رمان تدریس عاشقانه پارت 29 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۹

 

سه سال بعد…
جلوی آینه با لبخند پهنی ایستادم.
سمیرا به پهلوم زد و گفت
_خر کیفی حسابی!
سر تکون دادم و گفتم
_نباشم؟ خدایی این روپوش سفید بهم نمیاد؟
خندید و گفت
_میاد میاد…به منم میاد نه؟
خوشحال سر تکون دادم که گفت
_حالا بیا بریم یه مملکت و نجات بدیم!
دنبالش از اتاق بیرون رفتم.فاطمه پشت صندلی پذیرش نشسته بود.
با دیدن مون گفت
_برید جای استاد تو اتاق دکتر فرهمند
سر تکون دادم…
سمیرا نفسش و فوت کرد و گفت
_کی میخوان بفهمم مام برای خودمون یه پا دکتریم؟
_من که هنوز راه دارم. تازشم بحث جون آدماست.
چند تقه در اتاق دکتر فرهمند زدم و در رو باز کردم.. خودش و یه مرد دیگه توی اتاق بودن.
با دیدن مون لبخند زد و گفت
_لباستون مبارکتون باشه!
هر دو تشکر کردیم.ادامه داد
_معرفی می کنم ایشون دکتر شایان هستن.
آروم پچ زدم
_شایان اسمش یا فامیلش؟
خیلی آروم گفتم اما یارو انگار خیلی گوشای تیزی داشت که گفت
_اسمم معینه فامیلیم شایانه!
بدون اینکه از رو برم سر تکون دادم.
استاد ادامه داد
_تا زمان فارغ التحصیل شدنتون کارآموز دکتر شایان هستید.
نگاهش کردم. انگار میخواستم از قیافش بفهمم چه طور آدمیه. چشم و ابروی مشکی داشت و قیافش خشن میزد اما با توجه به سنش معلوم بود تجربه ش زیاد هم نیست اما کی می تونست روی حرف استاد حرف بزنه؟
هر دومون تایید کردیم که استاد ما رو هم به اون معرفی کرد و گفت
_الان با دکتر برید قراره به چند تا بیمار سر بزنید.
سمیرا مچ دستم و فشار داد و گفت
_من اینو میبینم استرس می‌گیرم که… دستش و دنبال خودم از اتاق بیرون کشیدم و گفتم
_هیچ پخی نیست بابا شلوغش نکن
از اتاق بیرون رفتیم. 

پشت سرمون اومد و درو بست و گفت
_فعلا همین هیچ پخی نیست تاثیر مستقیم توی قبول شدن تون داره.
دهنم باز موند. این یارو گوش داشت یا رادار؟من که خیلی آروم گفتم.
سمیرا به پهلوم کوبید و با سرزنش نگاهم کرد.
دکتر شایان گفت
_دنبالم بیاین!
خودش راه افتاد و ما هم با سر پایین افتاده عین جوجه هایی که تازه از تخم سر در آوردن دنبالش به راه افتادیم.
سمیرا در گوشم گفت
_احمق سر لج انداختیش این همه زحمت کشیدیم باز باید یه سال دیگه سگ دو بزنیم!
_چه می‌دونستم گوشاش انقدر تیزه بابا…من که آروم گفتم.
در یه اتاق و باز کرد و خودش جلوتر رفت. آداب معاشرت با یک خانوم رو هم بلد نبود انگار…
اتاق مال یه بیمار پیرزن بود.
بدون اعتنا به ما دو نفر با اون پیرزنه گرم گرفت و معاینه‌ش کرد. سرم و زیر گوش پریسا بردم و گفتم
_این یارو خودش نیاز به درمان داره. ما رو واسه چی کشوند این‌جا؟
سمیرا شونه بالا انداخت و گفت
_فعلا جو این یارو منو گرفته ازش می‌ترسم.
همچنان سر همون عقیدم بودم. به جز گوشاش که عین رادار کار می‌کرد واقعا هیچ پخی نیست! 

خسته و کوفته کیفم و روی دوشم انداختم و رو به بچه ها گفتم
_امروز پدرم در اومد خدا پدر این دکتر شایان و بیاره جلو چشش! حتی واسه ناهارم نذاشت بریم.یه ساعتم بیشتر نگهمون داشت.
فاطمه خندید و گفت
_من که خوشم می‌آد ازش بالاخره یه دکتر تحصیل کرده ی جوون دیدیم. اتفاقا میگن خیلیم دکتر خفنیه! آمریکا تحصیل کرده.
اخمام در هم رفت. حالم از دکترایی که آمریکا تحصیل کردن به هم می‌خورد.
همین باعث شد بیشتر ازش متنفر بشم.
با انزجار گفتم
_کاش خدا دعامو قبول کنه دیگه نبینمش. عقده ای… اتفاقا به نظر من هیچیم حالیش نیست الان منو بگی بیشتر ازش می‌فهمم.اینا فقط اسمشون اینه که آمریکا تحصیل کردن. غرب زده های عوضی… حالا انگار چون با پول ننه باباشون اون ور دنیا تحصیل کردن باید دماغشونو بگیرن و به همه فخر بفروشن… هزار تا کثافت کاری اون ور دنیا بکنن و به مامان جونشون بسپارن یه دختر آفتاب مهتاب ندیده براشون پیدا کنه مبادا دختره رو قبلا…
_دلتون خیلی پره خانوم زند.
برگشتم و با دیدن خود عوضیش با حرص گفتم
_بله، مشکلیه؟
_نه چه مشکلی؟شما بشینین اینجا تا صبح پشت من حرف بزنید. من چه مشکلی می‌تونم داشته باشم؟
با اخم گفتم
_بله نمی‌تونید. الانم تشریف ببرید..
فعلا که خارج از محدوده ی آموزشی هستیم.
ابرو بالا انداخت
_بله ولی همچنان قبولی تون بستگی به من داره.
خونم به جوش اومد. نمی‌دونم چرا انقدر باهاش لج داشتم.
قبل از من گفت
_در ضمن من پدر مادرم و از دست دادم با زحمت خودم رفتم آمریکا و درس خوندم. هیچ کثافت کاری هم تا حالا تو عمرم نکردم به کسیم نسپردم واسم دختر آفتاب مهتاب ندیده پیدا کنه. 

جا خوردم. پس تمام حرفامم شنیده. خودم و نباختم و گفتم
_خوب اینا رو چرا به من می‌گید؟
پوزخند زد
_چون دیدم دل خیلی پری ازم دارید گفتم از گمراهی درتون بیارم.
چیزی نگفتم. خدایی من مقصر بودم اما دلم نمیخواست معذرت خواهی کنم شاید چون اون منو یاد آرمان می‌نداخت. تاثیرش توی زندگیم اون قدر پررنگ بوده که از هر کی شبیه اون هست متنفر شدم.
فاطمه و سحر مات و مبهوت داشتن به من نگاه می‌کردن جناب دکتر هم ظاهرا ایستاده بودن تا ازشون معذرت خواهی کنم.
رو به بچه ها کردم و گفتم
_من رفتم خدافظ
بی اعتنا به جناب دکتر از کنارش گذشتم و از بیمارستان خارج شدم.
مردک عوضی… انگار من نمی‌دونم چی کارست و اون ور چه غلطی می‌کرده.انکار هم می‌کنه.
در ماشینم و باز کردم و سوار شدم. سرم تیر کشید.
با درد چشمام و بستم و یاد اون خاطره ی لعنتی افتادم.
با یاد حماقتام عصبی به فرمون مشت کوبیدم و گفتم
_دیگه به خاطرت عصبی هم نمیشم آرمان خان…
چه قدر احمق بودم که به خاطرش دست به خودکشی زدم و سه ماه مثل مرده ها کنج اتاقم بودم.
هنوز که هنوزه سرم از آسیب جدی افتادنم تیر می‌کشه و شبها دچار سردرد وحشتناکی میشم.
اون وقت اون… فهمید به خاطرش خودکشی کردم و حتی زنگ هم نزد. تا این حد براش بی ارزش بودم که با تلفن هم نخواست احوالم و بپرسه.
بی اراده غرق گذشته شده بودم که صدای بوق ممتدی از جا پروندم.
تکون شدیدی خوردم و به عقب نگاه کردم.
انقدر غرق افکارم شده بودم که حواسم نبود ماشین پشت سرم خیلی وقته می‌خواد بره و منتظره.
تند استارت زدم و ماشین و جلو بردم.
ماشینش کنارم اومد. شیشه رو که پایین داد فهمیدم باز خودشه.
انگار عصبیش کرده بودم که گفت
_یکی از دوستام روانپزشک خوبیه حتما شمارش و میدم بهش سر بزنید.
حرفش و زد و گازش و گرفت و رفت.
با غیظ گفتم
_خودت بیشتر لازم داری روانی… ترسو حتی نموند جوابش و بدم 

۱۲۷

13 دیدگاه

  1. اره بابا عاشق هم میشن تو همه ی رمانا اگه دختری با پسری یا برعکس دعوا داشته باشن و از هم متنفر باشن تهش عاشق میشن😂😂

    ولی هنوزم دلم میخواد به ارمان برسه😢😢😢

      1. نویسنده اش همون ترنم الانم کانال استاد دانشجو مینویسه تدریس عاشقانه
        یعنی تدریس عاشقانه و استاد خلافکار توی یه کانال ترنم هستش

    1. اغاااااا تا من بگم چی میشه البته خودم احساس میکنمااا. هیچ این شایانه دوست صمیمی آرمانه بنظرم بنظرماا بعد با سوگل همش کل کل میکنن تا اینکه عاشق هم میشن ویدفعی سر وکله آرمان پیدا میشه یا شایدم پیدا نشد . اینو مطمنم که عاشق هم میشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *