codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۹

 

– من میترسم، آقا سمیر… چرا اینجوری زل زدن؟
آرام میخندد.
– خانوم، با ماشین چندصدملیونی اومدین جایی که نصف اینا پولش رو تا حالا ندیدن میخواین نگاه نکنن؟! حالا بحث غریبه بودن جای خودش و داره.
این حقیقت محض است. واقعاً چه فکری کردیم که اینگونه وارد چنین جایی شدیم. کاش بهادر بود که بگوید چه کاری بهتر است، اما نیست.
– من برم بپرسم که خونه مش رمضون کجاست.
سر تکان میدهم که برود. از خودم و این تشکیلات خجالت میکشم. خانه مش قربان به یادم میافتد. از کی عادت کردم به ندیدن تفاوتها؟
سمیر برمیگردد و از پنجره سر داخل میکند.
– میگن مریضه، ولی آدرس دادن. یه کوچه پایین تره. ماشین نمیشه برد. باید پیاده بریم.
نگاهی به لباسهایم میاندازم؛ یک مانتوی کوتاه مشکی با آستینهای کوتاه.
– خب، این لباسا یکم نامناسبه واسه اینجا… من… خب…
خیلی جدی نگاه میکند.
– مهم نیست، بیاین پایین. اونقدر ام من بیعرضه نیستم… این بیچاره هام آدم خور نیستن.
از این ترس شرمنده میشوم. من هرگز چنین روستایی نیامده ام.

شالم را دور سرم میپیچم تا سر بی مویم کمتر به چشم بیاید. زیرِلب دعا میکنم همه چیز حل شود.
لرزان و با شک دنبال سمیر و چند پسربچه که میخواهند ما را راهنمایی کنند میروم. با زبان محلی سؤال میکنند با مش رمضان چه نسبتی دارم؟ اینکه او در این چند ماه مهم شده و دم مرگ است.
من از اضطراب سکوت میکنم، اما سمیر راحت از زیر زبانشان حرف میکشد.
به خانه کاه گلی قدیمی میرسیم. یک حیاط و خاک خیس خورده و صدای چند بچه و زن که میآید.
یکی از بچه ها کسی را صدا میزند و به زبان محلی میگوید از شهر مهمان آمده است.
یک زن دم در میآید. چادری کهنه به کمر بسته، با آستی نهایی بالازده و صورتی که نمیشود گفت چند سال دارد؛ شکسته و آفتاب سوخته.
– بله، چکار مش رمضون دارین؟ تو رختخواب افتاده.
نگاهش از سمیر به من و دوباره او میگردد.
– من مهگلم، از تهران میآم. اومدم دنبال شاپرک، نوه مش رمضون…
زن داخل میرود و در را باز میگذارد. چیزهایی تندوتند میگوید که نمیفهمم. انگار کسی را صدا میکند.
– من زبونشون و نمیفهمم، آقا سمیر… چی گفت؟

آرام میخندد.
– هیچی، گفت انگار ولشون نمیکنین برای یه نصفه آدم.
اخمهایم درهم میرود، نصفه آدم؟! منظورش شاپرک من است؟
– خانوم، ول کن حرفای اینا رو. برید سراغ اصل کار.
تذکر خوبی است که بدانم نباید از کوره دررفت.
– بله؟! شما کی هستین خانم؟ اومدین دنبال شاپرک ؟
زن شاید از من کمی بزر گتر باشد. چهر های معمولی دارد، اما آقتاب و کار تاثیر خود را گذاشته است؛ صورت تیره، کمی چاق. فارسی را خوب حرف میزند،
مانند آن زن آرایشگر.
– سلام، اسم من مهگل ساریخانیه، خانوم… مادر رضاعی شاپرک. وقتی نوزاد بود، من بهش شیر دادم. مادرش قبل مرگ به من سپردش.
زن میایستد؛ کمی دورتر. نگاهش غمگین میشود. چشم میگردانم شاید بین بچه هایی که میان خاک و خل درحال بازی هستند، بیابمش. زن رد نگاهم را میگیرد.
– دنبالش نگردین، خانوم. اینجا نیست. سراغ مش رمضونم نگیرین. من زن عموی اون بچه ام، فقط چند روز اینجا بود. بعد اومدن بردنش.

چشمانم به لبهای زن خشک شده؛ “بردنش”… نفسم حبس میشود. یاد حرفهای زن آرایشگر میافتم. پاهایم برای ایستادن نا ندارد.
– بردن؟ کی برد؟ بچه ام و کجا بردن؟
چند زن دیگر میآیند. بوی نان تازه… تهوع دارم.
– بردنش دیگه… صاحب اختیار اینجا مردان. یکی اومد کف دست عموش یه چی گذاشت، اونم داد بردن. اصلاً نپرسی چه جوری اومد و چی شد. مردا هیچی به ما نمیگن.
روی زمین میافتم. قلبم تیر میکشد. مصطفی… حتماً کار اوست. حتماً او برای انتقام دخترکم را برده. صدای همهمه زنها میآید و دستی، قرص
زیر زبانی ام را جلو میآورد. سمیر است.
– آقا گفتن اگه حالتون بد شد، این و بدم بهتون. نگران نباشین.
قرص را زیر زبان میترکانم. ضربان قلبم آرام میشود و نفسم بالا میآید، اما در اصل ماجرا تاثیری دارد؟
– تو رو خدا خانوم برامون شر نشید. آقای خوبی به نظر میرسید. از اون یکی مرده که اومده بود، خیلی خوب تر بود. اون یکی فکر کنم اسمش مصطفی بود… اینجا همه بدبختن. هرکی لنگ نون شبشه. یه نون خور کمتر، نعمتیه…
دختره عقل درست نداشت. گفتن مریضه ، اینجا برای سالم اش جهنمه…
پاشین… یارعلی رفته شهر با ماشین کار کنه. اگه تلفن دارین بهش زنگ بزنین.
یه پولی، چیزی بش بدین؛ مث بلبل براتون تعریف میکنه…
اینها را آرام کنار گوشم میگوید.
– تو حتماً مادری ، منم مادرم. شاپرک دخترمه. به خاطرش خیلی کارا کردم…
اگر نبودم این مدت، چون گیر تخت بیمارستان بودم. فقط بگین کی برد؟
به خاطرش چه قدر پول داد؟ ای خدا…
نمیتوانم تمرکز کنم. تمام فکرم پی اوست. یاد دختر آرایشگر میافتم، نکند او
را برای…

دست به لباس زن میگیرم و ازجا بلند میشوم

– اصلا چرا دادینش؟ اون هنوز شیش سالشم نبود. شاپرک مریضه… آخه مگه آدم نیستین؟!
بغضم میشکند، میان جمعی از زنها که اضافه میشوند و کم کم مردها.
حال خودم را نمیفهمم. یعنی چه او را به کسی دادند؟!
– مهگل خانوم، اقابهادر کارتون دارن. اینجوری نکنین…
دست او را که سعی میکند نگهم دارد پس میزنم. مقصر بهادر است. او به من قول داد…
گوشی را میگیرم، انگار عزاداری است یا یک نمایش. همه جمع شده اند.
آدمهایی که… گوشی را میگیرم. دیگر نای نفس کشیدن ندارم .

– تو قول داده بودی، بهادر. تو گفتی اون و میآری، تو به من قول دادی ،
نامرد… بچه ام و فروختن… من مصطفی رو میکشم… اگه شاپرک بلایی سرش بیاد، خودمو میکشم…
من مادر خوبی نبوده و نیستم، من نتوانستم از هیچکدام از فرزندانم مراقبت کنم. مقصر فقط من هستم. اگر آن روز به بهادر میگفتم، امروز برای دخترکم اینگونه شیون نمیکردم.
سکوت میکنم. هیچ کس این میان تقصیری ندارد. صدای فریادهای بهادر میآید، گوشی از دستم رها میشود. انگار همه چیز تمام شده است. زندگی تمام است.
– بیاین خانوم. بیاین تو رو خدا. الان سکته میکنین… بیاین با یارعلی حرف بزنین… اون میدونه چی شده.
نگاه گنگم را به زن میدوزم که یک گوشی ساده به سمتم میگیرد. کسی آدمهای اطراف را از حیاط بیرون کرده است. آفتاب سوزان بالای سرم باشد میتابد و من هاجو واج فقط نگاه میکنم. گوشی را در دستم محکم میکند.
– الو…
لرزان حرف میزنم. خدا کند نور امیدی باشد.
– شما مهگل خانومید ؟

صدای مرد زیادی زیر است و نازک، انتظارش را ندارم. شاید فکر میکنم باید مثل صدای بهادر زمخت و مردانه باشد. شاید فکر میکنم باید یک مرد قسی القلب با صورتی زشت باشد که به دخترک کوچک من رحم نکرده و او را
فروخته است. شاید…
– من کسی ام که وقتی هیچ کدوم به اون زن بدبخت محل سگ نذاشتین، بچه رو بهم سپرد. چه جوری تونستی آخه… پول میخوای؟ بیا بدمت، ولی شاپری رو برگردون…
اشک میریزم. هیچوقت اینقدر برای شاپرک دلتنگ و عاجز نبوده ام. او همیشه آنجا بود، در پرورشگاه. همیشه نیمی از درآمدم برای او بود، او دختر دوست داشتنی و ملوسی بود که همه دوستش داشتند. شاپرکم همچین هم
بی صاحب نبود.
– چرا کولی بازی در میآری، خانوم جان ؟ آبرو نبر. فروختن چیه؟! یه آقای دست به خیری اومد بچه رو دید. دید عقل درست نداره، ولی مهرش به دلش افتاد، برد پیش زنش که بچه ندارن. خو بچه رو نگه میداشتیم تو اون خاک و خل که چه؟ یه پولی هم کمک کرد که یه نیسان خریدم برای خرج
زنوبچه… اینقد پول به رخ نکشید. تو اون دخمه پرورشگاه میموند که چی بشه؟ خدا رو خوش نمی اومد… الانم میخواین آدرس بدم برید ببینیدش. خانوم ارفعی درباره شما گفتن… به خدا خانوم، مام آدمیم، حیوون نیستیم.

اشکهایم را پاک میکنم. میخندم، بغض میکنم. نمیدانم چه حالی است ؟
نگاه به سمیر میدوزم. به زن یارعلی، به پیرمردی که با عصا روی پلهها نشسته و زنانی که سر در گوش هم میگردانند.
_ هرچی بخوای، در توانم باشه بهت میدم… اگه شاپرکو بهم بدن. فقط بگو
کجاست، بچه مریضه. من… به دنیا نیاوردمش، ولی…
صدایش کمی آرامتر میشود.
_ من به جان بچه هام نمیدونستم ماجرا چیه، خانوم. اصن از این بچه خبر نداشتیم. داداش بزرگ خدابیامرزم انگار میدونست که اونم افتاد چندسال پیش تو چاه و مرد. مام سر در نمیآوردیم، خانوم. اون یارو از خدا بیخبرم نگفت
ماجرا چیه، ولی اون خانم که تو پرورشگاه بود گفت شما و شوهرتون برای فرزندی خواستینش، خب، خبری نشد ازتون…
این آقا مردونگی کرد. وضعشون خوبه، خانوم. بچه جاش خوبه… به جان آقام،
مام مسلمونیم… سرمون میشه بعضی چیزا. الان براتون آدرسی که اون آقا داده بودو میفرستم… اگه صبر کنین، من دو روز دیگه رسیدم ده.
صبر؟ قطعاً ندارم. در این دنیا که کسی به یک کودک رحم نمیکند، چگونه میتوانم حتی یک دقیقه هم صبر کنم؟ قبلاً فکر میکردم که شاپرک نزد آنهاست و بهزیستی حتماً حواسش هست… خانم ارفعی چه راحت چشم پوشی کرد !

– ادرس رو میشه بفرستین؟ من شاپری رو ببینم، حتماً میآم دوباره… فقط… ارفعی میدونست؟ مگه قرار نبود… ولش کنین… میشه بفرستین؟
سمیر مشغول حرف زدن با گوشی است، اما نگاهش معطوف من است.
– خانوم، ما درسته پول درستودرمونی نداریم و لنگ زندگی هستیم، ولی بچه رو نفروخت یارعلی. اون آقا اومد با خانومش. اتفاقاً شاپرک خیلی هم دوستش داشت، فکر کنم میشناختشون. خود بچه خیلی خوشحال شد با اون آقا و خانومش رفت.
یک زن و شوهر؟ اما شاپرک کسی را نمیشناسد! سرم سوت میکشد. چرا همه چیز اینقدر کشدار شده؟ کاش بهادر بود. از فکر او سرم درد میگیرد. او
اولین تیر ترکش را خورد.
– شاپرک کسی رو نمیشناخت جز من و بهادر… شوهرم.

زن سر دو بچه های را که به او آویزان شده اند نوازش میکند؛ بچه هایی با صورتهای خشک و سوخته از آفتاب، لباسهای کهنه و خاکی.
– به خدا خانوم ما چیزی از اون دختر نفهمیدیم. به اون آقا میگفت عمو. اون خانوم هر و هم خاله صدا کرد. فقط چند روز مهمون ما بود که باهاش خوب بودیم… اون که اونجا نشسته، مش رمضونه. حال درستی نداره، گوشاشم نمیشنوه. میگن فراموشی گرفته؛ چیز زیادی یادش نمیآد .
میروم و روی لبه سکو زیر طاق مینشینم. بوی بدی میآید. احتمالاً از دخمه روبروست که مرغ و خروسها در رفتو آمدند.
– پیام و فرستادن خانوم، برداشتم. میخواین برید امروز یا…
دلم تنهایی میخواهد… سکوت و جایی که بشود فکر کرد.
– آدرس کجاست؟
روی دوپا مینشیند؛ روبه روی من.
– شهرستانه، خیلی دوره. با ماشین بکوب بریم، یه روز بیشتر راهه؛ سمت اردبیل، آستارا…
چشمانم از تعجب گرد میشوند. بلند میشوم.
– چی میگی؟ اردبیل… اینجا کجا تا اونجا؟ چه جوری بردنش… مملکت صاحب نداره؟
گوشیام را بیرون میآورم. عصبانیام… شماره ارفعی را میگیرم.
کمی طول میکشد تا آخر رد تماس میدهد! این عجیب است. شوکه به گوشی نگاه میکنم، بازهم تماس میگیرم. گوشیاش خاموش است. جیغ
خفه ای میکشم.

– خانوم، هوا گرمه. بیاین بریم تو ماشین. حالتون بد میشه. اقا بهادر چند بار زنگ زدن. بیاین بریم اونجا تصمیم بگیرین.
زن با یک سینی شربت نزدیکمان میشود. دلم از رفتار خودم میگیرد.
از اینکه فقط به قول بهادر ادا در میآورم… الآن فقط حضور او برایم کافی است،
اما او نیست… هیچوقت زمان نیاز من نیست.
– بیاین شربت بخورین، خانوم. اینجا عین خونه های تو شهر نیست، ولی بیاین امشب و بمونین؛ فردا برید پی دختر…
دست زیر چانه زده و زیر سایبان مینشینم… سمیر هم کمی آنورتر لیوان شربت به دست. من هم برمیدارم، واقعاً نیاز دارم یک نوشیدنی خنک بخورم.
– ممنون، باید ببینم بچه ر و… میدونین کارای حضانتش انجام شده یا نه؟ قیم بچه کیه؟
– من سر دردنمیآرم از اینا، خانوم. الان سه ماهی هست یا کمتر… طفلک اینجا اذیت بود. میترسید. همش میگفت مامان گلی… فک کنم شما رو
میگفت… اون آقا که اومد، خیلی خوشحالی کرد. از شما هی گفت.
جز بهادر چه کسی میتواند باشد؟ آنهم

با همسرش… بازهم حس شک و بدبینی بر دلم مینشیند.

شماره بهادر را میگیرم. گوشی اش را به من داده است؛ خودش کی گوشی خرید؟
با اولین بوق برمیدارد. نمیگذارد حرف بزنم. صدای فریادش گوشم را کر میکند.
– نامرد اون کره خری بود که دهن تو سرویس کرد، مهگل. تو چه فکری با خودت میکنی که به من همچین حرفی میگی؟ کدوم نامردی رو در حقت کردم؟ تمام وقتم، توان مو گذاشتم…
سکوت میکنم، سکوت میکند. فکر کنم حتی زن هم فریادش را شنید.
اهمیتی ندارد.
– زن عموی شاپرک میگه یه مرد و زنش اومدن دنبال شاپری. اونم مرده رو میشناخته. احیاناً تو خبر نداری؟ گلوتم پاره نکن، بهادر افخم. من که
دوروبریات نیستم بترسم… خودتم میدونی چی میگم.
سکوتش ادامه دارد. جایی است که هوا داخل گوشی میپیچد.
– به موقعش تو هم میترسی. یه نامردیای نشونت بدم…
– ها… چیکار میکنی؟ نامردی مگه شاخ و دم داره ، بهادر که به من قول بدی بشه شرط ازدواجمون، ولی حالا بچه ام تو بغل یه زن دیگه بهش بگه مامان؟ تو باید میزدی مصطفی ر و میکشتی! باید لهش میکردی. اون…

– صدات و نبر بالا، مهگل! پا میشم همین الان آتیش میکنم میآم اون خراب شده، از پس کله کچلت میگیرم میآرمت اینجا… اون زبون مثل
نیش مار غاشی ات رو میچینم.

لعنت به بهادر؛ لعنت به من که بازیچه او میشوم. همیشه من را کیش ومات میکند. میخندد! باورم نمیشود.
– خدا لعنتت کنه، افخم. چی زدی اینقدر شنگولی؟ من اینجا عین اسپند رو آتیشم، تو شوخیت گرفته؟
سمیر کنار پیرمرد نشسته است. زن به سر کار خود، رخت شستن رفته و هرازگاهی نگاه میکند.
– خب، من شوخی کردم؛ تو جدی بگیر. میخواستم ببینم تغییر کردی، ازم حساب میبری که دیدم نه، همون موجود غیرقابل تحملی که بهادر خرت شد.
به گوشی نگاه میکنم، انگار میخواهم تصویرش را ببینم. زیادی سرحال است.
– زبون نریزی، مُردی… تو میدونستی شاپری رو بردن؟ ارفعی جواب مو نمیده، بهادر…
بغض میکنم. فکر ازدست دادنش سخت است.
– اونا حضانت و گرفتن، گلی. برو به بچه سر بزن…
زیر پایم سست میشود. یعنی شاپرک ازدستم رفت؟ زانوهایم خالی میکنند و میافتم. چه قدر گفتنش برای او راحت بود.

– یا علی…
روی زمین سیمانی ولو میشوم. دست خودم نیست، انگار یکهو جان از تنم میرود.
صداها را میشنوم و آدمها را میبینم. شلوغ میکنند. من فقط ضعف کرده ام؛
شاید چون هیچ چیز نخورده ام، حتی آن لیوان شربت را.
کسی شربت در دهانم میریزد و تنم گرم میشود. سرم را حس میکنم…

– گلی… مهگل؟ عزیزم…
این صدای نگران بهادر است. حتماً خواب میبینم، اما خواب من مربوط به فهمیه بود. انگار او هم اینجاست. تنم کوفته است. بوی خوبی میآید؛ بوی نان تازه، بوی اسپند، بوی پشم گوسفند.
بازهم همان کلمات. چشم باز میکنم. دنبال او میگردم. مثل همیشه با پرههای بینی بوی او را میجویم، اما نیست. سر میچرخانم، کنار گوشم است.
– خانوم، بیدار شدین ؟ بیاین، آقاتونه. هزار بار زنگ زده، مادرمرده.
مینشینم. یک رختخواب سپید و لحافی دستدوزی شده. جاری مادر شاپرک است.
– فهیمه رو دیده بودین
گوشی را به سمتم میگیرد.
– الو، بهادر؟!
نفس بیرون میدهد. از پشت گوشی هم میفهمم میلرزد، نفسِ رهاشده.
– تو من و پیر کردی. تهشم میکشی، مهگل. نه غذا میخوری، نه به موقع دارو میخوری… برگرد خونه. تو رو جان بهار… بیا. خودم شاپر ک و میآرم…
یک سینی غذا، شامل مرغ و مخلفات. شرمنده میشوم. وضع مالی خوبی
ندارند و من امروز چه قدر قشقرق کردم. مثل همیشه قصاص قبل از جنایت کرده ام.
– من خودمم پیر کردم، بهادر… میدونی، فکر میکنم خیلی آدم نفهم و بیشعوری ام. عین چی ناسپاسم. این روزا خیلی به مردن فکر میکنم. الان ورببین… اینهمه امروز گه بازی درآوردم، بدبختا سینی غذا آوردن؛ مرغ و مخلفات. رختخواب انداختن، مراقبت کردن… تو هم از اونور… مقصر خودمم، میدونم… خریت کردم که نگفتم. ارسلانمون مرد… دیدی بهادر چه راحت
رفت، بچه ام…
زانوهایم را بغل میکنم و میگریم. هوا تاریک شده و اتاق با یک لامپ
روشن است. اتاق بزرگی نیست، اما تمیز است. زن تنهایم گذاشت.

– آدم که درست و درمون نباشه ، از اولش تا ته گورم هیچیش به راه نیست.
پیشونی هرکی رو همون اول مینویسن. منم شدم گربه کوره، فقط چنگ و دندون نشون میدم…
نفس کشیدن برایم سخت شده با گریه و آبریزش بینی، اما واقعا تا کی نمیخواهم قبول کنم؟
– گلی جانم…
صدایش شبیه تمام شبهای آرامشمان است. چه قدر از اینها دور بوده ام…
بازهم بهادر است که با لجبازی مانده.
– بذار بگم؛ هی نگو، گلی جان… والا حق داری ولم کنی، بهادر. من از مادرمم بدترم. ببین حتی یاد بهار نیفتادم، بچه بدبخت… دروغ چرا

، شاپریم تو رو
بیشتر دوست داره. انگار من فقط باید تنها باشم. بقیه رو اذیت م کیکنم… از خودم بدم میآد… هیچوقت به مردن فکر نکردم، ولی الان زنده بودنم خیلی مسخره شده. بهار تو رو داره، تو از من خیلی براش بهتری. تو برای همه بهتری… شاپری مامان بابای جدید داره. توام من نباشم تنها نمیمونی… خب، واقعاً من به چه دردی میخورم، بها؟!
صدای جیرجیرکهای اطرافش میگوید خانه نیست. اصلاً کجا رفته ؟

– به درد اینکه به من بگی بها و دل من برات بره. به درد اینکه از صبح تا شب رو مخ من پاتیناژ بری و تهش من برای بودنت کیف کنم ، به درد اینکه
حتی یک لحظه هم مغز منو خالی از خودت نذاری… گلی، نمیدونم دقیقاً به درد کجای زندگی میخوری… همین که برای من هستی بسمه. خودخواهی اسمشه ولی من بابتش خجالت نمیکشم. برات کم گذاشتم، ترسیدم… عین یه بزدل… عین شب اولی که رفتم زندان…
تو دروغ گفتی. هرچی پرسیدم، نم پس ندادی… اون حرومزاده… بوسیدت…
اشکهایم باز سرریز میشوند. چه احمقانه رفتار کردم. بهادر هر بار فرصت داد، حرف پیش کشید، اما من ترسیدم .
نفس عمقیش را رها میکند، مردانه بغض دارد.
– گلی، میفهمی چی میگم؟ تو قبل از من با دوست پسرت بودی. خوب یا بد، ازش حامله بودی. ماهها باهاش زندگی کردی، رابطه داشتی و هزارتا چیز دیگه… اما… هیچوقت نه حسودی کردم، نه واقعاً برام مهم بود… ولی… من
زیادی خودخواه و بی منطقم اگه بگم حتی اون بوسهای که میدونم نقشه بود، میدونم تو… شوکه بودی… میدونم هیچ حسی نبود… میدونما… اما
همین مغز خرابم اون بوسه رو سهم من میدونه. اصلاً همه وجود تو برای خودم میدونم… نباید خود تو تو همچین شرایطی میذاشتی… اگه بدتر بودچی؟
– من ترسیدم، بها…به خدا… گفت میکشم بهادر و… گفت همیشه که دورش
آدم نیست… میدونی مصطفی چه قدر به زندگیم نزدیک بوده، بها؟ اصن
نمیدونم چه جوری عین یه روباه بو کشیده و افتاده دنبالم… وقتی شمال بودیم،
همون چند لحظه که رفتی، آدمش اومد. از ترس مردم به خدا… من هیچ ارثی نمیخواستم که… گفتم گور بابای اینا. اگه بها رو بلایی سرش بیاره، شاپری رو
اذیت کنه…
_ گلی؟! واقعاً برام ترسیدی؟
هق میزنم. اگر بود و میدید چگونه مچاله شده ام…
_ خیلی گاوی… خیلی گاوی… من تا صبح میدونی چه قدر بیدار میشدم، بها که ببینم سالمی؟روزی هزار بار قفل در و چک میکردم… وقتی ارسلان… مرد…
عزادار اون نبودم که… توی عوضی نبودی که گریه کنم… که دلداری بدی… تهش اومدی زدی تو گوشم که از زندگی منو بچه ام گمشو برو

صدای نفسهایش نامنظم است. گریه میکند؟
_ من به گور پدرم خندیدم… به خدا بعدش صدتا سیلی به خودم زدم… کف دست مو داغ کردم، گلی…
_ ولی به من گفتی گم شم… گفتی مادر نیستم… گفتی… مسعود حق داشت، بها… این منو سوزوند… قلبم وایستاد… تو چه میدونی مسعود با من چیکار کرد که… تهش شد اینکه ولم کرد… همه چی به کنار… اما این… واقعاً چه جوری
تونستی؟ خیلی حرف شنیدم تو زندگی… ولی تو یه تنه انداختیم تو دیگ روغن داغ…
_ گلی جانم…
با تمام دلخوری ام، این گلی جان گفتنش قند در دلم آب میکند. اشکهایم ته کشیده اند. مانده گرفتگی بینی.
_ ها؟
میخندد.
_ قربون این عاطفه ات برم که هیچوقت یه جانم درس تودرمون نگفتی…
من هم به شوخی اش لبخند میزنم .
حسرتهای او از نگفتن هایم تمامی ندارد.
_ خب، هنوز خیلی دلم پره… جان گفتنم نمیآد.
_ خب، اونوقتم که از من دل پری نداشتی، خونه پر یه نگاه میکردی، انگار شوهر ننه تم… تو منو پیر میکنی؛ میدونم.
طاقباز دراز میکشم. حس خوبی دارم از این حرف زدنها.
_ من خیلی دوسِت دارم، بهادر… فکر کنم از همون روزی که گفتم از بوی گند چرم تو ماشینت بدم میآد و تو زدی تو پرم… همون وقتا… از همون وقتی که لباست شد لباس تنم… وقتی آینههای خونه تو پوشوندی… شاید… وقتی با
چشمای هیزت براندازم میکردی، ولی… من خیلی دوسِت دارم… اونقدرکه…
بخوای برم، به خدا میرم، بها… خودم میدونم چه قدر اخلاقم گنده…
_ وقت خوابته، بچه. بگیر بکپ، چرتوپرت نگو… اگه صبح بیدار شدی و بازم دوستم داشتی بهم خبر بده… الان هذیون میگی…

میخندد، ولی میدانم خوشحال است. بالاخره بیدادوبیداد حرف زده ایم.
_ فردا دارم میرم دنبال شاپری… کاش بدنش بهم، بها… ارفعیِ نامرد جواب نمیده… خبر داره… میدونم… حتماً دیده زندگی ما نابوده…
_ تو برو تلاشتو بکن… نشد، منم میآم… ارفعی زن خوبیه، گلی… دفعه آخرتم باشه میگی زندگیمون نابوده… ما فقط… زخمامونو باز کردیم،
عفونتاشو خالی کردیم… بخیه بزنیم و تقویت کنیم خودمونو، ترمیم میشه، گلی جان… بگیر بخواب که بهادر دلش برای یه شب آروم کنارت خوابیدن لک زده، زن… به قرآن هلاک بوی تنتم.

ذوق میکنم؟ نه… برای این جملات جان میدهم…
_ بها؟! چرا گفتی بهم خیانت کردی ؟
داد آرامی میزند. ازجا م یپرم.
_ بَهَع… ول کن دیگه، گلی… من گه بخورم منظورم یه زن دیگه باشه. اینکه میدونستم اون الدنگ پشت ماجراست و خفه خون گرفتمو گفتم… دیگ گه رو هم نزن، سر جدت.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫9 دیدگاه ها

  1. ادمین مگه نگفتی رمان کامل شده بزار سر جدت ما با غلط املایی هاش کنار میایم (خودت گفتی هاااا نگی از کجا در اوردی)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان