codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۴۰

خرید جهیزیه من مثل برق و باد انجام گرفت چون دقیقا میدونستم چی میخوام و از کجا میتونم پیدا کنم.. وقتی در عرض کمتر از یکهفته همه وسایلمو خریدم یاد حرف مسیح افتادم که میگفت پول همه چیزو نمیتونه حل کنه، ولی خیلی چیزها رو میتونه سهل الوصول بکنه.. وقتی با شوق و ذوق تو یه ساندویچی وسط شهر، ساندویچ کثیف میخوردم میگفت چون پول داری اینقدر از خوردن ساندویچ کثیف لذت میبری، برات مثل یه تفریحه، ولی اگه پولدار نبودی و خوردن این ساندویچ برات اجبار بود، ازش بدت میومد..

چقدر دلم برای خودش و حرفاش تنگ شده بود.. چقدر اینروزا جاش تو زندگیم خالی بود..
من داشتم عروس میشدم و نور چشمم برادرم، و مادر مهربونم کنارم نبودن..

جهیزیه مو آوردن و با دستوراتی که برای چیدمانشون به آدمای بابا دادم دکوراسیون فوق العاده یی شد.. بابا بخاطر امکان خرابکاری افشین، نذاشته بود که از بیرون کارگر بیاریم.. وقتی مهراد مردایی که کار میکردن رو دید گفت
_این بیچاره ها چندتا کار باید بکنن.. هم همه جا دنبال ما میگردن هم کارای خونمونو میکنن
هیچوقت بهش نگفته بودم که آدمای بابا همیشه دور و برمونن و مواظبن افشین بهمون نزدیک نشه، نخواسته بودم آرامشش بهم بخوره و الان از اینکه میدیدم متوجه

۱۴۷)
حضورشون بوده، تعجب کردم.. ولی نباید تعجب میکردم، مهراد خیلی تیز و باهوش بود..
وقتی بعد از دو روز کار سخت همه چیز جابجا شد، با مهراد تو خونه تنها بودیم و با نگاهی حاکی از رضایت خونمونو تماشا میکردیم..
همیشه دوست داشتم خونه م یکدست سفید باشه و تمام اثاثیه سالن رو سفید خریدم و وقتی چیدیم دکوراسیون خیلی شیک و خاصی شده بود..
پرده های دکور تافته ضخیم مشکی و نقره ای با تور سفید، لوسترهای مدرن به شکلهای دایره ای و مستطیل شکل،
تو معماری این خونه از اشکال هندسی مستطیل و دایره استفاده شده بود و ما سعی کردیم با وسایلمون این هارمونی رو بهم نزنیم

دوتا صندلی راک مقابل شومینه، دو سه تا فرش ریزبافت آبی و سفید رنگ که فقط قسمت جلوی مبلهای استیل انداخته بودم و به غرغرهای شیرین و فرزانه توجهی نکرده بودم که میگفتن این خونه کم کمش ده تا فرش میخواد، دوست داشتم کف خونه بدون فرش باشه و فقط دو سه تا تکه فرش با ارزش و دو تکه خز سفید مقابل مبلهای راحتی کافی بود..
مبل راحتیهای سفید نیمکتی نیم دایره مون که دور تلویزیون قرار گرفتن و جلوشون میز گرد بزرگ سفید با رویه آینه که روشو پر کرده بودم از شمعدانهای سفید شیک و گلهای صورتی..
یه گوشه مجزا میز ناهارخوریمون بود که سبک گوتیک بود و از عتیقه فروشی خریده بودمش و مهراد خیلی خوشش اومده بود..

وقتی ده روز مونده به عروسی، برای اولین بار دوتایی وارد اتاق خواب بزرگمون شدیم، که تنها جای خونه بود که به سبک سلطنتی دکورش کرده بودم و عاشق رنگ آمیزی بژ صدفی و آلبالویی اتاق بودم، مهراد به تختخواب آلبالویی تمام کنده کاری گردمون نگاهی کرد و با خنده گفت
_تخت چقدر بزرگه، نکنه میخوای روش بدو بدو کنی و من دنبالت کنم؟.. کم محرومیت کشیدم که بعد از عروسیم میخوای دستم بهت نرسه؟

از حرفش هم خنده م گرفته بود هم خجالت کشیده بودم ازش.. با اینکه تو این مدت سه ماه بعد از عقدمون بارها تو تختم کنار هم خوابیده بودیم و مهراد گاهی شیطنتهایی کرده بود ولی هنوزم اونقدری به هم نزدیک نشده بودیم که مثل زن و شوهرای معمولی با هم راحت باشیم
قرمز شدم و با خنده گفتم
_بزرگی تخت برای اینه که چون گرده فکر کردم قد صدو نود و دویی تو روش جا نمیشه و سفارش بزرگتر از استانداردش رو دادم
بعدم خودمو تو بغلش فرو کردم و گفتم
_به نظرت ممکنه من از تو فرار کنم؟

چونه مو با دستش گرفت و صورتمو به طرف خودش برگردوند و با چشمایی که خمار شده بود گفت
_نمیدونی چقدر میخوامت.. نمیدونی چقدر سخته زیباییهای تو دم دستم باشه و زنم باشی و خودمو ازت محروم کنم.. بخدا انقدر نفسمو تربیت کردم که احساس میکنم درویش شدم

بلند خندیدم و گفتم
_اتفاقا منم کم مقابل تو تمرین ریاضت نکردم و میترسیدم مرتاض کامل بشم از بسکه به سختی چشمامو به روی جذابیت هات میبستم
اونم بلند خندید و گفت
_ای شیطون، پس بگو وضع هردومون خراب بوده و به رومون نمیاوردیم

_طوری که آب سرد خالی میکردیم رو سرمون
قهقهه ای زد و گفت
_لعنتی، شاهکارش تو حموم یادشه‌

بعد محکم بغلم کرد و گفت
_ده روز دیگه شب وصاله.. بیصبرم برای داشتنت نفس

از داغی لباش که گذاشت روی گردنم، گر گرفتم و نفسم غیر عادی شد.. لبام دنبال لباش گشت و پیداشون کرد..
بعد از دو سه تا بوسه معصوم، لب پایینشو گاز کوچکی گرفتم و گفتم
_بیا بریم بیرون از این اتاق تا کار ندادی دستمون
آخی گفت و با دستش محکم زد رو باسنم و گفت
_انتقام همشو یه جا ازت میگیرم.. ده روز صبر کن، دارم برات
زبونمو براش درآوردم و از دستش فرار کردم و خندون رفتم تو آشپزخونه..

سه روز مونده بود به عروسی و من و مهراد انقدر گرفتار و خسته بودیم که میترسیدم روز عروسی از حال برم.. مادر مهراد و مهزاد و شوهرش دکتر نیما سبحانی و پسر کوچولوی خوشگلش اَمان که خیلی شبیه دایی مهرادش بود و از لحظه ای که دیدمش عاشق همدیگه شده بودیم و مهراد غر میزد که کم ببوس این بچه رو، یکهفته مونده به عروسی اومده بودن و با خواهش و اصرار بابا تو خونه ما مونده بودن و بالطبع مهراد هم بالاخره راضی شده بود که همراه اونا بیاد خونه ما..
اتاق بغلی خودمو از قصد داده بودم به مهراد که وقتی همه خوابیدن یواشکی بریم تو اتاق هم و تا صبح تو بغل هم بخوابیم.. مهراد دیگه آخرین ذرات تحملش بود و ساعت ها رو هم میشمرد..

میگفت چهار روز و هشت ساعت مونده به وصالت ماه زیبای من.. تو آغوشش میخندیدم و میگفتم
_تو که اینقدر وضعت خرابه که ساعت میشمری چرا خودتو محروم میکنی از زن شرعیت؟
اونم محکمتر بغلم میکرد و به خودش فشارم میداد و میگفت
_چیه نکنه تو عجله داری؟
میزدم تو سرش و میگفتم
_پررو، من ساعت نمیشمرم برای شب زفاف
اونم بدجنس میشد و صورتشو فرو میکرد تو سینه م و میگفت
_جووون گفتی شب زفاف؟ ای شیطان وسوسه کننده پاشو برو تو اتاقت

خنده م میگرفت و با قهر پا میشدم برم تو اتاقم که میکشیدم رو تخت و قلقلکم میداد و میگفت کجااا؟ بودی حالا

۱۴۸)

جشن عروسی رو تو خونه خودمون برگزار میکردیم.. با توجه به بزرگی سالن خونه مون، ما هرگز تو جشنامون نیازی به تالار یا باغ نداشتیم..
بعد از مسیح و مامان برای اولین بار تو خونه مهمونی میدادیم و من در نبود مامان مجبور بودم همه کارها رو خودم به عهده بگیرم
مهمونها از پانزده روز پیش دعوت شده بودن، دو تا دایی ها و خاله من از تبریز میومدن چون مادرم ترک تبریز بود و همه فامیلش اونجا بودن
از فامیل نزدیک پدریم فقط عمه تهمینه م دعوت بود که اونم ساکن آمریکا بود و هیچوقت به ایران نمیومد و با تبریکی تلفنی ازمون دعوت کرده بود که برای ماه عسل بریم آمریکا و ما گفته بودیم که بعدا حتما میریم پیشش.. عمه عطیه م رو هم بخاطر پسر آشغالش دعوت نکرده بودیم و فقط فامیلای دور پدریم و دوستای خانوادگیمون و دوستای من و بابا دعوت داشتن
فامیل و آشناها و دوستای مهراد هم از شیراز و استانبول میومدن و حدود ۳۰۰ نفر مهمون داشتیم.. بابام گفته بود که بخاطر افشین حتی یه ذره هم دل نگران نباشم و از عروسیم لذت ببرم چون بالاترین تدابیر امنیتی انجام شده بود و حتی یه مگس هم نمیتونست بدون اجازه نزدیکمون بشه..

روز قبل از عروسی من و مهراد بقدری درگیر کارامون بودیم که تا شب همدیگه رو ندیدیم.. خانواده های دایی ها و خاله م از یکروز قبل اومده بودن خونه ما و بقیه مهمونا هم تو هتلی که مهراد براشون گرفته بود ساکن شده بودن

جلال چند تا مستخدم و گارسون برای پذیرایی و کمک آورده بود و داشت خونه رو بهشون نشون میداد
آشپز مخصوص خانواده یگانه، حمید آقا با اکیپش از دو روز قبل تو ساختمون کناری مستقر شده بودن و مشغول تدارک شام عروسی بودن و شف خواسته بود انتخاب غذاها رو به عهده خودش بذارم..

یه اکیپ دیگه برای سفره آرایی و تزیین میز شام اومده بودن و مشغول بررسی سالن بودن.. یه گوشه هم اعضای ارکستر مشغول نصب باندها و تعیین جایگاه بساطشون بودن

بلبشویی بود دیدنی.. من مجبور بودم به همشون سر بزنم، بابام تو گلخونه پناه گرفته بود و مهراد کارهایی بیرون از خونه داشت، مهزاد و شوهرش نیما که مرد خیلی خونگرم و باشخصیتی بود به من کمک میکردن
استرس نداشتم چون همیشه مدیریت کارهای خیلی سختتری به عهده م بود و برگزاری یه جشن عروسی برام کار سختی نبود..
شب وقتی مهراد اومد و تو چشمای خسته هم خیره شدیم، همه خستگیم از وجودم پر کشید و رفت.. اونم حس منو داشت چون وقتی بغلم کرد و محکم فشارم داد به خودش، گفت
_قویترین قرص مسکن دنیا تاثیر بغل تو رو نداره نفسی

انقدر خسته بود که همونطور تو بغلم خوابش برد و برای اینکه راحت بخوابه آروم سرشو گذاشتم رو بالشش و رفتم تو اتاق خودم و منم بیهوش شدم.. صبح زود باید میرفتم آرایشگاه

بالاخره بعد از ۷ ساعت خانم آرایشگر که صاحب معروفترین آرایشگاه تهران بود و دک و پزش از یه خانم دکتر صدبرابر بیشتر بود گفت
_تموم شد و بعد کمی عقب رفت و دقیق نگاهم کرد.. چشماش برقی زد و گفت
_تا حالا عروسی به زیبایی شما نداشتم خانم یگانه
ازش تشکر کردم و خواستم بلند بشم خودمو تو آینه ببینم که نذاشت و گفت
_نه نه اول ناهارتونو بخورین بعد لباستونو بپوشین اونوقت میذارم آرایشتونو ببینین
بعد از ناهار دو تا دختر اومدن و تو اتاق مخصوص عروس کمکم کردن لباسم و کفشامو پوشیدم و بعد خانمی که موهای کمی بلند شده م رو درست کرده بود اومد و تورمو روی سرم انداخت و لای موهام با حالت قشنگی فیکسش کرد و بعد مدیرشون گفت
_تاجشو بذار
تاج زیبای پر نگینی که مثل الماس برق میزد و سنگین بود رو روی سرم گذاشتن و همون خانمه با هیجان گفت
_خدای من.. انگاری دختر شایسته دنیاست
آرایشگر اصلی که مدیرشون بود با لبخند و نگاهی پر از شیفتگی گفت
_خیلی دلم میخواد داماد این عروسو ببینم وقتی اومدن خبرم کنین

لبخندی زدم و تو دلم گفتم اگه دامادو ببینی منو فراموش میکنی..
خانمه هدایتم کرد مقابل یه آینه قدی و بالاخره خودمو نگاه کردم.. زبونم بند اومد و مات عروس توی آینه شدم.. با اون آرایش و گریم فوق حرفه ای و شینیون شل و خیلی شیک موهام، با اون لباس بسیار زیبای ظریف که روی تنم نشسته بود، و با اون تور بلند و تاج، فوق العاده زیبا شده بودم و دلم میخواست بیشتر خودمو نگاه کنم

وقتی رفتم تو سالن اصلی، مهزاد که همراهم اومده بود و کار آرایش اونم تموم شده بود با دیدنم جیغی زد و گفت نفسسس.. زنها و دخترا با دیدنم کل کشیدن و کف زدن.. یه دختری اسفند دود کرد و آورد و مهزاد که چشماش با دیدنم شبیه برادرش شده بود و عاشقانه نگام میکرد، چندتا تراول دور سرم گردوند و صدبار ماشاالله گفت..
ازش تشکر کردم و گفتم
_توام خیلی خوشگل شدی
_خوش به حال داداشم چه عروسی داره.. البته انقدر زیبا شدی که میترسم بیچاره با دیدنت سکته کنه
همه خندیدن و مهزاد جعبه فیروزه ای رنگ جواهراتمو که چند روز پیش مهراد بهم هدیه داده بود رو از کیفش درآورد و گفت
_برگرد بندازم دور گردنت عزیزم

۱۴۹)

سرویس الماس ظریفی از برند تیفانی بود که با دیدنش به مهراد غر زده بودم که چرا چیزی به این گرونقیمتی خریده، اونم بوسه ای روی لبم زده بود و گفته بود که انقدر زیبایی که چیزی که لایق تو باشه برات پیدا نمیکنم..
مهزاد داشت به دخترای آرایشگاه انعام میداد که گوشیش زنگ زد و گفت که مهراده و میگه بیرون منتظره.. هیجانزده شدم.. دلم میخواست زودتر منو اینطوری ببینه
دو تا از دخترا گفتن خانم تیموری سپرده وقتی داماد خانم یگانه اومد بهش خبر بدیم.. و رفت و مدیرشونو صدا زد.. من و مهزاد به کاراشون میخندیدیم که کمی بعد همه شون با سروصدا برگشتن و یکی از دخترا رو به بقیه دوستاش گفت
_واای بیایین دومادو ببینین، دیدن داره بخدا
خانم تیموری هم اومد پیشم و با لذت گفت
_ماشاالله آقا داماد از عروس خوشگلمون کم نداره، چه زوجی، حظ کردم.. ایشالا به پای هم پیر بشین

از آرایشگاه اومدیم بیرون و نگاهم افتاد به مهراد که با یه دسته گل بنفش کمرنگ تو دستش، کنار ماشینش که با گلهایی به همون رنگ، به زیبایی تزیین شده بود، ایستاده بود..
قد بلند سرو مانندش با کت و شلوار مشکی برند جورجیو آرمانی و پیرهن سفید و پاپیون مشکی و مدل موهایی که متفاوت از همیشه بود و حالت خیلی قشنگی داده شده بود و صورت خوشگل شش تیغش با چشمای رنگین کمونش حالی به حالیم کرد
داماد من، بی شک جذابترین مرد روی زمین بود
هردومون از اون فاصله به هم خیره بودیم که فیلمبردار گفت آقای داماد برید طرف عروس خانوم و گلو بدین به دستش و دستشو ببوسین
مهراد تکونی خورد و اومد طرفم.. ولی نگاهش عادی نبود و هنوز محو من بود
مقابلم وایساد و طوری نگاهم کرد که پیش مهزاد خجالت کشیدم

مهزاد با خنده گفت
_فدای داداش خوشتیپم بشم، چه داماد جذابی.. چقدر خوشگلین شما دوتا قربونتون برم
و به خیرگی مهراد به من خندید و رفت.. هنوز مات هم بودیم که گفت
_نفس…
آروم گفتم
_جونم
_خیره کننده ای..
_خودتم خیره کننده ای مرد رویاهای من..

با صدای فیلمبردار که گفت گلو بدید به عروس، گلو داد دست من و دستمو گرفت و کشید طرف ماشین.. صدای فیلمبردار بلند شد که آقای داماد گفتم دست عروسو ببوسین
ولی آقای داماد انگار صدای مردو نمیشنید.. در ماشینو برام باز کرد و دنباله لباسم و تورم رو جمع کرد و گذاشت تو ماشینو درو بست.. تو ماشین دستمو گرفت تو دستشو برد سمت لباش و گفت
_انقدر زیبایی که نمیتونم نگاهمو ازت بگیرم نفس.. خیلی خوشگل شدی لامصب
خندیدم و دستمو غرق بوسه کرد.. تو چشمام زل زده بود که فیلمبردار زد به شیشه و گفت
_بریم آتلیه، دیر میشه
مهرادم آروم گفت
_آتلیه چیه؟ بریم خونمون
بلند خندیدم و گفتم
_خونه چیه؟ مهمونا منتظرن
ماشینو روشن کرد و گفت
_تا شب خیلی مونده لعنتی، خودتو تو آینه دیدی که چه عروسکی شدی؟

انقدر اخمو و جدی حرف میزد که فقط میخندیدم، گفتم
_از خودت خبر نداری پدرسوخته دلبر.. میترسم زنای فامیل قورتت بدن

دستشو گذاشت رو دنده و گفت
_حرف نزن که خودم همینجا قورتت میدما

بالاخره رسیدیم آتلیه و با ژستهای نزدیک به هم و عاشقانه ای که عکاس ازمون میخواست انجام بدیم مهراد شاکی تر شد و همش دم گوشم زمزمه میکرد
_میخوام ببوسمت
هی از خودم دورش میکردم و میگفتم
_مهرااااد
اونم با لحن هیز، آروم میگفت
_ژااااان.. بخورمت

انقدر خندیدم بهش که عکاس گفت
_عروس خانم کمی رمانتیک باشین و نخندین
مهراد بدجنس هم میگفت
_رمانتیک باش بی احساس بغلم کن

به هر بدبختی بود بالاخره کار عکس و فیلم تموم شد و راهی مجلس عروسی شدیم..

با وارد شدنمون به باغچه، کل خونه انگار از کل و کف و سوت ترکید..
دوستای من و مهراد حسابی شلوغ کرده بودن و بین اونهمه آدم پیمانو دیدیم که بین دخترا وایساده بود و سوت میزد.. شاید باعث و بانی خوشبختی الانمون پیمان بود که حقیقتو به مهراد گفت و به من جرات داد..

دستم تو بازوی مهراد بود که پله ها رو بالا رفتیم و مهراد پیمانو محکم بغل کرد.. گفت
_میذاشتی بعد از عروسی میومدی نامرد
_با اونهمه کاری که ریختی رو سرم مگه میتونستم زود بیام
بعد هم یه نگاهی به سرتاپای مهراد کرد و گفت
_چه رنگ و روشم وا شده به لیلیش رسیده، اَی بسوزه پدر عاشقی

خندیدیم و منم بغلش کردم و گفت
_مهراد انقدر بهت گفت پری، واقعا مثل یه پری افسانه ای زیبا شدی عروس خانم

مهراد عاشقانه نگاهم کرد و بین صدای موزیک و شادی مهمونا وارد خونه شدیم..
همه چراغها و لوسترهای بزرگ آویزون از سقف بلند سالن روشن بودن و خونه غرق نور و گل بود.. گلهای طبیعی و رنگارنگی که مهراد سفارش داده بود و من خبر نداشتم..
از بین اونهمه مهمونای شیک و خوش لباس، نگاهم رفت سمت عکس بزرگ مسیح که روی دیوار بود و به من لبخند میزد..
چشمامو بستم تا حضورشو توی سالن حس کنم.. میدونستم اونجاست..

با صدای مادر مهراد که اومد پیشمون و بغلمون کرد به خودم اومدم.. یه عالمه ازمون تعریف کرد و هردومونو بوسید و اشکاشو پاک کرد..

۱۵۰)
بین مهمونا راه میرفتیم و تبریک و تعریف همه رو میشنیدیم و تشکر میکردیم که بابامو دیدم و از دیدن برق شادی تو چشماش، اشک اومد به چشمام.. منو آروم بغل کرد و بعد مهرادو بیشتر از من تو بغلش نگه داشت..
احساس میکردم اومدن مهراد تو زندگیمون، برای بابام مرهمی شده روی زخم فقدان مسیح..

وقتی بالاخره تو جایگاهی که مخصوص ما درست کرده بودن نشستیم دور و برو نگاهی کردم و با هیجان دست مهرادو تو دستم فشار دادم.. برگشت بهم نگاه کرد و آروم گفت
_عروس ناز من.. عاشقتم

بعد از نشستنمون مهمونا هم سر جاشون نشستن و اوضاع کمی آروم شد
سارا و مهسا و فاطی اومدن پیشمون.. فاطی گفت
_زیباترین زوجی هستین که تو عمرم دیدم نفس، آرزو میکنم خیلی خوشبخت باشین
سارا و مهسا هم تبریک گفتن و سارا دم گوشم گفت
_خدا لعنتت کنه نفس با این شوهر خوشگلت.. امشب کوفتت بشه

خندیدم و فاطی دستشو گرفت و بردش..
ارکستر با شور و شوق آهنگای شاد قشنگی میخوند و مهزاد و دختر عموهای مهراد با چند نفر دیگه که نمیشناختمشون وسط داشتن میرقصیدن.. یکی از پیشخدمتهایی که مشروب و آبمیوه پذیرایی میکردن اومد نزدیکمون و مهراد دوتا لیوان آبمیوه برامون برداشت و گفت
_تو اون دو ماهی که جدا بودم ازت، انقدر مشروب خوردم که اگه تا آخر عمرم هم لب نزنم بازم تو خونم اثر الکل هست

له حرفش خندیدم و گفتم
_حالا استثنائاً امشب یه گیلاس بخور
_نه قربونت اولا که امشب میخوام کاملا هوشیار باشم دوما من قبل از تو مشروب نمیخوردم بعد از اینم نمیخورم.. درد هجران تو منو میخواره کرده بود دلبرکم
_پس امیدوارم دیگه هیچوقت از هم جدا نشیم و درد نکشیم مهرادم

تو چشمام محو شد و گفت
_چقدر سخت بدست آوردمت نفس.. وقتی به اون روزا که یواشکی بهت خیره میشدم و عشقمو ازت مخفی میکردم فکر میکنم هنوزم باورم نمیشه که الان عروس خودمی و توام عاشق منی

همونطور تو چشمای هم غرق بودیم که مهزاد صدامون کرد و گفت
_شما از نگاه کردن به هم سیر نشدین؟ پاشین بیایین برقصین ببینم

رفتیم وسط بین حلقه دختر و پسرا، ارکستر آهنگ کی بهتر از توی عارف رو خوند.. تا حالا رقص مهرادو ندیده بودم.. با شور و شادی که تو آهنگ بود پاهام به رقص اومد و مقابل مهراد شروع کردم به رقصیدن..
با شیفتگی نگام میکرد و دست میزد.. بهش خندیدم و گفتم
_برقص دیگه
پیمان از پشت سرم گفت
_اون بلد نیست تا حالا ندیدیم برقصه

با این حرفش مهراد نگاهی بهش کرد و اومد درست مقابلم آروم رقصید..
وای که چقدر حرکات و اداهاش جذاب و خواستنی بود.. انقدر مردونه و خوشگل میرقصید که دلم براش ضعف رفت

پیمان و مهزاد هر دوشون باهم نزدیکمون شدن و سروصدا راه انداختن که واای مهراد داره میرقصه.. باورشون نمیشد
مهرادم بهشون گفت
_امشب شب عروسیمه ها.. معلومه که میرقصم با عروس رویاهام

خواننده پرشور و شاد میخوند
کی بهتر از تو که بهترینی
تو ماه زیبای روی زمینی
تو قلب من باش تا که ببینی
چه دلبرانه به دل میشینی

مهرادم تو چشمام نگاه میکرد و بعضی جاهاشو برام میخوند و شونه هاشو خوشگل عقب و جلو میکرد

تو جای من باش که باورت شه
دیوونه عشق تو هستی یا من
تو چشم من باش تا که ببینی
که چشمای تو چه کرده با من…

بعد از اون خواننده آهنگ عروس مهتاب رو خوند و مهراد انقدر نزدیک بهم میرقصید که هی دستاشو مینداخت دور بازوهام و میرفتم تو بغلش.. وقتی ازش فاصله میگرفتم تو چشمام خیره میشد و میخوند

ای عروس مهتاب
ای مستی می ناب
امشب با صد تا بوسه دومادو دریاب…

مقابل هم شاد میرقصیدیم و مست عشق هم بودیم.. مست تر از مهمونایی که مشروب خورده بودن

بعد از سه چهار تا آهنگ، خودمونو از بین جمعیتی که میرقصیدن نجات دادیم و رفتیم سر جامون نشستیم
پیمان با یه دختر خوشگل میرقصید و رو کردم به مهراد که ازش بپرسم سحر چرا نیومده، که دیدم با لذت خیره شده به من..
خیلی برام عجیب بود که هیچوقت ندیده بودم به دختری یا زنی نگاه کنه در حالیکه همه جا دخترا و حتی زنهای شوهردار هم از مهراد چشم برنمیداشتن..
انگشتمو با محبت کشیدم به گونه ش و گفتم
_چقدر منو نگاه میکنی، یه خورده هم دخترای دیگه رو نگاه کن ببین کی به کیه

دستمو از صورتش برداشت و بوسید و گفت
_مگه چشمای تو میذاره زن دیگه ای رو ببینم؟.. من ذاتا آدم مغروری بودم و چندان محل کسی نمیذاشتم، ولی از روزی که تو رو دیدم چشمات طوری اسیرم کرده و به خودش کشیده که اگه بخوامم نمیتونم نگاهمو از اون گرداب بیرون بکشم و زن دیگه ای رو ببینم

سرمو جلوتر بردم و نگاه دلفریبی بهش کردم و گفتم
_هیچوقت بغیر از من زن دیگه ای رو نبین
نگاه تیزش تا ته چشمام فرو رفت و گفت
_کم دلبری کن.. پدرمو درآوردی امشب زیبای افسونگر

بعد هم به ساعتش نگاه کرد و خمار گفت
_پنج شش ساعت مونده که بگیرمت تو بغلم و تا صبح ولت نکنم

۱۵۱)
از اشاره ش به شب، دلم هری ریخت و شاید قرمز شدم.. خندید و برگشت طرف مهمونا و دستمو محکم تو دستش نگه داشت..

ساعت ۹ بود که پیشخدمتها مهمونا رو برای صرف شام به انتهای سالن دعوت کردن.. میز ناهار خوری ۲۴ نفره مون که با وصل کردن چندتا میز دیگه بهش طویل تر شده بود، با رومیزی ساتن مات بژ و شمعدانهای شش شاخه طلایی و شمعهای بلند قرمز، و گلدانهای بزرگ کریستال پر از گل، شاهانه به نظر میرسید
حمید آقا و اکیپش مثل همیشه گل کاشته بودن و غذاها بی نقص بودن، از کباب بره درسته و بوقلمون شکم پر گرفته تا باقلاپلو و زرشک پلو و فسنجون و ماهیچه و زبان و مرغ و بیف استروگانف و غذاهای سرد و انواع فینگرفودها و مزه ها و انواع سالادها و دسرها، روی میز با تزیین زیبایی در ظروف نقره ای و طلایی سرو شده بودن
آرزو کردم که کاش مادرم زنده بود و مثل همیشه خودش مهمون نوازی میکرد..

بعد از شام بازم بساط بزن برقص دایر شد و فامیلای مادری من با رقص آذری مجلسو ترکوندن و منو هم کشیدن وسط، منم که یه رگ ترک داشتم و رقص آذری بلد بودم دور مهراد با ناز و ادای آذری آروم چرخ زدم..
خیره بهم دست میزد و چشمای عسلی سبزش از خوشی و شادی میدرخشید..

بعد از رقص پیمان اومد پیشمون و ازش در مورد سحر پرسیدم و اونم گفت که جدا شدن و داره دنبال عشق جدید میگرده، مهراد زد پس کله ش و گفت تو آدم نمیشی بزمجه..

آخرای مجلس بود که کیک سفید پنج طبقه شاهانه مون رو آوردن..
کیک با گلهای طبیعی سفید تزیین شده بود و خیلی خوشگل بود.. بعد از بریدن کیک و از دست هم خوردن تکه ای از کیکمون با دعوت خواننده گروه، رفتیم وسط سالن برای رقص تانگوی عروس و داماد..
آهنگ ژوتم لورا فابیان رو انتخاب کرده بودیم و زیر نوری که زوم شده بود رومون، تو چشمای هم خیره شدیم و دست تو دست هم رقصیدیم.. نگاه همه به ما بود و نمیتونستیم اونطور که دوست داریم عاشقانه برقصیم..
مهراد دم گوشم گفت
_یادته وقتی توی کلوپ تانگو رقصیدیم چیکارا کردی باهام؟
حاشا کردم و گفتم
_من؟ نهههه.. خواب دیدی
خونسرد گفت
_دو ساعت بعد انتقام همه اون کاراتو میگیرم ازت

سرمو تو سینه ش مخفی کردم و با خنده گفتم
_من با تو نمیام.. میترسم ای خدا

دستشو روی کمرم فشاری داد و گفت
_بایدم بترسی چون میخوام درسته قورتت بدم

از حرفش خنده م از بین رفت و یه داغی اومد تو تنم.. دیگه نتونستم ادامه بدم و دستمو از دستش درآوردم و مقابلش بعنوان تشکر سری خم کردم و آروم گفتم بریم بشینیم دیگه..

بالاخره جشن عروسیمون تموم شد و بین مهمونایی که خداحافظی میکردن زنایی بودن که بهم تیکه مینداختن که مواظب شوهر خوش تیپت باش و مردایی که خیره به من تبریک میگفتن و حرص مهرادو درمیاوردن

آخرین رسم دنبال ماشین عروس راه افتادن و شلوغی کردن هم تموم شد و وقتی من و مهراد وارد خونه خودمون شدیم، همه شون رفتن..

وقتی پا گذاشتم تو سالن با دیدن خونه پر از گل و شمع جیغی کشیدم و یه گوشه به تماشا ایستادم
مهراد که پشت سرم بود یهو بغلم کرد و پاهامو از زمین کند..
روی دستاش بودم که گفت
_وقتی مهریه خانم آدم گل باشه، باید همش براش گل بخره دیگه

بازم با شوق نگاهی به دور و برم کردم و گردنشو بغل کردم و گفتم
_خیییلی خوشگل شده مرسیییی
محکمتر بغلم کرد گفتم
_خوب دیگه بذارم زمین
_اینجا نه

و آروم آروم از بین گلها و شمع ها منو تا اتاق خواب برد و جلوی آینه قدی گذاشتم رو زمین.. خودشم پشت سرم ایستاد و از پشت بغلم کرد..

توی آینه به هم خیره شدیم و دستاش روی شکمم لغزید.. گفت
_عروس خوشگل من

دستامو روی دستاش گذاشتم و سرمو به عقب تکیه دادم به سینه ش و چشمامو بستم..
با نفس عمیقی بوی خوشش رو به ریه هام کشیدم و گفتم
_بوی خوشت مستم میکنه

خم شد گردنمو بوسید و لباشو روی گردنم حرکت داد..
چشمامو باز کردم و نگاهمون به هم گره خورد..
حالت نگاهش عوض شده بود و دلم قیلی ویلی رفت..
با صدای دورگه ای آروم گفت
_میخوامت..

با تاییدی که از نگاه عاشقم گرفت، دستش رفت سمت زیپ لباسم..
ضربان قلبم رفت بالا و نفسم تو سینه حبس شد.. کمی بازش کرد و لباشو گذاشت رو پشت لختم و بوسید..

ولی بقیه شو باز نکرد و برم گردوند طرف خودش و زیر گردنمو بوسید و گفت
_خیلی خسته ای، میخوای برو یه دوش بگیر بخوابیم

تو صداش التماس و تمنا موج میزد ولی انقدر فهمش زیاد بود که از شبی که برای رسیدنش، ماهها، روز و ساعت شمرده بود، میخواست بخاطر خستگی من بگذره..
برگشتم دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبای خوشگلشو بوسیدم..
لباش گرم بود و سریع جواب بوسه م رو داد..
بازم بوسیدمش و زمزمه کردم
_منم میخوامت.. الان

احساس کردم که گر گرفت و نفس عمیقی کشید و کتشو درآورد و انداخت روی مبل ژوزفین پای تخت..
بعد دستشو برد و پاپیونش رو درآورد و چندتا از دکمه های پیرهنش رو هم باز کرد..
چقدر جذاب بود خدایا..
حرکتی به سرش داد و موهای مرتبش به حالت پریشون همیشگی دراومد و دل منو پریشون کرد..

۱۵۲)

غرق تماشاش بودم که دستشو برد طرف تاجم و برش داشت و بعد تورمو آروم از موهام جدا کرد و انداختش کنار کتش روی مبل
بازوهامو چسبید و سرشو آورد جلو و لبامو بوسید.. و دستش رفت روی زیپ لباسم..
وقتی لباس عروس ظریفم از تنم روی زمین افتاد، با چشمای تبدارش از سر تا پا نگاهم کرد و با نفسش گفت
_خیلی زیبایی..

دستم ناخودآگاه رفت روی دکمه های پیرهنش و بازشون کردم و خودش پیرهنشو از تنش کشید بیرون و انداخت روی زمین
اون خیره به من و، من خیره به اون.. بالاتنه عضلانی جذابش زیر دستام بود..

چقدر حسرت لمس و بغل کردنش رو کشیده بودم..
ولی دیگه نه پنهان کردن احساس، نه غرور و نه خجالت هیچکدومشون لازم نبود.. مهراد شوهرم بود و مال من بود..

دستامو با اشتیاق کشیدم روی سینه و بازوهاش..
بدنش خیلی گرم بود.. چقدر میخواستمش..
سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم..
چشماشو که زیباتر و خمارتر از همیشه دیدم، مقاومتمون تموم شد و از زمین بلندم کرد و لبامو کشید تو دهنش..
پاهامو دور کمرش حلقه کردم و همدیگه رو با ولع بوسیدیم..

وقتی روی تخت افتادیم و روم خیمه زد، زنجیرشو از گردنش درآورد و انداخت روی پاتختی..
و شبی آغاز شد که تا صبحش فقط عشق و به هم پیچیدن و خواستن بود..

مهرادم، مردی که با تک تک سلولهای بدنم و تمام زوایای روحم، عاشقش بودم، وجودمو تسخیر کرد و دخترانگی هامو عاشقانه به تصرف خودش درآورد و با هم یکی شدیم..

وقتی چشم باز کردم به زیباترین صبح زندگیم، تو بغل مهراد بودم و از پشت محکم بغلم کرده بود..
صداش هنوز توی گوشم بود که تا صبح گفته بود خیلی زیبایی.. نفسم.. عاشقتم.. دیوونه تم..
و با هر زمزمه ش منو بوسیده و غرق لذتم کرده بود..

هرم نفسهاش میخورد به گردنم و با یاد دیشب گر گرفتم..
این مرد دیشب با هر حرکتش وجودمو به آتش کشیده بود و من با حس ناشناخته و جدیدی که با هر لمسش تو بدنم بوجود میومد، عاشقانه خواسته بودمش و باهاش همراهی کرده بودم..

دستاشو که دور شکمم حلقه کرده بود، آروم گرفتم تو دستام..
نمیخواستم بیدارش کنم، چندساعتی بیشتر نبود که خوابیده بودیم.. آروم برگشتم طرفش که توی خواب نگاهش کنم.. با دیدن چشمای باز و قرمزش تعجب کردم
_مهراااد
زمزمه کرد
_جونم عروسکم
_کی بیدار شدی؟
_نخوابیدم
چشمام چهارتا شد و گفتم
_یعنی چی که نخوابیدم؟
صورتشو تو گودی گردنم فرو کرد و گفت
_تا صبح نگاهت کردم‌.. با خودم فکر کردم چه کار خوبی کردم که خدا چنین موجود زیبایی رو بهم هدیه داده.. تا صبح نگاهت کردم و سیر نشدم

دستاشو آوردم بالا و بوسیدم و گفتم
_پس منم یه کار خوبی کردم که خدا خوبترین و خوشگلترین مردی که خلق کرده رو داده به من
خندید و اونم دستای منو غرق بوسه کرد
گفتم
_شیرین میگه شما باید حداقل ده تا بچه بیارین که به بشریت خدمت کنین چون زیباترین بچه های دنیا میشن
خندید و گفت
_ده تا؟ تو که تو کافی شاپ به اون مرده میگفتی شوهرم سه تا بچه میخواد
از یادآوری اونروز بلند خندیدم و گفتم
_اونروز فکرشم نمیکردم که آقای راستینی که به شوخی بهش گفتم شوهرم، قراره واقعا شوهرم بشه
منو محکم تو بغلش کشید و سرمو بوسید و گفت
_شوهرت فدای اون زبون شیرینت بشه دلبر

Ebham

فلسفهء زندگی من؛ "همه چی متقابله"

‫22 دیدگاه ها

  1. بچه هاااکوشین شماهااااااا
    نییییستینننن کجاکوچ کردین چرامن ندارمتون
    ۱۷کجاست که من نمیبینمش؟؟؟!!!!!

  2. خوب خوب ابهامیی به جرعت و بدون تعارف رمانت بترین رمانیه که تا حالا خوندم عالللی
    فقط قربون قلمت این حجم از آرامش که الان هست به کمییی مشکوک میزنه ولی نزنه خواهشا افشینم یه جوری گوبه گورشه
    ♥️♥️♥️😘😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان