رمان خان زاده جلد دوم پارت 14 - رمان دونی
رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۴

 

آب از سر و صورت من روی صورت آیلین چکه می کرد و صحنه‌های قشنگی درست کرده بود من این زن و دوست داشتم چون تمام زندگیش رو به پای من گذاشته بود روی صورتش خم شدم و لبشو عمیق بوسیدم همیشه جلوی من تسلیم بود
و تاب مقاومت نداشت
همراهیم کرد و اونم شروع کرد به بوسیدن من اما با صدای مادرم که از توی اتاق میومد ایلین وحشت زده از من جدا شد و گفت
_خاک به سرمون شد مادرت اینجاست الان میفهمه …

از اینکه دختر بیچاره انقدر از مادرم می ترسید کلافه میشدم رو بهش گفتم تو زنه منی هیچ کس نمیتونه به من بگه که به زنت نزدیک نشو من هرکاری که دلم بخواد می کنم فهمیدی ؟
آب دهنشو پایین فرستاد و من لای در حمام و باز کردم و گفتم چی شده مامان ؟
با لحن بدی گفت
_ زنت کجاست؟
از این که اینطور آیلین و صدا زده بود بهم برخورد پس بدون خجالت گفتم پیش من توی حموم کارش دارین؟
عصبانی بهم نزدیک شد و گفت
_ شما اصلا حیا سرتون نمیشه؟
این دختر واقعا یه دختر واقعا شورشو در اوده !
خجالت نمیکشه وقتی من اینجام با تو میاد توی حمام ؟

عصبی گفتم من خواستم مادر من زنمه دلم خواست با من دوش بگیره مشکلی این وسط هست که من نمی دونم ؟
عصبانی از من رو گرفت و از اتاق بیرون رفت وقتی در حمام و بستم آیلین داشت با بغض به من نگاه می کرد موهای نمدار شو پشت گوشش فرستادم و گفتم بغض و گریه نداریم منو تو زن و شوهریم آیلین تو خودت انگار به این شک داری که اینطور ترس و وحشت توی جونت میوفته.
آروم زمزمه کرد
_ من نمی ترسم فقط خجالت میکشم همین..
گونشو بوسیدم و گفتم دیگه من واقعیت و گفتم خجالت نداره پس زود باش لباساتو در بیار چون شوهرت بدجوری هواتو کرده…
بی‌طاقت لباس های آیلین و از تنش جدا کردم و گوشه حمام انداختم دستم که روی پوست تنش نشست تمام مشکلات و مشغله های فکری از یادم رفت دستشو کشیدم و زیر دوش آب نگهش داشتم موهاش کم کم خیس می شد و من هر لحظه داشتم بیشتر و بیشتر هوایی می شدم این روزا نمیدونم چرا بیشتر از هر وقته دیگه احساس نیاز می کردم کامل خیس شد از زیر دوش بیرون اومد و نزدیک من ایستاد سرمو خم کردم و عمیق و طولانی لبشو بوسیدم آروم با صدای دلنشینی زمزمه کرد
_من خیلی تو رو دوست دارم اهورا بیشتر از چیزی که بتونی فکرشو بکنی .
این اعترافی که هر روز و هر شب و هر ساعتی که کنار هم بودیم به من میکرد بهم حس قدرت بیشتری می‌داد تا خوددار باشم و به عشق و علاقه به این دختر پایبند بمونم بعد از حمام حسابی و لذتی که ازش برده بودم هر دو با هم بیرون اومدیم ایلین سریع در اتاقو قفل کرد و گفت _بهتره زودتر لباس بپوشیم و بریم مادرت الان بدون شک به خون من تشنه است.

به این حرفش خندیدم و دوباره بین بازوهام اسیرش کردم و بدن لخت شو به خودم چسبوندم و گفتم هیچکس نمیتونه به تو حرفی بزنه این رو هیچ وقت فراموش نکن تو هم باید این اجازه رو به کسی ندی باشه؟
آروم باشه ای گفت و من لباسامو پوشیدم آیلین هم که استرس از تمام رفتارش می بارید سریع لباساشو پوشید و موهاشو بالای سرش جمع کرد تا خواست از اتاق بیرون بره جلوی در ایستادم و مانعش شدم با اخم رو بهش گفتم موهای به این بلندی بالای سرت جمع می کنی که حالا حالا ها خشک نشن و بعد سردرد بگیری زود باش بازشون کن…
دوباره خواست منو کنار بزنه و گفت _بیخیال اهورا مادرت الان منتظرمونه حالا بشینم اینارو خشک کنم به اعتنا به حرفش روی صندلی میز آرایش نشوندمش گفتم تو به این چیزا کاریت نباشه گفتم که مادرم با من روی صندلی که نشست نفسشو کلافه بیرون داد و من از توی کمد سشوار و برداشتم موهاشو باز کرد و روی شونش ریخت پشت سرش ایستادم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهاش مگه زیباتر از اینم داشتیم که من موهای این دختر و خشک کنم .
در اتاق که باز شد و و مونس با صورتی گرفته وارد اتاق شد و با سشوارو خاموش کردم و به سمتش رفتم
چیزی شده عزیزم چرا ناراحتی؟
باصدای بغض داری گفت
_ مامان بزرگ عصبانی شد بهم گفت از جلوی چشمام دور شو تو هم مثل مادرت بی ادبی …
دخترکم انگار با دیدن من بغضش ترکید و خودشو توی بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن روی سرشو بوسیدم و گفتم
عزیزم ناراحت نشو مامان بزرگ از یه چیزه دیگه دلخوره برای همین عصبانیت شو سر تو خالی کرده نباید ناراحت بشی به ایلین نگاهی کردم و بهش اشاره کردم که مونش و بغل کنه و آرومش کنه خودم از اتاق بیرون رفتم.
.
مادرم توی پذیرایی نشسته بود به طرفش رفتم و عصبی گفتم
از من عصبی هستی چرا سر مونس خالی میکنی مادر من بچه چه گناهی داره؟
به سمتم اومد و گفت
_پسرم این زن تو داره دیگه از حد میگذرونه اخه این کارا چیه من نمیدونم خجالت داره!
این بار با صدای بلندی گفتم
این حرفا چیه اخه چرا دست از سر اون بیچاره برنمیدارین؟
چیکار کرده مگه ایلین؟؟
دارین تلاش بیهوده میکنین من هیچ رقمه از ایلین نمیگذرم.

من دوستش دارم عاشقشم شما گیر دادی که مناسب نیست ولی…

بهتره شما دیگه کوتاه بیاید چون واقعاً دارین منو عصبی می کنید کاری نکنین که یه شبه بی‌خبر جمع کنم با زن و بچه ام از این شهر خراب شده برم دستتون هیچ وقت به من نرسه
انگار تهدیدم واقعاً مادرمو ترسونده بود که سراسیمه بهم نزدیک شد و گفت
_این این حرفا چیه که میزنی یعنی چی که میذارم و میرم میخوای مادرتو دق بدی ؟
بدون اینکه کوتاه بیام گفتم فعلا که شماها داری منو دق میدین بیخیال من و زندگیم بشین وگرنه به جون دخترم که می خوام دنیاش نباشه میرم و دیگه سایمم نمی بینید همین و بس .
تا خواستم بهش پشت کنم صدای زنگ گوشیم بلند شد از روی میز که نزدیکه مادرم بود بر داشتم و به شماره نگاه کردم اسم کیمیا داشت روشن و خاموش می شد مادرم که انگار متوجه شده بود کنجکاو خودشو به من رسوند اما من ازش فاصله گرفتم و به اتاق خواب برگشتم
ایلین و مونس اونجا نبودن احتمالاً مونس و به اتاقش برده بود تماس و وصل کردم و صدای گریون کیمیا بازم مثل چی روی اعصابم رفت
_ اهورا هیچکیو پیدا نکردم که پیشم بمونه تو رو خدا بیا پیشم من خیلی می ترسم .
عصبی گفتم ببین من امشب حال و حوصله درست و حسابی ندارم کیمیا بیخیال من یکی شو برو خونه پدرت که اونجا تنها نمونی.
با همون گریه گفت
_ من نمیتونم برم اونجا اگه بهم شک کنن که حامله ام چی؟
پدر و مادرم دیوونه میش توکه اونا رو میشناسی چقدر حساسن؟
با صدای بلندی گفتم حساس؟
حساس بودن همچین گهی نمی خوردی به من هیچ ربطی نداره الانم هیچی از تو معلوم نیست که بخوان بفهمن خانواده ات پس برو اونجا تورو به خدا مزاحم من نشو امشب به اندازه کافی اینجا اعصابم خورد هست.
صداش آروم تر شد و گفت
_ چرا عزیزم چیزی شده؟
کلافه روی تخت نشستم و گفتم هر وقت شر تو از سر زندگیم کم شد حال منم خوب میشه.
در اتاق باز شد آیلین وارد اتاق شد نزدیکم نشست و بهم اشاره کرد که داری با کی حرف میزنی؟
آروم گفتم کیمیا ست زنگ زده میگه ترسیده و نمیتونه تنها بمونه آیلین گوشی رو از من گرفت و بهش گفت _ترس چی ؟مگه تو همه عمر تنهایی زندگی نکردی الان که به ما رسید ترس برتداشته!
نمی دونم کیمیا پشت خط چی بهش گفت که آیلین کلافه گفت _ببین من نمیتونم بیام اونجا مادرشوهرم مهمونمه چی بهش بگم بگم تو اینجایی من می خوام برم خونه کی پس همین امشب و یه جوری سر کن فردا خودم میگم دوستم راحیل بیاد پیشت.

کیمیا کوتاه بیانبود که نبود…
کلافه گوشیو گرفتم و گفتم یه جوری خودتو سرگرم کن من ساعت ۱۲ شب به بعد میام پیشت باشه حله تموم شد؟
کیمیا که انگار خیلی از این حرف هم خوشحال شده بود باشه ای گفت و تلفن و قطع کرد این بار ایلین بود که با اخم داشت به من نگاه می کرد موهام چنگ زدم و گفتم تو رو خدا تو دیگه شروع نکن منه بدبخت بین شما سه تا گیر افتادم دیگه نمیدونم با کدومتون بجنگم با کدومتون خوب باشم آیلین نگاه ناراحتی به من کرد و از اتاق بیرون رفت واقعا دیگه داشتم دیوونه میشدم عجب گیری کرده بودم از دست اینا.
تنها زنی که توی زندگیم همیشه و همیشه بی گناه بوده ایلین بود اما این بیچاره هم الان باهاش بد حرف زده بودم .
باید از دلش در می‌آوردم از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپزخونه شدم داشت شامو آماده می‌کرد مادرم با صدای بلندی گفت
_خانوم خانوما اگه شوهر داریت تموم شد خودتو تو دل شوهر جا کردن تموم شد یه شامی به ما بده مثلا مهمون داری ولی عین خیالت نیست و رفتی چپیدی توی حموم پیش شوهرت که چی که خودتو به من نشون بدی؟
ایلین توی سکوت کارش را انجام می داد و انگار سعی می کرد حرفاشون نشنوه از پشت بغلش کردم و موهاشو بوسیدم و گفتم
از من ناراحت نباش زا عصبانی بودم یه چیزی گفتم

از دست مادرم ناراحت بودم سر توخالی کردم معذرت می خوام توی سکوت و دوباره مشغول کاراش شد کنار گوشش زمزمه کردم
جواب مادرمو خودم دادم هر حرفی میزنه تو نشنیده بگیر پیرزنه میدونی که یه چیزی میگه برای خودشه تو که خوب از دل من خبر داری من غیر تو هیچکسی رو نمی خوام عزیز دلم باشه؟
با صدای بغض داری آروم باشه گفت من به سمت خودم چرخوندمش و گفتم جان اهورا بغض نکن ببین دارم با کیا میجنگم! من به خاطر اینکه زندگیمونو حفظ کنم دارم همه این کارهرو میکنم تو هم کمی صبر کن تحمل تو زیاد کن میدونم تحمل کردن من تو عصبانیت سخته اما باور کن دیگه نمی تونم روی خودم کنترلی داشته باشم می بینی که توی چه مخمصه ای افتادم .

بهم لبخند زد و گفت
_من با همه دنیا سر تو میجنگم اهورا به این هیچ وقت شک نکن کل دنیا جلوی روم بایسته من از تو نمیگذرم…
گونه شو بوسیدم و گفتم همین انتظارم ازت دارم همونطوری که تو مال منی منم متعلق به توام این یه حقیقته که هیچ وقت تغییر نمیکنه
پس غصه نخور نگران کیمیا و رفتنم به اونجا هم نباش تو که به من اعتماد داری؟

بهش حق میدادم که اینطور نگران باشه اما منم از سر خوشی به اونجا نمی رفتم بعد از خوابیدن مادرم و کلی حرف زدن و آروم کردن ایلین به سمت خونه کیمیا راه افتادم ماشین رو که جلوی ساختمون پارک کردم با خودم عهد بستم هر اتفاقی که بیفته نباید به هیچ وجه خامه این زن بشم انگار از پنجره خونش نگاهم می کرد که بی هوا در ورودی ساختمان باز شد سوار آسانسور شدم و وقتی جلوی واحدش بیرون اومدم جلوی در ایستاده بود همون لباس بعدازظهر تنش بود نگاهمو ازش گرفتم و بی اعتنا بهش از کنارش گذشتم و وارد خونه شدم همون وسط ایستادم و گفتم من شب قراره کجا بخوابم کمی بهم خیره شد و گفت
_چند ساعت تنها نشستم و منتظر توام و تو هم اومدنت این جوریه که داری اینطور از من فرار می کنی؟
حداقل بشین یه چایی باهم بخوریم بعد برو بخواب!
نگاهش کردم و گفتم ساعت یک نصفه شبه من چاییمو توی خونم خوردم الان باید بخوابم چون هم روز بدی گذروندم هم اینکه فردا توی شرکت خیلی کار دارم.
خودشو بهم نزدیک کرد و دستمو توی دستش گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت
_ میدونی امروز به چی فکر میکردم به اینکه یه روزی آرزو بود من مادر بچه تو باشم کم سن بودیم اما آرزوهات واقعی و از ته دل بود اما با گذشت چند سال الان داریم به آرزومون میرسیم بچه تو توی وجود منه این یه دلیل روشن برای اینکه من و تو هیچ وقت نمی تونیم از هم دور بشیم و جدا بمونیم.
دستمو کنار کشیدم و با صدای بلندی خندیدم و گفتم
واقعاً تو چیزی مصرف می کنی که انقدر خیالاتی میشی اصلا میفهمی چی داری میگی اگه بچه منو آیلین توی شکم توعه به خاطر اینه که تو یه زنه حیله گری اگر من میدونستم که بچه ی من قراره توی وجود آدمی مثل تو رشد کنه هیچ وقت این کارو نمیکردم تو حتی سر اون دکتر بدبختم شیره مالیدی و کار خودتو پیشبردی الان پس به اسم تقدیر و گذشته و آینده و قسمت و این چیزا نذارش.
انگار کم کم داشت ناامید می شد که دلم همینو میخواست که ناامید بشه و فقط بچه ما رو توی وجودش نگه داره همین و بس…
به سمت اتاقی که ته راهرو بود اشاره کرد و گفت
_میتونی اینجا بخوابی ازش دور شدم و به سمت اون اتاق رفتم با وجود اینکه میدونستم من از ته قلبم عاشق آیلین هستم اما دیدن این زن گذشته رو جلوی چشمام زنده می‌کرد و منو ما وادار می کرد تا به اون روزا برگردم.

درست یادمه اولین رابطم با کیمیا چه روزی بود و چه اتفاقی افتاد کیمیا یه دختره ۲۰ ساله بود که حتی از اسم رابطه می ترسید اما من به قدری عاشقش بودم که نمی تونستم ازش بگذرم فکر می کردم اگه جسمش مال خودم کنم دیگه همه چیز تموم میشه و سندش به نام من میخوره وقتی اونو توی خونم دعوت کردم و با هم شام خوردیم بعد از شام یک راست رفتم سر اصل مطلب و حرف دلمو بهش زدم رو بهش گفتم من دلم میخواد با تو یکی بشم این طوری خیالم از بابت اینکه هیچ کسی نمیتونه مارو از هم جدا کنه راحت می شه کیمیا که می ترسید رنگش پرید اما با کمی مکث دستمو گرفت و گفت
_ به قدری دوست دارم که حتی برای اینکه قبل از ازدواج باهات باشم نه نیارم.
وقتی این حرف زد انگار دنیا رو بهم دادن
اون موقع ها هیچ اهل دختر بازی و این کارا نبودم تمام ذهنم پیشه کیمیا بود وقتی لباساشو برای اولین بار در آوردم و بدن برهنه اش جلوی روم خودنمایی کرد عقل و هوش از سرم رفت احساس می کردم زیباترین خلقت خدا روی زمین و دارم میبینم وقتی دستم روی بدنش نشست و نوازشش کردم وقتی صدای آه و ناله اش توی اتاق پیچید با خودم گفتم این دختر تمام وجودش حتی ناله هاش برای منه وقتی روی تخت خوابوندمش و با اون همه عشق دخترونگی شو گرفتم و با من زن بودن و تجربه کرد غرور و تکبری همه وجودمو گرفت که انگار چه کار بزرگی کردم اون شب خیالم راحت شد که دیگه این دختر مال منه برای من و هیچکس نمیتونه از من بگیرتش…
صدای ناله هاش صدای آردم گریه کردنش…
درد داشتنش و تا صبح برای من ناز کردنش از بهترین لحظات عمرم بود…

اما وقتی بی خبر وبدون هیچ حرفی منو تنها گذاشت و رفت اونم اون سر دنیا با شوهرش دنیا روی سرم خراب شد تمام عشقی که بهش داشتم یک شبه ویران شد…
ازش انتظار داشتم حداقل قبل رفتنش همه چیزو برای من توضیح بده بعد بره اما اون حتی منو آدم حساب نکرد تا حرفی به من بزنه…

الان برگشته بود تا زندگی که به سختی سرپاش کرده بودم و برای داشتنش کلی مشکلات و به جون خریده بودم و از هم بپاشه اما خبر نداشت که من دیگه اون اهورای سابق نیستم و زندگیمو با چنگ و دندون نگه میدارم…

جام عوض شده بود و راحت نمیتونستم بخوابم عادت نداشتم موقع خواب آیلین کنارم نباشه اما مجبور بودم تمام سعیمو می کردم تا به چیزی فکر نکنم و فقط روی خواب تمرکز کنم چشمام تازه داشت گرم می شد که در اتاق باز شد و قیافه مظلوم کیمیا توی چهار چوب در ایستاد بهش نگاه کردم و گفتم باز چی شده سرو کلت پیدا شد به سمتم آمد و پایین تخت نشست و گفت
_ من از تنهایی میترسم میشه بیای تو اتاق من بخوابی؟
چشمامو گرد کردم و گفتم تو بغل من بخوابی !
قصدت از اول همین بود دیگه؟
آب دهنشو پایین فرستاد و گفت
_ نه به خدا اصلا همین جا پایین تخت میخوابم روی زمین…

صاف روی تخت نشستم و گفتم تو می خوای منو دیوونه کنی شکی توی این ندارم اما کیمیا اینو بدون پاتو از گلیمت دراز تر کنی قلمش می کنم با فهمیدی ؟
چشماش خیس شد و بغضش شکست آروم با گریه گفت
_ تو چرا این طوری با من رفتار می کنی مگه من چیکارت کردم من همون کیمیام یه غلطی تو گذشته کردم درست اما پشیمون شدم برگشتم پیشت الان درد تو چیه که این بلاها رو سرم میاری اینطوری باهام رفتار می کنی؟

از روی تخت بلند شدم و گفتم تو بیا روی تخت خواب من خودم رو زمین می خوابم..
چشماش خندید سریع روی تخت نشست و من از کمد دیواری که اونجا بود پتو و بالش برداشتم و روی زمین برای خودم جا انداختم دراز کشیدم و چشمام رو بستم اما اون دست دراز کرد و گفت
_ میشه دستمو بگیری؟

عصبی چشمامو باز کردم نگاهم رو بهش دادم این زن شده بود بلای جون من..
کیمیا معلومه درد تو چیه دیگه دست تو بگیرم چه صیغه ایه؟
آیلین بفهمه اینجا توی اتاق با تو خوابیدم از من دلخور میشه چه برسه به این که بگیرمت توی بغلم و برات لالایی بخونم تا بخوابی…

بخواب فقط بخواب دیوونم نکن پا میشم یه بلایی سر خودم با سرتو میارم…
لباش و آویزون کرد و دستش و عقب کشید باید زودتر می خوابیدم تا زودتر صبح بشه و من از اینجا برم دیگه طاقت نداشتم اعصابم به قدری به هم ریخته بود که کنترلی روی کارای خودمم نداشتم.
چشمامو بستم و با فکر کردن به مونس و آیلین سعی کردم خودمو آروم کنم آیلین و محکم بغل کردم کردم زمرمه کردم غیر از اینجا و دور از تو اصلا نمیتونم بخوابم..
اما صدایی که توی گوشم نشست مثل یه ظرف بزرگ آب جوش شد که روی سرم ریختن دستام شل شد و با ترس لای پلکامو باز کردم به زنی که کنارم خوابیده بود نگاه کردم کیمیا توی بغل من دراز کشیده بود با یه لبخند بهم نگاه می کرد خشکم زده بود نمیدونستم الان دقیقا باید چکار کنم و چه عکس العملی نشون بدم تا اونجایی که یادمه من شب روی زمین خوابیدم اصلاً کیمیا کنار من نبود اما الان تو بغل من بود .

به خودم که اومدم سر جام نشستم و اون رو کنار زدم و گفتم تو اینجا چه غلطی می کنی؟
وقتی من خوابم اومدی و کنار من خوابیدی این بچه بازیا چیه که راه انداختی چرا اینطوری منو دیوونه می کنی ؟
لبخندش و جمع کرد و گفت
_من هیچ قصد بدی ندارم فقط و فقط می خوام مثل گذشته دوستم داشته باشی زیادیه اهورا؟

فریاد زدم زیادیه عوضی زیادیه لعنتی من زن دارم بچه دارم تورو نمیخوام به چه زبونی باید بگم برگرد همون خراب شده ای که بودی حتی دیگه بچه رو نمی خوام میریم و میندازیش من به آیلین میگم اتفاقی بوده باشه تمومش می کنیم!
فقط شرت و از زندگیم کم کن…
خندید و گفت
_ چی فکر کردی که من این بازی رو شروع کردم که به این راحتی ازش بگذرم از این خبرا نیست قرار نیست ازت بگذرم من یه هدف دارم اونم به دست آوردن توعه الانم به خاطر تو چون زن تو دوست داری باشه قبول می کنم دوستش داشته باشی اما با منم باش اهورا باید با من باشی وگرنه مجبور میشم کاری کنم که برای همیشه از دستش بدی…

از عصبانیت حاله من گذشته بود بلند شدم به سمتش هجوم بردم و محکم گلوش رو گرفتم و فشار دادم و گفتم تو انقدر گنده شدی که منو بخوای تهدید کنی؟
و تو همون دختر ترسوی قدیمی همون خیانتکار عوضی همون هرزه فکر می کنی من از تهدیدهای تو میترسم اما اشتباه می کنی خیلی اشتباه می کنی…
کیمیا صورتش سرخ شده بود واقعا داشتم خفه اش میکردم یه چیزی توی درونم فریاد می زد تو بکشش تمومش کن…
شرش و از زندگیت کم کن اما صورت ایلین که جلوی روم زنده شد سریع دستمو از روی گردنش جدا کردم کیمیا به سرفه افتاد روی زمین افتاد…
شده پشت سر هم سرفه می‌کرد موهامو چنگ زدم و با مشت روی دیوار کوبیدم…

نمیدونستم چطور عصبانیتمو خالی کنم نمیدونستم با این زن با این شیطان چه خاکی باید به سرم بریزم وقتی سرفه هاش قطع شد از جاش بلند شده لپ تاپش رو آورد و روشن کرد نمیدونستم دنبال چیه وقتی صفحه لپ تاپ به سمت من چرخوند با دیدن عکسی که توش بود دیگه خفه شدم کیمیا توی بغلم خوابیده بود و با لبخند عکس گرفته بود با یه لبخند پیروزی گفت
_ نظرت چیه این عکس و ایلین هم ببینه به نظرت اون موقع دیگه با تو میمونه؟؟؟

عصبی به سمت لپ تاپ رفتم توی دیوار کوبیدمش …
دیگه نیست می فهمی؛ دیگه نیست…
کیمیا قبر خودتو کندی خودم میکشمتو چالت می کنم میفهمی؟ به خدا که چالت کنم .
از جاش بلند شد و روبروی من ایستاد و دستش رو روی صورتم گذاشت و گفت
_حرص نخور اهورا حرص نخور من اینقدر را احمق نیستم که فقط اونجا نگهش دارم من از اون عکس باز دارم پس الکی دلتو خوش نکن…
دیوانه چی بهتر از این که هم با من باشی هم با اون آیلین که سنگشو به سینه میزنی؟
یکی عشق سابقت یکی به قول خودت عشق الانت کمتر مردی این شانس نصیبش میشه ها….

دوتا راه بیشتر نداری یا حرف منو جدی میگیری منو به عنوان عشق قدیمی توی زندگیت قبول می کنی یا اینکه من و تو دور میشم این عکس هارو نشون میدم به زنت و زندگیه حال به همزنتون و خراب کنم کدومو میخوای عزیزم؟

عصبی هلش دادم که بد جوری روی زمین افتاد ونقش زمین شد به سمت در که رفتم با صدای ناله مانند گفت
_ بچه ؛
بچه یه طوریش شد…
نمیخواستم بلایی سر بچه بیاد حداقل من نمی‌خواستم کسی باشم که بلایی سرش میاره راه رفته رو برگشتم کنارش نشستم گفتم
چی شده؟
چشمای خیس شو به صورت من دوخت و گفت
_شکمم تیر کشید اهورا نکنه بچه طوری شده؟
فقط همینو کم داشتم
سریع بلندش کردم یکی از مانتوهاش از توی کمد چنگ زدم و به زحمت تنش کردم شال روی سرش انداختم دستشو گرفتم تا کمکش کنم راه بره.
اما انگار واقعاً نمی تونست راه بره پس وقت تلف نکردم و بغلش کردم و از خونه بیرون زدم نمی‌خواستم این بچه این طوری بره و دیگه نباشه.
نمیخواستم من بکشمش .
سوار ماشین شدیم کیمیا سکوت کرده بود و به بیرون نگاه می کرد و دستش روی شکمش بود.
نمیدونم چه فکری داشت می کرد و چی توی سرش بود اما هرچی که بود نگران بود و شاید داشت به این فکر می‌کرد که اگه بلایی سر این بچه بیاد دیگه چطوری میتونه منو تهدید کنه؟

بیمارستان که رسیدیم دوباره درد و بهانه کرد و من مجبور شدم بغلش کنم وقتی یکی از دکتر اومد بالای سرش شروع کرد به معاینه کردنش خدا خدا میکردم اتفاقی برای این بچه نیفته خودم میخواستم که این بچه از بین بره البته نه اینجوری که من باعثش بشم اما می دونستم آیلین چقدر دوسش داره وفکر میکنه تنها کلید درهای بسته زندگیمون این بچه است .
دکتر معاینه اش که کرد و گفت
_خدا روشکر بچه حالش خوبه و اتفاق خاصی نیفتاده.

نفس راحتی کشیدم و صورت کیمیا دوباره خندید انگار درست حدس زده بودم.
دکتر که رفت کیمیا خودش رو بالاتر کشید روی تخت نشست و گفت _خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاده خیلی ترسیدم.
پوزخن زدم و گفتم ترسیدی که دیگه نتونی ما را تهدید کنی مگه نه ؟نگاهی به من کرد و گفت
_ برای تهدید کردن که مدرک بالاتری دارم من می خوام بچه ی تو سالم باشه همون طوری که عاشق توام عاشق بچه های تو هستم چرا اینو باور نمی کنی؟
کلافه روی صندلی نشستم و گفتم جمع کن برگردیم دیگه دارم دیوونه میشم اون عکس و پاک کن کیمیا اگه ذره ای محبت یا خاطرات خوب از تو توی قلب و ذهن من مونده باشه با این عکسی که تو گرفتی اونم ازبین‌میره باور کن …
خیره به من نگاه کرد و گفت
_ من هیچ وقت مدرک به این خوبی رو از دست نمیدم نمیگم الان می خوام برم سراغ زنت اما اگه باهام راه نیای اون موقع میرم سراغش.
میدونم بعد از خیانتهای پی در پی تو و این عکس ببینه دیگه پیشت نمیمونه و اون موقع است که من تورو بدست میارم اما نمیخوام دلتو بشکنم باهام راه بیا تا با زنت راه بیام.
داشتم به این باور می رسیدم که این زن قتلش مردنش به دست من خواهد بود طوری که پیش می‌رفت بالاخره یه روز مجبورم می‌کرد تا جونش رو بگیرم و من این و ازش دریغ نمیکردم.
از روی تخت پایین اومدو گفت
_بازم شکمم تیر کشید.
این بار بی تفاوت بهش از اتاق بیرون رفتم به جهنم گفتم و بیرون رفتم بلای جونم شده بود آفت زندگیم شده بود کنار ماشین منتظرش بودم که با قدم های آهسته و صورتی توی هم رفته نزدیکم شد سوار ماشین شدو پشت فرمون نشستم و ماشینو روشن کردم هنوز صبح نشده بود و خیلی از این شبه کذایی مونده بود می دونستم الان آیین بیداره و نخوابیده میدونستم منتظره ونگران .
تا مسیر خونه کیمیا توی ماشین به خواب رفت و من باآرامش بیشتری رانندگی کردم وقتی جلوی آپارتمانش رسیدیم خودشو به خوابی عمیق زد و هر کاری کردم بیدار نشد دوباره بغلش کردم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو زیرگردنم گذاشت.
از این کارش به قدری عصبی شدم که دلم میخواست همین جا روی زمین پرتش کنم و برم برای همیشه…
نفس عمیقی کشیدم تا خودمو کنترل کنم و بالاخره به خونش رسیدم اونو روی تختش گذاشتم و گفتم ببین من توی پذیرایی میخوابم نزدیک من نمیای کیمیا یه قدم بهم نزدیک بشی میکشمت این بار دیگه شک نکن …
خودتو به خواب نزن خوب میدونم که بیداری و داری حرفامو میشنوی کاری نکن که کاری کنم پشیمون بشی.
به پذیرایی رفتم و روی مبل دراز کشیدم ….

10 دیدگاه

  1. اقا به نظر من همون فصل اولش خیلی قشنگ بود این فصله خیلی مسخره است
    دوستان یع سر شماری کنید ببینید اهورا دقیقا با چند نفر بوده

    مهتاب ایلین هلیا کیمیا اخه بسع دیگه فک کنم چندتاییم جا انداختم شما ذکر کنید دوستان

    1. عزیزم قبل اینکه با اون۲تا(آیلین و مهتاب) ازدواج بکنه یک عالمه دیگه د•و•س•ت•د•خ•ت•ر• و م•ع•ش•و•ق•ه داشته من هم الان دقیق یادم نیس متاسفانه احتمالن شاید اسامی یسریشون تو فصل یا کتاب اول باشه😕

  2. یچیزی بگم
    اهوراااا گفت مظلوم ترین دختری/زنی/ که تو زندگییش بوده آیلین •••• نچ نچ😕😯🤐
    یک سوال پس مهتاب چی بوده🤔 باعرض معذرت بُزغاله مَش حسن بوده؟!؟ 😳😵😨 مگه اون دختر بدبخت روهم تو اون روستا زورکی خانواده اهورا و خانواده خودش بدون اینکه از دختره بیچاره• بینوا بپرسن زن دوم اهوراااا نکردن؟! که فقط برا حضرت آقا جانشین پسر به دنیا بیاره آخرشم که آقا هی از این دختر به اون دختر میپره بعدم عاشق آیلین خانم میشه آخرم که بچه بدبخت مهتاب میمیره•••• حالا یا همینطوری یا با قصدو قرض و نیت شوم دشمنای اهورا خان بحرحال {حتی اسم این پسر بچه مهتاب روهم نویسنده عزیز زحمت نکشید بگه انگارفقط تاج سره ننه بزرگ و پدربزرگش بوده و یه شخصیت اضافی تو رمان که اصلن مهم نبوده ) بعد هم که اهورا خان عاشق زن اولشون میشن به مادرپدرش میگه من دیگه مهتاب نمیخوام دوباره زورکی شوهرش بدین😕😯🤐😳😵😨😖😢
    پی نوشت؛ به نظره من دختره مظلوم که تو زندگی اهورا بود اول از همه مهتاب بود••• اصلن بدبخت مترسکی بود واسه خودش هیجکس ازش نپرسید دخترجون تو چی دلت میخواد•• فقط برای این بدبخت تصمیم گرفتن••••
    اون اهورا عوضی میتونست تو یه شهره دیگه برای مهتاب خونه بگیره قبلن گفته بودم شاید مهتاب دلش نمیخواست دوباره شوهر بکنه😕 شاید دلش میخواست تنها رو پای خودش باشه○○○

  3. لطفا دیگه ننویس😞😞😞 فق‌ط میام اخرش و میخونم ببینم چی میشه 😩اقا بس کن زودتر جمعش کن دیگهــاصلا نباید فصل دومشو مینوشتی😒

  4. مگه میشه میگه کیمیا رو ببینم از خود بیخود میشم آیلین رو هم دوست دارم
    خدایی ی حریم سلطان راه انداختیا😐

      1. خخخخ آیلین والا از بعد خوندن این رمان از اسم خودم متنفر شدم 😂😂😂😂
        ولی حریم سلطان گزینه خوبیه ها ! من می خوام سنبل باشم

  5. چه مسخره سر اينكه تنها نباشه پاشد رفت خونش؟زنشم راضى شد جمع كنين بابا ترويج فساد و هرزه بودنه تا رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *