codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۵

 

تلاشام برای خوابیدن بی ثمر موند و از جام بلند شدم آفتاب دیگه بالا زده بود و من واقعا نگران بودم نگران اینکه این زن کیمیا کار دستم بده و باعث بشه رابطه ام با آیلین خراب بشه اینو نمی خواستم اصلاً نمی خواستم.

قبل از اینکه کیمیا بیدار بشه از هونش بیرون اومدم به سمت شرکت رفتم.
قبل از همه رسیده بودم و سعی کردم سرم و با کار گرم کنم.
ساعت که ۹صبح سد گوشیم زنگ خورد با دیدن‌شماره ی ایلین لبخندی زدم و جواب دادم
سلام عزیزدلم.
صدای نگرانش منو هم نگران کرد
جانم آیلین چیزی شده؟
_اهورا مامانت گیر داده منو ببره پیش دکتر چکاب من باید چیکار کنم؟
گل بود به سبزه نیز آراسته شد بود کم درد مشکلات داشتیم این هم بهش اضافه شد گیر دادن مادرم که هیچ وقت تمومی نداشت میدونستم درک کنم که الان آیلین چقدر مضطرب و نگرانه رو بهش گفتم آروم باش عزیزم نگران نباش من الان میام خونه باشه ؟
باشه ای گفت قبل از اینکه تماس قطع کنه بهش گفتم من خیلی دوست دارم عزیزم ذهنتو درگیر هیچ چیزی نکن بهت قول میدم هیچ اتفاقی نمیفته آروم باش .
تماس قطع کردم و از روی میز سوئیچ و چنگ زدم از شرکت بیرون رفتم باید زودتر خودمو به خونه میرسوندم دیگه اینبار جلوی مادرم در می‌اومدم تنها راهی که برام گذاشته بودند این بود که دور خانوادم خط بکشم وقتی به خونه رسیدم و مادرم و آیلین و جلوی ساختمون بودن و داشتن با هم حرف میزدن سریع پیاده شدم و به سمتش رفتم و رو بهشون گفتم سلام کجا به سلامتی این وقت؟
مادرم نگاه بدی به ایلینکرد و گفت _جای خاصی نمیریم یه کم قدم میزنیم یه دوری اطراف میزنیم.
ابروهامو بالا دادم و گفتم چه زود با زن من صمیمی شدی مادر من!
فکر کنم حرف های دیشبم تاثیر کرده؟
مادرم آروم به بازوم زد و گفت
_ برو خونه یکی دو ساعت دیگه بر می گردیم .
دست ایلین و گرفتم و گفتم من بیکارم حوصلمم سر رفته منم باهاتون میام .
ایلین که خیالش راحت شده بود توی سکوت به حرف زدن منو مادرم نگاه می‌کرد
مادرم اما کمی به هم ریخته و عصبی بود رو به من گفت
_گفتم پسرم تو برو خونه ما میریم یه جایی سر میزنیم بر می‌گردیم جایی که داریم میریم جای تو نیست اخمام تو هم کشیدم و گفتم هر جایی که زن من بره جای منم هست بگین کجا دارین میرین تا من بگم می خوام بیام یا نه!
مادرم نگاهش به ایلین داد و گفت _من که میدونم نخود تو دهنت خیس نمیخوره حتماً رفتی گذاشتی کف دست شوهرت مگه نه ؟
شرمنده سرشو پایین انداخت و من رو بهش گفتم
مادر من این حرفا چیه که میزنید وسط خیابون وایسادیم بحث می کنیم زن من خودش دکتر داره دکترش از همه چیز با خبر من خودم در جریان همه اتفاقا هستم دیگه دکتر بردن شما چه صیغه ای؟
مگه زن من عروسک واسباب بازیه که بزنین بغلتون ببرین هر جایی که دلتون خواست؟
مادرم نگاهی به من کرد و گفت
_نه انگار دیگه اینجا جای من نیست شما دو نفر برای اینکه من از اینجا بیرون کنیددارید هر کاری میکنید.
تمام کاراتون برای اینکه من از این جا بندازین بیرون.
خب از اول بگید من میرم ..

به سمت خونه رفته ایلین به من خیره موند مادرم دست پیش گرفته بود تا پس نیفته پشت سرش به سمت خونه رفتیم و من جلوتر از آیلین با چند قدم بلند سعی کردم خودمو به مادرم برسون اما انگار قدماش بلند تر و سریع تر از من شده بود که خیلی زود وارد خونه شد و به اتاقش رفت و چمدونشو برداشت جلوی راهشو گرفتم و گفتم این کار را چیه که می کنید آخه مگه من گفتم شما این جا نمونین من فقط گفتم زن من دکتر داره تحت نظر هست نیازی نیست شما ببریش دکتر چرا بهتون بر میخوره.
چمدون و او از دستش گرفتم و گفتم نکن از این کار را به خدا من انقدر مشکلات دارم که وقت نمیکنم حتی به خونه و به زن و بچه هم سر بزنم مادر من خواهش می‌کنم تمومش کنید این کاراتون هیچ معنی نداره چرا داری سعی می کنی که منو از دست بدی اگه منو دوست داری باید بیخیال بشی
مگه سنگ منو به سینه نمیزنی میگه پسرت نیستم آرزوت خوشبختیه من نیست؟
من الان خوشبختم من برای اینکه زندگیمون نگه دارم هرکاری می کنم حتی اگه مجبور بشم دوره شماها خط بکشم میکشم پس منو مجبور به این کار را نکن…

مادرم چپ چپ نگاهم کرد و دوباره چمدون از دستم کشید و گفت
_تو بمون و زنت که معلوم نیست از کدوم گوری هر چند وقت یه بار بچه میندازه تو شکمش میاد میگه بچه تو من دیگه کاری ندارم پسری به اسم تو ندارم هیچ وقت دیگه سراغمو نگیر به پدرت هم همینو میگم میگم اون زنه هرزه شو به من و تویی که پدر و مادرشیم ترجیح داد از کنارم گذشت و کنار ایلین رفت
_ فکر نکن توبرنده شدی فکر می کنی کسی که پسرم و از من بگیره من میبخشم و بیخیالش میشم دختر جون از این خبرا نیست تقاصشو پس میدی منتظر باش…

حرفاشو زد تهدیدات شو کرد از خونه بیرون رفت نمی خواستم برم دنبالش دیگه بس بود دیگه کم آورده بودم حداقل مادرم دست از سرمون برمیداشت من میموندم و کیمیا …

کیمیا خودش اندازه یه لشکر ۱۰۰۰ نفری برای دردسر درست کردن کافی بود دیگه توان جنگ و جدل با مادرم نداشتم
ایلین که کنار دیوار ایستاده بود آروم سر خورد و روی زمین نشست دیدم که چشماش اشکی شد اینو نمی خواستم به سمتش رفتم و کنارش زانو زدم و گفتم
عزیزه من مادرم و که میشناسی گریه نکن قهر کرد بهتر شد دیگه نمیاد سراغمون یکی از مشکلات ما فعلاً حل شده بچه که به دنیا بیاد بچه رو که ببینن نرم میشن دلشون نرم میشه گذشته رو فراموش می کنن بهت قول میدم .

عزیزم خواهش می کنم انقدر ناراحت نباش

دستشو دور گرونم حلقه کرد و خودشو توی بغلم انداخت و با صدای بلندی گریه کرد این زن کم دردو غصه نداشت
دیشب توی خونه اون کیمیا سر کله زدن با مادرم الانم این حرفهایی که شنیده بود کافی بود برای اینکه این طور حالش بد بشه.
درکش می کردم بوسیدمش و گفتم آروم بگیر عزیزم همه چیز درست میشه همه چیز رو بسپار به من باشه ؟
نگاهم کرد و گفت
_ برو دنبال کیمیا بیارش یه ساعت دیگه اونم زنگ می زنه و میگه من میترسم اهورا بیاد پیش من حداقل اینجا باشه جلوی چشمم.
تا صبح خواب نداشتم یک ثانیه ام نخوابیدم.
تو کنار اون بودی و من اینجا تنها بودم به خدا طاقتشو ندارم نمیتونم تحمل کنم.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم هرچی که تو بگی هر کاری که تو بگی می کنیم فقط آروم باشه میرم دنبالش میارمش اینجا باشه ؟
لبخند محزونی زد و آروم زمزمه کرد برای اینکه تورو نگه دارم تورو داشته باشم زیر بار چه کارهایی میرم اهورا همه اینا رو میبینی پس هیچ وقت نباید به من خیانت کنی یا تنهام بزاری باشه؟

اشکاشو پاک کردم و گفتم من به تو خیانت نمیکنم خیالت راحت باشه آبی به دست و صورت بزن منم تا یه کم دیگه اون زلزله رو میارم خونه به این حرفم کمی خندید گفت
_واقعا مثل زلزله میمونه از وقتی پاش به زندگیمون باز شد همه چیز ویرون شده همه چیز خراب شده.

بلندش کردم و گفتم به چیزی فکر نکن این روزا میگذره ما روزهای سخت تر از این و پشت سر گذاشتیم یه روزی تموم میشه مهم اینه من و تو همیشه کنار هم بمونیم یکم به خودت برس آبی به صورتت بزن لباساتو عوض کن اخماتو وا کن خانوم من باید همیشه بخنده باشه؟

لبخندی زد و گفت
من برای تو هرکاری می کنم این که چیزی نیست.
ازش فاصله گرفتم و گفتم من میرم دنبال کار را برگشتنی با خودم میارمش توروخدا فکرو خیال نکن جانه اهورا باشه؟

سرش تکون داد و من ازش فاصله گرفتم.
کلی برای انجام دادن داشتم توی شرکت و حتی پیشه کیمیا باید به همشون میرسیدم باید کاری می‌کردم تا کیمیا بیخیال اون عکسا بشه توی شرکت به زحمت کارها رو رو به راه کردم امروز کلاً خبری از کیمیا نبوده زنگ نزده بود و سراغ نگرفته بود این کمی مشکوک به نظر می‌رسید اما خدا رو شکر میکردم که سر و کله اش پیدا نشده بود و با آرامش بیشتری تونسته بودم کارارو انجام بدم کارام که تموم شد از شرکت بیرون رفتم و یک راست به سمت خونه اون رفتم.
هرچقدر زنگ خونه شو زدم کسی جواب نمی داد چندین و چند بار زنگ زدم اما باز هیچ کس جوابی نداد دروغ چرا نگران شدم نگران اینکه نکنه کاری کرده باشه یا بچه روبر داشته باشه و رفته باشه …
یا رفته باشه سراغ آیلین!
گوشیم از جیبم در آوردم و شماره ایلین و گرفتم بعد از چند تا بوق صداش توی گوشم نشست
_جانم اهورا ؟
پرسیدم عزیزم کیمیا نیومده اونجا خبری ازش داری؟

با نگرانی گفت
_ نه اینجا نیومده هیچ خبری هم ازش ندارم چطور مگه؟
نمیدونم اومدم خونه اش هرچی زنگ میزنم در رو باز نمیکنه
_ بهش زنگ زدی؟

نه زنگ نزدم تماس میگیرم ببینم کدوم گوریه الان…
قطع کردم و شماره ی کیمیارو گرفتم اما خاموش بود.
واقعا دیگه نگران شدم شکی نبود یه چیزایی توی سرشه
نکنه یه غلطی بکنه؟
کلافه به ماشین برگشتم و سوار شدم
الان باید از کجا پیداش میکردم؟
چرا گوشیش و خاموش کرده بود؟
عجب گیری کرده بودم یه مشکل و حل میکردم یه مشکل بزرگتر درست میشد .
اگه ایلین میفهمید واقعا دیونه میشد باید هرچه زودتر خودم دست به کار میشدم و پیداش میکردم.
کمی فکر کردم یعنی کجا رفته بود…
یک ساعتی توی ماشین گذشته رو زیرو کردم تا اینکه یادم اومد…شاید رفته باشه همونجایی که قبلا باهم میرفتیم.
بهتر بود یه سر میزدم.

امیدوار بودم اونجا باشه و کار احمقانه ای نکرده باشه.
توی طول مسیر چند باری دوباره شمارشو گرفتم اما بازم می گفت که خاموشه.
وقتی به اونجا به بالای اون بلندی پرخاطره رسیدم تهران زیر پاهام بود نگاهی به اطرافم انداختم خدا خدا میکردم که اینجا پیداش کنم و بالاخره همون طورم شد روی یکی از نیمکت هت نشسته بود به تهران پردود خیره شده بود نفس راحتی کشیدم و عصبی به سمتش رفتم جلوش ایستادم نگاهشو کم کم تا صورتم بالا آورد و بهم خیره شد عصبی گفتم
معلوم هست کدوم گوری هستی؟ رفتم خونه نبودی زنگ زدم جواب ندادی حالا خوبه اینجا یادم افتاد و اومدم اینجا وگرنه معلوم نبود تا کی باید دنبالت بگردم.

با دستش به کنارش روی نیمکت اشاره کرد و گفت
_بشین حرف بزنیم …
حرفی باهاش نداشتم بازوشو گرفتم و گفتم بلند شو بریم چه حرفی داریم الان اینجا بزنیم.
اما دوباره از من خواست تا اونجا کنارش بشینم.
کلافه کنارش نشستم اون دوباره نگاهشو به ساختمونهای بلند روبرومون داد
_ اینجارو یادته اهورا ؟
یادته چقدر اینجا میومدیم یادته وقتی برف می بارید و زمستون بود اینجا باهم قهوه داغ و چای می خوردیم دلم برای اینجا تنگ شده بود با خودم گفتم میرم اینجا میدونم اهورا نگران میشه میدونم میاد دنبالم میخواستم ببینم اینجا رو یادته یا نه که دیدم یادته خوشحالم که اینجا رو یادت بود یعنی اینکه هنوز خاطرات منو توی ذهنت داری چی بهتر از این؟

حرفاش داشت باز منو گذشته می برد گذشته ای که خیلی زیبا شروع شد اما خیلی بد تموم شد خواستم بلند بشم دستشو روی پام گذاشت و گفت
_چند دقیقه این جا بشینیم کاری نمی‌کنیم که داریم فقط منظره رو تماشا می کنیم.
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم از نبش قبر کردن گذشته چی عایدت میشه؟
چرا داری اینکارو می کنی مگه تو منو نذاشتی و نرفتی مگه بی خبر ازدواج نکردی من اومدم سراغت اومدم زندگیتو به هم بزنم ؟
نه نیومدم تو هم باید مثل من باشی من زندگیم الان خوبه زنمو دوست دارم اون عاشقمه بیشتر از هر کسی منو دوست داره من نمی خوام اون رو از دست بدم چرا اینو نمیفهمی؟

پوزخندی زد و گفت
_ آدما تا چیزی رو از دست ندن قدرشو نمیدونن من تو را از دست دادم و قَدرِت و فهمیدم و تو ایلین و از دست دادی و قدرشو فهمیدی حالا تو نمیخوای ازآیلین بگذری ب من نمی خوام از تو بگذرم!
مثلث عشقی جالبی شدیم…
این بار من بودم که به یه پوزخند مهمونش کردم
چی داری میگی برای خودت؟ من ایلین و دوست دارم و ایلین منو دوست داره این یه واقعیته و تو نمیدونم چرا سطح شعور و درکت انقدر پایین اومده که نمیفهمی! چندان سخت نیستا اما تو نمیفهمی…

سرش رو به سمتم چرخوند با اون چشماش
چشمایی که ازش دیگه نمی تونستم چیزی بخونم بهم نگاه کرد و گفت _بهت قول میدم یا بدستت میارم یا نمیزارم کناراون بمونب حالا اینو بزار پای بد بودنم عوضی بودنم
من زندگیمو اون سر دنیا ول نکردم بیام اینجا که تا با زنت خوش بگذرونی و من بچه شما دو تا رو براتون بزرگ کنم من اومدم که تو رو به دست بیارم و این کار می کنم مطمئن باش.
از جام بلند شدم و چند قدم اونجا راه رفتم کوتاه نمی‌آمد اصلاً حرفامو نمیفهمید…

پاشو برگردیم خونه مادرم رفته آیلین گفت ببرمت اونجا که جلوی چشمش باشی بهتر از اینه که شبا من بیام کنارت بمونم….
حقم داره تو یه ماری
یا نه یه روباهی یه روباه مکار و حیله گر فقط درحال نقشه کشیدنی…

بلند شد کنارم ایستاد و گفت
_من هنوز تو گذشته دارم زندگی می کنم توی اون روزایی که با تو اینجا توی آرامش درباره آینده حرف میزدیم اهورا من اونقد دوست داشتم قبل از اینکه بهت برسم با تو بخوابم وبا تو باشم من نمیدونم چطور باید دوست داشتنمو بهت ثابت می‌کردم وقتی ازدواج کردم دختر نبودم…
باورت میشه واقعا احساس میکردم پسرم ازتوعه خدا خدا میکردم که از تو باشه اما نشد دلم میخواست یادگاری از تو داشته باشم اما الان داری مجبورم می کنی که این بچه ای که توی شکممه و مال تو با خودم ببرم و یادگاری از تو برای خودم نگه دارم.

از جونت سیرشدی کیمیا به این شکی ندارم انگار تقدیر اینجوری رقم زده که خودم جونتو بگیرم اگه به غلطا فقط فکر کنی جون تو میگیرم برام کاری نداره گرفتن جونت…

ازش فاصله گرفتم به سمت پایین رفتم پشت سرم داشت میومد کاش این نه ماه تموم مبشد اون موقع بود من زن و بچه مو بر می داشتم میرفتم یه جای دور یه جایی که هیچکس پیدامون نکنه تا با خیال راحت کنارشون زندگی کنم…
یه خونه که برگشتیم در خونه رو که باز کردم اولین قدم رو که توی خونه گذاشتم با دیدن آیلین که حسابی به خودش رسیده بود خشکم زد به حرف من انقدر به خودش رسیده بود که انگار ی آدم دیگه ای شده بود این دختر معرکه بود بدون توجه به حضور کیمیا کیفم وکنار دیوار گذاشتم و به سمتش رفتم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم

سلام عزیزم با لبخند جوابمو داد و نگاهش و به سمت کیمیا کج کرد و گفت

_دوباره لباساتو سرجاشون گذاشتم میتونی بری تو اتاقت

اما کیمیا نگاهی به سر تا پای ما انداخت خودشو نزدیکه ما کرد و گفت
_ خوب به این عشق عاشقیتون برسین یه چیزی داره بهم میگه که عمر زیادی از این عاشقی تون نمونده…

تا خواستم جوابشو بدم از کنارم گذشت و باخنده به اتاقش رفت خون خونمو می خورد داشتم به زور خودمو کنترل می کردم که کیمیا صورتمو با دستاش گرفت و گفت _بهش توجه نکن اگه از این گوشه کنایه ها نزنه روزش شب نمیشه…

خسته نباشی جونم چقدر دیر کردی کجا بود این ذلیل شده؟
به حرف زدنش خندیدم طوری حرف میزد انگار یه پیرزنه…

دوباره بوسیدمش و ازش جدا شدم و گفتم
رفته بود نشسته بود بالای کوه رفتم از اون بالا کشیدمش پایین آوردمش متعجب ابروهاشو بالا داد و گفت _واقعاً؟
گره کراواتمک کمی شل کردم و گفتم باور کن به زحمت پیداش کردم یه دوساعتی هم مخم خورد تو مسیر و همونجا خلاصه که رسیدیم اینجا و خدمت شما بانو.
چرخی زد و گفت

_ این لباس و خیلی وقت بود نپوشیده بودم بهم میاد؟

این بار من دورش چرخیدم و گفت مگه میشه لباس به تونیاد
محشرشدی عزیزم.
همیشه رنگ قرمز بهت میاد…

پیراهن خیلی کوتاه قرمز رنگ تنش بود که یقه قایقی داشته سرشانه هاشو به نمایش گذاشته بود.

داشت کاری می‌کرد که بازم امشب کار دستش بدم هیچ ربطی هم به من نداشت .
نزدیک شدم و کنار گوشش گفتم کاری کردی که بازم شب کار دستت بدم ایلین خانوم انگاری خودتم کم خوشت نمیادا..
دیوونه ای بهم گفت و آشپزخونه رفت من واقعیت را گفته بودم امگه می تونستم امشب از این دختر بگذرم ؟
بعد از رفتنش مونس خودشو بهم رسوند و محکم خودش وتوی بغلم انداخت .
صورتشو بوسیدم و اون شیرین زبونی کرد
_ندیده بودمت امروز دلم برات یه ذره شده بود بابایی…

دوباره و دوباره بوسیدمش و گفتم منم دلم برات تنگ شده بود عزیز بابا…
راستی دیدی مامان چه خوشگل شده؟
برای شام کیمیا از اتاقش بیرون نیومد و ایلین مجبور شد شامشو براش ببره خوشحال بودم که بیرون نیومده بود و ما سه نفره مثل همیشه کنار هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم بعد از چند روز متوالی حس خوبی داشتیم حالمون خیلی خوب بود و همه چیز رو به راه بود فقط حضور اضافه کیمیا بود که همه چیز به هم می ریخت واقعا من از این زن می ترسیدم از وقتی که میشناختمش خیلی تغییر کرده بود و دیگه اون آدم سابق نبود حضور کیمیا اینجا مانع این کار می‌شد.
یعد از خواب مونس با هم اتاق خوابمون رفتیم و من رو به آیلین گفتم
خوب دلبری میکردی امشب میدونی با این لباس و حرف گوش کن شدنت کاری کردی دوباره عاشقت بشم ….

بوسیدمش و گفتم از این کارا که بکنی بیشتر عاشقت میشم که هیچ بیشتر و بیشتر هوس می کنم تورو میدونی از قدیم گفتن کرم از خود درخته خودت دلت میخواد انگار…

آروم به بازوم زد و گفت
_نخیر از این خبرا نیست تویه وحشی رو چرا باید دلم بخواد؟

از پشت بغلش کردم گردنش و بوسیدم و گفتم چون عاشق منی باهاش حرف میزدم وآروم داشتم لباسشو از تنش جدا می کردم تا خواست مخالفت کنه انگشتمو روی لباش گذاشتم و گفتم
مخالفتی نداریم هیچی نگو دلم میخوادت و تو حق نداری خودتو از من دریغ کنی با کنایه گفت
_ بابا دیروز ما با هم بودیم دیروز توی حموم یادت نیس؟
خسته نمیشی؟
توجهی نکردم پیراهنشو در آوردم خسته نمیشم مگه دیوونم از تو خسته بشم!
هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر میخوامت باور کن پس بهونه نیار نمی تونست مخالفت کنه پس کاری که خواستم انجام داد و من با دیدنش مثل همیشه هوش از سرم رفت همه چیز یادم رفت کیمیا مشکلاتمون تهدیدهایی که می‌کرد دلم فقط الان این دختر رو میخواستم به دیوار چسبوندمش و بین خودمون دیوار اسیرش کردم خودش و را بالاتر کشید و پاهاش دور کمرم حلقه کرد حالا دیگه درست توی بغلم بود میخواستم همین طور باهاس یکی بشن خیلی خیلی راحت نبود اما اهمیتی نداشت لباشو بوسیدم صدای ناله شو بین لبام خفه کردم و باهاش یکی شدم.
تمام سعیشو می کرد که صداش از این اتاق بیرون نره اما موفق نبود هردوتامون توی عرق تنمون غرق بودیم صدامون حرکات مون دست خودمون نبود دیگه برامون هیچ اهمیتی نداشت
که کسب توی این خونه هست یانه کیمیایی هست مونسی هست…

دیگه صدای ایلین کمکم داشت خیلی بالا می رفت دستم رو روی دهنش گذاشتم به کارم ادامه دادم از چشمای هر دو نفرهمون نیار میبارید هر دو بهم نیاز داشتیم و مکمل هم دیگه بودیم نمیتونستیم دور از هم بمونیم این مهمترین ویژگی هر دو نفر ما بود وقتی که به اوج رسیدم روی تنش افتادم نفسای داغش روی گردنم پخش نفس نفس میزدم نفسش به سختی بالا می اومد صورتشو بوسیدم و گفتم
مثل همیشه عالی بود لبخندی زد و گفت
_دیگه کم کم داری واقعاً اختیار از دست میدی خیلی خستم می کنی اهورا !واقعاً دارم کم میارم.

خندیدمو گفتم وقت کم آوردن نیست دختر خوب شوهرت هر روز بیشتر دوستت داره هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه هر روز بهت نیاز داره تو باید خوشحال باشی که نه که کم بیاری…

هر دو نفرمون خیلی عرق کرده بودیم.
تنمون موهامون خیس بود انگار از حموم بیرون اومده باشیم

ایلین با بی حالی به سمت حمام رفت و گفت
_ من باید دوش بگیرم احساس می کنم دارم توی عرقمون غرق میشم هیچ وقت تورو مثل امشب ندیده بودم.

پشت سرش راه افتادم و گفتم منم باهات میام خدارو چه دیدی شاید تونستم راضیت کنم یه عشق بازی دیگه ام توی حموم تجربه کنیم.
با تهدید گفت
_ میکشمت اهورا تو رو خدا بی خیال بغلش کردم و با خنده دره حموم باز کردم و گفتم
_میدونی تسلیمم میشی بشی دختر پس الکی زور نزن خودت خوب میدونی آخرش همون میشه که من می خوام…
بعد از یه حمام حسابی آیلین توی بغلم آروم خوابیده بود و من داشتم به این اتفاقاتی که اخیراً افتاده بود فکر می کردم .
با صدای پیام گوشیم آروم و بی صدا از روی عسلی برداشتمش و اول سایلنتش کردم نمیخواستم آیلین بیدار بشه نگاهی که به پیام انداختم با دیدن اسم‌کیمیا پیامی که فرستاده بود و خوندم
_ بیا به اتاق من.
جوابی بهش ندادم و گوشی رو کنار گذاشتم چشمامو بستم تا بخوابم اما با روشن شدن صفحه گوشیم دوباره به اجبار برداشتمش و به پیامی که تازه فرستاده بود نگاه کردم
_تو که دوست نداری هر بار که ازت می خوام بیای پیش من با تهدید باشه هنوز اون عکس ها پیش من هستن میدونی که؟

کلافه و عصبی به آیلین نگاهی انداختم آروم از اتاق بیرون رفتم در اتاق کیمیا رو که باز کردم درو نبسته خودشو توی بغلم انداخت و از گردنم آویزون شد از خودم جداش کردم و گفتم
چه مرگته نصف شبی نمیزاری من بخوابم؟
در اتاق و بست و کلید توی قفل چرخوندم و دوباره بهم نزدیک شد دستشو روی سینم گذاشت و گفت _هیچی دلم برات تنگ شده میدونی شنیدن صدای س.کس توزنت منو عصبی میکنه با خودم گفتم عیبی نداره من که اهورا رو با این زن شریک شدم پس منتظر میمونم شب که اون خوابید وقتشه اهورا بیاد و کمی هم با من خوش بگذرونه!

به عقب هلش دادم و گفتم خیالات خام برت نداره از این خبرا نیست خندید و گفت
_ از این خبرا هست خیلی هم خوب هست پس یه کاری می کنیم اصلا من نمیگم تو خودت میری اون عکسا رو به زنت نشون میدی و میگی اینا رو کیمیا ازمون گرفته ببینیم عکس العمل زنت چیه؟
دستی به موهام کشیدم و کلافه گفتم
چی از جون من میخوای بگو ببینم دردت چیه الان؟
خندید و گفت
هدردی که ندارم فقط دلتنگتم نیشخندی زدم و گفتم
دلتنگی منی؟
الان چیزی به غیر از دلتنگی می بینم احساس می کنم داری از حسادت منفجر میشی چون من با زنم رابطه داشتم اما به این بیشتر توجه کن کیمیا زنمه

زن من …
یعنی اون زنه منه و تو زنه من نیستی اینا خیلی با هم فرق دارن من هر وقت دلم بخواد با زنم میخوابم هر وقت دلم بخواد باهاش بیرون میرم و هر کاره دیگه هیچ حقی نداری حسادت کنی .
بی خیال گفت
_ بیا کنارم دراز بکش دلم برای این که بغلت کنم تنگ شده .
انگار اصلا به حرف‌های من گوش نمی‌داد احساس می‌کردم این دختر اون دختر سابق نیست احساس میکردم واقعا مریضی چیزی داره که اینقدر نفهم شده…
_می دونم الان داری به چی فکر می کنی کاملا باهات موافقم من اون دختره خجالتی و کم حرف و ساده ی گذشته نیستم بزرگ شدم یاد گرفتم همه چیزویاد گرفتم.
یاد گرفتم از چیزی که دوسش دارم نگذرم یاد گرفتم از آدمایی که چیزی از من می دزدن نگذرم مثل تو که می خوامت مثل زنت که تورو از من دزدیده .
من وقتی از ایران رفتم یه بچه بودم هیچی نمی فهمیدم قدم که از خاک ایران بیرون گذاشتم فهمیدم بدون تو نمیتونم
می بینی حتی از پسرم دور شدم تا کنار تو باشم فقط و فقط به خاطر اینکه تو رو بدست بیارم و میارم.
من میگم بیا یه کاری بکنیم که نه تو ضرر کنی نه زنت نه من.
تو یه مردی میتونیم هم من تورو داشته باشم هم زنت به خاطر تو رابطمون رو پنهان می کنیم کاری می کنم نفهمه زنت…
حداقل این چند ماهی که توی خونتونم با من باش بزار به زندگی برگردم بعد که بچه به دنیا اومد میذارم و میرم بهت قول میدم.

نمیدونستم باید بهش چی بگم نمی دونستم باید قبول کنم حرفاشو یا نه اصلاً حالم دست خودم نبود دلم می خواست سر به تنش نباشه اما از طرفی دلم براش میسوخت این دختر این زن عشق اول زندگی من بود من عاشق شدن و با این آدم یاد گرفتم و الان دیدنش توی این حال و روز برام خیلی سخت بود دلم خیلی می خواست یه جوری کمکش کنم تا بتونم از این برزخی که توش گیر افتاده نجاتش بدم اما نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم کنارش روی تخت نشستم و دستشو توی دستم گرفتم و آروم نوازش کردم و گفتم

کیمیا من درسته از تو دلخورم درسته گذشته تلخی برام ساختی درسته بعد از رفتنت آدم دیگه شدم دیگه اون اهورا نبودم اما برای من هنوزم همون دختر پاک و ساده هستی که عاشقش شده بودم خواهش می کنم نگاه منو به خودت تغییر نده بزار همین بمونه که هست چرا سعی می کنی کاری کنی از تو بیشتر از این متنفر بشم؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫5 دیدگاه ها

  1. چرا همه ی رمانا مثل هم شدن😐 حتما الان اینجا هم کیمیا به اهورا تجاوز میکنه مث رمان دلبر استاد که آیلین به شاهرخ تجاوز کرد😂
    بابا جم کنید چرت و پرتاتونو همه ی رمانا اسکی برابر اصل😐

  2. دلم خیلی برا ایلین میسوزه گنا داره
    دیگه خیلی چرته بابا همون جلد یکشه هیچ تغییری نکرده همش خیانت 😏😏😏😏😏🙅🙅🙅🙅

    1. چرا عزیزم یسری تغئیرات داشته، چند نمونه: بچه اول اهوراااا{؟!؟} تو۱/۵سالگی مرد•••• /که من هنوزبه یچیزایی شک دارم🤔 ••• / نامزدش(هلیاا)رو ول کرد• عاشق زن اولش(آیلین) شود و بعد زن دومش(مهتاب) رو طلاق داد• [این اهوراااا چقدرشاهکاره خلقت😕😯🤐😉😀😁] و••••
      متاسفانه آیلین به نظره من اصلن فداکاروازخودگذشته نیست باعرض پوزش ابله•احمق تو کتاب قبلی/کتاب یا فصل۱/ اون اهوراااا چقدراذیتوآزارش کرد چقدر د•و•س•ت•د•خ•ت•ر و م•ع•ش•و•ق•ه و زنو • نامزد داشت وقتی دختره با یک پسر*مرد دیگه نامزد یا عقد کرده بود بهش ت•ج•ا•و•ز کرد و•••••••••• بعدن کلی هم بهش تهمت میزد•••• دیگه به همچین مرد هایی اهورا و مانند اون خوبی کردن اومده؟!؟! دیگه خوبی و عشق به همچین آدمی تبدیل میشه احمقی یا خ•ر•ی•ی• ت عین بهار
      هرچقدر که کیمیا این اهورا اذیت کنه کمش

  3. چه قدر چرت همش مامان اهورا کیمیا ،کیمیا مامان اهورا بابا دست بردار از این چرت و پرت نوشتن حالا لابد اهورا خان دوباره هوسش گل میکنه چندش بی خاصیت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان