codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۳

 

تمام سه ساعت را بالای سرش میمانم، نکند که پس بزند یا افت اکسیژن… شاید هم چون شجاعتم بیرون از اینجا تهنشین میشود.
باز هرچه پیش آمد را مرور میکنم. آن مرد کنار رستوران وقتی به خانه فرامرز میرفتیم. او که از لحظ های غفلت استفاده کرد و در ماشینی که باز شد.
خوب به یاد دارم چه گفت، جمله به جمله… که اگر از ارث چشم نپوشم، شاپرک را ازدست میدهم. که بهادر را به خطر میاندازم. چاقو که بیخ گلویم رفت فهمیدم جدی است. فهمیدم کار فاضل است یا پسرانش، اما حتی فکرش را
هم نمیکردم که پدرم ثروتی هنگفت برایم گذاشته بود. آن روز فقط خانه را میدانستم… شاپرک به ازاء خانه… معامله خوبی بود. حتی به بهادر هم نگفتم.
نمیخواستم نگران شود. وقتی مصطفی درست روز بعد از سیزده فروردین سر راهم پیدا شد، آن هم زمانی که شاپرک را به مرکز برمیگرداندم…

هیچوقت فکر نمیکردم او کسی که تهدیدم کرده بود باشد. محمد یا حتی فاضل چرا، اما او نه.
_ دختر جون، یه صندلی بذار بشین و بچه تو بغل کن؛ جای اینکه مثل مجسمه وایسی.
رئیس بخش است، میگویند بهترین است، اما بداخلاق… شاید زیادی رک.
شوکه از حرفش فقط نگاه میکنم که خودش صندلی برایم میآورد. پرستار سر میرسد .

– بچه ر و بدا بغلش، بذار همه کاراش رو بکنه. فردا صبح بفرستش زیر سینه
تا ببینم بعدش چی میشه.
بغض مانع از تشکر کردنم میشود. کاش بهادر بود و اینها را میشنید. یعنی دلش برای بهارش تنگ نمیشود؟ یعنی بهادر که آنگونه عاشق شاپرک بود و او را تروخشک میکرد، فرزند خودش را دوست ندارد؟ یعنی حتی نگران حال من هم نمیشود ؟

آخرین تصویر او در آی.سی.یو بود و جملهای که باید برای آن توضیح دهد .
مصطفی و حرفهایش دارند مغزم را میجوند، اما بازهم این بهار است که گریه میکند و من را از فاضلاب گذشته دور میسازد. پرستار دورش پتو
میپیچد. این اولین بار است، اولین آغوش… و لمسش که مسکنم، اشکهایم سرریز میشوند. کوچک است، شاید دو وجب، دختر نقنقو.

_ رفتی بیرون، گوشیتو بیار فیلمی که گرفتمو بریزم توش برات… اولین بغل کردن این کوچولو رو .
اینجا کیست که نداند من چگونه با حال نزار به این اتاق سر میزدم و این دختر شد تنها امید روزهای سختی، روزهای بی بهادرم.
امروز برای اولین بار بهار رو بغل کردم و تو نبودی. چه جوری جبران میکنی؟ تمام این نبودنها رو
برایش پیام را ارسال میکنم. به امید اینکه شاید روزی گوشی اش را روشن کند.
از این شکنندگی بیزارم. از این تنهایی و ناتوانی، اما دیگر آن مهگل منفعل قبل نمیشوم. نمینشینم به یاد گذشته ها اشک بریزم و سیاهپوش کنم
تمام دنیایم را.
…………………
_بهادر

نمیدانم آیا تعداد دفعاتی که وسوسه میشوم به گوشی ام سر بزنم قابل شمارش است یا نه، اما میتوانم تعداد دفعاتی که خودم را لعنت کرده ام
بدانم؛ هر بار که به او فکر میکنم و لعنت به من که هر دقیقه به او و آخرین دیدارمان فکر میکنم و زمانی نیست که مرور نکنم تک تک لحظهایمان را…

از همان لحظه ای که دخترک سیاهپوش آن روزها پا به اتاقم گذاشت و همسر رنجور این روزهایم که روی تخت بیمارستان رها کرده ام.

_ سلام، پسرخاله… ننه برات نون تازه و پنیر و سرشیر فرستاده…
صورت سفید و لپهای صورتی با چشمان رنگی و موهایی بور… همه اینجا چنین اند، چهره های قشنگ و اصیل. مادرم نیز همین صورت را داشته است.
عکسش را برای اولین بار دیدم، همین چند وقت پیش. زیبا و ظریف بود. گفته بودند عقل درستی نداشته که به پدرم دادندش. حاج ساعد که میگفت پدرم نیز شیرین عقل بود .

_ تو که میری پایین؛ یکم هیزم شکستم. بیا ببر برای ننه.
نسیم خنک کوهستان میوزد و من به رفتن پسربچه ایی نگاه میکنم که نوه خاله ام است داراب ! برخلاف سن کمش از من مردتر است
چشمانم میسوزند. مادرم اگر زنده بود، بهار نوه او میشد. زن شیرین عقلی که هنوز مردمان این روستا عاشقی و شیدایی او را به پدرم، به یاد دارند. مرد‌ شاعری که یک روز سر از یک روستا درمیآورد و زمین گیر دخترکی بی پروا میشود. عکسش را دیدم؛ وقتی باج دادم به برادرش، حاج ساعد. چه کسی فکر میکرد روزی برای داشتن یک عکس باج بدهم و برای داشتن یک نشانی از
خواسته هایم بگذرم ؟

پدرم یک مرد معمولی بود؛ کمی شبیه من، اما قدوقامتش معمولی بود. حاجی گفت پدرم عقل درستی نداشت، روزهای آخر عمر را به نسیان گذراند .
چه کسی میداند که چه شد ؟
ظرفهای شیر و مخلفات را برمیدارم .
پیرزن نای راه رفتن ندارد، اما برای من تمام وجودش را مایه میگذارد.
میگویند مادرم شبیه او بود و ننه ام، زن زیبایی است در هشتاد و پنج سالگی و نام مادرم را که میشنود میگرید. اگر بداند که عروس دارد و ربابه هنوز نام نتیجه و من در نهایت نامردی رهایشان کرده ام، حتماً دیگر اینقدر مهربان نیست.

چشمانم هنوز میسوزند.

میگویم برای دود چوب است، اما میدانم دلم برای
زنی پر میزند که هرگز من را نخواهد بخشید. گلی هیچوقت فراموش نمیکند.
اینبار من برای له نشدن فرار کرده ام؛ از روزی که گلی بداند برای هیچ چیز،همه چیزش را از او گرفتم… پسرمان را…
…………….
***مهگل

_ به من آدرس نمیدی، عباس آقا ؟
وسایل بهار را داخل اتاقش میگذارد، اتاق شاپرکم. او در چه حالی است؟ حتی نمیدانم شاپرکم چه میکند.
– بذارید تنها باشه، خانوم. برمیگرده.
دلم نمیآید بهار را روی تخت شاپرک بگذارم. فرصت نکردیم برای دوقلوها تخت بخریم. باورم نمیشود روزی که از اینجا رفتم، هنوز دو فرزند در بطن خود داشتم .
آن روز…

نگاهم کشیده میشود به ریزه های باقیمانده از عکسها.
– آدرس بهادر و نمیخوام، شاپرک کجاست… اون دخترمه… به آقای افخم بگو که مهگل گفت: شرط کردی زنت بشم در ازای شاپرک. زنت شدم،
شاپر کو میخوام… بعدش هرجا خواستی میتونی بری.
سر پایین میاندازد. نمیخواهم امیدم به آینده ازبین برود. این حرفها تیغ دولبه است. اگر بتوانم او را کنار بهار بیاورم، شاید فرصت دوبار های برایمان باشد.
– بهادر نامرد نیست، مهگل خانوم… شما و بچه ها… براش باارزشید…
در نهایت بهار را داخل کریر میگذارم. این اتاق صورتی و آبی… نگاه میگردانم از رنگها.

– بله، باارزش… املاکشم براش باارزش هستن. موتورش، همون که اولین دارایی ش بود… اونم باارزشه برای بهادر افخم… اما فقط در همین حد! نامردی رو نمیدونم چی معنا میکنین، اما آقابهادر شما مرز نامردی رو رد کرده… اینا همه حرفه، آقا عباس. بهش بگید مهگل شاپرک رو میخواد. از قول من بگید، مصطفی پول داد اونو ازم گرفتن… اگه عرض هی پس گرفتنش رو نداری، بگو
تا خودم اینکارو بکنم .

شاپرکم… آخ، شاپرکم. مصطفای رذل… او مثل موریانه درون زندگیام نفوذ کرد. آنقدر که حتی توانست خانواده شاپرک را پیدا کند، درمقابل میراثی که حتی از آن خبر نداشتم.
– شما الان عصبانی هستین، میفهمم… اما اقا شوکه اس!

دیگر تاب نم یآورم و فریادم بالا میرود:
– بهادر و برای من توجیه نکن، آقا عباس! اگه هنوز اینجام، چون بهم اونقدر خوبی کرد که بگم به جهنم تمام حرفاش… حرفایی که من تو این سن از دردش سکته کردم، میفهمی؟ من تا آستان هی مرگ رفتم. اگه ارسلان مرد، چون بهادر باعثش شد. اگه بهار اینهمه مدت بستری بود،چون اون باعثش شد. چون بهادر حتی نموند تا حرف بزنیم. چون با من مثل یه خائن رفتار
کرد… حساب درست و غلط حرفای مصطفی موکول به بعده. بهش بگو بیاد گندی رو که زده، جمع کنه .

این گندی است که هر دوی ما باهم به صورتی کاملاً حرف های به زندگیمان زده ایم.
عباس که میرود روی زمین ویران میشوم. در این خانه ماندن برای من شبیه شکنجه است. چهاردست وپا میروم به سمت تکه عکسهای باقیماندهی زیر وسایل.
فقط چند ثانیه… مصطفی من را بوسید.
……………………….

غروب پن جشنبه است و هوا دلگیر.
آخرین امضا را میزنم. یک تکه از میراث پدر را میفروشم. تکه ای که هر بار
از در آن وارد میشدم، یاد تلخی های کودکی نابودم میکرد… اگر فقط چند تصویر پدرم نبود…
– یک هفته برای تخلیه، طبق قرارداد .
مبلغ هنگفتی است برای یک خانه کلنگی. حال میفهمم چرا فاضل روزی که سند اصلی املاک را به دستم میداد، درحال سکته بود. بنگاه دار میگوید:
– آقا فاضل خوب چیزی بهتون داد…
نگاهش میکنم، این مرد را سالهاست در این محله قدیمی میشناسم. اگر وقت داشتم، کارم را به این آدم بیخود نمیسپردم که از قبالش سود کند.

– فاضل قصاب به گور پدرش خندید که چیزی به من بده! این ارث پدرمه که اون حرومخور این همه سال توش کپید… فاضل گور نداره که کفن داشته باشه.
مرد بنگاه‌دار خودش را جمع میکند. خریدار هم…
بهار داخل کالسکه بیدار میشود. و برای شیر نق میزند. این روزها هوشیارتر شده است .

– آدم درستی نبود. هیچوقت…
باتمسخر نگاهش میکنم .
– تو که خوب براش خم میشدی، مش سلمان… کاراش تموم شد، برای محضر بگو بیام .
چک را تحویل میگیرم. میتوانم با آن یک آپارتمان و یک ماشین بخرم.
دو هفته از ترخیص بهار گذشته و از او هیچ خبری نیست. به گوشی ام پیام میآید، درست وقت خروج. از خانم ارفعی است، تنها کسی که این روزها هرازگاهی دلدار یام میدهد. از دیدن پیام او ذوق میکنم. آدرس شاپرک را فرستاده است. نمیمانم تا تعارفات دروغ او را گوش بدهم. کالسکه را جمع‌ میکنم و پشت ماشین آژانس میگذارم. راننده کمک میکند. بهار هم شیرش
را میخورد. چشمان و نگاهش خود بهادر است. موهایش که درآمده بور است،
نه تیره… و هرچه بزرگتر میشود، پوستش روش نتر میگردد. ارسلان اما
موهای سیاهی داشت. سبزه بود. اگر بود… صورت بهار را میبوسم. برای ارسلان هنوز حتی یک قطره اشک هم نریخته ام. بهادر این عزاداری را به من
بدهکار است

عزای فرزندم، فرزندش، پسرمان را .
گوشی زنگ میخورد، دیگر امیدی به تماس او ندارم. انگار او واقعاً از زندگی ام بیرون رفته است.

– سلام، مهگل جان. کجایی، دخترم.
صدای گرفت هی فرامرز است. کاش واقعاً دخترش بودم. مدتی است دیگر زیاد
کنارشان نیستم. این آدمها متعلق به زندگی بهادرند نه من… حتی اگر خوب باشند.
– بیرونم، آقا فرامرز. ستاره خانوم خوبن ؟
– خوبه. گفت زنگ بزنم شب که دخترا بیرونن، بیای شام خونه ما. شلوغ نباشه، راحت تری… دلمون برای بهار تنگ شده .
در این دو هفته سه بار برای دیدن بهار آمدند، اما هیچ چیز جز احوالپرسی بینمان نبود، شاید آنها هم میخواهند بهادر را از یاد ببرم .
– یکم کار دارم راستش…ولی بخواید، بهار و میتونم بذارم پیشتون.
– خودتم میخوایم ببینیم، مهگل. وقت برای کار هست. وکالت کارات و بده،
میدم بچه‌ها انجا مبدن. اینجوری سختت میشه…
کارت بنگاهی که میخواهم بروم را به راننده میدهم. قرار است چند خانه نشانم دهد .
– ممنون، اقا فرامرز. خودم باید از پسش بربیام. من بهادر نیستم که اونقدر زورم برسه با وکلا کار کنم. بهتره یاد بگیرم از پس کارام بربیام.
نفس عمیقی میکشد. کلافه است، این را فهمیده ام. نمیداند باید چه کند، اما من میدانم .

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 دیدگاه ها

    1. کو نگذاشتی که
      من از وقتی که پارت گذاری رو تو پارت پنجاه و یک متوقف کردی تا الان همیشه سرچ میکردم که گذاشتی یانه
      دیگه صبرم به سر رسیده بزار دیگه ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان