رمان تدریس عاشقانه پارت 31 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۱

همگی از جا بلند شدیم و مامان گفت
_حالا نشسته بودین کجا به این زودی؟
معین با لبخند محوی متواضع گفت
_باید برم بیمارستان… انشالله از این به بعد زیاد مزاحم تون می‌شم!
معنادار به من نگاه کرد که اخمام و در هم کشیدم.
عوضی سواستفاده گر…
مامان و بابا تا دم در بدرقه ش کردن اما من از حرصم همون جا نشستم.
نمی‌دونستم چه طور می‌خوام تو این مدت تحملش کنم. تنها چیزی که می‌دونستم این بود که تمام سختی ها به انتقامی که از آرمان می‌گیرم می‌ارزید.گرچه اگر واقعا این کارم ضربه ای به آرمان بزنه…
زیاد طول نکشید که صدای مامان اومد:
_ماشالا هزار ماشالا چه قدر این پسر آقاست.آدم دلش می‌خواد همش باهاش هم کلام بشه.تو هم شوهر نکردی نکردی نگو یه خوبشو زیر سر داشتی!
بی حوصله از جام بلند ‌شدم و گفتم
_میرم بخوابم مامان. شب بخیر!
_صبر کن کجا میری تازه می‌خواستم کلی سوال ازت بپرسم.
اعتنایی بهش نکردم و در اتاق و بستم.
روی تخت نشستم. برای دومین بار توی زندگیت داری خریت میکنی سوگل… اونم بزرگ ترین خریت عمرتو… یه بار به خاطر آرمان خودت و توی چاه انداختی… انگار فراموش کردی چه درد و عذابی رو
کشیدی تا اونو توی قلبت دفن کنی. حالا برای دومین بار هم میخوای به خاطر همون آدم خودت و نابود کنی…
اما نه… این بار من آتیش نمی‌گیرم.می‌سوزونم!
* * * * *
_تو هم شنیدی می‌خواد با دکتر شایان ازدواج کنه؟
_اه اه آره… عقده ای چه سریع هم خودش و چسبوند به دکتره. من می‌گم حتما یه غلطی کرده که دکتر راضی شده بگیرتش وگرنه مالی هم نیست که تو این مدت کم یه همچین مردی و پایبند کنه!
با اخم گفتم
_فعلا که یه جوری درگیرت کردم که بوی سوختگیت کل بیمارستان و برداشته.
جفت شون برگشتن. با تاسف سر تکون دادم و گفتم
_مثلا تحصیل کرده‌اید اما نفهمی تون قدر یه بچه ی پنج ساله ست.
فریبا یکی از پرستارا گفت
_چیه حرف حق شنیدی زورت اومده؟
پوزخند زدم و خواستم چیزی بگم که با دیدن معین که به این سمت میومد پشیمون شدم مغرورانه گفتم
_می‌خوام ببینم حرف حق و جلوی دکتر شایان هم میتونی بزنی یا نه؟
جفت شون گرخیدن. خوبی معین این بود که کل بیمارستان ازش حساب می‌بردن 

با رسیدن معین یکیشون گفت
_به هر حال تبریک میگم عزیزم خوشبخت باشین.
پشت بند حرفش دست دوستش و گرفت و جیم زدن.
پوزخندی بهشون زدم. فقط میتونستن پشت سرم حرف بزنن.
معین با اخم نگاهم کرد و گفت
_چرا این‌جا وایستادی؟
_هیچی همین طوری!
سر تکون داد و گفت
_آماده باش بریم برای خرید حلقه و لباس… باقی چیزا رو خودم ردیف میکنم.
چشم گرد گردم و گفتم
_هه… نکنه باورت شده ما راستی راستی داریم عروسی میکنیم؟ تو نامزدی هم که جز خانواده ی من کسی نیستن. خودم یه چیزی می‌پوشم.
انگار بدجور عصبیش کردم که گفت
_من ازت خواهش نکردم که حرف رو حرفم میاری. گفتم آماده باش میریم!
خواستم گارد بگیرم که گفت
_در ضمن نامزدی ما مفصل تر از اونیه که تو فکر میکنی.
جفت ابروهام بالا پرید و گفتم
_اما قرارمون…
با خودخواهی گفت
_نظرم عوض شد. خیلیا برای نامزدیمون دعوتن برای همین امروز باهم میریم حلقه و لباس بگیریم.
نذاشت اعتراضی بکنم و از کنارم عبور کرد.
خدا بهم صبر بده تا بتونم این آدم خودخواه و زور گو رو تحمل کنم. * * * * * *
شالم و روی سرم انداخت و گفت
_هزار ماشالله مثل یه تیکه جواهر شدی.
لبخند محوی زدم… چندمین نفری بود که این جمله رو ازش می‌شنیدم؟اما هیچ کدوم و منو به وجد نمی‌آورد انگار یه چیزی درونم کم بود
مثلا اینکه ما با آرمان تدارک عروسی مونو می‌دیدیم که اون زد زیر همه چی…
مثلا اینکه توی تمام این سالها من نتونستم خودم و کنار کسی جز اون تصور کنم اما امروز داشتم با یه آدم دیگه عقد میکردم.
با تبر به جون زندگیم افتاده بودم و تا نابودش نمی‌کردم دست بردار نبودم. 

در اتاق باز شد و بابام داخل اومد.
با دیدنم لبخندی زد و گفت
_ماه شدی دخترم.
لبخند کم جونی زدم که گفت
_حاضری؟
سر تکون دادم
_برو بیرون معین منتظرته!
وجودم لرزید. خدایا خودت توی این مسیری که با حماقت انتخابش کردم یاریم کن
دامن لباس بلندم و توی دستم گرفتم.
به انتخاب خودم یه لباس راسته ی سفید گرفته بودم و موهامم جمع کرده بودم زیر توربان!
طبق خواسته ی معین مهمونای زیادی دعوت شده بودن و ندیده می‌تونستم بگم طبقه ی پایین پر شده از جمعیت.
در و باز کردم و دیدمش….
به خودم نمی تونستم دروغ بگم. توی اون کت شلوار عالی شده بود اما به چشم من نمیومد.
با دیدنم لبخند محوی زد اما چیزی نگفت.
منم ازش توقع تعریف کردن نداشتم.
دست گلم را به سمتم گرفت و خواست دستم و بگیره که گفتم
_هنوز که عقد نکردیم. خانواده ی ما از این رسما ندارن.
ابرو بالا انداخت و گفت
_چه خانواده ی کسل کننده ای…
اخم کردم و چیزی نگفتم.
شونه به شونه ی هم از پله ها پایین رفتیم.
آهنگ مخصوص پخش شد و همه به ما چشم دوختن.
حس بدی از کنارش بودن داشتم. من تموم این آدما رو اینجا جمع کرده بودم تا جلوشون نمایش خوشبختی که ندارم و اجرا کنم.
تو جایگاه عروس و داماد نشستیم و آهنگ قطع شد و لحظه ای بعد عاقد برای خوندن خطبه از پدرم اجازه خواست.
سرم و پایین انداخته بودم.
خونه ی بزرگ معین شلوغ تر از اونی شده بود که فکر می‌کردم.
همه به ما چشم دوخته بودن. در حال خفه شدن بودم.نفسم به سختی بالا میومد.
معین سر زیر گوشم آورد و گفت
_یه خبر برات دارم.
حالا انگار خبرش چه قدر برای من مهمه…
با حرفی که زد رسما خون توی رگ هام یخ بست
_آرمان ایرانه!
قلبم شروع به کوبیدن کرد. ناباور نگاهش کردم که ادامه داد
_برای عقد بهترین رفیقش اومده!
نگاهم دور تا دور سالن بین تک تک مهمونا چرخید…
_قسمت هیجان انگیزش اینه که نمی‌دونه دارم با کی ازدواج میکنم

خواستم از جام بلند بشم که هدفم و فهمید و مچ دستم و محکم گرفت.
سرش و زیر گوشم آورد و گفت
_قرارمون یادت رفته؟
با چشمای اشکی گفتم
_قرارمون این نبود که آرمان بیاد ایران و برای عقدمون دعوتش کنی.
ابرو بالا انداخت
_چه فرقی میکنه؟تو هدفت مگه انتقام نبود؟پس پای هدفت وایسا.
نالون گفتم
_کجاست؟من الان آمادگی شو ندارم.
می ترسیدم. از اینکه ببینمش و با یه نگاهش دوباره تسلیمش بشم.
ازش کینه داشتم، دلخور بودم اما هنوزم…
_میتونی همین الان از پای سفره ی عقد بلند بشی و بری اما مطمئن باش اون تو رو قبول نمی‌کنه. همون طوری که قبلا قبول نکرد.
صدای عاقد اومد
_برای بار دوم می پرسم عروس خانوم بنده وکیلم؟
مثل خر توی گل گیر کردم.
باز خوبه روی سرم تور نازکی بود و ملت اشکامو نمیدیدن.
توی جمعیت دیوانه وار دنبالش می‌گشتم که همون لحظه در باز شد و همزمان نفس منم بند اومد.
خودش بود.آرمان بود… بعد از سه سال و نیم که حسرت یک لحظه نگاهش رو داشتم… الان اینجا….
نگاهی به سمت ما انداخت و با دیدن معین لبخندی زد و براش سر تکون داد.
خیلی گذرا نگاهش از روی من عبور کرد و یک باره اخماش در هم رفت.
مطمئنم داشت به مامان و بابام نگاه می‌کرد
عاقد باز پرسید
_عروس خانوم… برای سومین بار عرض میکنم بنده وکیلم؟
نگاه آرمان از روی مامان بابام سر خورد روی من…
نفسم با نگاهش قطع شد.شناخت منو؟
حس کردم فکش قفل شد…
عصبی بود؟اما چرا؟
جلو اومد… هنوز دو قدم برنداشته بود هول شده گفتم
_بله…
میخکوب شدن آرمان همزمان شد با صدای دست و کل کشیدن جمعیت 

حال بدی داشتم. از زیر تور لباس عروسم زل زده بودم به آرمان…
چه قدر تغییر کرده بود. موهاش بلند شده بود و همه رو با کش پشت سرش بسته بود.
برعکس قبل ريشش کامل دراومده بود و چهره ش مردونه تر شده بود.
اشکام سرازیر شد حالا با دیدنش می‌فهمیدم چه قدر دلم براش تنگ شده.
دستم گرم شد. نگاهی به دست معین که دستمو گرفته بود انداختم قلبم داشت از سینه م بیرون میزد.
حلقه رو از روی میز برداشت و توی انگشتم کرد.
پشت دستمو بوسید. توری رو از روی صورتم کنار زد و باز هم صدای دست و جیغ بلند شد.
هیچ کس از حالم با خبر نبود. توی بدترین حال ممکن بودم. نتونستم نگاهم و از روی آرمان بردارم.
میخکوب شده منو نگاه می‌کرد. به جرئت میتونستم بگم حتی نفس هم نمیتونست بکشه.
هیچی حالیم نبود…همه اومدن باهام روبوسی کردن. دفتر ازدواج و امضا کردم.
نگاهم و دور سالن چرخوندم اما ندیدمش…معین سر زیر گوشم آورد و گفت
_لازم نیست از همین اول راه نشون بدی که باختی
اون چه میفهمید دردم چیه!
خواستم جوابش و بدم که چشمم به آرمان افتاد.
برعکس چند دقیقه ی قبل اخم داشت و با غرور داشت به این سمت میومد.
معین با دیدنش بلند شد و دست یخ زده ی منم کشید.
ایستادم و اونم دقیقا مقابلم ایستاد. بوی عطرش به دماغم زد… هنوزم همون عطرش و میزد.
انگار که هیچ وقت منو نشناخته خطاب به معین گفت
_تبریک میگم معین!
رو به من کرد و خیره به چشمام گفت
_به شما هم همین طور 

لال شده بودم و نتونستم جواب بدم!
فقط سر تکون دادم.
با اخم نگاهم می‌کرد که معین گفت
_آرمان بهترین رفیقمه! بهم قول داده بود هر طور شده خودش و برای مراسم مون برسونه!پای قولشم موند.
آرمان نگاه از صورتم گرفت و گفت
_دوست داشتم تو بهترین روز رفیقم کنارش باشم.
معین بغلش کرد… چه طور به این راحتی باهاش کنار اومد؟من با شنیدن خبر ازدواجش خودکشی کردم. اون بله گفتن من به بهترین رفیقش و دید و هیچ واکنشی نشون نداد.
با اومدن مامان نگاهم و از اونا گرفتم
_این پسره این‌جا چی کار می‌کنه؟ ببین کل فامیلا دارن پچ پچ میکنن شوهرت یه وقت نفهمه نامزد سابقت اونه!
بی حوصله گفتم
_نمی‌دونم مامان دست از سرم بردار.
چپ چپ نگاهم کرد و خداروشکر برعکس همیشه به پرو پام نپیچید.
سرم و برگردوندم. خبری از آرمان نبود.
سرم و به معین نزدیک کردم و غریدم
_چرا بهم دروغ گفتی؟
با پرویی جواب داد
_دروغ نگفتم عزیزم… قرارمون همین بود فقط یه کم جلو انداختمش!تو هم به جای اخم کردن لبخند بزن! بذار همه باور کنن عاشق همیم…
با اخم رو برگردوندم که دی جی لعنتی تو بلند گو رقص دو نفرمون و اعلام کرد.
با غیظ غریدم
_من نمی‌ رقصم…
با لبخند دستم و همراه خودش کشید وسط.
نتونستم تقلا کنم. به ناچار همراهش شدم.
دستاش و دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند. از پشت شونش چشمم به آرمان افتاده که تکیه زده به ستون در حالی که یه لیوان توی دستش بود داشت خیره نگاهم می‌کرد.
صدای معین لعنتی توی گوشم پیچید
_اون اگه دوستت داشت این همه سال ولت نمی‌کرد بره!حالا که برگشته بهترین فرصته نشونش بدی بدون اونم میتونی!
خیره بهش بودم و معین ادامه داد
_نذار تو رو دوباره همون دختر احمق چهار سال قبل ببینه!نشونش بده چه قدر قدرتمندی!
نفسش از جای گرم بلند می‌شد. من خودم همیشه این حرفا رو به خودم میزدم اما الان با دیدنش… انگار همون احمق چهار سال قبل شده بودم.تو اون لحظه تنها چیزی که میدونستم این بود که این همه مدت فکر می‌کردم فراموشش کردم اما من هنوز عاشقش بودم. حتی بیشتر از قبل 

_معلومه این پسره یه هدفی داره وگرنه چرا باید شب عقد تو سر و کله ش پیدا بشه؟تو چرا چیزی بهش نگفتی مرد؟
بابا با اخم به یه نقطه خیره شده بود.
مامان با حرص گفت
_کل فامیل در گوش هم پچ پچ میکردن. ببینم دختر شوهرت خبر داره آرمان کیه؟
سرم پایین بود.خودم کم بدبختی داشتم که حالا باید به مامان هم توضیح میدادم.
از جام بلند شدم و گفتم
_نمی‌دونم… دست از سرم بردار… انقدر سوال پیچم نکن مامان… به خاطر گیر دادنای تو ازدواج کردم دیگه چی از جونم میخوای؟
به سمت اتاقم رفتم که با صدای بابام متوقف شدم
_زنگ زدم به آرمان بیاد!
متحیر برگشتم که گفت
_باید بفهمم این بار قصدش چیه… اگه این بارم بخواد زندگی تو خراب کنه… با حیرت گفتم
_چی کار کردی بابا؟گفتی بیاد اینجا؟
سر تکون داد. مات موندم… با صدای زنگ آیفون رسما خشکم زد
مامان گفت
_حتما خودشه!
به سمت آیفون رفت که گفتم
_میرم تو اتاقم.
هنوز یه قدمم نرفته بودم بابام مانعم شد
_میمونی همین جا… ایستادم… خودمم نتونستم برم!
چشم به در دوختم.
با باز شدن در قلب منم از حرکت ایستاد… وارد خونه شد و درو بست..
خطاب به بابام گفت
_سلام دایی!
بابا سر تکون داد و گفت
_بیا بشین پسر!
آرمان نیم نگاهی حواله ی من کرد و روی مبل نشست.
مثل درخت همون جا سبز شده بودم.
بابام مقابلش نشست و این بار خطاب به من گفت
_تو هم بیا بشین.
پاهام میلرزید. به سختی جلو رفتم و کنار بابا مقابل اون نشستم.
بابام گفت
_شاید بدونی برای چی صدات زدم آرمان. برای همین لازم نیست خیلی مقدمه چینی کنم.
مکث کرد و ادامه داد
_بعد این همه مدت چرا برگشتی؟اونم درست شب عقد سوگل؟ 

۱۳۹

13 دیدگاه

  1. نمیدونم ادامه این رمانو همون نویسنده قبلی داره مینویسه یا نه ولی پارت هایی که تا حالا بعد از اون توقف طولانی مدت قرار داده خیلی بهتر از ادامه این رمان در سایتهای دیگس.
    و یه خاهش از جناب ادمین که لطفا پارت گذاری و زود تر انجام بده اینطور که هر ۳ روز یا ۵ روز یه پارت قرار بده خیلی بهتره .

    1. سلام دوستان
      من یخرده گیج شدم مگه این رمان تموم نشده بود تا جایی که یادمه ارمان با قضیه سوگل کنار اومد و نمیدونم ماجرای ی زن خارجی ارمان که معلوم میشه زن دوستشه و اینا
      پس الان اینا از کجا درومد ؟؟؟😳😳

  2. خسته نباشی نویسنده 😐😐
    آخرش رو مثلا میخوای چه جوری تموم کنی ؟یا برمیگرده با آرمان یا با همین معین به خوبی و خوشی و سلامتی زندگیشو میکنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *