codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۶۱

 

– شوهرت با شاپرک نسبت داره؟ چرا نیومد دنبالش اگه میخواست ؟
سؤالی است که من هم درگیر آنم.
– شوهرم و من قبل از باردار ی اقدام کردیم برای حضانت شاپری. بهادر عاشق شاپریه، ولی الان داره بهار رو نگهداری میکنه، خانوم. دختر من هنوز قوی نشده. پدرش بالای سرش باشه بهتره الان. اونی هم که مادر رضاعی شاپریه، منم… اون بچه مریضه، شرایط عادی نداره. اینکه الان اینجاست، چون من تو موقعیتی نبودم که نذارم اینجا باشه. رفتم سراغ یارعلی، عموی شاپری.
مادرش اونو دم مرگ به من سپرد. اون جای بچه مرد همو گرفت و امید من شد. الانم اگه اینجاست، میخوام ببینمش. پسر و عروستونم اگه میشه…
– نه، نمیشه، دختر جون. نیستن؛ هیچکدوم. رفتن… مدتی اینجا بودن…
بقیه حرفش را نمیشنوم، احساس میکنم میخواهم هرچه را صبحانه خورد ه ام را قی کنم، همه بدبختیها، نرسیدن و دیر رسیدنها را.
– فقط بگین کجا رفتن؟
پیرزن سنگدل تنها نگاه میکند. نگاهش را دوست ندارم؛ خودش را هم و هرچه که به آن زن و مرد غاصب ربط دارد.
– رفتن… تا کجا میخوای بری دنبالشون؟
زمین تکیه گاه دست میکنم برای بلند شدن.

– هرجا که لازم باشه، خانوم… فقط بدونم بچه ام حالش خوبه. بدونم زندگیش خوبه. اگه بود… اگه خواست دور از من باشه… ازش میگذرم، فقط… بدونم خوبه.
اشکهایم روان میشوند. تا کی خودداری؟
– بیبی…
دخترکی کوچک و ریزه از پلهها دوان دوان بالا میآید. با روسری ای که کج وکوله شده و صورت گل انداخته. نگاهش مثل تمام دخترکان در این سن که شاید نهایتاً د هساله باشد، خجل و کنجکاو است.
– حالا نمی اومدی، بیبی… کجا آتیش به پا کردی باز؟
ریز میخندد. این سن من نمیخندیدم، خجالت زده نبودم؛ بیشتر ترسیده و پس زده، از همه دنیا متنفر.
– نه، خب، با مهدی بازی میکردیم.
هنوز نشسته است.
– این خانم و ببر اتاق مهمان… دختر جان، برو اتاق مهمان تا برات از آدرس دخترت خبر بگیرم.
میگویند به پاهایش سرب بسته اند… من بارها این حس را تجربه کرد هام.
سنگینی پاهایی که انگار نمیخواهند قدم ازقدم برداری. کشیده میشوند که نروند. گویا میترسند بدتر از آنچه پیش آمده، بازهم باشد.

– همینجا میمونم… باید برم.
نگاه خیره اش زیادی جدی است برای یک زن پیر و روستایی.
– تو واقعاً لجبازی… برو دختر، برو مهمانسرا تا بیام.
لحن دستوری اش با ان نگاه مجابم میکند. به هرحال چیزی ازدست نمیرود،
دستم زیر سنگ اوست.
– بیاین، مامان گلی.
دختر داخل میرود و من متعجب از حرفش پشت او.
– بیاین. اینجا مهمونسراست… برید تو.
در را باز میکند؛ یک بوی آشنا، یک بوی آرام بخش… بهادر!
سرب از پاهایم برداشته میشود. باورکردنی نیست آنچه میبینم. او با شاپرک داخل اتاق ایستاده و لبخند میزند. این حتماً توهم است.
– مامان گلی…
همان چشمان مورب و موهای طلایی، همان دهان نیمه باز و دندانهایی که فاصله دارند. لبخندش… دستان کوچک و انگشتان کوتاهش… شاپری من با
لباسی رنگارنگ و محلی با دامنی چین دار؛ کمی بزرگتر شده.
– بیا تو، زن غرغروی من… اینم امانتیت… گفتم که نامرد نیستم.
صورتش را بوسه باران میکنم و دستان کوچکش که بوی همان کرم مرطوب کننده همیشگی اش را دارد. این بار اشکهایم از روی ذوق است…

اشکهای مادرانه… حس عجیبی که حتی با بهار هم به دست نیامد…حتی با مرگ ارسلانم.
– این همه مدت، بها… چه جوری تونستی؟
لحنم نه شکایت دارد، نه ندارد. نمیدانم بابت شاپرک سپاسگزار باشم یا بابت این مخفیکاری و سر دواندن عصبانی.
– خب، استقلال داشتن سخته، گلی جان…
– زنتم مثل خودت میمونه، بهادر…
پیرزن پشت من ایستاده است. شاپری را بغل میکنم .
– چه شه؟ ببین بیبی، کچل نیست که هست، کلاهت و بردار ببینه… خوشگل نیست که هست… سرتق و غرغر و نیست که اونم هست… افسار من دستش نیست که اونم هست.
بیبی لبخند میزند. نگاهش حال مهربان است. همه با هم فقط نقش بازی میکردند.
– من و دست انداختین،؟ !
کم کم حس میکنم که واقعاً من را دست انداخته است. هیجان داشتن شاپرک فروکش میکند و مهگل واقعی سر برمیآورد. مهلا، همان دخترک ریزنقش دست شاپرک را میگیرد تا بروند بازی کنند. بیبی ناپدید میشود و در بسته.
– بیا اینجا ببینمت.
تازه از جایش تکان میخورد و نزدیک میشود، اندازه یک بازو فاصله.
– تو بهش نیاز داشتی، گلی…
میخواهم بگویم به آنهمه درد و اضطراب؟ به شب نخوابی و افکار پر از تشویش؟ به درد ندانستن شرایط شاپرک، اما ختم خواستنم میشود انگشت
اشاره اش روی لبهایم برای سکوت.
– بذار کامل بگم، بعد تمام عصبانیتت و خالی کن، گلی… خواستم ازجات بلند بشی، تلاش کنی، زنده بشی، کمی دست از تنفر به من و زندگیمون برداری…
که بدونی من چه روزایی داشتم بعد کار اون تخم بیبس مالله…
– باز…

میخواهم بگویم تنها گذاشتنم را این کار مجاز نمیکند.
فاصله را به هیچ میرساند، حال من را در رودربایستی آغوش و دستهای پیچیده اش دورم قرار میدهد.
– بازم دلیل نمیشه… میدونم، لج کردم، قهر کردم، حماقت کردم… با همه، با خودم. تماس مو با همه قطع کردم، ولی شاپری فرق داشت، نمیتونستم بذارم داراییمونو بگیرن، اون دختر ماست .
همه اینایی که تجربه کردی رو منم کردم، گلی… ارفعی خیلی کمک کرد. نمیدادنش. عموش مرد خوبیه، طول کشید تا راضی شد…

– بهش توهین کردم که برای پول…
اخم م یکند، اما همچین هم جدی نیست. حس کودک خطاکاری را دارم.
– خب، تو عجولی و دهنت گاهی زیادی باز میشه… که…
میخواهم اعتراض کنم به این حرف، اما لبهایش دهانم را میبندد. هنوز دلخورم، اما… همراهی اش میکنم. دست به گردنش می آویزم و دم را غنیمت
میشمارم.
– یکی از راههای بستن دهن قشنگت همینه.
میخندد و دست دور شانه ام میپیچد.
هنوز حالم جا نیامده. به دنبال بهار میگردم.
– زبون تو کی کوتاه میشه، بهادر ؟ ول کن، بهار کو؟ تو مگه تهران نبودی… نکنه بچه رو ول کردی؟
– اخر گردنت و میشکونم، میدونم… کولی… بیا ببینم.
پی او میروم. از اتاق بیرون میرود. تمام خانه فرشهای دستبافت قدیمی است. حس خوبی دارد؛ چهارچو بهای رنگشده و سقف چوبی قهو های آن.
یک اتاق کوچک در انتهای یک راهرو. چشم میگردانم. دست روی کتفش میکشم.
– میگم اینا واقعا خانواده مامانتن؟

چند ضربه به در میزند و بعد آن را باز میکند. یک اتاق کوچک و تمیز با پرده هایی نارنجی و گلدار. یک گهواره قدیمی و دختری بلندبالا و زیبا. او
نفسم بند میآید. …» آلا « … واقعا زیباست
لباس محلی به تن دارد. حتی روسری‌اش را به صورت خاصی بسته است.
صورت کشیده و سپیدرنگ و لبهایی خوشفرم و چشمانی خرمایی… او واقعاً زیباست.
– آلا خانوم… ایشونم روح زندگی من، گلی خانوم… مامان این وروجک.
آلا لبخندش هم زیباست. از من بلندتر است وقتی در آغوشش گم میشوم.
غولآسایی ارثی است.
– چه خوب که اومدی، گلی جان… دیدی دختر و… ببین برات چه خوشگل
کرده.
به سمت گهواره میروم. یک سارافون صورتی رنگ و یک تل خرگوشی کوچک روی سرش. به بهادر نگاه میکنم. بهار در این چند روز تغییر
کرده است. واقعاً با این لباسها بزرگتر شده؛ او را به چشم یک دختر میبینم.
– انگار تازه شبیه دخترا شده… بها، این لباسا چه بامزه و جالبن.
به آلا اشاره میکند.
– هنر خیاطی آلاست…

من حسودم اگر نخواهم حتی تا این حد هم از او تعریف کند؟! کلاه پارچه ای ام را از سر برمیدارم. صدای هین تعجب آلا را نشنیده میگیرم. بهار را که خواب است بلند میکنم، خودش را میکشد و خستگی درمیکند. بوی تنش را به مشامم یکشم.
– میشه شاپرکم بیاری، بهادر؟
سر میگردانم در پی سکوت. هیچکدام نیستند. آفتاب از میان شیشه های رنگی به داخل میتابد و چندرنگ میشود، اما چرا کمی رنگ به درون من
نمیریزد؟
خواب دیده بودم او را دست در دست دختری زیبا… “خواب ظن چپ است”،
اما من به همان تفکر قدیمی دست م یآویزم؛ ” خواب زن چپ است”!
– شاپرک داره بازی میکنه. دلم نیومد بیارمش.
– چند روز پیش خواب دیدم تو یه مهمونی من تنهام… کلی منتظرت موندم…
از در م یآی، ولی دست یه دختر خیلی قشنگو گرفتی…
فقط نگاهم میکند. نمیتوانم از صورتش چیزی بخوانم. نگاه از او میگیرم و
به بهار میدهم. مگر نمیگوید از افکارم نمیگویم؟
– من میرم پیش بیبی.
فقط همین؟ میرود. روی ت کصندلی روسی اتاق مینشینم. آن هم قدیمی است؛ مثل این خانه.

بهار چشم باز میکند. میدانم نمیشناسد؛ شاید از صدا یا بو… هنوز چشمانش کامل نیست. زمان میبرد تا دیدش مثل یک نوزاد معمولی شود. دهان
میگرداند پی سینه.
– شیر کهنه نده، دختر جان… گوشت بچه رگ آب میکنه.
بیبی است. حالا دنبال شباهتم بین او و بهادر. بی بروبرگرد چشمان و نگاه و رفتارشان شبیه است.
– آلا…
– بله بیبی.
– شیرخشک بچه رو درست کت تا مهگل شیرش و تازه کنه.
نگاهش مردانه است.
– نیازی نبود ایشون رو به زحمت بندازین. حالا که هستم، کارای بچه هام با خودمه.
نمیخواهم کوتاه بیایم. به نگاهش با نگاه پاسخ میدهم. بهار را به آلا نمیدهم. برایم مهم نیست ناراحت شوند یا نه، میتوانم به خانواده ام برسم.
– همیشه هم دست تنها بودن خوب نیست، دختر جان. از منِ پیرزن بشنو.
بهار هوشیار شده، گرسنه است. او را در گهواره میگذارم.
– نه، نیست. من یاد نگرفتم منتظر دست کمک باشم. خودم از پس شوهر و بچه ام بر میآم، بیبی خانوم.

شوهر را با تأکید میگویم. آلا میرود؛ شاید ناراحت. پیرزن لبخند میزند یا من
اینطور حس میکنم…
– اتاق مهمان برای تو حاضره… بچه ها و آلا اینجا میخوابن… برو استراحت
کن.
– پس بهادر کجاست؟

بی اختیار از دهانم میپرد. نمیخواهم او دور از چشمم باشد.
– اون تو اتاق مادرش میخوابه… نترس، دختر جان. اینجا خطری زندگی مشترکت رو تهدید نمیکنه، مگر خودت… مرد صابون خیسه. سفت بگیری، لیز میخوره. شل بگیری، لیز میخوره.
سکوت میکنم، حق با اوست، اما دل که این ها سرش نمیشود.
– اگر جای کافی داره اتاق…
فلاسک کوچک بهار آب دارد، حرارتش را چک میکنم.
– نه، نداره.
شانهای بالا میاندازم. او حتماً میداند چه پیش آمده.
– پس زیاد مزاحم نمیشیم.
نمیدانم میشنود یا نه، اما مهم نیست.
– مامان گلی…
شیرخوردن بهار تمام شده است. شاپرک سرتاپایش را خیس و گلی کرده و گونه هایش از فرط بازی و جنب وجوش در افتاب گل انداخته است. این اولین بار است که را تا این حد شاد میبینم. آمپولها تأثیر خودش را گذاشته و
مدتهاست دیگر مریض نم کیشود.
– بیا لباسات و عوض کنم… برو بازی، مامان.
کمی طول میکشد تا متوجه بشود. دلم برای این کندی او هم تنگ شده است.
– شاپری دوسِت داره، مامان گلی.
آغوشم که برای داشتنش باز میشود، به سمتم پر میکشد. آن حجم کم طلاییهایش زیر انگشتانم شانه میشود. دلش تنگ شده؛ مثل من.
لباسش را در کمد کوچک اتاق پیدا میکنم، تا جای ممکن تمیزش میکنم و در نهایت روی زانوهایم مینشانم و موهایش را میبافم و ما حرف میزنیم؛ من بیشتر. از دلتنگیام میگویم. از دوستانش میگوید، تا جایی که میتواند.
انگشتان کوتاهش را بارها بوسه میزنم. یک بالشت روی پا میگذارم به عادت سالهای اول زندگیاش. با خوشحالی روی پاهایم دراز میکشد و من برایش
لالایی میخوانم؛ همان که پدرم میخواند.
اشک میریزم… پدر! مردی که این روزها مجهولی شده که نمیخواهم به آن فکر کنم. دخترکم خوابیده و من هنوز او را تکان میدهم.

– خودت و زندانی کردی؟
نمیدانم چند ساعت گذشته که او میآید. فراموشش کرده بودم.
– سمیر کجاست، بهادر؟
به چارچوب تکیه میدهد؛ با اخم.
– قبلاً نگفتم مردی رو به اسم صدا نزن جز من؟
یک بار گفته بود، مغازه دار سر خیابان.
– بیخیال شو، بهادر. حوصله این غیرتی بازیا رو ندارم جان خودم… میخوام برگردم با دخترا.
دست به سینه میایستد. میخواهد حرفی بزند، اما نمیزند. میفهمم از نگاهش.
– چرا؟ اینجا خوش نمیگذره؟ حتی نیم ساعت همو ندیدیم، میخوای بری؟
پشت تلفن…
– تو هم بیا خب، اگه اینجا کاری نداری البته…
داخل میشود و در را میبندد. آماده یک بحث… این را به تجربه از خودمان میفهمم.
– تیکه چه چیزی رو بهم میندازی، مهگل ؟
شاپرک را روی زمین میگذارم. صدایش را پایین نگاه داشته است. من از درگیریها خسته شده ام.

– حسودیم شده، بها. همین… حتی نمیخوام یه کوچولو از کسی تعریف کنی. من وحشتناک حسودم.
نگاهش به لحظه ای آرام میشود. روبه رویش میایستم. او چه تقصیری دارد اگر این دل سیاه شده؟
بی مقدمه دست دور کمرش پیچ میکنم و سر روی سینه اش.
– من از دعوا خسته شدم، بها… اینجا بمونم هی میخوام به پروپات بپیچم…
درضمن آلا رو نمیخوام برای پرستاری. زیادی خوشگله.
خودم خنده ام میگیرد از این افکار کودکانه.
– تو وحشی و دیوانه ای، گلی… به قول بیبی وحشی بی آرام… بیبی گفت آلا رفت خونه خودشون… یه جوری پاچه پیرزنو کندی که حساب کار دستش اومد.
صورت میان سین هاش پنهان میکنم و میخندم. “وحشی بی آرام”.
– خسته ام بهادر افخم… میخوام از اول بچگی کنم، نوجوون بشم، جوونی کنم… میخوام خوشحال باشیم، عاشق باشیم، رفیق باشیم… میخوام بدون اینکه براش جون بکنم دوستم داشته باشن، ولی بلد نیستم، تلخم…
دستانش دورم حلقه شده، آرام تکان میخوریم شاید میرقصیم بی موسیقی.

– تلخ مثل قهوه… مثل داروهایی ک ه شف ا میدن… تلخ هم طعم خوبیه، گلی…
هرکسی نمیره سراغش… ولی من عاشق طعمت شدم، حسود خانوم… وحشی
من…
میخندم، میخندد. به همین سادگی تمام میشود یک بحث آغازنشده.
………………
بهادر

– نگاش کن ،بیبی… خود زندگیه خداییش… اونوقت میگن عاشق چی این زن شدم.
دنبال بچه ها میدود و بازی میکند. هیچ شبیه مهگل عصبانی یا بی تفاوت گذشته نیست. چیزی به غروب نمانده است.
_ همه چیز زن به مرده، بهادر…خوشحالی یا بدحالی.
سبزی معطری را با سنگ میساید. هیچوقت بیکار نیست. این زن هیچ شباهتی به تصورات من از خانواده مادری ام ندارد.
– من که همیشه خواستم خوشحالش کنم، بیبی جان.
– خواستی، ولی نکردی. شل کن، سفت کن راه انداختی. نه که اون کامله، ولی زن با دلشه، دلش که به راه شد، میشه همینی که ذوق شو داری… یه سر بزن اون کوچیکه.
نمیدانم اگر در آن سرگشتگی اینجا نمی آمدم و این زن نبود چه میکردم.
– تازه نگاهش کردم، خواب بود.
جدی نگاه میکند. دست به زانو میگیرد خودش بلند شود. مانع میشوم.
– الان میرم. چرا دلخور میشی بیبی؟

– زانوم درد بیاد بهتره تا دلم درد بیاد. برو مَلمَل نرفته باشه رو صورت طفل بخوابه.
گربه خانه زاد بیبی، ململ که عاشق خوابیدن کنار بهار شده است.
حدس بیبی درست است. ململ درون گهواره است، اما همان گوشه همیشگی. گربهی چاق زردرنگ مهربانی است، میوی کوتاهی میکند و دوباره چشم میبندد. هم بازی شاپرک هم شده. باید” نیلی” را به خانه بیاورم. مهران چندین بار خواسته حیوان را بفروشد، اما نیلی گربهی مهگل است.
– بیا بیرون ململ تا بیبی نیومده.
– با کی حرف میزنی، بها؟
نفس زنان با صورتی گل انداخته درحالی که دستهایش را با حوله خشک میکند، وارد میشود.
_ این گربه ست؟ خوابیده کنار بهار… نمیزنه که؟
گربه نگاهی خمار به تازه وارد میکند و با بی تفاوتی از گهواره بیرون میپرد. از شلوغی راضی نیست.
_ ململ گربه بیبی این چند روز عاشق بهار شده؛ میآد میخوابه پیشش.
_ آها… اگه اذیت نمیکنه خوبه… با شاپریم بازی میکنه؟ یعنی اگه حساسیت نمیدن دخترا… نیلی رو بیاریم.
دست دور شانه اش میپیچم. فکرمان یکی است، اینکه یادش مانده باشد
برایم عجیب است.
– منم بهش فکر کردم… میشن سه تا دختر.
– عباس از آلا واقعاً خوشش میآد یا الکی گفتی؟
هوا دیگر گرگ ومیش است. پتوی نازک روی بهار را مرتب میکند. از وقتی آلا را دیده، حساستر شدهراست. او را اینچنین حسود ندیده ام.
– چرا الکی؟! عباس مرد خوبیه، تا حالام دلش گرو کسی نبوده. یکی دو بار که اومد آلا رو دید، زیرزیرکی ازش پرسید. بعید دختره از عباس بدش بیاد.
سعی میکنم آرامش کنم. سرش زبرتر شده است. هنوز دلم میخواهد سیر کتکش بزنم برای بلایی که سر موهایش اورده.
– به بی‌بی ات همه چی رو گفتی؟ یعنی… خب رابطه و این چیزا که چی شده؟
دستش را میگیرم و روی صندلی مینشینم و او را روی پاهایم میگذارم.
چه قدر ضعیف و لاغر شده است!

– خیلی نه… ولی میدونه چه خبطی کردم. پیرزن دستش اندازه من ضربدست داره. وقتی فهمید، با ترکه از خجالتم دراومد.
،» ربابه « این عین واقعیت است. وقتی برای اولین بار من را دید و فهمید فرزند دخترش هستم، آنقدر گریه کرد که مجبور شدم او را به درمانگاه برسانم. تادچند روز در شوک بود. اما وقتی فهمید برای چه آنجا مانده ام، با ترکه به جانم افتاد و واقعاً من را زد.
– شوخی میکنی؟
با تعجب نگاه میکند. گونه اش را میبوسم.
– شوخی چرا ، تو اتاق مادرم گیرم انداخت و تا حالش و داشت زد…
– ئِه! یعنی گذاشتی بزنه؟
– آره تازه خوشمم اومد، حقم بود.
با کف دست روی سرم میکوبد؛ آرام و میخندد.
– خاک تو اون سرت. کتک خوردی با این هیکل از نی موجب پیرزن… بدبخت؟
خودداری برای بیش ازاین نزدیک نشدن به او مصیبت است، آن هم بعداز این همه ماه دوری و ناراحتی. انگار نگاهم را میخواند. بلند میشود.
– یه چیزایی هست باید بگم بهت… بهم بگو چیکارکنم.
روی زمین چهارزانو مینشیند. صدای شاپرک و مهلا و مهدی میآید، ادامه بازی را به طبقه بالا آورده اند.

– چی؟
حتماً مهم است، وگرنه مهگل از من هیچوقت مشورت نمیگیرد. این روزها هرددو عوض شده ایم.
– دو نفر از فکر کنم سمت ماکو یا اونورا اومدن سراغم… من… خب، من ندیدمشون. خیلی زنگ زدن. کلی پیام دادن… نخوندم، ولی خب، با اون مرده حرف زدم. با زنه هم حرف زدم، ولی گفتم نمیخوام بشنوم… گفتن خواهر و برادر منن…
پس آن کسی که سمیر از او حرف زد چنین ماجرایی داشت .
– خب یعنی… نمیخوای بدونی ماجرا چیه؟
شانه بالا میاندازد و با گلهای فرش بازی میکند.
– نمیدونم… از صبح که دیدم تو اومدی و خانواده مادری تو پیدا کردی و…
خب تا اینجا که آدمای خوبین… یکم شک کردم به خواستن و نخواستن…
ولی… تو الان حالت بهتره؟ یعنی وقتی دیدی مادرت کجا بزرگ شده، اصلاً کی بوده؟
من هم روی زمین مینشینم. دستانش را نوازش میکنم. این یک چالش سخت است.

– خب، من تا وقتی نیومده بودم فکر میکردم بابام یه مرد عقب مونده و طفیلی بوده و مادرمم یکی مثل اون؛ یه دختر دهاتی و فقیر که به خاطر پول
پدربزرگم اومده زن بابام شده… ولی اینا نبود… هیچکدوم… صادق افخم یه معلم بود و یه هنرمند که راهش میفته اینجا. ربابه و صادق
عاشق هم میشن. مادرم باسواد بوده، درس خونده. حتی بیبی سواد داره.
خانواده خوب و خوشنامی بودن… بیبی دوتا دختر براش مونده بود؛ مادرم و
خاله ام… مادرم که عاشق میشه، بیبی نه نمیآره، اما خانواده پدریم مخالف بودن… بیبی میگه که عموم و زنعموم اذیت میکردن… آلا رو دیدی؟
مامانم شبیه اون بوده… بیبی میگه چندتا خانو خانزاده پی ربابه بودن…
ولی دلش برای بابام میره… اینکه بعدش چی شده… فقط حاج ساعد میدونه…
ولی به مادربزرگم میگن هم ربابه مرد، هم بچه اش نموند… فکر کن، گلی…

اگه نمی اومدم، اگه نمیخواستم بدونم… هنوز فکر میکردم پدرو مادرم خبط و خطا داشتن… که عاقل نبودن و سفیهی، چیزی بودن… اگه نری و ندونی، راحت میشی؟
نگاهش دودو میزند. ترس، این چیزی است که هر تغییری به وجود میآورد.
– من اون مردو بابام میدونم، بها… عاشقش بودم. تنها حس خوب بچگیمه…
اگه برمو ببینم اونی نبود که نشون داد، چی؟ فقط این برام مهمه.
صورت رنگ پریدهاش را نوازش میکنم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫13 دیدگاه ها

  1. گناه داریم به خدا، این همه وقت منتظر این رمان بودیم ، حالا که به پارت های آخر رسیده ، چرا نویسنده جان انقدر اذیتمون می کنه 🥺😥🤦🏻‍♀️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان