codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۶۲

 

– هرچی باشه اون پدرته. کسی خاطرات شو نمیتونه ازت بگیره، گلی… اون
واقعی بوده، حتی اگه یه غریبه بوده باشه.
سر تکان میدهد. شاید قانع شده است. شاید چیزی بیابد و کمی جان بگیرد.
شاید ققنوس من بعداز آتش گرفتن و سوختن، بار دیگر جان تازه بگیرد.
– باشه… بهش فکر میکنم.
و این فکر کردن میشود سکوت هنگام شام و ساعت های بعد که بچه هارا
میخواباند. حتی مهدی و مهلا، نوه های خاله ام که به هوای شاپرک مدتی است
مهمان بیبی شده اند.
– اتاق من کجاست، بیبی جان؟
بیبی استکان چایی را جلویش میگذارد.
– چای توبخور تابهادر نشونت بده.
دلم برایش پر میکشد، اما بیبی ممنوع کرده کنار او بمانم. گفت تا زمانی که
خود مهگل از من دعوت به همراهی نکرده، حق نزدیک شدن ندارم، اما دلم
بیتاب است. نگاه های جدی بیبی میگوید حالم را فهمیده.
– من چای نمیخورم… برم بهار و با وسایلشو بردارم. شب شیر میخوره؛
نزدیک باشه بهتره.
بلند میشود. با بلوز و شلوار و سر بی مویش بیشتر شبیه پسر بچه هاست تا مادردو فرزند.
– تو اتاق یه گهواری دیگه هست، دختر جان… بهادر!
لحن دستوری پیرزن با تمام سخت گیری هایش به جانم مینشیند.
بیبی زیادسختی کشیده است. مرگ مادرم، مرگ شوهرش در رودخانه
همراه دو پسر کوچکش و او در این سالها باغیرت و سربلند زندگی کرده است.
– جان بیبی، چشم غره هم نری، نوکرتم.
ساک وسایل بهار را کنار تخت میگذارم. اتاق مهمان زیباترین اتاق این سراست. از تختی که با پرده های توری احاطه شده گرفته تا پنجره های
قوسدار با شیشه های رنگی و منظره های زیبا از دشت.
– بیبی منو یاد تو میندازه، بها… خیلی شبیهین…
از این حرفش خنده ام میگیرد.
– گلی، منو بیبی چه شباهتی داریم آخه؟ اون بیشتر شبیه یه دیکتاتوره…
منِ زن ذلیل و چه جوری شبیه دونستی؟
پرده اتاق را میکشد. از کاری که میکند نفسم بند میآید. تیشرت وشلوارش را درمیآورد و بعد سوتین. در بسته است. نفس راحتی میکشد. انگاراصلاً من را یادش نیست. آب دهانم را به سختی قورت میدهم.
_ یکی از تیشرتا تو میدی من؟ از خونه با خودم چیزی برنداشتم.نگاه به سختی از او میگیرم که با دست سینه اش را پوشاند.
– باید… خب باید برم بیارم.
– همین که تنته بده.
تمام حواس مردانه ام تحریک میشود. باید بروم. عقبگرد میکنم.
– زیرش عرقگیر ندارم.
– باشه… ولش کن کسی که نمیآد اینجا، یه چی میپوشم… کلافه شدم این
چند وقت. شبت به خیر.
دستم میلرزد وقتی به دستگیره میرسد. کمی تعلل میکنم، بیبی گفت تاوقتی دعوت به ماندن نکرده است، نمانم.
_ شبت به خیر. کاری داشتی من اتاق انتهای راهرو خوابیدم… تلفنم روشنه…
شب به خیر.
میخواهم به اتاقم بروم، اما آیا توان تحمل چهاردیواری را دارم؟
– برو بیرون یکم قدم بزن، پسر. مهتابه، هوام خنکه.
ماه به زیبایی تمام محوطه را روشن کرده است. به نرده ی چوبی تکیه میدهم.
بیبی روی صندلی راک قدیمی مینشیند.
– نگفت بمون، بیبی.
اتاق مهگل آن سوی مخالف است، صدا نمیرود.
– اگه میگفت که مهگل نبود، پسر جان… اگرم بعداً گفت، هَوَل و ندیده نباش… دل زن به مردونگی و مرام خوش میشه. بابات خدابیامرز مرد خوبی بود، بهادر. قبل رفتن تهران یه مدت تو شهر با ربابه زندگی کردن. خدارحمتشون کنه، هر بار دختر مودیدم عین غنچه شکوفا میشد، سرحال بود. یه بار گفت صادق خیلی مهربونه… تو رو با عشق به صادق حامله بود، بهادر… بعدبابات فقط چند هفته دووم آورده بود…برمیگردم و لحظه ی پاک کردن اشک هایش را شکارمیکنم. صدایش تحلیل میرود وقتی از مادرم میگوید.
– ربابه مثل خورشید بود؛ زیبا… نفرین نمیکنم. روزگار نشون میده. بچم
زجرکش شد… امان از حسادت ، امان از تنهایی… به زنت سخت نگیر، کینه هم
نکن. سختراز درد مرگ بچه برا مادر، نبودن مردیه که باید باشه و بهش
تکیه کنه… بچه هام امانت بودن، ولی… خدابیامرز شوهرم… برو پسرجان… برو
بچرخ. منِ پیرزن نکشون به یاد مرده ها.
بلند میشود تا به اتاقش برود. من هم از پله ها پایین میروم. ماشین را پشت
ساختمان پارک کرده ام. میروم به نیت یک نخ سیگار .
دزدگیر را میزنم و صدایش میپیچد، سگ های بیبی کنارم راه میروند.
صدای پیام گوشی میآید که داخل جیب شلوارم است.
( شدی گرگ نما تو مهتاب راه افتادی. بیا اینجا)
باورم نمیشود. به پنجره ی اتاقش نگاه میکنم، پشت پنجره ایستاده و با
دست اشاره میکند بروم، اما واقعاً تحمل فشار جسمی را ندارم. به اندازه ی کافی
شب های گذشته با مرور خاطرات خوبمان خسته و کوبیده شده ام. مگر اینکه او همیشه برایم پر از جاذبه های زنانه بوده است؟
(سختمه گلی جان کنارت بمونم، اونم بعداز این همه ماه محرومیت و میدونم
حقم نیست و انتظار هم ندارم)
گوشی را نگاه میکند. به ماشین تکیه میزنم. صدای زنجره ها و قورباغه ها

که دردوردست میخواند. موسیقی عجیبی ایجاد کرده و مرغ حق
(خب، دوران نامزدی شیطونی نداره مگه؟ بیا بالا بهار و ببر اتاق بچه ها. تازه
شیر خورده)
با تمام اینکه او هیچوقت در بدترین حالت هم خودش را از من دریغ نکرده
است، اما بازهم باور نمیکنم
(مطمئنی گلی که دوست داری باز با من باشی !؟)
(چرا نباشم، بها؟! باهم بودنمون حقمونه، بقیه چیزا رو میشه حل کنیم… دیگه منت نمیکشم نیای)
آب دهانم در گلو میشکند وقتی انگشت وسطش را از پشت پنجره حوال هام
میکند. هر روز بیشتر میفهمم که بی دلیل عاشق این زن نیستم. جسور است
و شجاع. با تمام مشکلات مهگل یک انسان خاص است.

***مهگل
– بیا بهار و ببر، شیرخشک خورده تا دوساعت بیدار نمیشه.
تمام تنم از خواستنش به درد آمده و میدانم بهادر هم دستکمی ندارد.
میدانم اگر تا یک سال هم دم نزنم، باانکه میدانم چه طبع پرنیازی دارد، دم
نخواهد زد.
– گلی جان، خوابیدن کنارتم کفا…
آدمیزاد چیزی را فراموش نمی کند، اما وقتی آن بار عاطفی خاطرات ازبین
بروند، اگر کمبودها جبران شود، اگر ظرف خالی دوست داشته شدن مان توسط
کسی که میخواهیم پر شود، خاطره ها فراموش نمیشوند، اما دیگر آنقدرا
روزی که باید کنارم سخت نیستند.
نهایت میشود یک خط تجربه. مثلا
میبودی، نبودی، عزیزدل. تمام بودن های بعدت هم نمیشود آن روز، اما
میتوانستی همین بعد را هم نباشی و زخم به جانم بزنی، اما نزدی
– میدونم بها… خودم میخوام. چیزی تو گذشته عوض نمیشه، ولی دلیل نیست آینده مون و هم به گند بکشه… من
تجربه کردم. شیش سالم حروم شد.
حتماً اگر نبودی بازم میشد…
نزدیکش میشوم. چه قدر برای نبودنش زجر کشیده ام. سر بالا میگیرم.
شرمگین از این خواستن نیستم. بهادر برایم کم نبوده است.

– ولی… تو هنوزم دلخوری…
نجوا می کند. نگاه غمگینش این
حرف را بیشتر برایم ترجمه میکند.
میتوانست حتی پشیمان هم نباشد…
– دروغ نمیگم بهت، حداقل درباره ی حسم بهت هیچوقت نگفنتم، بها…
دلخورم که نبودی خیلی بیشتر از
دلخوری بود قبلا… الان هم اونقدر که
نخوامت دلخور نیستم… آلزایمر ندارم که یادم بره… ولی دوسِت دارم… یه
لحظه هم نبوده که نداشته باشم.
دستهایش دورم حلقه میشود و سینه اش قرارگاه.
– قبل از تو هیچوقت بیقرار رابطه با کسی نبودم، گلی… بعداز اولین بارمون
همه ش منتظر بار دوم و سوم و بعدیا بودم… کم کم فهمیدم این جسمم نیست
که دنبالته، تو روح منو گرسنه میکنی… و فقط هم خودت میتونی سیرم کنی.
تعریف قشنگی است از بهادر.
بهار را میبرد. اولش انگار هر دو خجالت میکشیم از هم. دستش روی سر
بی مویم مینشیند. نوازش میکند.
– میدونستی تا وقتی تو رو کچل ندیدم فکر نمیکردم زنی بتونه بدون مو
اینقدر خوشگل باشه؟ یه خال پس
سرت داری شبیه گل.
در سکوت به هم نگاه میکنیم. نوازش انگشتانش کل صورتم را شامل
میشود. تنم داغ میشود، اما نگاه او آرام است و لبخندش آرامتر.
_ گلی، اولش واقعاً دلم رابطه میخواست، ولی حالا… میشه فقط ببوسمت؟
بغلت کنم؟ من دلم برات لک زده، زن…
نمیدانم کدام مان زودتر به پیشواز
میرود برای بوسیدن و در آغوش کشیدن.
نمیدانم کدام مان به آن یکی بیشتر دلتنگ است. نمی دانم کدامیک بیشتر
مشتاقیم، اما میدانم یک رقابت است؛ یک نیاز برای حل شدن درددیگری.
یک اشتیاق جدا از تن… اشک هم شامل اشتیاق است؟ حتماً هست که ما هر
دو با هر بوسه بر تن هم میگرییم. شاید هم حاصل درد است، درد تمام
لحظا ت دوری، درد نوزادی که رفت، درد تمام فاصله ها. نمیدانم چهقدر میان
آغوشش ضجه میزنم برای تمام دردی که با رفتن ارسلان و نبودن اوکشید هام. درد پشیمانی از حماقتی که کرده ام، اما آنقدر هست که میان بازوانش به خواب روم و او آنقدر تن مرا به آغوش کشد که انگار این آخرین بار است .
ساعت را ازدست میدهم وقتی در خواب احساس میکنم که بهار گریه
میکند. ازجا با هول بلند میشوم.
– چی شده، گلی؟
– ب…بهار… گریه میکنه… بذار برم.
بازویش را تنگتر میکند.
– بخواب. شیرش و درست کردم دادم
بیبی برد اتاق خودش.
چند لحظه طول میکشد تا حرفش را درک کنم. بیبی در اتاق آمده و…
– ای وای… زشته، بها اون بیچاره
بی خواب بشه برای بچه ی من… بذار برم.
چشم هایش را بالاخره باز میکند. صدایش گرفته.
– بخواب تا نخوابوندمت، گلی.
در جایم ارام میگیرم. هوا هنوز تاریک است. چشمانم از گریه های قبل خواب
میسوزد، سرم درد میکند.
– باشه، ولی گناه داره اون پیرزن.
سرش کنار گردنم جای میگیرد و گرمای نفسش تنم را داغ میکند.
– من بیشتر گناه دارم که خوابم میآد. بخواب، خوشگلم.
بی دروغ تحریک میشوم. دستانش که دور شکمم پیچیده، حتی فکر کردن به
او هم حالم را دگرگون میکند. او تا چه حد خوددار است!
– بلند شو. نمیخواد بخوابی، لعنتی…
ریز میخندد کنار گردنم و لب هایش ارام روی پوستم مینشیند.
– لعنتی تویی. خوبه مرد نیستی، وگرنه…
نمیگذارم حرفش را تمام کند. از
سستی اش استفاده میکنم و سرش
را به سمت لب هایم میچرخانم و میبوسم؛ بیخجالت. او سهم من است، مال من است. آرزوی زن های زیادی است، اما متعلق به من است.
– بها، پا شو ادای قدیسا رو در نیار. میخوامت، حالا .
وقتی مینشیند، هنوز درحال خندیدن است. دست به لباسش میبرم که
نمیگذارد و بالای سرم قفلشان میکند.
– انگار جامون عوض شده، ضعیفه… داره به غرور مردونه م برمیخوره ها… بگو
کی آقاتونه؟
آرام حرف میزند. اتاق نیمه روشن است و اخم هایش که با آن لبخند
شیطنت آمیز ترکیب جالبی درست کرده است، نفسم را به شماره می اندازد.
– آقامون تویی، ولی مهم اینه من سرورتم، بهادر افخم.
با دست آزادش سیلی آرامی به گون هام میزند، مثل نوازش.
– تو رو باید ادب کرد. روت زیاد شده…
و سخت ترین کار این است که میان بازی لذت بیصدا باشی و خنده ها و
نیازت را میان تن شریکت خفه کنی که بماند جای مُهرهای لب و دندان
به عنوان سند مالکیت اش.
– بهش شیر نده، دخترم.
نیمه ی راه برای دادن سینه ام میمانم. بیبی با عصا در آستانه ی در ایستاده.
لباسهایش مشکی با گل های زیبای نارنجی است.
– بیبی، از دیشب شیرخش ک خورده…
نگاهش مهربان است. فرق دارد انگار.
– باشه، عیب نداره بازم بخوره. پاشو تا بچه ها خوابن برو حمام؛ گرمه.
تا بناگوش سرخ میشوم. خجالت میکشم از اینکه میداند بین من و بهادر
رابطه بوده است.
– پا شو، من حواسم هست. خجالت نداره. زنیت کردی در حق پسرم. بیراه
نیست اینجور دربه درته… پا شو، حلال همسر، حق خدا و پیغمبر…

سر تکان میدهم. زبانم بسته است از شرم. بهار را توی ننو میگذارم. بیبی او
را به اتاق بچه آورده است. شاپرک ملافه را کنار میزند. کنارش مهلا خوابیده
و دستان دخترم را با مهربانی در دست دارد.
– من بهادر و دوست دارم، بیبی. تنها آدمیه که من و تو زندگیم برای خودم
خواسته.
شیرخشک بهار را درست میکنم. نمیدانم چرا احساسم را به او میگویم.
– خواستنی بودن زن برای مرد به ظاهر نیست، دخترجون… تو برای نوه ی من
مثل آب حیاتی. قدر خود تو بدون، به مردتم با لوپر بده، ولی زیادی وا نده؛
مردا ذاتشون دنبال شکار کردنه.
– مامان گلی…
شاپرکم خواب میبیند.
– خیلی بهانه میگرفت. به هوای بهادر میموند، بچه ی دوستداشتنی ایه.
از اتاق میرود. صدای حرف زدنش با بهادر میآید و بعد خود بهادر داخل
میشود.
– بده من شیرش و بدم، تو برو حموم.
موهایش مرطوب است. انگار خجالتی در کار او و بیبی نیست.
پشت سرم میایستد. لب هایش گرمای بوسه را روی گردنم به من میبخشد و
باز هم این منم که هیجان زده میشوم. ساعتی پیش، بیشتر از آنکه نیاز تن
باشد، نیاز روح من را برآورده کرد. بهادر برخلاف ظاهر خشن و اخمآلودش مرد
رمانتیک و مهربانی است.
– گلی، تو عمر منی… ببخش به خاطر اذیتام.
بهار شیرش را تمام میکند و تن بهادر میشود تن پوشم.
– میخوام برم سراغ گذشته ی مهتاب و پدرم، بها… تنها سخته.
سر روی شانه ام میگذارد و دست دور تنم میپیچد.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان