رمان خان زاده جلد دوم پارت یک - رمان دونی
رمانرمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت یک

 

#خان_زاده 

#پارت۱

#جلد_دوم فصــل دوم رمــــان جـــذاب خـــانزاده 

 

مقدمه:

تصور کن همه چیز خوب داره پیش میره! من کناره تو و دخترمون خوشحالم و این زندگی پر از آرامش و از هر چیزی بیشتر دوست دارم.

اما دست سرنوشت بی رحم تر از این حرفاس که اجازه بده هم چنان این آرامش پایدار بمونه.

اگه این سرنوشت بی رحم باعث باز شدن زخمای کهنه بشه چه اتفاقاتی برای من و تو میوفته؟

و یا حتی اگر درهای جدید رو به روی من و تو باز کنه!

آره درسته آدمای جدید وارد زندگی مون میشن و یا همون آدمای گذشته قدیم بهمون دوباره ضربه می زنن.

کاش همون موقع به جای انکار لغزش و اشتباه مون اصلاحش می کردیم…!

 

* * * * *

با عجله از دانشگاه بیرون زدم و به سمت ماشینی که به تازگی اهورا برام خریده بود پا تند کردم.

هنوز به ماشین نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد.

چون می دونستم کیه تند جواب دادم و گفتم

_یک ربع دیگه خونم.

صدای کلافش از پشت گوشی طنین انداخت

_من نیم ساعت دیگه جلسه دارم…زود خودت و برسون! این وروجک ننم و آورد جلوی چشمام.

در حالی که داشتم ریز ریز می خندیدم دره ماشین و باز کردم و سوار شدم.

_چشم! تا یک ربع دیگه دره خونم…و درضمن این مکافات الانم تقصیره تو بهت گفتم بزار برای مونس یه پرستار بگیریم و یا حداقل بزاریمش مهد!

همون جوابی که بارها و بارها شنیده بودم تحویلم داد

_بچه چهار ساله مامان و بابا می خواد نه پرستار و مهد.

با پرویی گفتم

_پس هم چنان این وضع ادامه داره عزیزم…طبق قرارمون نصف روز مجبوری مونس و نگهداری تا دانشگاه من تموم بشه.

 

تلفن و قطع کردم و با لبخند گذاشتمش تو کیفم. می دونستم تا حالا کلی دیوونش کرده. استارت زدم و راه افتادم. 

قرارمون همین بود.

قرار بود مونس که یکم بزرگ تر شد من کنکور بدم و بیام دانشگاه. 

خیلی سخت درس خوندم و به معنای واقعی کلمه خودم و با درس خفه کردم اما به شیرینی نتیجه ای که گرفتم می ارزید. 

حالا من داشتم دندون پزشکی می خوندم و ترم یک بودم.

اهورا خیلی برای درسم حمایتم کرد و حتی بعضی جاها خودش برام مشاور گرفت.

بهش گفته بودم مونس و بذاریم مهد اما چون حسابی بهش عادت کرده بود و روی تربیتش حساس بود گفت خودم تا وقتی تو دانشگاه باشی نگهش می دارم.

 

مامان اهورا هنوزم همون اخلاق و داشت و ارباب هم هنوز که هنوز بود به اهورا گیر می داد و دنبال وارث بود.

نمی دونم کی می خواستن این بازی مسخره تمومش کنن! 

مهتاب ازدواج کرده بود و حالا یه دخترکوچولو داشت. از همون اولش هم ازش کینه ای به دل نداشتم چون می دونستم به اختیار خودش نبود که زن اهورا شد.

 

اینقدر توی گذشته و افکارم غرق شده بودم که اصلا نفهمیدم کی به خونه رسیدم!

از فکر اومدم بیرون و ماشین رو از سراشیبی پارکینگ بردم پایین.

سوار اسانسور شدم و توی آینش به استایل شیک دانشجوییم لبخند زدم. صبح اهورا خودش لباسام و انتخاب کرده بود.

کار هر روزمون بود، من برای اون لباس میذاشتم و اون برای من!

حال دلم این روزا خوب بود، هیچ چیزی نبود که ناراحتم کنه، مخصوصا که اخیراً سامان رو گرفته بودن و اونم به جرمش اعتراف کرده بود. 

رسیدم جلوی در، کلید داشتم اما زنگ زدم. مثل همیشه صدای مشتاق مونس رو شنیدم

_مامانی اومد مامانی اومد! 

لبخندم عمیق تر نشست روی لبم. دختر کوچولوم حالا سه سالش بود و حسابی از من و باباییش دلبری می کرد.

در باز شد و اول نگاهم تو نگاه شاد اهورا گره خورد و بعد به لبخند دخترکم که توی بغلش بود. صدام و بچگونه کردم و گفتم

_چطوری فندوق مامان؟ بیا بغلم ببینم.

 مونسو داد بغلم و کیفم و ازم گرفت. 

وقتی حسابی دلتنگیم و رفع کردم اهورا گفت

_خوب دختر بابا یکم با اسباب بازیاش بازی کنه تا من و مامانی بیایم؟ باشه نفسم؟ 

_مامانیو کجا می بری؟ 

_می برمش دکتر بابایی. 

مونس معصوم نگام کرد و گفت

_مریض شدی مامانی؟ 

برای اهورا پشت چشمی نازک کردم و گفتم

_اره نفس! اهورای خونم کم شده

اهورا دستم و کشید و در همون حال به مونس گفت

_تا تو یکم بازی کنی من مامانی و تحویلت میدم!

رفتیم تو اتاق خواب. اهورا درو بست و اروم کوبیدم به دیوار و خودش خیمه زد روم و بدون هیچ کلمه اضافی ای لباشو گذاشت رو لبام. 

دستام و حلقه کردم دور گردنش و مثل خودش همراهیش کردم.

تا جایی که هر دو نفس کم بیاریم. 

لباشو از روی لبام برداشت و همونطور که نفس نفس می زد گفت

_اهورای خونت اومد اومد بالا یا ادامه بدم؟ 

پر از نیاز لب زدم

_ادامه بده! 

و خودم پیش قدم شدم و دستم رفت سمت لبه تی شرتش… 

 

* * * *

دیر کرده بود. ساعت دوازده شب بود و هنوز نیومده بود خونه و هر چی هم به تلفنش یا تلفن شرکت زنگ می زدم جواب نمی داد. 

مونس و بعد از کلی بهانه گیری برای باباش خوابونده بودم و خودم تو سالن رژه می رفتم و بغضم و قورت می دادم. 

دلم شور می زد ینی چی شده بود؟ دوباره و هزار باره گوشیشو گرفتم و جواب نداد. 

ساعت کم کم داشت می شد یک که صدای چرخش کلید و باز شدن در اومد. 

خودش بود! 

به محض دیدنش دویدم سمتش و دستام و حلقه کردم دورش و زدم زیر گریه. 

کیفش رو همونجا جلوی در رها کرد و کلافه موهام و که با کیلیپس جمع کرده بودم باز کرد و بینیشو فرو کرد بینشون.نفسای کلافه و پی در پیش نشون می داد بی قراره و یه اتفاق بدی افتاده که این قدر درموندست. 

همونجا کنار گوشش لب زدم

_چرا دیر کردی؟ می خوای منو بکشی؟ میدونی چقدر نگران شدم؟ می دونی بچه چقدر سراغتو گرفت؟ حرف بزن اهورا. 

کلافه گفت

_هیشششش! حرف نزن الان نه آیلین ظرفیتم تکمیله! باشه؟ 

نمیدونم چرا ته دلم گواه بد می داد. می دونستم یه اتفاقی افتاده.

از اغوشش اومدم بیرون و گفتم

_یعنی چی اهورا؟ دلم شور می زنه. تو شرکت چیزی شده؟ بلایی سر کسی اومده؟ ها؟ حرف بزن. 

یه دفعه داد کشید

_گفتم الان نه! مگه زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟ میگم الان اعصابم داغونه. 

با قدمای تند رفت سمت اتاق و محکم درو بست.

از صدای بلندش مونس از خواب بیدار شد و با گریه من و صدا زد. 

همونطور که می رفتم سمت اتاق مونس اشکام با سرعت بیشتری چکید.

خیلی وقت بود که این طوری سرم داد نکشیده بود!

صبح بدون اینکه چیزی بهم بگه یا حتی برای دانشگاه بیدارم کنه، تنهایی رفت شرکت. 

من از دیشبش نتونستم بخوابم، تا خوده صبح گریه کردم و بی صدا اشک ریختم. 

به خاطر مونس نمی تونستم برم دانشگاه چون اون بر خلاف همیشه که صبحا خونه می موند ول کرد و رفت. 

نمی تونستم دست روی دست بذارم و ببینم زندگیم سر هیچ داره نابود میشه. لباسامو پوشیدم و مونس رو هم آماده کردم.

 

سوار ماشین شدم و اول مونس و گذاشتم پیش راحیل که یکی از دوستامه و بعد به سمت شرکت روندم.

مطمئن بودم یه اتفاق بدی افتاده!

از دیشب دلم شور می زد و حالت تهوع داشتم.

ماشینو بردم تو پارکینگ شرکت و فوری با اسانسور رفتم بالا. 

منشی اهورا که یه خانوم جا افتاده و متین بود با دیدن لبخند زد و گفت

_سلام ایلین جان. اومدی آقای سرافراز رو ببینی؟ یکم باید صبر کنی، فعلا مهمون دارن. 

به سمتش رفتم و آروم گفتم

_به اهورا نگو من این جا بودم. 

 و بعد به سمت اتاقش قدم برداشتم.

می دونستم هیچ وقت درو کامل نمی بنده.

از بین شکاف در داخل رو نگاه کردم. اهورا داشت با یه مرد مسن که موهای جو گندمی رنگی داشت یه سری کاغذ رد و بدل می کرد. 

تا اومدم یه نفس راحت بکشم از پشت دره ورودی شرکت صدای کفش پاشنه بلندی رو شنیدم.

تند خودمو پرت کردم تو اتاق خالی شرکت و از چشمی بیرون و نگاه کردم. 

یه دختر با موهای بلوند و آرایش غلیظ بود!

رفت سمت منشی و گفت

-اهورا هست؟ 

رنگ از رخسارم پرید. این کی بود که این قدر راحت و خودمونی شوهر منو اهورا صدا می زد؟ 

منشی که می دونست منم توی شرکتم با لکنت گفت

_بله ولی آقای سرافراز مهمون دارن!

بی توجه به منشی به سمت اتاق اهورا رفت و درو باز کرد و با پرویی به مهمونش گفت

_ببخشید ولی آقای سرافراز یه کار مهم دارن…اگه زحمتی نیست تشریف ببرید.

هنوز جمله دختره تموم نشده بود که صدای داد اهورا بلند شد

-کی به تو اجازه داد سرتو بندازی پایین و همینطوری بیای تو؟ مگه این جا طویلس؟

دختره داد زد

_باید تکلیف منو روشن کنی اهورا…همین الان!

مهمون اهورا که دید اوضاع خیلی بده کرواتش و یکم جا به جا کرد و گفت

_مثل اینکه کارای مهم تری دارید اهورا خان. 

و بعد بی توجه به عذرخواهی های اهورا از دفتر بیرون زد.

اهورا خشمگین دست دختره رو گرفت و پرتش کرد توی اتاقش و رو به منشی گفت

_حتی نذار کسی بیاد تو شرکت، درو قفل کن. 

و بعد در اتاقش و بست.

دنیا روی سرم خراب شد…این دختره کی بود دیگه؟ چه تکلیفی با اهورا داشت که باید روشنش می کرد؟

برام مهم نبود منشیش برام دل بسوزونه و ترحم کنه.

از اتاق اومدم بیرون و گوشم و چسبوندم به در.

صدای داد اهورا مثل پتک توی سرم کوبیده شد

_داری چه غلطی می کنی؟ این جا محل کار منه. 

_هررررر قبرستونی که میخواد باشه! تکلیف من و یاشار رو معلوم کن وگرنه میرم ازت شکایت می کنم.

عربدش من و از جا پروند

_تو گه میخوری دختره ی پتیاره! دم در آوردی برای من؟ گمشو تا کل خاندانتو یکی نکردم…دفعه دیگه بیای این جا…

دختره میون کلامش پرید

-میام! صد بار دیگه ام میام. یه غلطی کردی باید پاش وایسی.

انگار موضوع خیلی جدی بود که هیچ جوره عقب نشینی نمی کرد.

اهورا جوش آورد و شروع کرد به تهدید کردن

_گمشو از دفترم بیرون کیمیا…برو و دیگه این طرفا نیا…باد به گوشم برسونه به زندگی من نزدیک شدی می کشمت. می دونی که از کشتن ابایی ندارم قبلا هم این کارو کردم. 

_منو الکی تهدید نکن! زود تر اون زن هرزتو طلاق بده و تکلیف منو مهلوم کن. 

به هق هق افتادم.

پس درست فکر می کردم.این دختر کیه؟ معشوقه ی پنهانی اهوراست؟ از من سیر شده؟ دلش و زدم؟

صدای سیلی محکمی اومد و بعد اهورا باز عربده کشید

-خفه شووووو! هرزه تویی نه زن من! هرزه تویی که یه توله از یکی مثل خودت پس انداختی و حالا داری می بندیش به ریش من. گمشو بیرون از دفترم…گمشو! 

روح از تنم جدا شد.

این لحظه مثل مرگ بود برام.

صدای لرزون دختره توی فضا پیچید و قلبم و به درد آورد

_پس فردا بیا آزمایشگاه تا بهت ثابت کنم این توله ای که میگی بچه خودته. بعد از اون اگر مسئولیت یاشارو قبول نکردی ازت شکایت می کنم.

با تموم شدن حرفش صدای کفشای پاشنه بلندش که داشت به سمت در میومد باعث شد با نهایت سرعت برگردم به اتاق و درست ثانیه اخر درو ببندم. 

دختره عصبی از شرکت بیرون رفت و اهورا هم چنان بی هیچ حرکتی توی اتاقش مونده بود.

ثانیه ای بعد صدای عربده های متعددش و شکسته شدن اشیا اتاق بلند شد!

به منشی پیام دادم که به اهورا نگه من داخل شرکتم و همون جا توی همون اتاق زدم زیر گریه.

 

نمی دونم چند ساعت شده بود که با خودم خلوت کرده بودم اما بالاخره به خودم اومدم و از شرکت بیرون زدم.

نمی خواستم بهش بگم که از این موضوع خبر دارم.

اما… 

اما مگه من کم گذاشتم براش که رفت سراغ یکی دیگه؟ چرا این کارو کرد؟ به همین زودی دلش رو زدم؟

یه بچه؟ یه پسر به اسم یاشار؟ یعنی تا این حد با هم پیش رفتن که از اهورا بچه هم داشته؟

ان قدر حالم بد بود که تا شب همین طور با ماشین تو خیابونا روندم…بدون اینکه برم دنبال مونس. نمی دونستم چیکار کنم، درمونده شده بودم. 

شاید چون اون بچه پسر بود و ارباب دنبال وارث می گشت اهورا خیلی ساده منو از زندگیش شوت می کرد بیرون و اونو می گرفت.

به ساعت نگاه کردم…نیم ساعت دیگه اهورا میومد خونه و اگر می دید من نیستم و مونسم نیست حتما کلی نگران می شد. 

دوباره اشکام سرازیر شدن، منه خر با این حال که اهورا بهم خیانت کرده و از اون زن یه بچه هم داره بازم نگرانشم. چقدر احمقم!

به سمت خونه راحیل روندم  و مونس و ازش گرفتم.

دخترکم باهام قهر کرده بود که کل روز رو تنهاش گذاشتم.

نمی دونست مامانش تو چه جهنمی دست و پا می زنه و داره بین مرگ و زندگی جون میده.

 

* * * * *

بر خلاف دیروز دقیقا سر موقع اومد. اصلا نمیخواستم به روش بیارم که امروز اومدم شرکت و رازش و فهمیدم. 

می خواستم ببینم تا کی میخواد با مخفی کردن از من خیانتش رو پنهان کنه.

به محض اینکه لباسام و عوض کردم و مونس و تفهیم کردم به اهورا چیزی درباره اینکه کل روز خونه راحیل بوده نگه کلید توی در چرخید و صدای قدماش و بعد صدای خودش تو خونه طنین انداخت

_آیلین؟ خانومم؟ 

پوزخند نشست رو لبام…هه!

 

برچسب ها

24 دیدگاه

  1. ﻫﻤﯿﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﭼﯿﺰﺍ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺫﻫﻦ ﻧﻮﺟﻮﻭﻧﺎﻣﻮﻥ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﻫﺎﻟﯿﻮﻭﺩ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺗﺮﮎ ﻭ ﺍﺧﺮﺷﻢ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺗﻬﺎﺟﻢ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﯿﺎﻧﺘﯽ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺩﺳﺖ ﻭ ~ﺍ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﮐﻪ ﺍﺳﺸﻮﻧﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻭﻥ

  2. بابا ینی چی:/
    کل رمان شده خیانت اهورا به ایلین
    ینی وقتی فهمیدم فصل دوم داره قشنگ مشخص بود که اهورا دوباره خیانت میکنه=|
    عاقا ینی چی تو هر رمانی میخوان یه خانواده رو از هم بپاشونن مرده خیانت می‌کنه بعدشم تازه دختره می بخشتش=|
    اون موقع اگه یه دختر اینکارو بکنه دیگه خودشو باید مرده فرض کنه
    جمع کنین بابا:/

    1. درسته تو بعضی رمانها پسره•مرده حق داره همه مدل خیانتی بکنه د•و•س•ت•د•خ•ت•ر بگیره م•ع•ش•و•ق•ه بگیره زن دوم بگیره بعد از اونها بچه هم داشته باشه حتی خواست زنش طلاق بده اما دختره بدبخت حق هیچ کاری نداره تازه طلاقم بگیره/درصورتی که آقا طلاقش بده مگرنه خودش جرعت داره طلاق بگیره😕😯🤐😳😵😨/ بازم حق دوست شدن با هییچ مردی نداره مگرنه شوهره سابقش قرمز سیاه میشه رگهای دستشوگردنش میزنه بیرون و دختره رو تهدید میکنه که میکشمت●●●● قبلن هم گفته بودم به نظره من یسری ازاین دخترهافرار بکنن از دست این مردهای دیوونه مثل:شوهر ملی

      1. دقیقا:|
        همین اهورا
        چقدر سر ایلین کوبید که خیانت کردی در حالی که نکرده بود
        این تو فرهنگ ما افتاده که مرد هرچی خیانت بکنه زن بگیره معشوقه بگیره یا هرچی چون مرده ازاده
        اون موقع دخترا چی؟واقعا عالیه:/
        یکی نیس بگه غیرتتو بزار دم کوزه ابشو بخور حاجی:/

        1. زدی به هدف دوست عزیز☆
          اما درنحایت به نظره من درادامه اگر پسره بخواد م•ع•ش•و•ق•ه یا زن دوم بگیره خوب بگیره الهی خوشبخت بشن اما دختره هم نباید کودن• احمق•••• بشه بشینه یه گوشه گریه کنه• باید بره به زورم شده طلاقش بگیره و از دست همچین بیماران روانی فرارکنه

  3. اقا بسه دیگه هی خیانت هی خیانت دهنمون سرویس شد تو روخدا ادامه ندید این فصلو اصن بزا همینجوری بمونه همیشه تو همین وضع

  4. فصل دوم خیلی مزخرفه همش خیانت خیانت خیانت حداقل یکم از این خیانت های اهوارا دست بردارید یه چیز قشنگی بنویسید که ما طرفدار شما باشیم

  5. دکاروس منم اسمم کیمیاست دقت کردی تو همه رمانا دخترای بد اسمشون کیمیاست ارزو به دلم موند یه شخصیت خوبو اسمشو کیمیا بزارن

  6. شت واقعا شت واقعا که اه هر چی نویسنده اس اسم کیمیا رو میان شخصیت بده نشون می دن اه تا حالا هفتا رمان خوندم تو هر هفتاش کیمیای داستان اون شخصیت بده بوده بابا ما کیمیا ها اینطوری نیستیم… اه این اهورا هم کم مونده بیاد بگه قورباغه ی مرداب عشقم داره برات قور قور می کنه منو ترک نکنید منه قورباغه گناه دارم .

    1. ﺑﺎﺯ ﮐﯿﻤﯿﺎ ﻫﺎ ﺧﻮﺑﻦ ﻣﻠﯿﮑﺎ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺎﻧﺘﺎﻝ ﻣﺎﻧﺘﺎﻝ ﺣﺴﻮﺩ ﻣﻮ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﮊﻝ ﺯﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻧﻘﺶ ﺍﺻﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﺦ ~ﺳﺮ ﻋﻤﻮ ﺷﻮﻧﻮ ﺯﺩﻩ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ

  7. خیانت یه مرد رو جذاب نمی کنه پولم همینطور من نمیدونم چرا توی این رمانای عتیقه جات عروس پسند دارن این چرت و پرت ها رو توی مغز خوانندگان می کنن می دونی از هیجانش کم شده و رمان هم اصلا کانسپت و اسکریپت درست و حسابی نداره کالبریدینگ افتضاحی از طرف نویسنده و شخصیت ها دیده می شن
    امیدوارم رمانتون رو ارتقا بدید با تشکر از بقیه

  8. ععهههه دیگه شورش در اومد خانزاده رو پاک کن بنویس اهورا و خیانت هایش یا بزار عمر گل آیلین
    چخبرهههه

    1. اقا میشه دیگه پارت نزاری؟ یا حداقل عین ادم بنویس همش خیانت همش هرزه بازی همش بی اعتمادی همش دعوا هش…. بابا دیگه شورشو در اوردی خیلیم در اوردی اصلا فصل دوم نمیزاشتی بهتر بود

  9. ای بابا باز یه دردسر های جدید اهورا هم از این کثافت کاریاش دست نمیکشه .باز باید یه جلد دیگه قهر و اشتی های اینا رو تحمل کنیم . بخدا دلمون خوش بود ک دیگه تمام شد به راحتی زندگی میکنن ولی مثل اینکه از این خبرا نیست

  10. عی خداااااا رمان هامون شده عقده هامون😑
    نویسنده ی این رمان ی بچه پونزده ساله اس؟! والا اخه کلافه مون کرد فقط اتفاقات تکراری میخواد بنویسه
    این آیلین هم تقی به توقی میخوره میشینه هق هق میکنه اونوقت چطور میخواد دندون مردم رو از حلقش بکشه بیرون😑😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *