codebazan

رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۴

بدون هیچ واکنشی خیره نگاهم کرد.
اون قدر طولانی که خودم مجبور شدم حرفم و ادامه بدم:
_یادته شایان جلوی دانشگاه یه سری حرفا بهت زد؟حقیقت بود.
همچنان بهم خیره شده بود اما این بار صورتش رفته رفته قرمز می‌شد.
سکوتش حالم و بدتر کرد.
_من درگیر یه حماقت بچگانه شدم که… وسط حرفم غرید :
_و به دایی و بقیه گفتی من بکارت تو گرفتم؟
از شرم سرم و انداختم پایین!
با خشم از جاش بلند ‌شد.
منم تند بلند شدم و گفتم
_به خدا نمی‌خواستم اینو بگم اما بابا منو برد معاینه و…
نذاشت حرفم و تموم کنم و عربده زد
_خفه شو وووو… ببند دهنتو….
از صدای فریاد بلندش جا خوردم. چه قدر احمق بودم که دقیقا امشب توی خونه ی بابا بزرگ حقیقت و بهش گفتم
به سمتم اومد و داد زد
_تموم این مدت منو احمق فرض کردی…
با گریه گفتم
_نه به خدا آرمان من…
جلو اومد و با خشمی که تا حالا تو صورت هیچ کس ندیده بودم ادامه داد
_زیر یکی دیگه حال کردی انداختی گردن من…. تموم این مدت…
حرفش و قطع کرد.عمیق نفس کشید و گفت
_منه احمق ازت یه فرشته ساختم.
محکم تخت سینم کوبید و چنان هلم داد که چند قدم عقب رفتم و محکم خوردم زمین.
به سمتم اومد و ادامه داد
_تا کی میخواستی پنهون کنی؟
دستم و به زمین گرفتم و بلند شدم…نمیدونم با چه جرئتی حق به جانب گفتم
_من بهت گفتم طلاقم بده خودت ندادی…گفتم نمیخوامت…اصلا میدونی چیه؟من توی زندگیم یه بار خطا کردم هرزه به تو میگن که هر… با سیلی محکمی که به گوشم خورد دوباره روی زمین پرت شدم و صدای سوت ممتدی توی گوشم پیچید 

همزمان در اتاق باز شد و بابابزرگ اومد داخل و با دیدن وضعیت متعجب گفت
_چته پسر؟
آرمان با خشم به من نگاه می‌کرد.
درد سیلی شو فراموش کردم و وحشت زده به بابابزرگ نگاه کردم. چرا انقدر بی فکر بودم؟
اگه بابا بزرگ ميفهميد دامنم لکه داره هم از درس خوندن محرومم می‌کرد هم از زندگی کردن.
از جام بلند شدم و با هق هق گفتم
_بابا بزرگ این روانی منو میزنه نجاتم بده!
با این حرفم به خشم آرمان دامن زدم. طوری نعره زد که از ترس توی خودم جمع شدم
__من تو رو می‌کشمت!
به سمتم حمله کرد که جیغ زدم و پشت بابابزرگ پناه گرفتم و گفتم
_چرا؟بابا بزرگ این بهم خیانت میکنه وقتی هم بهش میگم منو میزنه و میگه حقمه… به خاطر کاری که باهام کرده مدام بهم میگه هرزه و تهمت میزنه

چند لحظه مات و مبهوت نگاهم کرد.
بابا بزرگ با عصبانیت گفت
_شیر مادر حرومت پسره ی یه لقبا… گمشو از خونه ی من بیرون!
دستش مشت شد. مطمئنم اگه بابا بزرگ نبود قطعا امشب به دست آرمان کشته میشدم.
با فک قفل شده غرید
_دروغ میگه این هرزه…
_ساکت… خجالت نمی‌کشی به زنت این حرفا رو می‌زنی؟ از خونه ی من گمشو بیرون تا کار دستت ندادم پسر.
سر تکون داد و به سمت من اومد
_میرم اما زنمم با خودم می‌برم.
جیغی کشیدم و بیشتر پشت بابابزرگ قائم شدم
_وای نذار منو ببره…
بابا بزرگ با عصاش روی سینه ی آرمان کوبید
_بهت گفتم از خونه ی من برو بیرون تا تکلیفت و مشخص کنم.
عصا رو انداخت پایین. خودش و خم کرد و بازوم و کشید و بی اعتنا به جیغ و دادم هلم داد جلو و گفت
_وقتی میگم با من میاد احدی نمیتونه جلو روم واسته بابابزرگ!
محکم تر بازوم و گرفت و بی اعتنا به تهدید های بابابزرگ و جیغ و دادم منو دنبال خودش کشوند 

تقریبا پرتم کرد توی ماشینش و خودشم سوار شد و بالافاصله درو قفل کرد.
با داد و بیداد به در کوبید
_باز کن اینو… من نمی‌خوام جایی باهات بیام!
پاشو محکم روی گاز فشرد که از ترس جیغ خفه ای کشیدم و توی صندلی فرو رفتم.
دم به دم عصبانیتش بیشتر می‌شد و سرعتش بالا تر می رفت.
با تته پته گفتم
_آرمان الان جفتمون می میرم آروم تر برو.
فکش قفل کرد و سرعتش بیشتر شد.
وحشت زده داد زدم
_آروم تر برو
مثل آتشفشان منفجر شد و نعره زد
_خفه شو… خفه شو… خفه شوووووو…
تمام تنم از صداش لرزید.
خدایا غلط کردم. من میدونستم حرفی به این بشر نمی‌زدم حالا امشب تا زنده به گورم نکنه دست برنمیداره.
به آپارتمانش که رسیدیم خوف برم داشت.
ماشین و همون طور بی نظم پارک کرد و غرید
_پیاده شو
به سختی گفتم
_آرمان من…
چنان نگاهی بهم انداخت که خفه خون گرفتم
_تو چی هان؟تو چی؟
فقط گفتم
_برات توضیح میدم!
_چیو؟چیو توضیح میدی؟تمام این مدت منو احمق فرض کردی! من دلم نمیومد دست تو بگیرم اون وقت تو باکره هم نبودی… همه ی اینا بس نبود، عشق و حالت با یکی دیگه رو انداختی گردن من.تو چه آدمی هستی سوگل؟

بغض کردم و گفتم
_اگه نمی‌گفتم بابام منو می‌کشت.
بلند عربده زد
_به جهنم!

لب هام لرزید…
نفس عمیق کشید تا کمی آروم بگیره اما فایده ای نداشت.
با صدایی خشمگین اما شمرده شمرده گفت
_با چند نفر خوابیدی؟
سکوت کردم که با دادش تمام تنم رو لرزوند
_با توعم هرزه با چند نفر بودی؟
هیستریک داد زدم
_من هرزه نیستم.
پوزخند زد..باز هم دروغ… باز هم نتونستم فکر کنم و گفتم
_بهم تجاوز شد آرمان…من نخواستم.
مات و مبهوت نگاهم کرد.
ادب نشدی سوگل… بعد از این همه دروغ هنوز هم جرئت گفتن حقیقت و نداری!
سرم و پایین انداختم تا چشماش و نبینم.
با نگاهی غم زده گفتم
_من هرزه نیستم… برای همین هم هیچ وقت نخواستم تو رو بازی بدم…نمی‌خواستم هیچ وقت ازدواج کنم تا کسی نفهمه باکره نیستم تا اینکه به خاطر تو بابام مجبورم کرد برم معاینه… مجبور شدم بگم کار توعه!
نگاهش کردم و با دیدنش از خودم متنفر شدم.
تمام چهره ش به کبودی میزد و رگ گردنش برآمده شده بود و چشماش.. توی چشماش اشک جمع شده بود.
تو چه قدر پستی سوگل… خدا لعنتت کنه من چه بلایی سر آرمان آوردم؟
پشیمون گفتم
_آرمان من…
محکم به فرمون کوبید و داد زد…ترسیده به در چسبیدم. داد می‌زد و به فرمون می‌کوبید… بدون اینکه چیزی بگه.
انقدر داد زد تا خسته ‌شد. سرش و روی فرمون گذاشت. تند و عمیق نفس می‌کشید.
الان که فکر میکنه بهم تجاوز شده به این حال افتاده، اگه بفهمه من با خریت خودم…
لبم و گاز گرفتم و دستم و روی شونش گذاشتم و گفتم
_متاسفم آرمان…درکت می‌کنم اگه منو نخوای.. برای همین بیا توافقی طلاق بگیریم اما نرو آمریکا… لطفا! 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 دیدگاه ها

  1. چرا یک هفته است استاد خلافکار رو ادامه نمیدید
    برنامه هر سه روز تون پس چی شد
    همین طور رمان سکانس عاشقانه

    1. اونو نویسنده اصلی ننوشته بود، یکی دیگه ادمه داده بود، این داستانش فرق میکنه…

    1. چرا واقعا کاری می‌کنید که آدم از شخصیت های رمان زده شه ؟
      موضوعات تکراری ، قلم های محاوره ای گزارشی ، شخصیت ها همه از دم مرفه بی درد و دارای بالاترین مدارک تحصیلی ، دختره معصومه همیشه و نمی تونه باور کنه که کاراش ایراد داره …
      همه ی قیافه ها هم از دم اساطیر یونان…
      همه ی پایانا هم از دم خوش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان