codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۴۱

منو محکم تو بغلش کشید و سرمو بوسید و گفت
_شوهرت فدای اون زبون شیرینت بشه دلبر

کمی تو بغل هم موندیم و عاشقانه زل زدیم به هم.. به شونه های لختم و ملحفه سفیدی که تا روی سینه مون کشیده بودیم نگاهی کرد و زمزمه کرد
_دیگه رسما زنم شدی، به من تعلق داری.. با همه روح و جسمت مال منی خانم یگانه
خندیدم و گفتم
_مال توام آقای راستین
و بیشتر رفتم تو بغلش.. تو گوشم با نفسش گفت
_اونروز که با حوله غافلگیرت کردم، دیدم که خیلی سکسی و خوشگلی.. ولی تا این حد فکر نمیکردم.. خیلی زیبایی پدرسوخته، خیلی.. هوش از سرم بردی

با حرفش و با یاد حال دیشبمون خجالت کشیدم و سرمو فرو کردم تو سینه ش، که احساس کردم مهراد بازم داره خطرناک میشه، ولی خودش زودتر از من کنار کشید و گفت
_پاشو بریم یه دوش بگیریم و صبحونه بخوریم
بلافاصله هم گفت
_نه نه بهتره خودت تنها بری، من به خودم اطمینان ندارم و باید یکی دو روز نزدیک نشم بهت

دیشب انقدر با مهربونی و ملایمت باهام رفتار کرده بود که مشکلی نداشتم و فقط یه درد خفیفی زیر شکمم بود.. ولی راست میگفت و باید مراعات میکردیم

بلند شدم ملافه رو پیچیدم دور خودم و بعد خم شدم لباشو محکم بوسیدم و زیر نگاه هیزش رفتم تو حموم..

شیرین صبح اومده بود و برامون میز صبحونه چیده بود و برای من کاچی آورده بود و بی سر و صدا رفته بود.. از حموم که دراومدم یه پیرن قرمز کوتاه و باز پوشیدم که خیلی بهم میومد
مهراد همیشه منو با تیشرت و شلوارک یا پیرن بلند و شلوار دیده بود ولی الان که دیگه زنش بودم میخواستم تو خونه حسابی ازش دلبری کنم و اونطوری که یه مرد دوست داره بپوشم براش

وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم که فقط یه شلوار سفید گشاد و نازک تنشه و داره به خوردنیای روی میز ناخنک میزنه.. بیصدا همونجا وایسادم و هیکل مردونه شو دید زدم..

۱۵۳)
بازوهای قوی و شکم تخت شش تکه ش با اون قد بلند و شلوار سفیدش چقدر جذاب بود..
یاد دیشب افتادم که اون بدنو دل سیر لمس کرده بودم..
برگشت طرفم و نگاهمون به هم گره خورد.. با دیدنم تو اون لباس ماتش برد و کمی همونطوری بیحرف نگام کرد..
با خنده رفتم طرفش، سرتاپامو نگاه هیزی کرد و گفت
_زن منووو چه جیگریه

و دست انداخت دور بدنم و چسبوند به خودش.. خودمو براش لوس کردم، لبامو بوسید و گفت
_اگه بخوای هر روز اینطوری بپوشی که کارت ساخته ست از دست من

با عشوه گفتم
_بعد از این دیگه اینجوریاست آقا.. نکنه میخوای بازم شلوار بپوشم پیشت؟

یهو از رو زمین بلندم کرد و تو بغلش گردنمو بوسید و گفت
_دیگه شلوار قدغنه
با خنده بوسیدمش و خودمو کشیدم پایین از بغلش.. گفتم
_تا توام دوش بگیری چای دم میکنم زود بیا گشنمه

دستاشو دور شکمم حلقه کرد و گفت
_چطوره یه بارم با من دوش بگیری، وسوسه م کردی با این لباس خوشگلت

با خنده دستاشو باز کردم و هلش دادم طرف اتاقمون، گفتم
_شیطونی نکن برو دوش بگیر بیا، زود باش ببینم

با نگاه تخس به زور رفت، و داشتم کاچی میخوردم که با موهای خیس اومد.. گفت
_به به کاچی.. منم باید بخورم؟

خندیدم و گفتم
_دیوونه..
از پشت بغلم کرد و گفت
_جووون قربون پری خودم برم که کاچی لازمش کردم

بوی خوش شامپو و صابون تنشو نفس کشیدم و گفتم
_بی حیا.. بشین صبحونتو بخور
چونمو گازی گرفت و رفت نشست روی صندلیش..

قرار بود بابام و مامان مهراد و خواهرش برای شام و دیدن خونمون بیان.. تا عصر که لباس پوشیدیم و منتظر اومدنشون شدیم، مهراد همش شیطونی کرد و منم گاهی زدم تو کله ش و گاهیم قربون صدقه ش رفتم

وقتی اومدن از سلیقه مون و دکوراسیون خونه مون خیلی تعریف کردن و برامون توی این خونه آرزوی خوشبختی و عمر طولانی کردن..
بابام یه گرامافون عتیقه برامون خریده بود که مهراد عاشقش شد و سریع پا شد دنبال یه جای مناسب گشت براش و مادر مهراد که دیگه بهش مامان میگفتم یه سرویس کامل میوه خوری و چای خوری نقره خیلی شیک کادو آورده بود..
مهزاد و شوهرش هم یه تابلوی طلاکوب که شعر “تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را” از مولانا بود برامون آورده بودن که خیلی زیبا بود

از همشون تشکر کردیم و میون خجالت من شامی رو که مهراد از بیرون سفارش داده بود خوردیم و مادرش و مهزاد به خجالت من از آشپزی بلد نبودنم خندیدن..
تو این سه ماه از شیرین خواسته بودم تا جایی که میشه آشپزی یادم بده و میخواستم مهرادو سورپرایز کنم، ولی نمیتونستم ریسک کنم و اولین غذامو برای مهمونا درست کنم..

سه روز از عروسیمون میگذشت و از خونه بیرون نرفته بودیم.. چه ندید بدیدی بودیم و چه عطشی داشتیم به هم که از باهم بودن سیر نمیشدیم.. مهراد بعد از یک روز دیگه نتونسته بود تحمل کنه و دوباره تو وجود هم حل شده بودیم..
بهترین روزای عمرمون بود و مسلما خوشبخت تر از ما کسی توی دنیا نبود

روز دوم رفتم تو آشپزخونه و برای ناهار قیمه درست کردم، غذای مورد علاقه مهراد قورمه سبزی و قیمه بود که هردوشو از شیرین یاد گرفته بودم ولی قورمه سبزی سخت بود و ترسیدم خراب کنم، ولی قیمه بد نشد..
مهراد تو اتاق کارمون داشت وسایلشو مرتب میکرد، یه اتاقو کرده بودیم اتاق کارمون، مهراد گفته بود میخواد موقع کار هم پیش من باشه و یه اتاق مشترک درست کنیم، یه عکس بزرگ منو از استانبول آورده بود و زده بود به دیوار اتاق کار روبه روی میزش، منم تابلوی مهرادو با دو تا دستخطش زده بودم به دیوار..
وقتی بوی خورشت قیمه و برنج دم کشیده م توی خونه پیچید، مهراد مثل گربه ای که بوی غذا به بینیش خورده باشه ناباورانه از اتاق اومد بیرون.. منو که قاشق به دست پشت اجاق گاز دید چشماش گرد شد..
بلند گفتم
_بفرمایید ناهار
با تعجب اومد و در قابلمه ها رو برداشت و نگاه کرد گفت
_کی پخته اینارو؟
با پز گفتم
_بنده
_برو خودتو رنگ کن ما خودمون اینکاره ایم، شیرین فرستاده؟
با خنده گفتم
_بخدا خودم پختم همسر جان

اونم خندید و بغلم کرد و با دلسوزی گفت
_آخه تو یه نیمرو نمیتونی درست کنی آرام و قرارم روح و روانم.. من ازت انتظار آشپزی ندارم نمیخواد خجالت بکشی و دروغ بگی

عصبانی شدم و از بغلش خودمو کشیدم بیرون و گفتم
_دروغ نمیگم خودم پختم از شیرین یاد گرفتم که سورپرایزت کنم گاو بی احساس

انگار باور کرد که از پشت بغلم کرد و متعجب غذاهارو بو کشید و گفت
_جون من راست میگی؟ تو پلو و قیمه پختی نفس؟ باورم نمیشه
_ظاهرش که خوبه مزه شو نمیدونم

گردنمو محکم بوسید و گفت
_الهی که فدات بشم من، آخه تو چقدر ماهی بخاطر من آشپزی یاد گرفتی، چیکارت کنم الان؟ به جای غذا بخورمت؟
دستامو گذاشتم روی سینه ش و هلش دادم گفتم
_زبل خان، از هر موقعیتی استفاده نکن، بذار ببینم غذام چطور شده

غذا رو میکشیدم و با هزار تا به به و چه چه نخورده تعریف میکرد.. برنجم شور بود و خوب نپخته بود ولی خورشت خوشمزه بود.. گفتم برنجو نخور

۱۵۴)
ولی همشو با اشتها خورد و گفت شور که سهله اگه توش زهرم بود میخوردمش، دلبرکم برام غذا پخته فدای اون دستای نازت بشم
و دستامو غرق بوسه کرد..

باید میرفتم سر کار و نمیتونستم هر روز غذا بپزم، شیرین یه خانمی رو معرفی کرده بود که قرار بود وقتی ما خونه نبودیم بیاد و غذا بپزه و کارای خونه رو بکنه و بره.. مهراد دوست نداشت مستخدم تمام وقت داشته باشیم تو خونه و میخواست که تو خونه راحت باشه

بالاخره بعد از سه روز هردومون رفتیم سر کارمون، مهراد یه جایی رو برای شرکت اجاره کرده بود و مدتی بود مشغول آماده کردن اونجا بود.. پیمان فعلا نمیخواست بیاد ایران و مهراد شرکت استانبولو جمع نکرده بود
منم بعد از ماهها با حواس جمع کارارو از کریمی تحویل گرفتم و شدم مدیر لایق سابق

زندگی عالی بود و غرق عشق و خوشی بودیم.. اواخر خرداد بود و چند روزی مونده بود به تولدم، مشتاق بودم ببینم مهراد با اونهمه گرفتاریش تولدمو یادشه یا نه..
روز تولدم مثل بقیه روزا از خواب بیدار شد و صبحونه خوردیم و بدون تبریک و اشاره ای به تولدم رفت شرکت، خورد توی ذوقم و بی حوصله رفتم کارخونه، ولی هنوز تا شب خیلی فرصت بود و هنوز امید داشتم.. ظهر بود که بهم زنگ زد که میاد دنبالم تا بریم بیرون ناهار بخوریم
خوشحال شدم و مطمئن شدم که این دعوت ناهار برای تبریک تولدمه.. ولی وقتی از رستوران خارج شدیم و بازم منو رسوند به کارخونه و خودش رفت شرکت، دیگه کم کم امیدمو از دست دادم و اخمام تو هم رفت..
کریمی و طناز و چند نفر دیگه تولدمو بهم تبریک گفتن و بیحال و وارفته ازشون تشکر کردم.. عصرا همیشه من قبل از مهراد میرسیدم خونه و قهوه شو آماده میکردم تا بیاد و بعد شام بخوریم.. درو باز کردم و داخل خونه شدم که یهو صدای کف و سوت و ترکیدن کاغذهای رنگی شوکه م کرد

با شادی دستامو گذاشتم روی دهنم و هینی کشیدم.. منتظر یه سورپرایز دو نفره از جانب مهراد بودم ولی یه جشن حسابی رو دیگه انتظار نداشتم ازش.. بابام و شیرین و دوستام و خانواده مهراد و پیمان که هنوز نرفته بودن و خانواده کریمی و طناز حدود ۳۰ نفری بودن
خونه پر از گلای رنگی و بادکنکای رنگی بود، جریان ناهار ظهر رو هم به این ترتیب فهمیدم که میخواست نیام خونه تا کارشونو بکنن

با نگاه دنبالش گشتم، صاحب قلب و روحم پشت میزی که کیک و بساط تولدو گذاشته بودن، وایساده بود و با لبخند نگاهم میکرد..
سرتا پا سفید پوشیده بود و مثل همیشه بین همه برق میزد، نگاه عاشقمو شکار کرد و یه بوس دزدکی برام فرستاد..

بدجور عاشقش بودم و رفته رفته عشقم بهش سر به فلک میکشید..
مهزاد اومد بغلم کرد و کشید و بردم طرف کیک.. پیمان تند تند شمعارو روشن میکرد، دستمو دراز کردم طرف مهراد، دستمو گرفت و کشیدمش نزدیک خودم..
آروم بغلم کرد و کنار ابرومو بوسید گفت
_تولدت مبارک عشق

چشمامو بستم و خودمو بهش چسبوندم گفت
_خدارو شکر که بدنیا اومدی و دنیای من شدی
با صدای فوت کن فوت کن بقیه از هوای مهراد بیرون اومدم و بدون رها کردن دستش، شمعارو فوت کردم
با بابام و مامان مهراد و بقیه روبوسی کردم و ازشون بابت اومدنشون تشکر کردم..
کنار مرد رویاهام، بهترین تولد عمرم بود، تا شب زدیم و رقصیدیم و خیلی حال کردیم..
فاطی و سارا و مهسا عاشق خونمون شده بودن و گفتن خونتون هم مثل خودتون خاص و تکه..
از هدیه های قشنگ همه تشکر کردم و آخر از همه بابام و مهراد هدیه شونو دادن..
بابام سند باغ لواسونو زده بود به اسم من و مهراد، و مهراد اعتراض کرد که تولد نفسه، اسم من دیگه چرا.. و بابام گفت تا حالا نفس، خودش تنها بود بعد از این دیگه نفس و مهراده
مهراد بازم خواست قبول نکنه که بابام گفت دفتر تجریشو که برای شرکت قبول نکردی اگه اینو هم قبول نکنی پدر و پسریمون به هم میخوره

هدیه مهراد زیباترین چیزی بود که تو عمرم دیده بودم.. دستبند جواهری که پر از سنگهای رنگی گرونقیمت بود و کار ون کلیف بود.. زمرد و یاقوت قرمز و کبود و برلیان صورتی و آبی توش بکار رفته بود و نمیتونستم چشممو از رنگای زیباش بگیرم..
همه با دیدن هدیه مهراد هویی کشیدن و واااو گفتن..
محکم بغلش کردم و گفتم
_زیباترین هدیه ایه که تو عمرم گرفتم

اونم گونه مو بوسید و گفت
_پری من عاشق رنگاست خوشحالم که خوشت اومد

اونشب بعد از رفتن مهمونا، عاشقانه ترین و داغترین شبمون رو با هم
گذروندیم و تا صبح از لذت وجود هم نشئه شدیم..

تابستون اومده بود و حسابی با مهراد خوش میگذروندیم، هرشب دربند و درکه و گردش بودیم، گاهیم مهراد با اصرار بابارو هم با خودمون همراه میکرد، ده روزی هم رفتیم بودروم و سیاه سوخته و برنزه برگشتیم.. ‌

مدتی بود که مهراد میگفت به بابات بگو دیگه نیازی به محافظ نداریم و همه جا‌ دنبالمون راه نیفتن، راست میگفت، نمیشد که تا آخر عمرمون آدمای بابا دنبالمون باشن.. افشین هم بعد از عقد و عروسی دیگه چیکار میخواست بکنه

۱۵۵)
اینه که به بابا گفتم دیگه نیازی به جلال و آدماش نیست و ازش تشکر کردم.. اولین روزی که بدون محافظ دوتایی با مهراد رفتیم بیرون، سرحال و سرکیف بودیم، میخواستیم بریم باغ و من دوست داشتم یه تغییراتی تو دکوراسیون خونه و گلکاری محوطه دور استخر بدم..
حسن آقا نگهبان باغ درو برامون باز کرد و زنش اومد که هر چی نیاز داشتیم برامون مهیا کنه.. دور و برو حسابی گشتیم و دوتایی تو استخر باغ شنا کردیم..
ساعات خوشی بود که دوست داشتم تموم نشه و از بغل مهراد با اون تن آفتابسوخته و موهای خیسش بیرون نیام

پدرسوخته زیرآبی میرفت و پاهامو میگرفت میکشید زیر آب، هر چی ازش فرار میکردم بازم زورم بهش نمیرسید و بین خنده های من گیرم مینداخت و میکشیدم پایین، بغلم میکرد و لبامو میبوسید..
زیر آبم لباش و بوسه هاش داغ بود..

تا عصر دوتایی خوش گذروندیم و ناهار خوردیم و بعد مشهدی قلی باغبانو صدا کردم و راجع به طرح هام و گلهایی که میخواستم بکاره بهش گفتم..
شب بود که راه افتادیم برگردیم خونه.. بهمون خوش گذشته بود و خسته بودیم

مهراد رانندگی میکرد و گاهی برمیگشت نگام میکرد منم همراه با آهنگی که گوش میکردیم براش عاشقانه میخوندم..
تو یه جاده فرعی و خلوت بودیم که احساس کردم مهراد همش از آینه پشت سرمونو نگاه میکنه.. گفتم
_چی شده
_بنظرم یه ماشین دنبال ماست و تعقیبمون میکنه
با فکر افشین ترس وجودمو گرفت و دست وپاهام شل شدن.. یعنی ممکن بود دست از سرمون برنداشته باشه؟!..

برگشتم پشتمونو نگاه کردم که همون موقع یهو ماشینه با سرعت پیچید جلومون و راهمونو بست
یه ماشین سیاه بزرگ بود با شیشه های دودی.. از ترس زبونم بند اومد و بازوی مهرادو چسبیدم
مهراد که مجبور شده بود بزنه رو ترمز، عصبی گفت
_چه گوهی دارن میخورن اینا؟

خواست پیاده بشه که با ترس گفتم
_پیاده نشو مهراد آدمای افشینن، گاز بده فرار کنیم از دستشون
مهراد فرمونو چرخوند و خواست از کنارشون رد بشه که اون ماشین بازم راهمونو سد کرد و محکم زد به ماشین ما..
دیگه دست و پاهام داشتن میلرزیدن و مهرادم کلافه بود.. عصبی گفت
_دیگه مجبورم برم پایین از جات تکون نخور و درهارو قفل کن
التماس کردم
_نرو مهراد بذار زنگ بزنم پلیس
ولی خودمم میدونستم تا پلیس بیاد اینجا کار از کار گذشته..
تو مخمصه بدی گیر کرده بودیم، چه غلطی کردیم محافظارو فرستادیم برن، از ترس کم مونده بود قالب تهی کنم..

وقتی مهراد پیاده شد درهای اون ماشین هم باز شدن و سه تا نره غول پیاده شدن و حمله کردن به مهراد..
دلم از جاش کنده شد و طاقت نیاوردم، سریع از ماشین پیاده شدم، مهراد با هر سه شون درگیر شده بود ولی نمیتونست تنهایی از پسشون بربیاد..

تو روشنایی چراغ ماشین یه سنگ بزرگ دیدم و سریع برش داشتم.. ترس جون مهراد بهم جرات داده بود
رفتم جلو و سنگو محکم کوبیدم به سر یکیشون.. دادی زد و افتاد رو زمین.. اون لحظه برام مهم نبود که شاید کشتمش، فقط میخواستم مهراد طوریش نشه..

اون مرده که افتاد مهراد یه لگد محکم زد زیر شکم یکیشون و با کله رفت تو صورت اون یکی..
هردوشون گیج شدن که مهراد با سر و صورت خونی اومد طرفم و هلم داد طرف ماشین، داد زد
_برو نفس
با گریه گفتم
_کجا برم بدون تو؟ ولت نمیکنم بیا باهم بریم
با عجله گفت
_من جلوشونو میگیرم تو برو، نمیتونیم باهم بریم
با هق هق داد زدم
_نهههه
_اگه دست اون کثافت به تو بخوره من میمیرم برو

افشینو میگفت.. حق داشت برای من نگران باشه از اون کثافت هر کاری برمیومد
یکی از مردا داشت میومد طرفمون که مهراد داد زد
_جون من برو نفس، تو رو قسم به روح مسیح فقط برو
نگاهی به مرده کرد و داد زد
_مرگ من بدووو

عجز و التماس مردونه ای تو چشماش بود که فهمیدم اگه افشین به من بی حرمتی بکنه و بهم دست بزنه، واقعا مهراد از پادرمیاد و دیگه هیچوقت همون مرد سابق نمیشه..

بخاطر غرور شوهرم تصمیم گرفتم برم..
با هق هق و پاهای لرزون در حالیکه چشمم به مهراد بود سوار ماشین شدم.. آخرین چیزی که دیدم لگد محکمی بود که اون نره غول به پهلوی مهراد زد و مهراد با درد فریاد زد
_گاز بده برووو

گاز دادم و تو آینه دیدم که اون یکی مرد هم اومد سراغ مهرادم و دوتایی آوار شدن رو سرش..
بدترین لحظه عمرم بود.. حتی بدتر از لحظه ای که روح مسیح پر کشید.. برای اون اتفاق تا حدی آماده بودیم و انتظارشو داشتیم، ولی اینطوری که مهرادو خونین و مالین وسط بیابون با اون قاتلا تنها گذاشته بودم، قلبم از درد داشت منفجر میشد..

طوری داد میزدم و گریه میکردم که گوشام از صدای خودم داشت کر میشد.. ولی گاز میدادم و دورتر میشدم ازشون

دنبال پلیس میگشتم، اولین پلیسی که دیدم نمیدونم چقدر فاصله گرفته بودم از اونا، سراسیمه از ماشین پیاده شدم و افتان و خیزان دویدم سمت پلیسا.. با گریه و تته پته داد زدم
_شوهرم… کمکش کنید
پلیسا با شنیدن حرفام سریع به آدرسی که گفتم رفتن و منو سپردن به یه پلیس دیگه که اومد تو ماشین ما..

۱۵۶)
به بابا زنگ زدم و با گریه جریانو بهش گفتم، گفت که همین الان جلالو با آدماش میفرسته خودشم میاد دنبال من..
تا برگشتن پلیسا سرمو کوبیدم به فرمون و داد زدم..
ماموری که پیشم بود سعی میکرد آرومم کنه ولی با اون وضعی که مهرادو ول کرده بودم مگه میتونستم آروم بشم..

بعد از زمانی که بنظرم سالها طول کشید پلیسا برگشتن و با تعجب گفتن که اثری از اون ماشینی که گفتم نبوده و حتما از راه دیگه ای فرار کردن..
انگار دنیا رو کوبیدن به فرق سرم.. افشین مهرادو میکشت.. مهرادو میکشت..

روانی شده بودم و پلیسا به زور بردنم به نزدیکترین مرکزشون و به بابام زنگ زدن که بیاد اونجا دنبالم..
بابام کی اومد، منو چطوری بردن خونه هیچی نفهمیدم و فقط های های گریه میکردم

بابام همش تلفن میکرد به این ور اون ور و با پلیسای کله گنده آشناش حرف میزد ولی من آروم نمیشدم..
انقدر شماره افشینو گرفته بودم که شارژ گوشیم داشت تموم میشد.. جواب نمیداد تخم سگ..

نصف شب بود که از خونه زدم بیرون و بابا و یکی از آدماش و کاظم هم دویدن دنبالم و باهام اومدن..
رفتم در خونه عمه م و با داد و فریاد در خونشونو از جا کندم.. انقدر لگد زدم به درشون که بالاخره چراغای ساختمون روشن شد و عمه و شوهر عمه م با روبدوشامبر و چشمای خواب آلود هراسان اومدن جلوی در
شوهر عمه م داد زد
_چه خبره
نذاشتم ادامه بده و یقه شو گرفتم، داد زدم
_پسر بیشرفت کجااااست
هلم داد و گفت
_حرف دهنتو بفهم دختره آکله
بابام دوید جلو و منو کنار کشید و شوهر عمه مو هل داد عقب
اونم داد زد
_از مادر نزاده کسی که بخواد به دختر من فحش بده، بگو کجاست پسر خلافکارت که اینبار دیگه بهش رحم نمیکنم
عمه م که معلوم بود واقعا از هیچی خبر نداره دست بابامو گرفت و با نگرانی گفت
_مگه افشین چیکار کرده خان داداش؟بابام عصبی گفت
_سگاش تو جادهء باغ به نفس و شوهرش حمله کردن، دامادمو بردن

شوهر عمه م پوزخندی زد و گفت
_از کجا معلوم کار افشینه، مدرک دارین که اینموقع شب اینطوری مزاحم ما شدین و به پسرم تهمت میزنین؟ برین تا ازتون شکایت نکردم و اعاده حیثیت نکردم
بابام خواست یه مشت بهش بزنه که کاظم دستشو گرفت و گفت آقا اینطوری نمیشه بریم

بی چاره و سرگردون راه افتادیم سمت خونه و تا صبح سرمو کوبیدم به در و دیوار.. اگه افشین مهرادو میکشت منم خودمو میکشتم مگه میتونستم زنده بمونم..

تا صبح صد بار مردم و زنده شدم ولی خبری از مهراد و افشین نشد..
پلیس زنگ زد و گفت که وقتی هوا روشن شده رد لاستیکای ماشینی که پیچیده جلومون رو، روی آسفالت رویت کردن و انشاالله بزودی گیرشون میندازن، ولی من نمیتونستم منتظر انشالا ماشالای اونا باشم و باید مهرادمو پیدا میکردم..

جلال و آدماشو که اونام هیچ ردی از ماشین سیاه پیدا نکرده بودن، برداشتم و به همه سوراخ سنبه هایی که ممکن بود افشین و آدماش اونجا باشن سر زدیم ولی انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین..

یکهفته از اون شب کذایی میگذشت و من نه میخوردم نه میخوابیدم..
شیرین با گریه و التماس میخواست یه لقمه بذاره تو دهنم که عق میزدم و نمیتونستم بخورم..
همش از حال میرفتم و بالاخره دکترمون اومد و بهم سرم وصل کرد.. حتما داروی خواب آور هم توش بود که بعد از روزها به خواب رفتم و ساعتها بیدار نشدم..

وقتی چشم باز کردم با انرژی سرم و خوابی که کرده بودم جونی گرفته بودم و بازم با جلال و بقیه زدم بیرون و به چند جای دیگه هم که جلال از زیر زبون آشناهای افشین بیرون کشیده بود سر زدیم ولی هر بار دست از پا درازتر برمیگشتیم خونه و من بازم عزا میگرفتم..
هزار بار به موبایل افشین زنگ زده بودم.. پلیس رفته بود در خونشون و پدرش گفته بود که افشین مسافرته و ازش خبر نداره..

پونزده روز بود که از مهراد بیخبر بودم و دیگه داشتم از بین میرفتم..
انگار بین زمین و هوا معلق بودم..
انگار تو برزخ بودم و نه میتونستم برم اون دنیا، نه میتونستم برگردم به دنیای زنده ها..

شیرین میگفت پوست و استخون شدی ولی بعد از پونزده روز دیگه حواس پنجگانه من خوب کار نمیکرد که بفهمم حالم خوبه یا بد..
بابا میگفت شاید بهتر باشه به خانواده مهراد خبر بدیم ولی من نمیتونستم چنین خبری رو بهشون بدم..

تو اتاقم روی تخت مثل میت درازم کرده بودن و به دستم سرم وصل کرده بودن که صدایی شنیدم و متوجه چیزی که افتاد کف اتاق شدم
یه سنگ بود انگار..
سریع بلند شدم و سرمو از دستم کشیدم انداختم اونور..
سنگی بود که دورش یه تکه کاغذ پیچیده بودن.. از پنجره باز اتاقم انداخته بودنش..
دلم به تالاپ و تولوپ افتاد.. حتما کار افشین بود که پنجره اتاقمو میشناخت.. نبضم رفت روی هزار.. حتما خبری از مهراد بود..

خیز برداشتم طرف کاغذ و بازش کردم و خوندم..
نوشته بود اگه جون شوهرت برات مهمه به هیچ کس چیزی نگو و از تلفن عمومی یه جایی دور از خونه به این شماره زنگ بزن، اگه به پلیس یا کس دیگه ای بگی مرد نیستم اگه جنازه شوهرتو نفرستم عمارت

۱۵۷)
از خوشحالی میخواستم پرواز کنم، همینکه خبری شده بود و فهمیده بودم که مهرادم زنده ست دلم آروم شد و بدون اینکه به کسی بگم یواشکی از خونه خارج شدم و حتی موبایلمم با خودم نبردم..
هیچی برام مهم نبود افشین هر کاری که میخواست میکردم حتی اگه آدماش منو هم میدزدیدن راضی بودم فقط میخواستم به مهراد برسم..

سوار تاکسی شدم و جایی دورتر از خونه یه تلفن عمومی پیدا کردم، از یه خانمی با التماس کارت تلفنشو به خدا میدونه چندبرابر قیمتش خریدم و مقابل نگاههای متعجبش شماره رو گرفتم..
بعد از چند بوق صدای نحس افشین پیچید تو گوشی..
خندید و گفت
_میبینم که رام شدی
_فقط بگو چی میخوای که شوهرمو ول کنی
_سند زمینو و سندهای اموال دایی کیومرثو بده بابات امضا کنه و فردا به آدرسی که میگم بیار.. نفس اگه به پلیس بگی مطمئن باش که با جاسوسایی که دارم خبردار میشم و صددرصد این مرتیکه رو میکشم، اتفاقا دلم خیلی ازتون پره و دنبال بهونه م که شوهر عزیزتو بکشم پس بهونه نده دستم
_من با جون مهراد قمار نمیکنم مطمئن باش به پلیس نمیگم، فردا چیزایی که خواستی رو برات میارم ولی توام اینو بدون اگه بهم کلک زده باشی و مهرادو کشته باشی به روح مسیح قسم میخورم که زنده زنده بدنتو صد تکه میکنم و میکشمت بعدش هم خودمو میکشم، به شرفم قسم که اینکارو میکنم

_میدونم میکنی نوه خلف اسفندیار خان، نکشتمش قپی نیا برا من، اگه دختر خوبی باشی فردا بهت تحویل میدمش
_اگه راست میگی بده باهاش حرف بزنم
خنده بلندی کرد و گفت
_مگه فیلمه خوشگله؟

از خنده ش چندشم شد و گفتم
_زمان و مکان بگو
یه آدرسی تو حومه تهران داد و گفت فردا ساعت پنج عصر بیا اونجا

جریانو به بابا گفتم و جلوی هرگونه اعتراضش رو هم گرفتم و محکم گفتم
_اگه به پلیس بگی منو هم مثل مسیح و مامان از دست میدی بابا

از لحن مطمئن و جدیم فهمید که کاری رو که گفتمو میکنم و بالاخره رضایت داد که با جلال برم سر قرار با افشین.. سندها رو آورد و زیر همه شونو امضا کرد و داد دستم..
با جلال دوتایی رفتیم به آدرسی که گفته بود، دل تو دلم نبود و سندارو تو دستم فشار میدادم..
جای متروک و دورافتاده ایی بود که عقل جن هم نمیرسید اونجا مخفی بشه..
در چوبی درب و داغونشو که زدیم یکی از همون آدمای اونشبی درو وا کرد و بیرونو سرک کشید..
تا چشمم بهش افتاد تف انداختم رو صورتش و گفتم
_حیوون کثیف

خواست عکس العملی نشون بده که جلال دستشو کوبید به سینه ش و گفت
_عقب

از یه حیاط رد شدیم و رفتیم تو ساختمونی که داخلش برخلاف بیرونش مرتب بود، معلوم بود کثافت از اینجا برای رد گم کنی و کارای خلافش استفاده میکنه که کسی شک نکنه و فکر کنه مخروبه ست..

داخل ساختمون که شدم با تموم وجودم فریاد زدم
_مهرااااد

میخواستم صدامو بشنوه.. افشین پدرسگ از یه اتاقی اومد بیرون و گفت
_سلااام دختر دایی عزیزم

سندارو محکم پرت کردم جلوی پاش روی زمین و گفتم
_شوهرم کجاست
اومد جلو و با لبخند چندشش گفت
_چه عجله ای داری دلت واسه پسرعمه ت تنگ نشده؟ منکه خیلی دلم برات تنگ شده خوشگلم

جلال جلوم وایساد و دستشو برد به اسلحه کمرش
افشین گفت
_آروم باش آقا جلال ما ناسلامتی قوم و خویشیم.. تازه من با جنس دست خورده حال نمیکنم

از حرفش پیش جلال و بقیه خجالت کشیدم و داد زدم
_خفه شو بیشرف نیومدم اینجا که روی نحستو ببینم، زود کاغذاتو بردار و مهرادو بیار
خنده خبیثی کرد و رفت نشست روی یه مبل و فندکشو گرفت به پیپش و روشنش کرد.. دودشو فوت کرد تو هوا و گفت
_فکر کردی چون بی سروصدا با این پسره ازدواج کردی دیگه بیخیالت شدم؟ هر روز و هر ساعت دنبالتون بودم اما سگای بابات طوری مواظبتون بودن که نمیتونستم کاری بکنم، ولی در اولین فرصت گیرتون انداختم

_تو که دردت اون زمین بود چرا پونزده روز مهرادو نگه داشتی و همون روز اول زنگ نزدی؟
_اولا میخواستم کمی زجر بکشی و یاد بگیری که نباید با افشین دربیفتی، ثانیا، یه کار کوچولو با اون آقا خوشتیپه داشتم

لا کنایه ش نگران مهراد شدم و گفتم
_فقط اگه یه تار مو از سرش کم شده باشه مادرتو به عزات مینشونم لات بی سر و پا
بلند خندید و گفت
_میدونی که اگه میخواستم میکشتمش، ولی با مرگش برات تبدیل به یه افسانه میشد و من اینو نمیخواستم.. من میخواستم کاری بکنم که از چشمت بیفته

داد زدم
_بسه دیگه کثافت مهراد کجاست؟
با چشمش به همون نره خر اشاره کرد و اونم گفت دنبالم بیا
رفت طرف یه اتاقی و من و جلال هم سریع دنبالش رفتیم..
قلبم هزار تا میزد و نفسم بند میومد، شوق دیدن مهراد بعد از پونزده روز کابوس و بیخبری دیوونه م کرده بود..

درو که باز کرد مهرادو دیدم که با دست و پا و دهن بسته یه گوشه اتاق روی زمین افتاده..

خدایا این مهراد من بود؟ !!..
لباسای کثیفی که روش پر از خون خشک شده بود با سر و وضع ژولیده و ریشی که بلند شده بود، لاغر شده بود و زیر چشمای قشنگش گود افتاده بود..

۱۵۸)

با گریه دویدم طرفش و محکم بغلش کردم.. پارچه دور دهنشو باز کردم و سرشو گرفتم تو بغلم..
آروم گفت
_نفسم..
با هق هق گفتم
_جونم عشقم، نفست بمیره برات، تموم شد دیگه پیدات کردم

جلال دستا و پاهاشو باز کرد که افشین آشغال گفت
_دیدی شوهرتو چه خوشگل کردم؟
گفتم
_شوهر من با یه حموم میشه همون آدم همیشگی، ولی تو انقدر کثیفی که با هیچ حمومی نمیتونی کثافت روحتو تمیز کنی بدبخت
پوزخندی زد و گفت
_وقتی فهمیدی چه بلایی سرش آوردم انقدر بلبل زبونی نمیکنی

دلم هری ریخت و داد زدم
_چیکارش کردی تخم سگ آشغال؟

نگران به مهراد نگاه کردم انقدر ژولیده بود که معلوم نبود کجاش چی شده.. تو چشماش غم بود و با نگاهم چشماشو بست..

دلم آشوب شد، یه چیزی شده بود.. افشین اومد و با حرص آستینای پیرن مهرادو کشید بالا.. چشمم افتاد به کبودیها و جای سوزنهای زیادی که روی رگهاش بود..

گیج بودم که گفت
_تو این پونزده روز به اندازه شش ماه هروئین ریختم تو خونش.. ولی خیلی سگ جونه هر کی بود سنکوپ میکرد

و با لبخند پیروزی پاشد رفت وایساد سرجاش..
از درک و هضم کاری که با مهراد کرده بود عاجز بودم یا شایدم نمیخواستم باور کنم که با درد به جلال گفتم
_مهرادو معتاد کرده؟

اونم ناراحت سرشو انداخت پایین..
انگار توی دهنمو پر از خاک کرده بودن و توی مغزم و قلبم سرب داغ ریخته بودن.. از شدت ناراحتی هنگ کرده بودم..

با همون لحن پیروزمندانه گفت
_اینم هدیه عروسی منه به شما..

‫62 دیدگاه ها

  1. سلام بچه ها میگم مگه چنتا گلی داریم؟من گلنازم..کس دیگه ای هم هست ک ایمش گلناز باشه؟راستی ابهام میگم وقتی نفس گفت چیکارش کردی افشین؟فک کردم داستانو بریده..خخخخ..خیلی ذهنم منحرفه نه؟

  2. چشم مهری نازم حتمامیخونم😍😘🥰

    بینهایت دلتنگت میشم…اماچتروم که هستی دلم آروم میگیره♥♥♥منتظرم رمان بعدیت هستم مهرمن.موفق میشی که بهترین باشه 😍😘🥰

  3. ب نظرم رمانت مشکل داده ابهام جون
    باید ب افشین بیشتر ازینا فحش میداد
    دلم تنگ میشه امشب پارت اخره
    مشتاق رمان بعدی زودتر بزار

      1. هیییی.ابهام یعنی چی دلت تنگ میشه؟؟؟؟؟؟بعد رمان که قرار نیست که نیای.بیا چت روم.باشه.(نیایی به دوشکا(نیکا)میگم بخورتت)

      2. اه تموم ؟!
        هیییییییی اینم یه زندگی دیگه به خوبی و خوشی تموم شد. خانواده اینا هم رفت جز خانواده رمان دونی !
        میگم مهرناز جون رمان جدید داری مینویسی؟؟؟؟!

  4. هیچوقت دوست ندارم زبونموبه لعنت گفتن کسی واکنم…ولی الهی هرچی آدم مثل افشین هست روزمین پودربشن بحق علی واولادش…
    حتی تصورشم برام سخته…خداااایا

    آخیییی مهرادبیچاره دلم خون شد…بچه دارم که نشه نبایدبرانفس مهم باشه..حتی اگه دورازجون مهرادبیدستوچشموپاتحویلش میدادن…خداروشکرکه زنده ست…همینوبس
    جیگرم خون شدی مهری نازم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان