رمان خان زاده جلد دوم پارت 12 - رمان دونی
رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۲

 

لبخندی بهش زدم و گفتم نگران نباشین مادر به زودی بچه دار میشم و به ارزوتون میرسین.
سرشو بالا داد و پرسید
_ تو حامله ای
سرم و تکون دادم و اون با تمسخر گفت
_ اینم یه بازی جدید مگه نه؟
که خودتو بیشتر ازقبل تو دل پسرم جا کنی .
گفتم مگه می تونم دروغ به این بزرگی بگم فردا پس فردا باید شکمم بیاد جلو بچم به دنیا بیاد اون موقع می خوام چیکار کنم اگه دروغه حرفام؟

مادر اهورا کفری داده شده بود
_دعا کن حرفات راست باشه و بچت پسر اگه این بارم دختر پس بندازی دیگه خودم برای پسرم استین بالا میزنم .

بدجور نیش داشت حرفاش قلبمو به درد می آورد .
دختر و پسر چه فرقی باهم داشتند چون خودش دختری نداشت فکر می کرد همه باید پسر داشته باشن؟
اما من مونس ما با هزار تا پسر عوض نمیکردم اهورا هم همین نظر رو داشت و مونس با دنیا عوض نمی‌کرد اما این آدما انگار که نافشون با پسر بریده بودن.

_ اگه راست میگی حامله ای بیاین خونه ما و پیش ما زندگی کنین تا جلوی چشمم باشی نتونی چیزی از چشم من پنهان کنی..

از شنیدن این حرف به وضوح لرزیدم امکان نداشت نمی‌شد چطور میخواستیم بریم اونجا سعی کردم آروم باشم و با آرامش گفتم
اینجا راحتتریم اونجا نمیتونیم زندگی کنیم من اینجا دانشگاه دارم کار اهورام اینجاست شما میتونی زود به زود به ما سر بزنید .

عصبانی و با پوزخند گفت
_اگه ثابت بشه حامله نیستی خودم بی ابروت می کنم واز اینجا میندازمت بیرون ..

یه مادر چطور می تونست با نوه یی که توی راه داره اینطور رفتار کنه.
جای اینکه از اومدنش خوشحال باشه داشت من و تهدید می کرد.
میدونستم بچه بهانه اس اونا از حضکر من عصبانی و ناراحت بودن

از خونه بیرون رفت به در تکیه کردم حرفی برای گفتن نداشتم فکرم خیلی در گیر بود.
رشته ی افکارم و صدای کیمیا پاره کرد
_ میبینم رابطه ات با مادرشوهرتم خیلی خوبه واقعا..
یادم اون روزا که من با اهورا با هم بودیم مادرش منو خیلی دوست داشت باور کن حتی ۱۰ تا دختر می آوردم یه درصد رفتاری که با تو داره با من نمی کرد .
نمی دونم چرا تو اینقدر به دل اهورا نشستی که بی خیالت نمیشه اما به زودی مشخص میشه عشق اول همیشه برنده است میدونی که عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه..

ازش فاصله گرفتم حال اینو نداشتم دیگه اما یه چیزی توی وجودم بدجوری داشت منو وادار می کرد که راجبه عشقی که داشتن بپرسم راجبه اینکه چطور آشنا شدن چرا جدا شد چرا خیانت کرد و چرا الان با اینکه اهورا نمیخوادش اینطور بهش چسبیده ول نمیکنه

بالاخره کنجکاوی وفضولیم گل کرد و کار دستم داد دوباره پیشش برگشتم کنارش روی مبل نشستم شبکه های تلویزیون بالا و پایین می کرد و سرشو به سمتم چرخوند و گفت
_چی شده اومدی نشستی کنار من؟
حوصله مقدمه‌چینی نداشتم پس یک راست رفتم سر اصل مطلب بهش گفتم میخوام در مورد عشقی که با اهورا داشتین بپرسم سعی کن هر چیزی که واقعیته بهم بگی و چیزی کم یا اضافه نکنی چون شکی نکن بعدا از اهورا هم می پرسم.

انگار که راجبه مسئله مهم یا خیلی لذت‌بخشی حرف زده باشم تلویزیون خاموش کرد با لذت زیاد گفت
_ اینکه بخوام خاطرات گذشته منو با اهورا برات تعریف کنم و مرور خاطره برای خودم میشه و من اون دوران از زندگیمو بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم.
منتظر نگاهش کردم که اون انگار به گذشته و اون روزا رفت آروم آهسته با صدایی که پر از خوشی بود شروع کرد به تعریف کردن
_ اون روزا من یه دختر هفده ساله بودم هیچ چیزی از زندگی سرم نمی شد و اهورا یه پسر ۲۱ ساله زیاد با هم تفاوت سنی نداشتیم اهورا تازه دانشگاه قبول شده بود من هنوز برای کنکور درس میخونرم ‌
تهران زندگی می‌کرد و خونه ای که توش بود هم مسیر مدرسه ام بود زیاد همدیگر را می‌دیدیم و از همون اول اهورا وقتی منو میدید کمی نگاهم می کردم بهم لبخند میزد این لبخند زدناش دیگه برای من عادت شده بود که منتظرش باشم تا ببینمش بلاخره اهورا دلو به دریا زد و سراغ من اومد و بهم پیشنهاد داد بهم گفت از من خوشش میاد و میخواد که باهام یه رابطه خوب و شروع کنه منم ازش خوشم میومد خوش قیافه بود خوشتیپ بود و مهمتر از همه پولدار بود چیزی که من خیلی دنبالش بودم خانواده خودم مشکل مالی نداشتن اما جوری بار اومده بودم که باید با کسی باشم که اونم از نظر مالی هم سطح ما باشه و اهورا همه اینارو داشت.

رابطه مون خیلی عادی و شروع شد اما کم کم علاقه ای که بینمون بود بیشتر و بیشتر شد طوری که هیچکدوم بدون هم دووم نمی آوردیم دوسال اینطور گذروندیم و بالاخره من دانشگاه قبول شدم اون موقع بود که اهورا من به خانواده‌اش معرفی کرد مادر و پدرش وقتی منو دیدن از خانوادم شنیدن خیلی خوشحال شدن و منو با روی باز قبول کردن.
رابطمون خیلی خیلی خوب داشت پیش می رفت تا این که پسر عموی من از خارج برگشت کسی که من تمام بچگیم احساس میکردم عاشقشم و همیشه توی گوشم خونده بودن که این پسر برای توعه نامزدته که نشون کرده ی توعه..
حس عمیق که من به اهورا داشتم وابستگی که داشتم وقتی که اون برگشت حس و حالم به اهورا کم‌کم دچار مشکل شد خودمو گم کرده بودم نمیدونستم واقعاً اهورا رو دوست دارم یا پسر عمومو خانواده ام به خاطر اینکه پسر عموم از قبل برای من تعیین شده بود و قول و قرارایی بینمون گذاشته شده بود اونو انتخاب کردن مادرم توی گوشم می‌خوند که اهورا یه احساس زودگذر بوده و تموم شده مجبورم کردند که با پسرعموم عقد کنم درسته من پسرعمومو دوست داشتم اما بعد از برگشتنش یه مدتی که گذشت فهمیدم که احساس من به اهورا خیلی خیلی بالاتر از حس بچه گانه س من به پسر عمومه اما نتونستم جلوی خانوادم وایستم برای همین با پسر عموم عقد کردم و بی خبر بدون اینکه به اهورا بگم و اونو با خبر کنم از ایران رفتم این مدتی که از ایران رفته بودم میدونم اهورا خیلی سختی کشیده عذاب کشیده من واقعا روزای بدی رو گذروندم اما چاره ای جز رفتن نداشتم دلشو نداشتم که برم سراغش و بهش بگم دارم ازدواج می کنم وقتی از ایران رفتم هر روز و شب به فکر اهورا بودم طوری که پسرعموم حتی بهم شک کرد و خیلی سریع سر این مسئله جنگ و دعوا کردیم اما بالاخره تصمیمم و گرفتم من یه بچه داشتم یه زندگی که هیچ خوشی برای من نداشت برای همین تصمیم گرفتم تا طلاق بگیرم و با پسرم به ایران برگردم و هر طوری شده دوباره دل اهورا رو بدست بیارم اما وقتی برگشتم با یه کارنامه سیاه از اهورا روبرو شدم تمام روزهایی که من نبودم تمام این سالا فکر و ذکرش شده بود بازنا چرخیدن و بهترین تفریشی این بوده که با زنان خوش بگذرونه…

ناراحتم کرد این کارنامه اما نمی تونستم هیچ اعتراضی بکنم این کاری بود که من با اهورا کرده بودم فقط باید جبرانش کنم…

شنیدن این واقعیت ها از زبان کیمیا برام دردآور بود اینکه اهورا انقدر کیمیا رو دوست داشته که بعد از رفتنش اینطور عوض شده واقعاً قلبمو به درد می آورد کیمیا دستمو تو دستش گرفت و گفت
_ تو فقط یه ابزاری که اهورا بتونه منو فراموش کنه مثل همه زنای دیگه ای که کناره اهورا بودن پس سعی نکن با من بجنگی عشقی که بهم داره خیلی خیلی بیشتر از علاقه ای که به تو داره ….

برنده این بازی منم اهورا حق منه درسته توی گذشته اشتباه کردم و رفتم و ترکش کردم اما اینو هیچوقت
یادت نره که اهورا عاشق منه هنوزم جرأت نمی کنه توی چشمای من نگاه کنه و باهام حرف بزنه درسته داد و بیداد میکنه اما اینا همه به خاطر دل خوریش از من نه اینکه از من متنفر باشه.
تو یه دختر داری اینو قبول دارم اما من عشق زندگیه این آدمم و برگشتم عشقمو پس بگیرم .

نباید جلوی این زن کم می آوردم باید کاری می کردم که منو ضعیف نببینه از از جام بلند شدم و با خنده ای که روی صورتم به زور به نمایش گذاشته بودم رو بهش گفتم شاید عشقی که تو ازش دم میزنی واقعی بوده باشه اما اهورا الان فقط و فقط منو دوست داره به خاطر اینکه من رو کنارش نگه داره خیلی کارا کرده و خیلی چیزا رو پشت سر گذاشته الان من و دخترم براش مهمیم و بچه ای که توی راه داریم نه تو …
خیالات خوامتو بزار کنار کیمیا به خودت بیا من زنشم و تو توی زندگی هیچ کاره اینو قبول کن و پا تو از زندگی ما بکش بیرون امیدوارم تو هم یه روزی دوباره عاشق بشی با کسی که لیاقتشو داری زندگی کنی اما سعی کن چوب لای چرخ زندگی بقیه نکنی که بدتر از این سرت میاد…
کیمیا بیخیال تلویزیونو روشن کردو دوباره به صفحه خیره شد گفت

_ این بازی که شروع کردم و تا به خواستم نرسم رهاش نمی‌کنم خواسته من حق منه من از حقم بیشتر نمی خوام شوهر تو حق منه…
عصبی بودم اما نمیدونستم باید چیکار کنم و چه حرفی بزنم باید با اهورا در مورد این عشق بزرگی که قبلا داشتن حرف میزدم تا بفهمم چقدر از حرفاش واقعیت بوده و چقدر دروغ از کیمیا فاصله گرفتم و به سمت اتاق دخترم رفتم مونی با عروسکهاش داشت بازی میکرد با خودم گفتم کاش منم بچه بودم و فارغ از این دنیای زشت که بتونم کمی آرامش داشته باشم از وقتی که زن اهورا شده بودم یک روز خوش ندیده بودم تا شب به سختی کیمیا روتحمل کردم به امید اینکه اهورا میاد و کمی آروم میگیرم اما اهورا این قدر دیر کرده بود که کیمیا بتونه بیشتر و بیشتر منو عصبی کنه بالاخره وقتی ساعت ۱۰ شب شد اهورا از راه رسید با باز شدن در خونه به سمت اتاقم رفتم

ازش دلخور بودم این روزا باید بیشتر هوای منو داشته باشه اما انگار مثل همیشه سرش با کارش گرم بود و من براش توی اولویت نبودم خوب میدونست الان زنی مثل کیمیا توی خونه منه و من چقد دارم اذیت میشم اما بازم به خاطر من زود به خونه برنگشته بود.

در اتاق که باز شد سرمو با تا کردن لباسا گرم کردم
_سلام عزیزم خوبی؟
جوابشو ندادم و سرمو بالا نیاوردم که نگاهش کنم صدای قدماش اینو داشت بهم میگفت که بهم نزدیک میشه لباسی که دستم بود از دستم کشید و دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد و توی صورتم نگاه کرد و گفت
_ایلین خانم از من دلخوره؟

نگاهش کردم حرفی نبود بزنم خودش خوب میدونه چیکار کرده دستشو کنار زدم تا خواستم از کنارش بگذرم دوباره دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد سرمو روی سینه اش گذاشت و گفت
_ من معذرت می خوام خیلی کارا توی هم پیچ خورده بود میدونی که پدرم مشکلات کوچکی داره برامون درست می کنه تا کارام خوب پیش نره برای همینه که دیر کردم قول میدم دیگه تکرار نشه…
امروز چیکار کردی چطوری گذشت؟

دستام ناخودآگاه دور کمرش حلقه شد نمی تونستم هر چقدر هم که از این آدم دلخور باشم نمی تونستم از آغوشش دل بکنم با ناراحتی گفتم
تا دلت بخواد حرصم داد این کیمیا…
خندید و گفت
_درکت می کنم خیلی خوشحالم که میرم سرکار کمتر این دختر رو میبینم.
منو رها کرد و به سمت در اتاق رفت و در را قفل کرد متعجب گفتم داری چیکار می کنی؟
دستش به سمت دکمه های پیراهنش برد از تنش در آورد به سمتم اومد و منو از زمین جدا کرده روی تخت انداخت و با خنده گفت
_ از صبح دلم انقدر برات تنگ شده بود که با خودم گفتم اولین کاری که برسم خونه می کنم اینه که یه دل سیر آیلین و بغل می کنم

با خنده خواستم کنارش بزنم گفتم دیوونه کیمیا اینجاس مونس… صدامون میره بیرون داری چیکار می کنی!
بیخیال گفت
_ برام اهمیتی نداره من الان به تو نیاز دارم که آرومم کنی که آرومت کنم پس مخالفت نکن چون تاثیری نداره…
درضمن بهتره کینیا صدامونو بشنوه اصلا حساب کار دستش میاد.
سریع شروع کرد به در آوردن لباسام منم مانع نشدم منم دلم اونو میخواست دستش که روی تنم نشست و بالا و پایین شد و نفس های داغش توی گردنم و روی پوستم رو نوازش کرد و ناخودآگاه صدای آهم بلند شد

امشب اهورا داغ تر و پر هوس را از هر شب دیگه ای بود هر کاری کردم تا بتونم کمی آرومش کنم که صدامون بیرون نره نشد که نشد انگار عهد کرده بود که امشب صدای ما از این اتاق بیرون بره نمیخواستم به این فکر کنم که اهورا امشب از قصد اومده اینجا و باهام خوابیده تا صدامونو اون زنی که بیرونه بشنوه که .
خودم دلگرمی می دادم اهورا همیشه خدا برای من همین قدر مشتاق و پر هوس هست…
وقتی اهورا خسته کنارم افتاد چند نفس عمیق کشیدم واقعا خسته شده بودم و نفس نفس میزدم هیچ وقت اهورا اینقدر توی رابطه دیوونه نشده بود بدنش پر از عرق بود و خیس آب رو بهش گفتم
بهتره بری دوش بگیری خیس خیس شدی …
با لبخند بهم نگاه کرد و گفت
_امشب خیلی لذت بردم ممنونم از تو عالی بودی…
چیزی که مثل خوره به جونم افتاده بود سوالی بود که ازش داشتم !
دل به دریا زدم و پرسیدم
چرا دقیقاً امشبی که کیمیا اینجاست تو هوس همچین رابطه گرم و داغی رو کردی ؟
خودشو روی تخت بالا کشید و متعجب به من نگاه کرد و گفت _منظورت چیه ؟

لباسام از روی زمین برداشتم و دونه بدونه تنم کردم و گفتم
_ منظورم کاملاً واضحه میگم چرا امشب هوس کردی این طوری با من باشی که صدامون بره بیرون و کیمیا صدای ما رو بشنوه !
می خواستی اذیتش کنی و برای این کار از من استفاده کردی،

اهورا کلافه موهاش وچنگ زد و گفت
_برای اینکه با زنم باشم باید حساب پس بدم؟
از کنارش بلند شدم و گفتم حساب پس‌دادن نیست واقعیت می خوام بدونم که واقعاً امشب دلتنگ خودم بودی یا نه قصد دیگه داشتی؟

چون جواب درست و حسابی برای من نداشت از اتاق بیرون اومدم حتی تصور اینکه با این کارا می خواست اون دختر و عذاب بده اذیتم می کرد احساس می کردم یه وسیله شدم برای انتقام گرفتن اهورا از این زن…
به آشپزخونه رفتم و شروع کردم به گرم کردن غذا برای اهورا اما به قدری فکرم درگیر بود که تابه ای که روی گاز بود برگردوندم و روغن روی دستم ریختم با صدای بلندی جیغ زدم و تابه رو روی زمین انداختم بدجوری دستم می سوخت و مطمئن بودم که کاملاً سوخته با صدای جیغ من اهورا و کیمیا خودشونو به اشپزخونه رسوندن
اهورا که هنوز کامل لباس نپوشیده بود و با یه شورت بود سراسیمه نزدیکم شد و دستمو توی دستش گرفت و نگران پرسید
_ چی شده ،
دستت رو چیکارش کردی؟

سوزشی که داشتم برام مهم نبود مهم نبود دستم سوخته این مهم بود که کیمیا داره با نگاهش شوهرمو رو قورت میده رو به اهورا گفتم برو لباستو بپوش من حالم خوبه اهورا اما دستم و زیر آب سرد گرفت و گفت
_وایسا اول کمی خنک بشه الان میرم برات پماد سوختگی میگیرم.

کیمیا که کنار در ایستاده بود و بدون حرف به ما نگاه می کرد با یک پوزخند بزرگ روی صورتش رو به اهورا گفت
_ قبلاً ملاحظه کار تر بودی توی رابطه! صدات در نمی اومد اما الان واقعاً پر سر و صدا شدی یعنی باور کنم برای این نیست که میخوای منو اذیت کنی!

از اینکه کیمیا هم قصد و هدف اهورا فهمیده بود بیشتر عصبانی شدم و اهورا رو کنار زدم و به سمت اتاقم برگشتم در اتاق بستم و خودم روی تخت انداختم سوزش دستم یادم رفته بود و این بار درد قلبم بود که داشت جونمو می گرفت شوهرم یعنی از من داشت استفاده می کرد؟

با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن زیاد طول نکشید که اهورا وارد اتاق شد و کنارم نشست خواست به من دست بزنه دستشو پس زدم و گفتم به من نزدیک نشو می خوام تنها باشم.
اما اهورا منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد و شروع کرد به فوت کردن دستم
_انقدر دیوونه ای که میشینی همچین فکر و خیال هایی به هم می‌بافی؟
عزیز من …
من همیشه تشنه تو و با تو بودنم اینو خودت خوب میدونی اگه امشب کمی از شبای دیگه متفاوت تر بودم برای این بود که بیشتر و بیشتر دوست دارم و احساس می کنم علاقه و عشقم به تو از وقتی این زن و دوباره دیدم چندین برابر شده من نمیخوام از تو استفاده کنم برای انتقام یا هر چیزه دیگه ای فقط می خوام بیشتر و بیشتر از با تو بودن لذت ببرم کاری که قبلاً کمتر انجام دادم‌….

حرفاش انگار آب روی آتیش بود و آروم میکرد من خیلی زود با حرف‌های این مرد رام می شدم یعنی دنبال یه بهونه بودم که فقط خودمو آروم کنم و اهورا خوب بلد بود توی اینجور مواقع منو با حرفاش آروم کنه کمی که آروم شدم رو بهم گفت _دستت بدجوری سوخته حواست کجاست تو دختر؟
با گلایه زمزمه کردم

حواسم پیش تو بود و زندگیمون…
ببین به چه روزی افتاده م که دارم یه زن دیگه رو توی خونه خودم تحمل می کنم.

با بغض نالیدم
اهورا تو هیچوقت حق نداری که منو تنها بزاری چون به خاطر تو و خانوادت سختی نبوده که نکشیده باشم ؛دردی نبوده که احساس نکرده باشم ؛تو هیچ وقت حق نداری منو دخترمو تنها بزاری.

صورتمو با دستاش گرفت و به صورتم زل زد و گفت
_این حرفایی که میزنی منو واقعاً ناراحت میکنه
من تورو دوست دارم از اتفاقاتی که توی گذشته افتادم خوب و خوب باخبرم چون مسبب همشون خودم بودم اما الان تنها و تنها برای من توی زندگیم تو و دخترم مهمین من هیچ علاقه‌ای به این زن یا هیچ کس دیگه ای ندارم من به خاطر پول تحت تاثیر حرفهای خانواده‌ام قرار نمی‌گیرم خواهش می کنم اینا رو توی گوشت فرو کن و کمتر با این حرف ها خودتو عذاب بده و شکنجه کن…

سرمو روی سینش گذاشتم و گفتم من فقط میترسم ؛خواهش می کنم همیشه همینطور مصمم کنارم بمون اینطوری من میتونم احساس خوشبختی کنم.
دوباره شروع کرد به فوت کردن دستمو گفت
_نگران هیچ چیز نباش من همیشه کنارتم.
الانم بزار لباس بپوشم برم یه پماد سوختگی بگیرم و برگردم بدجوری دست تو سوزوندی …
با اخم تازه یاد لخت بودنش جلوی کیمیا افتادم و گفتم.

خجالت نمیکشی اینطوری اوندی جلو اون زنیکه؟
داشت با چشماش تورو میخورد…

اول کمی متعحب به من نگاه کرد و بعد با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و گفت
_دیونه ای بخدا..
دختر جیغ زدی منم ترسیدم و سریع اومدم مگه بخاطر کیمیا لخت اومدم؟

بعدشم من همه ی وجودم برای توعه خانمی…
همه ی این بدن عضله ها همه و همه اش تقدیم به تو…

بالشت و برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم
چه خودتم تحویل میگیری اخه…

با خنده سریع لباساشو پوشید و از خونه بیرون رفت.
از بیرون رفتن اهورا از خونه چند دقیقه نگذشته بود که کیمیا وارد اتاق ما شد و به در تکیه داد و دست به سینه بهم زل زد روبهش گفتم

تو اینجا چیکار داری؟

خنده مسخره روی صورتش جا خوش کرد و گفت
_ دلتو به این اهورا خوش نکن اون اگه داره اینطوری خودشو بهت نزدیک میکنه برای اینکه به من نشون بده مثلا تو رو دوست داره اما واقعیت اینه که اون از حرصشه این که نمیتونه با من باشه داره همه ی این کارا رو می کنه…

با صدای بلندی رو بهش گفتم گمشو از این اتاق بیرون
خندید و از اتاق رفت خوب بلد بود که منو دیوونه کنه داشتم از دست این دو نفر واقعاً به جنون می رسیدم نمیدونستم کدوم یکی دارن راست میگن و کدوم یکی داره دروغ میگه بالاخره وقتی اهورا برگشت کاملاً تاول روی دستم بیرون زده بود و معلوم بود
اهورا کلافه شروع کرد به زدن پماد روی دستم غرغر کردن که چرا حواسمو جمع نمی کنم…
از این همه توجه خوشحال می شدم حتی توی اعصاب خوردی و ناراحتی….
دیونه بودم
من واقعا دیونه ی این ادم بودم

 

3 دیدگاه

  1. خیلی احمقانه هست 😐😐 چرا از راه قانونی کیمیا رو از خودشون دور نمیکنند؟! 🙃🙃 اصلا من جای ایلین بودم یه بدرک میگفتم و از زندگیم پرتش می کردم بیرون 🥱🥱 اهورا هم ادم قابل اعتمادی نیست متاسفانه 😒😒😒

  2. هوووف یعنی تا این کیمیا بیاد ۹ ماهش بشه باید شرو ورای بینشون را تحمل کنیم این اینا گفت اون اینا گفت اع واقعا خسته کنندس😐🤜

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan