رمان تدریس عاشقانه پارت 30 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۰

 

_این نه اون نه… دختر کم کم داری بیست و شش سالت میشه. تا کی می‌خوای رو همه عیب بذاری و بگی نه؟
بی حوصله گفتم
_الان اومدم دانشگاه مامان وقت ندارم.کاری نداری؟
_شب اینا میان دختر دیر نکنی.
_آها پس من امشب شیفتم. خدافظ
قبل از اینکه حرفی بزنه قطع کردم.
دیگه کم کم داشتم کلافه می‌شدم.خیلی دلم می‌خواست زندگی مو از پدر و مادرم جدا کنم. حالم از نگاه ها و ترحمشون به هم می‌خورد. تا یه خواستگار برام پیدا می‌شد طوری به خودشون می‌پریدن انگار چه خبره!
توی خانواده ی ما انگاری جا نیوفتاده بود دختر تا این سن بی شوهر بمونه.
مدامم سر کوفت دخترای فامیل که تو هجده سالگی عروس شدن توی سرم می‌خورد انگار من…
سینه به سینه ی کسی شدم و تند عقب رفتم.
با دیدن دکتر هینی کشیدم و گفتم
_شما این‌جا چی کار میکنین؟
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت
_چه طور؟ حق ورود به این دانشگاه و ندارم؟
با اخم گفتم
_چرا همش سر راه من سبز میشین؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_شما با همه سر جنگ دارید یا مشکلتون یا منه؟
جواب ندادم. چی می گفتم؟چون شبیه آرمانی ازت بدم میاد؟
مثل بز از کنارش گذشتم.هر دفعه با دیدنش عصبی می‌شدم و دست خودمم نبود.
سر کلاسم نشستم و موبایلم و درآوردم. به سمیرا مسیج زدم
_مهمونا تون نرفتن من امشب بیام خونه تون؟
خیلی زود جواب داد
_نه تا آخر هفته هستن. چرا چی شده؟
نفسم و فوت کردم. پس باید از ساعت هفت که کارم تموم میشد توی بیمارستان می‌موندم تا مصیبت این خواستگار جدید تموم بشه.
ده دقیقه ای از ساعت تشکیل کلاس گذشته بود اما خبری از استاد نبود.
به شونه ی شیوا که جلوم نشسته بود زدم و گفتم
_اگه استاد برومند نمیاد که بریم؟
_مگه خبر نداری بازنشسته شده؟
متعجب گفتم
_بازنشست شده؟
_آره بابا در واقع از اول ترم هم نباید میومد حالام که شانسش سکته کرده دیگه براش استاد جایگزین قراره بیاد.
پوفی کردم و گفتم
_یه استاد خوبم که بود پرید. حالا خدا میدونه کیو میخوان بذارن جاش…. از همین روز اولی دیر کرده.
_بهتر بابا اونم دیگه زیادی پیر شده بود.
تا خواستم جواب بدم دکتر شایان وارد کلاس شد و به سمت جایگاه استاد رفت و من با دیدنش رسما سنگ کوپ کردم 

باورم نمیشد حالا توی دانشگاه هم باید به عنوان استاد تحملش کنم.
یعنی اینکه من قراره در طول روز کلا این بشر رو ببینم، صبح دانشگاه و ظهر هم بیمارستان!
پوست لبم و کندم.آرمان هم…
به خودم تشر زدم
_سوگل احمق…هنوز هم داری به آرمان فکر میکنی؟اون الان کنار زنش خوش و خرم داره زندگی میکنه تو هنوز به فکرشی و با دیدن یه آدم که شبیهشه به هم می‌ریزی. اصلا دیگه حس بدی به جناب دکتر نخواهم داشت.
اتفاقا خیلی هم آدم فهمیده ای هست… نامرد باشه کسی که باز باهاش سر جنگ برداره.
_خانوم زند.
به خودم اومدم و تند گفتم
_هان؟
صدای خنده ی بچه ها بلند شد.با اخم گفت
_اگه خوابتون میاد تشریف ببرید بیرون کلاس.
خونم به جوش اومد و بی ملاحظه گفتم
_نه راحتم خوابمم گرفت همین‌جا می‌خوابم!
باز هم کل کلاس زدن زیر خنده. اون اما اخمش شدید تر شد و گفت
_لطفا از کلاس برید بیرون!

خون خونم و می‌خورد. ببین خدا جون خود این بشر لیاقت دلسوزی نداره.
با خشونت از جام بلند شدم و گفتم
_اتفاقا خودمم سر کلاسای کسل کننده نمیشینم.
به کوله م چنگ انداختم و زیر سنگینی نگاه همه از کلاس زدم بیرون.
عقده ای… حالا فکر کرده چون استاد جایگزین شده خیلی شخص مهمیه
مطمئنم دو روز دیگه به خاطر تدریس غلط از دانشگاه می‌ندازنش بیرون.
برای اون روز صد تا صلوات نذر می‌کنم.
فقط اتفاقی بیوفته تا من چشمم هیچ وقت به این بشر نیوفته.
از دانشگاه بیرون زدم.کلاس دیگه‌ای نداشتم.
به سمت ماشینم رفتم. خواستم سوار بشم که کسی اسمم و صدا زد.
برگشتم. یه موتوری بود یه جعبه به دستم داد.
متحیر گفتم
_شما؟
بدون این که چیزی بگه گازش و گرفت و رفت.
با چشمای گرد به جعبه نگاه کردم. نکنه بمب باشه؟
نه احمق جلوی دانشگاه بمب چرا دستت بدن حالا نه انگار خیلی شخص مهمی هستی؟
سوار ماشینم شدم و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم در جعبه رو باز کردم. 

داخل جعبه یه عکس بود.
برش داشتم و با دیدن عکس خودم و آرمان نفسم برای لحظه ای بند اومد.
سلفی که سال‌ها قبل با هم تو گوشی آرمان گرفته بودیم و من هر چه قدر اصرار کردم عکس و واسم بفرسته نفرستاد
اما این عکس… الان این جا چی‌کار می‌کنه؟
گیج شده بودم.
حال عجیبی بهم دست داد. همه ی خاطره هامون دونه دونه جلوی چشمم اومد.
با خشم عکس و هزار تیکه کردم. شیشه ی پنجره رو باز کردم و عکس و همراه جعبه انداختم پایین!
هر کی بود قصد داشت اذیتم کنه..
درست مثل همون عکسا…
باز اعصابم ریخت به هم… ماشین و روشن کردم و با حرص گاز دادم. باز هم یادم اومد که نارویی از پری خوردم.
با پخش کردن عکس منو آرمان طوری آبرومو برد که تا یه مدت طولانی توی دانشگاه همه پشتم حرف می‌زدن و با کلی سختی از زیر اخراج شدن در رفتم.
آرمان… پری… مامان و بابام… از همشون به یه نحوی خورده بودم و الان فقط خودم برای خودم اهمیت داشتم… فقط خودم. * * * *
با عصبانیت موبایل و پرت کردم روی زمین که صدای سمیرا در اومد
_هووو چته؟شکست گوشیت.
از روی زمین برش داشت.با حرص گفتم
_آخه ببین کاراشو؟بهش گفتم قرار خواستگارا رو کنسل کن. کنسل نکرده هیچ،از طرف من عذر خواهی کرده و گفته دخترم شیفت شبه!
_خوب بگه. حرص و جوشت واسه چیه؟ 

صدام رفت بالا
_واسه اینکه مامان شازده آدرس بیمارستان و خواسته تا فردا پسرش بیاد همو ببینیم. مامان احمقمم آدرس و داده.
چشماش گرد شد و گفت
_خوب حالا مامان تو فحش نده اونم خوبی تو می‌خواد.
روی نیمکت نشستم و گفتم
_خسته شدم. دلم می‌خواد ازشون جدا بشم از این مملکت برم واسه خودم زندگی کنم اما نه پول دارم نه شرایطشو…دیدی که واسه بورسیه هم جون کندم اما کو شانس؟
_خوب حالا هم اگه با این پسره حرف بزنی چی میشه؟شاید واقعا…
یه جوری نگاهش کردم که خفه خون گرفت
_تو چرا نمی‌فهمی من حالم از روابط احساسی و تعهد به هم می‌خوره؟
_خوب بابا نخور منو…من باید برم برای شام باید خونه باشم بیا با من.
نچی کردم
_نمیام تو برو.. _پس تو کجا می‌مونی؟
شونه بالا انداختم
_می‌مونم بیمارستان
سری تکون داد و گفت
_باشه پس من برم فعلا… به رفتنش نگاه کردم. مثل چی خوابم میومد ولی اعصابمم بدجور خورد بود شاید واقعا به یه دکتر روانشناس نیاز داشتم.
_می‌تونم بشینم؟
سرم و بلند کردم و با دیدن دکتر نفسم و فوت کردم
تو این شرایط همین و کم داشتم اما نباید باهاش لج می‌کردم هر چی نباشه قبولی من الان بستگی به این یارو داشت
با اکراه سر تکون دادم که نشست.
با کمی تاخیر گفت
_ناخواسته حرفاتو شنیدم.
چشمام و گرد کردم و بهش خیره شدم. با غیظ غریدم
_بگین فال گوش ایستادم
خندید
_همیشه برای همه چی انقدر جبهه میگیری؟ این همه عصبانیت برای این سن خوب نیستا
حالا کمم مونده بود از این نصیحت بشنوم.
از جام بلند شدم و گفتم
_ببخشید من می‌خوام برم کار دارم… هنوز دو قدم برنداشته بودم گفت
_یه پیشنهاد واست دارم. چون شنیدم میخوای بری خارج کشور 


ایستادم.
برگشتم و گفتم
_اما من کمکی از کسی نمیخوام.
نچی کرد
_کمک نیست. یه معامله ی دو سر برده!
ابرومو بالا انداختم.بلند شد و روبه روم ایستاد. گفت
_چیزایی که بین تو و آرمان گذشته رو میدونم.
جفت ابروهام بالا پرید و گفتم
_شما از کجا…
وسط حرفم پرید
_منو آرمان بهترین رفیقای همیم!
نفسم بند اومد. حیرت زده حتی نمی تونستم نفس بکشم.
حالم و فهمید و ادامه داد
_می‌دونم اون کاری با زندگیت کرد که الان نمی تونی به هیچ مردی اعتماد کنی
عصبی گفتم
_تو کی هستی؟برای چی…
تند دستش و جلوم گرفت
_صبر کن… صبر کن… من با هیچ قصدی سمتت نیومدم.امشب که حرفاتو شنیدم فقط خواستم بهت پیشنهاد بدم. یه پیشنهادی که به نفع جفت مونه باشه؟
با شک پرسیدم:
_چه پیشنهادی؟
لبخند ژکوند و معناداری زد و جلوتر اومد * * * * *
دو هفته بعد
_خوب شما تاریخ خاصی برای عقد در نظر دارید؟
بابام یه نگاهی به من انداخت و گفت
_حالا که شما جوونا راضین به نظرم دیگه لازم نیست کشش بدیم.
معین سر تکون داد و گفت
_پس اگه موافق باشید آخر هفته مراسم عقد و توی خونه ی من بگیریم.
بابام به من نگاه کرد که سر تکون دادم.
تایید کرد و گفت
_باشه پسرم حالا که این طوری می‌خواین.
نگاهی به مامانم انداختم و اخمام در هم رفت.یه جوری خوشحال بود انگار که چهل سالمه!
معین از جاش بلند شد و گفت
_پس بیشتر از این وقت تونو نمی‌گیرم آقای زند… باقی هماهنگی ها رو با خود سوگل خانوم انجام می‌دم. 

۱۳۲

18 دیدگاه

    1. حتما معین میخواد از ارمان انتقام بگیره شاید اون دختره دورگه رل قبلی معین بوده اون مخشو زده حالا باسوگل اوکی شه
      که از ارمان تلافی کنه
      بعدم سوگل ومعین عاشق هم میشن

  1. من مطمئن بودم اینطوری میشه
    بچه ها کسی آدرس کانال ترنم(نویسنده ی همین رمان و استاد خلافکار) رو داره؟؟

    1. الناززززز خواهرییییی ول کنننن رمان های ایرانی دخترااا به یه دونه شوهر راضی نیستن متاسفانه یه چندتایی عوض میکنن باز برمیگردن به همون اولی تازه من یه رمان میخونم تلگرام دختره چهارتا برادرو دوست داره بعد چهارتا برادره هم دوسش دارن هیییی روزگار رمان هم رمان های قدیممم .

          1. بعدم هوخشتره شخصا از تو گور در میاد و میره سوگل رو بگیره که یههههه وقت خدا نکرده ترشیده و تنها و درمونده و بی عشق نمونه 😂😂😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *