. دستمو انداختم دور بازوش و عاشقانه تو چشماش زل زدم و گفتم
_امیدوارم داخل خونه رو هم بپسندیم چون خیلی میخوام این رویای تو، اینجا عملی بشه
دستمو تو دستش فشرد و گفت
_پس بریم تو و ببینیم

با گذشتن از راهرویی که دیوارش چوبی بود و پایین دیوار، گلدان چوبی مستطیل شکلی سرتاسر چسبیده به دیوار تعبیه شده بود و داخلش پر از گل و گیاه سنسوریای پاکوتاه و بلند بود و بالاشون نور مخفی داشت که مستقیم میزد به گلها و باعث میشد سنگریزه های سفید کف گلدون برق بزنن.. تا اینجاش که این خونه خیلی هیجانزده م کرده بود

جلوتر که رفتیم سالن بزرگ و دلباز خونه رو دیدیم که سبکش شبیه خونه استانبول مهراد بود و از رنگهای طوسی و چوب ماهوتی تو دکوراسیونش استفاده شده بود..
پنجره ها سرتاسر شیشه بود و منظره باغچه بطور کامل از سالن دیده میشد.. هیچ مبلمانی نداشت و وقتی جهیزیه مو میچیدیم میدونستم که دکوراسیون قشنگی از آب درمیاد
وقتی یه طرف سالن چشمم افتاد به شومینه دیواری مستطیل شکل، نگاه معناداری به مهراد کردم که متوجه منظورم شد و گفت
_به مرد بنگاهی سپرده بودم که خانمم شومینه دیواری دوس داره
اومد پیشم و انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد و گفت
_کنار شومینه خونه استانبول قرار یه قهوه داشتیم، ولی اونجا قسمت نشد حالا تو خونه خودمون هر سال زمستون، جلوی شومینه میشینی تو بغلم و قهوه مونو میخوریم
گفتم
_با رویابافی های تو دلم میخواد همین الان زندگیمونو تو این خونه شروع کنیم
خندید و دستمو کشید و گفت
_هنوز که همه جاشو ندیدیم خانمم

دستشو گرفتم و توی دلم گفتم خانمت فدات بشه..

آشپزخونه و اتاقها هم عالی بودن و چشمای هردومون برق میزد وقتی به مرد بنگاهی گفتیم که خونه رو میخوایم..

‫25 دیدگاه ها

  1. ممنون از نويسنده اين رمان 💖💖💖
    كه از هر لحاظ رمان عاليه
    ممنون از پارت گذارى خوبشون
    اينكه هر پارتش زياده
    اينكه داستانو الكى كشش نمى ده بخدا از بس رمانا مثل هم شده همش منتظر بودم اسين يا مروه بيان انتقام بگيرن😂خيلى ممنون به خواننده هات توجه دارى موفق باااااشى

  2. فدای تومهری نازجونم♥درست میگی عزیزم
    شایدباورت نشه من ازاوندسته دختراییم که خوشم نمیادازطلاوجواهر…فقط انگشترنشون محمدودستم میندازم.یکککمیم گوشواره دوست دارم سرموتکون تکون بدم اونام تکون بخوره خخخخخ

  3. سهههههههههلااااااااااام.ابجی چندتا رمان نوشتی؟؟؟؟اینا ایدشون چطوری به ذهنت میرسه.من توی انشا‌ءمدرسش موندم.

    1. من تو ۱۵ سالگیم دو تا رمان نوشتم که البته کشکی بود
      این در واقع اولین رمانمه
      دومی هم در راهه
      اسم دختر برا دومین رمانم ازتون خواسته بودم
      آخه تو ریاضیت خوبه طبیعیه انشات بد باشه

  4. منم میخواااااام…منم میخوام زودتربرم خریدعقققد.بخدانه گردنبدخانوادگی میخوام نه الماسوبرلیان.فقط عقدمون رسمی بشه کااافیه…تومحضرم عیب نداره منومحمد راضییم بخدا…..ابهااام جان عاااالی.مرسی♥فقط قلبم دردمیگیره اسم مسیح میادبااشک بابای نفس چنان بغضی کردم که نگو.

    1. ایشالا که بزودی میری برای خرید عقدتون عزیزم😊 اینم داستانه گردنبند و این چیزا به درد نمیخوره مهم عشقه که باید محکم باشه..
      آره مسیح… 😢

  5. واااااایی ابهامییی
    مثللل همیشه عالییی و عالیی تر دیشب داشتم با تقدیر شادمهر برا تیشرت نارنجی گریه میکردم😅
    عال عالی♥️♥️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان