codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۲

 

مونس رو که خوابیده بود بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم.
مثل هر روز دویدم تو بغلش و شاهرگش و بوسیدم.
موهام و باز کرد و سرش و بینشون فرو کرد و گفت
_موهات بوی زندگی میده!
همه چیز مثل همیشه عادی بود…یه ربع توی اتاق مونس بود و بعد براش شام کشیدم و دوتایی خوردیم.
اما یه چیزی این وسط فرق کرده بود…اون دیگه تو چشمم اهورای سابق نبود، اون به من خیانت کرده بودش.
اون یه بچه از یه زن دیگه داشت و نقش بازی میکرد.
برای این که مطمئن بشم پرسیدم
_شرکت چه خبر بود؟
پوف کلافه ای کشید و گفت
_مثل همیشه، کار و کار و کار. کلاهو از سر این برداشتن و گذاشتن سر اون یکی.
هه! نمیدونم این چندمین باری بود که دروغ می گفت و منو می پیچوند.
باید خیلی زیاد بوده باشه چون اون بچه به دنیا اومده بود.
بهم نگاه کرد و متعجب گفت
_بهم پوزخند می زنی؟
پوزخندم و خوردم و گفتم
_نه…داشتم بهت لبخند می زدم عزیزم. منم امروز نرفتم دانشگاه چون جنابالی بد قولی کردی و بد اخلاق بودی و صبح قالم گذاشتی…به لطف تو امروز سر یه درس مهم غیبت خوردم.
شرمنده شد و گفت
_ببخشید خانومم…امروز حسابی سرم شلوغ بود و ربیعی هم کار داشت و نمی تونست تا ظهر توی شرکت بمونه. به خاطر دیشب هم معذرت می خوام. یه قرارداد مهم بسته بودیم که به هم خورد و منم تا اون موقع شب داشتم تلفنی کارای فسخشو انجام می دادم…ببخشید سرت داد زدم.
چیزی نگفتم که مظلومانه ادامه داد
_هوم؟ می بخشیم؟
لبخند تلخی زدم و سرم و تکون دادم.
نگاهش نکردم چون اگر تو صورتش زل می زدم اشکمو می دید و می فهمید دروغش و متوجه شدم.
_ناز می کنی؟ نازت حسابی خریدار داره خانم خانما…
اشکمو به زور از چشمام پاک کردم و بهش لبخند زدم و گفتم
_این دفعه رو می بخشمت اهورا خان. دفعه دیگه بدون سرم داد بزنی کلی میشینم گریه می کنم و افسرده می شم بعد خودکشی میکنم و اون موقع مجبور میشی روزاتو بدون آیلین بگذرونیا!
دستشو گذاشت رو لبام و جدی گفت
_هیشششش! ببند عزیزم! گذروندن روزام بدون تو خودش خودکشیه. دیگه نبینم از این حرفا بزنی.

* * * *
ساعت شش عصر بود و داشتم کم کم تدارک شامو آماده می کردم و همزمان درس می خوندم که یه چیزی از لای در افتاد تو!
به مونس که توی سالن بود گفتم
_چی بود مامانی؟ میاریش برام؟
با قدمای کوچولوش دوید و یه چیزی مثل نامه داد دستم و دوباره سراغ لِگو هاش رفت.
داشتم قربون صدقه هیکل نیم وجبیش می رفتم که چشمم به پاکت توی دستم افتاد و خشک زد!
آرم آزمایشگاه بود.
کاغذو وحشیانه از پاکت بیرون کشیدم و خوندم.
آزمایش دی ان ای بود.
همونجا افتادم روی زمین.
مثبت بود.مثبت!!
پس…پس اون پسر واقعا مال اهوراست.
حالا باید بهش به خاطر پدر شدنش تبریک بگم؟ همسرم پسر دار شده و مادر اون پسر من نیستم!
یه کاغذ دیگه هم توی پاکت بود، درش آوردم و بازش کردم.
با دست خط قشنگی داخل نامه نوشته شده بود
_سلام آیلین جون. این آزمایش دی ان ای پسره من و اهوراست. میبینی که مثبته…وقت رفتنه عزیزم، بی سر و صدا دست دخترتو بگیر و از زندگی اهورا برو بیرون…من براش یه وارث آوردم کاری که تو نتونستی انجام بدی…دیگه تو و دخترت به دردش نمی خورید…فردا ساعت ده صبح هم داریم میریم برای پسرم به اسم اهورا شناسنامه بگیریم، بیا دم محضری که توی خیابون کرامت هست تا با چشم خودت ببینی.

همونجا داخل آشپزخونه، روی زمین خودم و مثل جنین جمع کردم و دستم و گرفتم جلوی دهنم تا صدام مونس و نترسونه.
اره کیمیا راست می گفت، اهورا دیگه نیازی به من نداشت.
اگر هنوزم منو می خواست نمی رفت سراغ یه زن دیگه و ازش بچه نداشت! نمی رفت برای اون بچه شناسنامه به اسم خودش بگیره.
اصلا همون موقع که گفتن نازام زمان زندگی من با اهورا سر اومده بود اما به زور خودم و بهش سنجاق کردم.
زیر لب نالیدم
_باشه اگه این چیزیه که تو میخوای اهورا خان منم انجامش میدم…برای همیشه از زندگیت میرم!
اشکام و که نمی دونم کی جاری شدن و کل صورتم و خیس کرده بودن، پاک کردم و از روی زمین بلند شدم.
باید شام درست کنم…! نمی خوام بفهمه که همه چیزو می دونم…نمی خوام تحقیر شم و غرورم خورد شه.

شام و درست کردم و زنگ زدم راحیل اومد مونسو برد تا امشبو پیشش باشه.
راحیل هم یه دختر داشت و مونس از وقت گذروندن باهاش لذت می برد.
یه رو میزی ساتن زرشکی پهن کردم و توی یه گلدون چندتا شاخه رز سیاه گذاشتم.
بشقابای سفید و طلایی و قاشق و چنگال مات جهیزیم رو هم روی میز چیدم.
با دستمال قطره اشکی که چکیده بود توی یکی از بشقابا رو پاک کردم و با اضافه کردن دوتا شمع فانتزی میزو تکمیل کردم.
حالا وقتش بود اماده شم.
رفتم توی اتاق و لباسی که اینترنتی سفارش داده بودم رو از کمد دراوردم.
لباسم رو پوشیدم، یه لباس دخترونه زرشکی و مشکی که فیت تنم بود. موهام رو برای اولین بار حلقه حلقه کردم و ساده روی شونم ریختم.
کفش مشکی جین پوشیدم و گوشواره های حلقه ای بزرگم رو هم انداختم.
یه آرایش دخترونه و یه رژ زرشکی هم ضمیمه کردم.
دختر زیبایی که توی آینه بود رو دوست نداشتم.
شاید مثل یه مدل حرفه ای شده بود اما دلش خون بود، اشکاش هنوزم توی چشماش آماده بودن تا ببارن.

دیگه وقتش بود که اهورا بیاد، رفتم بیرون و شمع ها رو روشن کردم و وایسادم جلوی در تا اهورا بیاد.
صدای قدم های بلندش اومد و بعد صدای چرخش کلید.
سرش پایین بود و داشت کفشاش رو میذاشت توی جا کفشی! همزمان صدا زد
_خانومم؟ مونسم؟ بابایی او…
یه دفعه چشمش افتاد به من و همونجا جلوی در خشک شد.
لبخند زدم و رفتم سمتش، کیفش رو با لوندی از دستش گرفتم و گفتم
_سلام
سوتی زد و گفت
_ایلین خانم چه کرده!
چشمکی تحویلش دادم و گفتم
_تازه کجاشو دیدی…این یه چشمه از هنرام بود!
دستام و گذاشتم روی سینش و کم کم کتش رو از تنش درآوردم.
لباش نشست روی موهام و دستاش دوره کمرم حلقه شد. لبخند زدم و گفتم
_شام سرد شدا…
موهام و از توی صورتم زد کنار و لباش نشست روی گردن و ترقوم و هم زمان گفت
_گور بابای شام!
توی یک حرکت مثل پر کاه بلندم کرد و برد توی اتاق و درو با پاش بست!

* * * *
با صدای الارم گوشی اهورا بیدار شدم اما خودمو به خواب زدم.
اونم بیدار شد و فورا الارمو خاموش کرد.
سرم که روی سینش قرار داشت و بوسید.موهامو نوازش کرد و گفت
_منو ببخش آیلینم.
و بعد سرمو آروم گذاشت روی بالش تا مثلا من بیدار نشم و بی صدا لباساشو پوشید و از اتاق و بعد از خونه بیرون زد.
ببخشمت؟ برای چی؟ خیانتت؟ مگه دفعه اولته عزیزم؟ برای دروغات؟ برای بی محلیا و داد کشیدنت؟ تو همه ی اینا سابقه داری عزیز ترینم! حتی توی از یه زن دیگه بچه داشتن هم سابقه داری.
با این حال باشه، من اینقدر عاشق و ساده ام که می بخشمت. به همون کیمیا می بخشمت! اشکالی نداره اهورای من. فدای سرت. بخشیدمت به عشق جدیدت.
اشکام شروع کردن به باریدن!
داشت می رفت محضر تا برای یاشار شناسنامه به اسم خودش بگیره.

بعد از گذشت نیم ساعت بهش پیام دادم
_سلام آقای بد قول! باز که گذاشتی و رفتی! من مونسو میذارم پیش راحیل و میرم دانشگاه، واقعا دیگه نمیتونم غیبت بخورم.دوستت دارم!
دخترکم چند روز بود آواره بود و صداشم در نمیومد…بمیرم برات مامانی!
آمادش کردم و با کلی شرمندگی سپردمش به راحیل و بعد دوباره سوار ماشین شدم.
ساعت یه ربع به ده بود که جلوی همون محضری که آدرس داده بود پارک کردم و منتظر شدم اهورا و کیمیا بیان.
اشکام مثل سیل جاری بود روی گونه هام و جلوی مانتوی کرم رنگمو کامل خیس کرده بود.
دقیقا سر ساعت ده ماشین نوک مدادی اهورا جلوی محضر پارک کرد. این آن تایم بودن لعنتیش آخر منو می کشت!
مثل یه خانواده خوشبخت اول پیاده شد و درو برای کیمیا باز کرد.
کیمیا ست سفید و کاربنی زده بود. بعد در صندلی عقبو باز کرد و یه پسر چهار پنج ساله از ماشین پیاده شد.
چشمام از تعجب گرد شد!
یاشار این بود؟ فکر نمی کردم این قدر سنش زیاد باشه…فکر می کردم تازه به دنیا اومده.

پس این بچه مال قبل از ورود من به زندگی اهورا بود.
یعنی از همون سال تا الان باهاش رابطه داشته؟ یعنی این قدر خوب مخفیش کرده که من توی این چند سال متوجه نشدم؟
لعنتی…یا من خیلی احمقم یا تو اهورا خیلی بازیگر خوبی هستی!
اهوراجلوی پسر بچه زانو زد و بغلش کرد.به هق هق افتادم…چه قدر بی رحمی اهورا…چه قدر.
کیمیا سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو با پوزخند برام به نشونه سلام تکون داد.
این جا نقطه پایانِ من، خط پایان ایلین بود.
اهورا و کیمیا لباساشونو با هم ست کرده بودن، حتی یاشار هم باهاشون ست بود. یه خانواده خوشبخت و شاد با یه وارث!
من اضافه بودم، دخترم وارث نبود پس اونم مثل خودم اضافه بودش. بمیرم برات مامانی، بمیرم که اینقدر مثل خودم تنهایی.

انقدر اون جا منتظر موندم تا اهورا در حالی که یاشارو به بغل داشت از محضر بیرون اومد.
کیمیا هم همراهش بود. سوار ماشین شدن و راه افتادن.
عینک دودیم و زدم و پشت سرشون روندم.
جلوی پاتوق همیشگیمون رستورانی که هفته ای یک شب و توش غذا می خوردیم نگه داشت. این رستوران رو باید از قبل رزرو می کردی و همین آماده بودن اهورا برای این قرار خانوادگی منو می کشت.
سوئیچو سپرد دست نگهبان و رفتن داخل.
یکم صبر کردم و بعد دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم.
چندین بار متعدد سرفه کردم تا صدام صاف بشه و زنگ زدم به اهورا.
بعد گذشت پنج بوق بالاخره جواب داد
_الو.
با لبخند ساختگی گفتم
_سلام نفسم…خوبی؟ چیکارا می کنی؟ ایلینو نمی بینی خوش میگذره؟
خشک و خالی جواب داد
_سلام خوبم ممنون.
نذاشتم صدام از بغض بلرزه و اشکم بچکه.
با همون لحن شاد ادامه دادم
_اوه! پیش کسی هستی؟
_اره.
_کجایی؟
بازم سرد و بی روح جواب داد
_شرکتم.
هه! زنگ زده بودم همینو بشنوم. این هزارمین باریه که داری بهم دروغ میگی اهورا.
پوزخند زدم و گفتم
_اوووووکی عزیزم! مزاحمت نمیشم مثل این که سرت خیلی شلوغه…خدافظ.

همین که تماسو قطع کردم بلند زدم زیره گریه.
اشکام تمومی نداشت.
حس یه آشغال و داشتم…آشغالی که حالا دور انداخته شده بود.
بعد از اینکه حسابی گریه کردم و خالی شدم خواستم به سمت خونه حرکت کنم اما پشیمون شدم.
یه فکری داشتم! فکری که من رو برای همیشه از اهورا دور می کرد و به اون آرامشو هدیه میداد.

* * * * *
_ممنون سحر…مرسی که همیشه هوای منو داشتی و داری! جبران می کنم برات عزیزم.
با خوش رویی گفت
_خواهش می کنم عزیزم…دوست به درد همین موقع ها می خوره دیگه…نگران نباش من همه چیو اوکی می کنم.
لبخند تلخی زدم و زمزمه کردم
_باشه پس من مدارکو تا فردا برات می فرستم…خداحافظ!
تماسو قطع کردم و نفسی از روی آسودگی کشیدم.
تقریبا همه ی کارا رو انجام داده بودم.
همه چیز برای رفتن من و مونس فراهم شده بود.

اهورا با شناسنامه گرفتن برای اون پسر بهم ثابت کرد که وقتشه!
خواستم ماشینو روشن کنم و راه بیوفتم که موبایلم زنگ خورد.
یه شماره ناشناس بود.
برداشتم و گفتم
_الو؟
_سلام…آیلین خانم؟
_خودمم شما؟
_من کیمیام عزیزم.
وا رفتم…این با من چیکار داشت؟
سرمو تکیه دادم به فرمون…نباید نشون می دادم که تونسته اشکمو در بیاره.نباید ضعف نشون می دادم واسه همین خیلی صمیمی گفتم
_جانم کاری داشتی؟
_خوشحالم که داری منطقی رفتار می کنی…از اهورا شنیده بودم زن عاقلی هستی.می خواستم بهت بگم که پس فردا من و اهورا داریم میریم روستا تا پدرشو ببینینم و پدر اهورا هم خیلی اصرار داره وارثشو ببینه. دوست دارم تو هم بیای، به صورت نا شناس البته…
می خوام بیای و ببینی چرا دارم بهت اصرار می کنم از زندگی اهورا بری بیرون.
عصبی نفس عمیقی کشیدم که بدتر ادامه داد
_ببین آیلین جان من دوستانه دارم بهت پیشنهاد می دم، واقعا قصدم اذیت کردنت نیست اما هر کسی یه تاریخ انقضایی داره بلاخره!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 دیدگاه ها

  1. به نظر من آیلیین فراموشی بگیره خانوادش و اهورا و کل زندگیش رو فراموش کنه خودشم بره یه جایی گم و گر شه دختره ی بی عرضه از اون اهورای هوس باز دختر بازم حالم بهم میخوره دوست دارم همین الان ۱۰۰۰ تا عق بزنم تو صورت نحسش

  2. یه سوال .
    اگه اهورا قبل از ازدواج با ایلین با کیمیا بوده پس غلط کرده ولش کرده. دختر باردار کرده بعدشم‌ به امون خدا گزاشتشه. پس کیمیا خیانت به ایلین نکرده.
    میگم به نظرتون اسم معشوقه بعدی اهورا چی میتونه باشه.

  3. الان ایلین میره قهر بعد از بیست سال اهورا پیداش میکنه بازم شروع میکنه به ازار و اذیت و بازم خیانت میکنه تا توی گور .
    الانم که کیمیا جون‌‌‌پسر داره و بابای اهورا جونشم‌واسش میده.
    ای خاک بر سرهمچین نویسده هایی که اینجور میخواین‌مطرح
    بشن

  4. آیلین می ره خارج کشور باز میزنه چند سال بعد مونس و یاشار عاشق هم میشن و بعد اینا باز سر راه هم قرار میگیرن… راستی سئوال چقدر سریع و رمانا جواب دی ان ای میاد بعدشم دلبخاهی هرکی دلش مخاد می ره آزمایش میگیره

  5. تمام رمانهای رو نگاه کنی
    ترویج فساد.
    و گ نه چه دلیلی داره که مرتب خیانت رو نشون میده.
    بعدشم زن تو تمام‌رماناا باید سکوت کنه

  6. میدونین آرامش چیه آیدین می ره خارج کشور بعد اهورا هم با اینا خوش میگذورنه چند سال بعد میاد و فلان همه رمانا همین طور میشه من نمیدونم چ جذابیت داره خیانت که تو تموم رمانا دارن روانش میدن بعدشم این آیلین ایقد بازم بی دستو پاست که باز می ذاره می ره خب چرا نرفت جلو و بهش بگه یعنی اهورا تا کی مخاد قدیمی نیما رو داشته باشه اونم یچیز هم باز خب خانواده اش میان به آیلین میگن این اهورا اومدم زرنگ نیست ولی واقعا بی مزه شده

  7. یچیزی این وسط مشکوکه الان بچه/ دختر/ آیلین، مونس۳سالش پس بچه/پسر/ مهتاب اگر زنده بود ۱/۵ از دختر آیلین بزرگتر میبود پس با یه حساب سرانگشتی میشود ۴/۵ساله• ( اگر فرض کنیم که آیلین وقتی ازدواج کرد چندماه بعدش دعواشون به اوج رسید و تصادف کردو به گفته دکتر نازا شود بعد سریع فِرتی خانواده اهورا براش زن/؛مهتاب/ گرفتن و چند ماه بعدش هم مهتاب باردارشود میشه جمعن۱سال بعد یه۹ماه هم بهش اضافه کنیم میشه ۱/۹ماه ) بازم هرجور حساب کنیم بچه/پسر/ کیمیا قبل از ازدواج آیلین و اهورا نبود تازه زمانی که مهتاب هنوز چندماه حامله بوده بچش به دنیا اومده آهان اون موقع هلیا هم بودش•
    پس الان چرا آیلین میگه وقتی منو اهورا ازدواج نکرده بودیم بچه کیمیا به دنیا اومده 🤔

    1. خودتو اذیت نکن.
      نویسنده فقط میخواد یه چیزی بگه.
      و گرنه این اهورا مگه چیه که هر دم به دقه دنبال زنه .
      الانم راحت میره دهات اونجا با کیمیا ازدواج‌میکنه ایلینم مثل خر تماشا میکنه

  8. اهورا دیگه رسما حلمسرا میخواد، مهتابو ول کرد هلیا رم ول کرد الانم به آیلین خیانت کرد پس فردا به کیمیا خیانت میکنه مردک بیشعور

  9. خيلي مسخره شده تازه مى گه با همه خيانتاش دوسش دارم كه يعنى چى ؟؟؟نويسنده فازت چيه ترويج خيانت ؟؟؟بيخيال بابا مى تونستى تو كه مى خواى فصل ٢بنويسى قشنگتر بنويسى نه اينكه اول كارى انقدر كامنت منفى بگيرى و اين يعنى تو نويسندگى موفق نيستى …

  10. واقعه که چرا باید تو یه زندگی اینطوری زرت و زرت خیانت کرد
    این رمان دیگه خیلی تخیلی شده چیزای اتفاق میفته که در واقعیت احتمال رخ دادنشون نزدیک به صفره
    درضمن نویسنده جان این رو هم باید بدونی خیانت رمانت رو جذاب دیگه نمیکنه خسته شدیم به خدا آدم دلسرد میشه یه رمان پیدا نمیشه که نزدیک به واقعیت باشه

    کشت ما رو با خیانت هاش

  11. اخییی طفلکی ایلین … این اهورا هیچوقت ادم نمیشه لعنتی دوست دارم خفش کنم . ایلین باید میرفت یکی میخوابوند در گوشش . لطفااا پارت بعدی رو زودتر بذارین منتظریم ببینیم چی میشه . ممنوت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان