codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۸

مهراد

تازه از بیمارستان مرخص شده بودم و اون دو روزی که بستری بودم برام مثل دو ماه گذشته بود.. از ترسم به نفس زنگ نزده بودم و اونم وقتی زنگ زده بود خوشبختانه زود قطع کرده بود.. میترسیدم صدای پیج کردن دکترا رو بشنوه و بفهمه بیمارستانم..
به اندازه کافی غم و غصه داشت و دلم نمیومد درد منم یه باری بشه روی دوشش.. پیمان پیشم بود و مثل یه پرستار حرفه ای مواظبم بود..
پیمان دوست دوران بچگی و یار غارم بود ولی تازگیها بدجور برادرانه نثارم میکرد..
داشت داروهامو تو سینی با کمپوت برام میاورد که با خنده گفتم
_کاش دختر بودی پیمان، باور کن از دست نمیدادمت از بسکه خونه داری
_بخند.. بخند نوبت مام میرسه حاجی

اومد پیشم نشست و گفت
_به پیر به پیغمبر اگه یه بار دیگه تو این خونه مشروب ببینم دیگه رفاقتمو باهات تموم میکنم
زدم به شونه ش و گفتم
_تو خیلی وقته حق رفاقتو تموم کردی برام، شدی برادر.. ایشالا برات جبران کنم تو عروسیت
قرصمو داد دستم و گفت
_شایدم من بزودی تو عروسی تو قر بدم

چشمام گرد شد و گفتم
_چه خبره پیمان؟ نفس هم یه چیزی تو مایه های این “بزودی” تو گفت.. چیزی شده که من نمیدونم؟
تکیه داد به مبل و گفت
_آره

۱۳۶)

_زهر مار و آآره.. بگو ببینم باز چی شده و چه گلی باید به سرم بگیرم
خونسرد گفت
_گِل نه.. بعد از این دیگه باید گُل بگیری ایشالا

عروسی و گل و حرف نفس که گفته بود شاید هجران تموم بشه.. درست میفهمیدم منظورشونو؟..
خودمو رو تخت کشیدم بالا و گفتم
_میگی چه خبره یا پاشم از نفس بپرسم؟

پشت چشمی برام نازک کرد و گفت
_نفس نفس بسه بابا، برو به جون من دعا کن، اگه به نفس خانمت بود که تا آخر عمرت باید تو حسرتش میموندی
حیرتزده و بلند گفتم
_مگه قراره دیگه تو حسرتش نمونم؟

دستشو گذاشت رو پام و گفت
_آروم حیوون آروم.. تازه عملت کردن دیوانه، آروم باش تا بهت بگم

تکیه دادم به تخت و گفتم
_بگو
تک سرفه ای کرد و جدی شد.. گفت
_ببین مهراد یه چیزی میخوام بهت بگم که خیلی خوشحال میشی.. البته الان وقتش نیست ولی دیگه دلم نمیاد بیشتر از این غصه خوردنتو ببینم.. فقط باید اولش یه قولی ازت بگیرم
هیجانزده شدم و گفتم
_نفس داره میاد؟
_نه.. نپر وسط حرفم، اول باید به روح پدرت قسم بخوری که تا معده ت خوب خوب نشده پا نمیشی بری ایران
قلبم داشت میومد تو دهنم.. خوشحال گفتم
_مگه قراره برم ایران؟
_آره فکر کنم مثل تابلوت بال دربیاری و پرواز کنی تهران
_بگو دیگه لامصب

انگار دو دل بود که بگه یا نه، شایدم گندی زده بود و میترسید.. بالاخره گفت
_راستش.. من از اولش میدونستم که چرا نفس مجبور شد برگرده
نیم خیز شدم و گفتم
_چی گفتی؟
_بشین بابا معده ت بازم خونریزی میکنه، بعدا حسابمو میرسی.. فقط اول قسم بخور تا بگم چرا برگشت
_نمیتونم قسم بخورم شاید چیزی باشه که نتونم سر قول و قسمم بمونم
_باید بمونی.. وگرنه بمیرمم نمیگم

ناچارا قسم خوردم و پیمان کامل برام تعریف کرد که پسر عمه نفس تهدیدش کرده و حمله به شرکت هم کار اون بوده..

دهنم باز مونده بود و هاج و واج نمیدونستم چی بگم.. از یه طرف از خشم و عصبانیت داشتم منفجر میشدم و میخواستم برم اون کثافتو بکشم.. از طرفیم از خوشحالی اینکه فکرام در مورد ازدواج نفس درست نبوده و دیگه مانعی بینمون نیست دل تو دلم نبود و میخواستم از خوشی داد بزنم..
از فکر رسیدن به نفس خرکیف شدم و دستامو بلند کردم و گفتم خدایا شکرت..

پیمان به ذوق مرگیم خندید و گفت
_گفتم که عروسی داریم شاه دوماد
_اگه مهمترین خبر زندگیمو بهم نداده بودی و باعث برگشتنم به زندگی نشده بودی، بخاطر این پنهانکاریت میکشتمت پیمان، ولی جبران کردی پسر
نفسی کشید و گفت
_خدا رو شکر که گرفتار غضب سگیت نشدم

نگاهی به عکس نفس که آورده بودمش تو اتاقم انداختم و لبخندی از ته دل زدم.. گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم.. تو دلم عروسی بود..

صداشو که شنیدم ذوق زده گفتم
_خوش خبر باشی ای نسیم شمال.. که به ما میرسد زمان وصال

خندید.. با شوق گفتم
_فدای خنده هات بشم نفسی
_پس پیمان دهن لق بالاخره گفت
_باورم نمیشه نفس.. فکر میکردم برای همیشه از دست دادمت.. فکر میکردم رفتی که با اون خواستگارت ازدواج کنی
با تعجب گفت
_جداً اینطوری فکر میکردی؟.. یعنی تو نمیدونی که من چقدر عاشق توام مهراد؟ واقعا که
شرمنده گفتم
_ترسیدم نفس.. خیلی ترسیدم بهم حق بده، چرا واقعیتو به من نگفتی؟
_میگفتم که بری سراغ افشین و جنگ راه بیندازی؟ اونم که دور و برش پر از آدمکش و دزد و لاته، یه بلایی سرت میاورد
_غلط کرده مگه شهر هرته؟ کاش زودتر بهم گفته بودی و اینهمه سختی نمیکشیدیم.. نمیدونی، بدون تو دو ماه تو جهنم سوختم نفس

صداش رنگ غم گرفت و گفت
_میدونم الهی که فدات بشم، پیمان برام تعریف کرده الهی که دورت بگردم مهراد

_من فدای تو بشم که تنهایی چی کشیدی و دم نزدی.. منم بدتر عذابت دادم و اون دختره رو آوردمش تو خونه
_بعدش جبران کردی، همین که فهمیدم همش فیلم بوده راحت شدم
_دیگه حرف روزای سختو نزنیم دل تو دلم نیست نفس.. باورم نمیشه، دارم میام پیشت و از بابات خواستگاریت میکنم.. ای خداااا بالاخره دارم به آرزوم میرسم
_ولی من هنوزم نگرانم مهراد.. میترسم اتفاقی برات بیوفته
_نترس عشق من.. بهت قول میدم که هیچ اتفاق بدی نمیفته تو فقط به فکر خودمون و عروسیمون باش

پیمان به زور منو یکهفته تو استانبول نگه داشت و گفت بذار حالت کاملا خوب بشه رنگ و روت بیاد سرجاش بشی مهراد سابق بعد برو، ناسلامتی دامادی، باید جذبه مهراد راستینو ببینن

به حرفاش خندیدم و یکهفته رو به زور تحمل کردم و حسابی به خودم رسیدم.. انقدر درست غذا نخورده بودم که معده م کوچیک شده بود و تا دوباره بشم مهراد شکمو چند روزی طول کشید..

به مادرم زنگ زدم و گفتم که به فکر بلیط باشن و تا چند روز دیگه تهران باشن..
روزی که پرواز داشتم به مقصد تهران، از هیجان دیدن نفس رو پاهام بند نبودم.. اون حجم سنگین خوشحالی سرخوشم کرده بود.. ساعت شماری میکردم برای لحظه ای که میدیدمش..
وقتی گفته بود میاد فرودگاه دنبالم، از هیجان صداش لرزیده بود..

۱۳۷)

بیشتر از دو ماه بود که همدیگه رو ندیده بودیم..
دوریش بدجور سوزونده و خاکسترم کرده بود.. دلتنگیش دیگه قابل تحمل نبود.. شوق خیره شدن تو چشمای سیاه افسونگرش.. شوق لمس دستاش و محکم بغل کردنش باعث میشد تا تهران نفسهای عمیق بکشم و دستای عرق کرده مو بهم فشار بدم..

وقتی رسیدیم به آسمون تهران و خلبان گفت که تا دقایقی دیگه هواپیما روی باند فرودگاه امام تهران فرود میاد، ضربان قلبم بالا رفت.. یاد شعر معروف اخوان افتادم
لحظه دیدار نزدیک است..
باز من دیوانه ام.. مستم
باز میلرزد دلم.. دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم..

دیدمش.. نفسم.. همه دنیای من.. پری زیبای من.. با فاصله چندین قدم از من ایستاده بود با دسته گلی تو دستش زل زده بود بهم.. سرعت قدمهامو بیشتر کردم و پرواز کردم به سمتش

پالتوی کوتاه آبی تنش و شالی سرخابی سرش بود که به اون موهای سیاه براق و چشمهای سیاهتر از زغال، خیلی میومد و زیباییش خیره کننده بود..
بهش رسیدم و درست مقابلش ایستادم.. تپش قلبم شاید از روی کاپشنم هم معلوم بود.. چشماش پر از اشک بود ولی لبش میخندید.. منم که میدونستم الان چشمام از شادی چلچراغه..

گلو داد دستم و گفت
_خوش اومدی آرام جانم

خیره بودم بهش و تکونی خوردم که با خنده شیطونی آروم گفت
_یه وقت بغلم نکنیا، اینجا ایرانه

منم سرخوشتر از اون گفتم
_پس زودتر بریم تو ماشین که بغلت کنم.. خندید.. گفتم
_دو قرنه که ندیدمت

اونم با حسرت تو چشمام نگاه کرد و گفت
_نمیدونم تو کل دنیا آیا انسانی به اندازه من دلتنگ عشقش بوده؟

عاشقانه خیره شدیم به هم و دسته گلشو به سینه م فشردم.. کمی بعد گفت بریم..

فرودگاه خیلی شلوغ بود و راننده های تاکسی کلافه مون کردن تا رسیدیم به ماشین نفس..
رفت طرف یه پورشه سفید آخرین مدل و دزدگیرشو زد.. گفتم
_ماشینشووو.. خدای سرعته
خندید و گفت
_حاضری یه دور پرواز کنیم؟
_نه قربونت، هزارتا بلا سرم اومده تا بالاخره رسیدم به یارم.. تازه آرزوها دارم

سوار شدیم.. با لبخندی که از لبم نمیرفت خیره شده بودم بهش.. دسته گلو از دستم گرفت و انداخت قسمت عقب ماشین.. و یهو پرید تو بغلم..

محکم بغلش کردم.. طوری تو آغوش هم فرو رفته بودیم که انگار یه نفریم..
دستمو به سرش و پشتش و بازوهاش کشیدم و گفتم
_چقدررر دلم برات تنگ شده بود نفس

سرشو فرو کرد تو گودی گردنم و زمزمه کرد
_مهراد..

شاید صد بار گفت مهراد و لمسم کرد و سر و صورتمو بو کشید.. به هر مهراد گفتنش عمرم، نفسم جواب دادم و بیشتر به خودم فشردمش..
وقتی یه دل سیر همدیگه رو بغل کردیم از هم جدا شدیم و دستای همو گرفتیم.. گفتم
_لاغر شدی دلبرکم

غمگین دست کشید به ابروهام و گونه هام و گفت
_توام لاغر شدی، بمیرم برات
_اگه بدونی از روزی که رفتی چی کشیدم

دوباره بغلش کردم و سرشو بوسیدم گفت
_میدونم مهرادم.. پیمان برام گفته، خونریزی معده تو، دردی که تو این دو ماه کشیدیو.. میخواستم بیام بیمارستان پیمان نذاشت

از بغلم در اومد و تو چشمام نگاه کرد
_منم مثل تو دو ماه تموم عذاب کشیدم مهراد.. بدون تو شوق زندگی نداشتم
صورتشو بین دستام گرفتم و گفتم
_دیگه تموم شد.. الان پیش همیم و دیگه جدا نمیشیم.. اگه جدا بشیم باید با دستای خودت خاکم کنی چون دیگه ساعتی بدون تو زندگی نمیکنم

با اون چشمای خوشگل و مهراد کشش تو عمق چشمام با عاشق ترین نگاه دنیا، زل زد..
دیگه تاب نیاوردم و سرمو خم کردم به طرف لباش..
اول به چشمام بعد به لبام نگاه کرد و اومد طرفم.. چشماشو بست.. لبای زیباشو بوسیدم..

لبامون که روی هم نشست، انگار تمام جسم و روحمون بیتابانه، تو نقطه لبها بهم وصل شد.. همه اون غم و اندوه دو ماهه پرکشید و رفت..
لباش بیقرار روی لبام حرکت میکرد.. مثل گم شده در کویری که بعد از روزها به آب رسیده، تشنه طعم شیرین لبهاش بودم.. عمیق و طولانی همدیگه رو بوسیدیم.. دلتنگ بودیم و حسرتزده..

با نزدیک شدن چند نفر، بی میل از هم جدا شدیم و نگاه خمار و عاشقمون به هم گره خورد.. گفتم
_زود مال من شو.. دیگه طاقت دوریتو ندارم

پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و با حرارت گفت
_منم دیگه طاقت ندارم، دلم نمیخواد از بغلت بیرون بیام
_به بابات بگو فردا یه مجنون عاشق میاد خواستگاری دخترش
خندید و گفت
_فردا؟.. مجنون هفت ماهه من، بذار از راه برسی بعد
عقب رفت و تکیه داد به صندلی راننده.. گفتم
_دیگه حتی یک روز رو هم از دست نمیدم، مامانم و مَهزاد هم فردا صبح تهرانن، شب خونه تونیم
بلند خندید و گفت
_تو جدی هستی
منم خندیدم و گفتم
_مسخره م نکن، میترسم بازم اتقاقی بیفته

با صدای زنگ موبایلش نگاهشو ازم گرفت و جواب داد.. کریمی بود، با خنده بهش گفت
_کریمی بعد از این دیگه منو تا یه مدت پیدا نمیکنی.. بازم اختیار تام میدم بهت که از طرف من تصمیم بگیری و امضا کنی.. یه چند وقت گرفتارم به هیچ کاری نمیرسم

۱۳۸)
بعد عاشقانه نگاهم کرد و با لبخند بهش گفت
_کار خیره
وقتی تماسو قطع کرد گفت
_کریمی بود میگفت بیا دفتر جلسه داری، بیچاره نمیدونه پاهای من الان رو زمین نیست که بخوام جلسه رو بگردونم
خندیدم و گفتم
_من مزاحم کارت نشم، منو برسون هتل و خودت برو
اومد جلو لپمو محکم بوسید و گفت
_جووون چه مزاحم قند و نباتی

محو اداهای شیرینش بودم که ماشینو روشن کرد و گفت
_میخوای بری هتل؟ مگه تو گذاشتی من تو هتل بمونم که منم بذارم.. میریم خونه ما
_نه نفسی تو که مثل من تنها نیستی، پیش بابات معذب میشم، نه به باره نه به داره، با چه صفتی بیام تو خونه تون لنگر بندازم؟
_با صفت همه هستی و دنیای من
لپشو بشگون گرفتم و گفتم
_بذار بگیرمت بعد

بلند خندید.. هردومون خرکیف بودیم.. باهم بودیم و قرار مدار خواستگاری میذاشتیم.. اینبار دیگه نمیذاشتم هیچ چیز و هیچ کس رویاهامونو بهم بزنه.. گفتم
_راستی، یه چیزی هست که میخواستم در موردش حرف بزنیم.. وقت داری بریم یه جایی بشینیم صحبت کنیم؟
_آره بریم

و کمی بعد مقابل یه کافی شاپ پارک کرد.. قهوه و کیک سفارش دادیم و دستاشو تو دستام گرفتم و گفتم
_راستش میخواستم ازت بپرسم بعد از ازدواج، با من میای استانبول یا من باید اینجا بمونم؟
مکثی کرد و گفت
_اصلا فکرشو نکرده بودم
_انقدر غم و غصه خوردیم که فرصت نشده به چیزای اساسی فکر کنیم
کمی فکر کرد و گفت
_شرایط سختیه، از طرفی نمیخوام تو رو از کار و زندگیت بندازم، از طرفیم نمیخوام بابامو برای همیشه تنها بذارم.. میدونی که بعد از مامان و مسیح، فقط منو داره
دستاشو گرفتم و گفتم
_میدونم نفسم.. درسته، بابات نمیتونه تنها دخترشو بفرسته غربت و تنها بمونه.. پس من میام تهران
معذب گفت
_آخه.. اونوقت برای تو سخت میشه.. میتونی کارتو منتقل کنی اینجا؟
_یه کم طول میکشه، اوایل که کارارو میسپرم به پیمان بعدشم بتدریج منتقل میکنم اینجا.. توام منو از کار و زندگی نمیندازی، زندگی من تویی، هر طور که تو بخوای من خودمو باهات وفق میدم عروسکم

چشماش برقی زد و دستامو تو دستاش محکم فشرد.. خم شدم دستشو بوسیدم و گفتم
_تو رو با تموم دنیا عوض نمیکنم نفس.. تو برای من باش، دیگه هیچ چشمداشتی از دنیا ندارم
_منم ندارم.. منم فقط تو رو میخوام مهراد.. فقط تو سهم من باش

دستاشو غرق بوسه کردم و بوی خوشش رو حریصانه به وجودم کشیدم..

جلوی هتلی ماشینو پارک کرد و خواست باهام بیاد که نذاشتم و گفتم برو با بابات راجع به فردا صحبت کن و زود به من خبر بده که دل تو دلم نیست..
دو ساعت بعد بهم زنگ زد.. گفت
_بهش گفتم، از تعجب شاخ درآورد که من بالاخره رضایت دادم به اومدن یه خواستگار و گفت معلومه که این خواستگار با بقیه فرق داره منم گفتم همون مهندس راستینه که تابلوی رستاخیزو بهم داد و قبلا بهتون راجع بهش گفته بودم لبخند زد و گفت پس بگوو
خوشحال گفتم
_پس لبخندشونو به فال نیک بگیریم دیگه؟
خندید و گفت
_بگیریم

نفس

باورم نمیشد.. با مهراد که تو هتل بود، فقط چند خیابون فاصله بینمون بود و من داشتم برای مراسم خواستگاری لباس انتخاب میکردم..
تا چند روز پیش از زندگی ناامید بودم و خواب و خوراک نداشتم.. اما الان دلخوشترین دختر روی زمین بودم.. عشقی که هر بار تو چشمای مهراد میدیدم دنیارو برام زیبا و زیباتر میکرد.. دلم میخواست تا صد سالگی با اون نگاه عاشق زندگی کنم..

یکساعت پیش با شوق و ذوق زنگ زده و گفته بود که مادرش اینا رسیدن و رفتن خونه پدرشوهر مَهزاد ولی مهراد ترجیح داده تو هتل بمونه.. میگفت انقدر ذوق زده و شاده که نمیتونه یه جا بشینه و با یه حالت رقص و مستی داره تو اتاق میگرده..

هر یکساعت یکبار یه زنگی میزد و میگفت ۸ ساعت موند تا بیاییم خونه تون نفسی.. ۶ ساعت موند‌.. ۵ ساعت موند.. ساعتها رو میشمرد و هیجانش هول و ولای منو بیشتر میکرد..

از طرفی هیجان خواستگاری اومدن مردی که عاشقش بودم و از طرفی هم هیجان اینکه برای اولین بار میخواستم مقابل خواستگار دربیام و مونده بودم چی بپوشم چیکار کنم چایی بیارم یا نه و صدتا فکر دیگه..
۳ ساعت مونده به اومدنشون بازم زنگ زد، گفتم دیگه زنگ نزن بچه بذار حاضر بشم

چند تا لباس پوشیدم و درآوردم تا بالاخره یه پیرهن فیروزه ای رنگ برند باربری که تنگ بود با رکابهای پهن و یقه جلو و پشتش به شکل مربع باز بود و قدش تا روی زانوهام بود رو انتخاب کردم.. خود لباس کاملا ساده بود و با گردنبند کریستال براق نارنجی که به شکل گلهای ریز در هم پیچیده شده بود و گردنبند بزرگ و شلوغی بود، ستش کردم
رنگ فیروزه ای و نارنجی ترکیب قشنگی بود و من که عاشق رنگها بودم دو سال پیش از ایتالیا به خاطر رنگ نارنجیِ مرجانی زیباش از فروشگاه بوچِلاتی خریده بودمش
لباس و گردنبند با موهای سیاه کوتاهم عالی شد.. آرایش ملایمی کردم و عطرمو زدم و کفشهای استیلتوی رنگ بدن محوی به پا کردم..

۱۳۹)

آماده بودم و تا ساعت ۹ که قرار بود مهراد و خانواده ش بیان چیزی نمونده بود..
برای آخرین بار بازم زنگ زده بود و گفته بود که باورش نمیشه بالاخره داره میاد خواستگاری من..
شادی هردومون به هم سرایت میکرد و به صورت تصاعدی بالا میرفت..

رفتم تو اتاق بابام و گفتم که کم مونده مهمونا بیان و باهم رفتیم تو سالن.. فقط من و بابام بودیم و شیرین هم هیجانزده تو آشپزخونه مشغول تدارکات پذیرایی بود..
وقتی شیرین اعلام کرد که مهمونا اومدن دست و دلم لرزید و به زور خودمو تا دم در ورودی سالن رسوندم.. پدرم هم با اون ابهت شهرام خانی، با فاصله از در، منتظر ایستاد..

صدای قدمهاشون رو که از پله های جلوی عمارت بالا میومدن شنیدم و بعد بوی خوش دلدارم تو بینیم پیچید.. همیشه بوی ادکلن گرانقیمت مدهوش کننده ش، قبل از خودش میومد..

اولین کسی که دیدم، مادرش بود.. یه خانم حدودا ۵۵ ساله بسیار شیک و باوقار که عجیب شبیه مهراد بود.. پشت سرش خواهر مهراد که زیاد شبیه اون دوتا نبود ولی زیبایی متفاوتی داشت و از همونجا به من لبخند میزد، اومد..
و بلافاصله بعد از مهزاد، مهرادو دیدم و دلم براش رفت..

با کت و شلوار طوسی تیره و پیرن آبی روشن و کراوات سرمه ای و طوسی، و موهای مرتب به عقب شونه شده، دل برد ازم..
احتمالا زیباترین دسته گل دنیا تو دستش بود و چشمای عسلی طوسیش که به من دوخته بود برق میزد..

حواسمو دادم به مادرش که رسید بهم و دستشو دراز کرد و دستمو گرفت.. گفتم
_سلام، خوش آمدین
_سلام عزیز من
و خیره نگام کرد و آروم گفت
_چقدر زیبایی..

لبخند عاشق مهراد و تایید مهزاد باعث خجالتم شد و گفتم
_لطفا بفرمایید
و خودمو کمی کنار کشیدم.. وارد شدن و مادرش و مهزاد با پدرم دست دادن و مهراد با نگاه شیفته ش گلو داد به من و رفت خیلی مودبانه ایستاد و با بابام دست داد..

مهراد

مامان و مهزادو با ماشین هتل از خونه آقای معتمدی برداشتم و به سمت آدرسی که از نفس گرفته بودم راه افتادیم..

هیچوقت تو عمرم چنین هیجانی نداشتم.. حتی روز اعلام نتایج کنکور..
برداشتن قدم اول برای وصال نفسم، باعث بروز هیجان زایدالوصفی تو کل وجودم شده بود..
خونه شون به هتلی که من توش اقامت داشتم نزدیک بود و نفس از قصد اون هتلو برام انتخاب کرده بود که بهم نزدیک باشیم..
جلوی در آهنی بزرگ خونشون از ماشین پیاده شدیم و پیرمردی درو برامون باز کرد و بفرماییدی گفت و راهنماییمون کرد..
پشت در، باغ بزرگی بود پر از درختای بلند که مشخص بود وقتی بهار بیاد خیلی باصفا و سرسبز میشه.. کمی جلوتر استخر بزرگی که خالی از آب بود و عمارت سفید باشکوهی که بین درختها خودنمایی میکرد

مهزاد آروم گفت
_کاخ نیاورانه یا خونه ست؟
مامان با تعجب گفت
_میدونستی اینقدر ثروتمندن؟
آروم طوری که اون مرد نشنوه گفتم
_آره میدونستم
مهزاد با لحن شوخی گفت
_نکنه بخاطر ثروت نفس اینطوری با عجله میخوای باهاش ازدواج کنی؟ گفتم
_اولا، روزی که براش انگشتر خریدم نمیدونستم اینقدر پولدارن.. دوما، حالا که خودشو میبینی، میفهمی که حق داشتم عاشقش بشم و عجله کنم برای ازدواج یا نه

داشتیم به پله های عریض جلوی بنا نزدیک میشدیم که رو به مادرم گفتم
_نفس تنها وارث و گرداننده تمام تشکیلات خاندان یگانه ست و حالا شما فکر کن همچین دختری توالتهای خونه منو میشست مامان
چشمای مامانم گرد شد از تعجب و وقتی مطلبو درک کرد، نگاهش رنگ تحسین گرفت..
رو کردم به مهزاد و گفتم
_تواضع و بیریایی نفس بیشتر از زیباییش عاشقم کرده و ثروتش برام اهمیتی نداره

نگاه مهزاد هم تغییر کرده بود که در ساختمون باز شد و هیکل زیبای نفسمو بین چارچوب در دیدم..
چقدر زیبا شده بود..

چشمای قشنگش در جستجوی من بودن انگار.. وقتی پیدام کرد نگاهش آروم شد و برگشت طرف مادرم..
پدرش مردی قدبلند و خوشقیافه بود با موهای یکدست سفید که طرز ایستادنش ابهت خاصی داشت و داد میزد که اشرافیه و بابای نفسه.. همون نفس اصیلزاده اونشبی تو رستوران پارادایس، نه اون نفسی که تو کبابی اوستا محمود انگشتاشو میلیسید..

داخل خونه بیشتر شبیه قصر بود تا یه خونه مسکونی.. در و دیوارهای گچبری و آب طلا کاری با مبلمان طلایی سلطنتی و بعضی دیوارها که پوشش پارچه ای ارغوانی با زه طلایی داشتن، با تابلوها و مجسمه ها و لوسترهای مجلل..
مهزاد بعدش بهم گفت که حس میکرده تو یه قصره و الانه که یه شاه و ملکه از بالای پله ها نزول اجلال کنن..

پدرش راهنماییمون کرد سمت مبلهای بالای سالن.. دیدن خونه نفس حال خوشمو کمی زایل کرده بود.. کاش دختر مورد علاقه من اینقدر ثروتمند نبود.. هر کسی که از دور نگاه میکرد، حتما با خودش فکر میکرد که داماد این خانواده بخاطر پول با دخترشون ازدواج کرده و من از این فکر بدم اومد..
با اومدن نفس کنارمون حواسم کاملا بهش جمع شد و دیگه اون خونه و شکوهش رو ندیدم و یادم رفت..

۱۴۰)

شکوه و زیبایی نفسم صدبرابر بیشتر از زرق و برق اون خونه بود..
فداش بشم طبق رسم دیرینه برامون چای آورد و اول مقابل مادرم خم شد و چای تعارفش کرد
با نگاهم داشتم میخوردمش.. لباسش خیلی ظریف و زیبا بود، هیکل محشرش با اون لباس تنگ نفس گیر بود..
گردنبند خوشگلش هم خیلی بهش میومد و مثل یه جواهر وسط سالن میدرخشید..

وقتی رسید به من و سینی رو گرفت مقابلم، زمزمه کردم
_دل میبری

لبشو کوچولو گاز گرفت که لبخند نزنه و رفت نشست کنار پدرش
داشتن با مادرم از شیراز و خونمون صحبت میکردن که چشمم افتاد به عکس بزرگی که پشت سر نفس روی دیوار بود..

عکس خانوادگیشون بود، پدرش، مادرش، مسیح و نفس با لباسای رسمی کنار هم ایستاده بودن.. نفس چسبیده بود به مسیح و معلوم بود چه عشقی به برادرش داشته
انگار دوقلو بودن و با دیدن جذابیت و قد و هیکل مسیح قلبم به درد اومد، واقعا حیف شده بود..
مادرش خیلی شیبه نفس بود ولی چشماش رنگی بود.. چشمای نفس درست شبیه پدرش بود

با صدای مادرم برگشتم به فضای خواستگاری..
_هزار ماشاالله نفس جان انقدر زیبا و خانوم هستن که نمیتونم ازش چشم بردارم و باید به حسن سلیقه پسرم آفرین بگم
آقای یگانه لبخند تعارفی زد در مقابل تعریف مادرم و گفت
_مسلما آقای مهندس هم بسیار لایق و تعریفی هستن که دختر من بهشون نظر مساعد داره.. نفس دختریه که تا حالا کسی رو نپسندیده و تایید نکرده و انقدر عاقله که من با چشم بسته هر حرفش رو قبول میکنم

صحبتها افتاد روی مسیر روتین مراسمات خواستگاری و من گاهی جوابی به سئوالات آقای یگانه در مورد پدرم و کارم میدادم و گاهی دزدکی نفسمو دید میزدم..
وقتی مادرم بالاخره رک و مستقیم نفس رو برای من خواستگاری کرد، قلبم تو سینه تپیدن گرفت و دیدم که نفس هم مثل من هیجانزده ست..

آقای یگانه در جواب مادرم گفت
_تا جایی که من میدونم نفس به این ازدواج تمایل داره ولی بازم در حضور شما از خودش میپرسم، چون خواسته خودش برای من حجته
و برگشت طرف نفس و گفت
_بابا جان زندگی شماست و خودت باید تصمیم بگیری، نظرت چیه راجع به خواستگاری مهندس راستین؟
نفس نگاهی به پدرش کرد و گفت
_من قبلا راجع به ایشون باهاتون صحبت کرده بودم، الان تائید شما مهمه
باباش گفت
_نظر منم نسبت به مهندس و خانواده محترمشون مساعده دخترم

با این حرف باباش دلم آروم شد و نفس راحتی کشیدم.. مادرم گفت
_البته آقای یگانه ما میتونیم منتظر باشیم تا نفس جان بعدا جوابشو بهمون اطلاع بده و شما فرصت داشته باشید پدر و دختر صحبتی بکنید

بازم ضربانم بالا رفت عجله داشتم نمیخواستم با رسم و رسومات بیفایده، قضیه طول بکشه..
پدرش بهش نگاهی کرد و گفت
_لازمه؟
نفس هم محکم گفت
_نه نیازی نیست من شناخت کافی از آقای راستین دارم

خواستم پاشم بوس بارونش کنم که انقدر محکم و نت گفت که نیازی به فکر کردن نداره..
مادرم خوشحال از اینکه پدر و دختر صاف و بی ریا بودن و طاقچه بالا نذاشته بودن، گفت
_پس اگه اجازه بدید یه تاریخی تعیین کنیم برای بله برون و عقد، چون ماهم باید بخاطر پسر مهزاد برگردیم و دلمون میخواد مهراد زودتر سر و سامون بگیره

پدرش گفت
_به نظر منم این کارها رو نباید طول داد، وقتی قراره بالاخره دو تا جوون مال هم بشن دیگه طول و تفصیل دادن بیمورده

دلم خواست پاشم باباشو هم بوسه بارون کنم.. چه مرد نازنینی بود که به نفع دل بیتاب من حرف میزد..

به خودم که اومدم دیدم باباش با خنده بهم نگاه میکنه، لابد خیلی تابلو بودم که تو دلم عروسی بود و میخواستم پرواز کنم..
مادرم خندون گفت
_پس با اجازه تون بگیم مبارکه

باباش هم که گفت مبارکه، من و نفس لبخندی زدیم و مهزاد دیوونه با شوق کف زد.. باباش کمی بلند گفت
_شیرین خانم
و زنی اومد تو سالن که انگار همونجاها گوش به زنگ وایساده بود.. آقای یگانه بهش گفت که شیرینی ای که ما آورده بودیم رو تعارف کنه تا دهنمونو شیرین کنیم..
وقتی شیرینی رو گرفت جلوی من نگاه خریدارانه ای بهم کرد و بعد انگار که تعجب کرده باشه به نفس نگاهی کرد و رفت.. بعدش نفس بهم گفت که شیرین مستخدمشون تابلوی منو تو اتاق نفس دیده بوده و وقتی منو دیده تعجب کرده و بعدش به نفس گفته این که همون مرد بالدار تو تابلوت بود..
دوتایی حسابی خندیده بودیم به حرفش و نفس بعد از اون گاهی به من میگفت مرد بالدار و میخندیدیم..

‫18 دیدگاه ها

  1. ابهامی گلی به جمالت ابهامی شیکر کلامت ابهامی خیلی میخوامت.خیلی گلی.رمان خوب اینه .عالی شد.میگم یه کاری کن این مهراد بگیره افشینو عین … بزنه بعد افشینو حذفش کن.عالی شد کلی کیف کردم با این قسمت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان