codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۲۳

 

شاهین که ایستاده بود رو به من کرد و گفت
_ پس با هم بریم
مانتومو تن کردم و سوئیچ رو برداشتم از خونه بیرون زدم شاهین کنارم روی صندلی جلو نشست و گفت
_خوبه که ماشین داری بهتره منم یکی بگیرم اینجا بدون ماشین ا
آدم گیر میکنه

بدون اینکه نگاهش کنم ماشین رو روشن کردم و گفتم
آره بهتره که یه ماشین بگیری و مزاحم من نشی

_به نظرت بهتر نیست کیمیا رو ببریم تهران؟
اینو شاهین گفته بود و من نگران به سمتش چرخیدم و گفتم

نه نمیشه کیمیا رو ببری تهران اهورا این جا میمونه و من اسیر میشم بین شیراز و تهران اخماش تو هم رفت و گفت
_ میشه اسم شوهر تو انقدر جلوی من نیاری؟
بی اعتنا و حرفش گفتم به پدر و مادرش خبر دادی میدونن چه اتفاقی افتاده ؟
سریع واکنش نشان داد و گفت
_ نه بهشون هیچی نگفتم عمو ناراحتی قلبی داره اینو بشنوه از پا در میاید نمی خوام حرف بزنم تا ببینم چی پیش میاد .

شونه ای بالا انداختم و به سمت بیمارستان رفتیم وقتی به اونجا رسیدیم و با دکتر کیمیا حرف زدم خبرهای خوبی برامون نداشت وضعیتش کاملاً خطرناک بود و هر لحظه ممکن بود اتفاق بدی بیفته هیچ نقطه مثبتی نداشت خوشبختانه حال پسرم خوب بود دکترا می‌گفتن اگه نتونیم کیمیا رو بیدار کنیم ممکنه برای بچه‌هم خطرناک باشه
من واقعاً از شنیدن این خبر داشتم جون میدادم هم شوهرم توی بازداشتگاه بود هم پسرم توی خطر بود و هم این زن روی تخت بیمارستان همه چیز خیلی باهم اتفاق افتاده بود روی یکی از صندلی های توی سالن نشستم و صورتمو با دستام پوشوندم و آروم شروع کردم به گریه کردن
شاهین کنارم نشست و دستمالی به سمتم گرفت و گفت
_ با گریه کردن تو چیزی درست نمیشه فقط باید امیدوار باشیم تا کیمیا زودتر به هوش بیاید و بچه از خطر بگذره.

دستمال از دستش گرفتم اشکامو پاک کردم و گفتم
زندگی من به خاطر همین کیمیا به این روز افتاده نمیدونی چه بلاهایی که سر ما نیاورد شوهر من عاشق منه اما همین دختر عموی تو هرکاری تونست کرد تا بین ما فاصله بندازه تا ما رو اذیت کنه میدونی ما حتی نمی دونستیم اونی که داوطلب رحم اجاره‌ای ما شده کیمیاست از قصد این کارو کرد که پاش به خونه ما باز بشه و آخرش ب این اتفاق افتاد این دختر واقعا مثل یه نفر این میمونه
شاهین به دیوار تکیه داد و گفت _کیمیا درسته دختر لجبازیه اما در این که عاشق شوهرتوعه شکی ندارم من هر چی محبت بود خرجش کردم ولی در آخر جوابم این شد که من می خوام برگردم پیش عشق سابقم واقعاً قلبمو شکست اما احساس می کردم از عشقش تو توی وجودم هیچ چیزی کم نشده وقتی یهو اهورا بهم زنگ زد و این پیشنهاد داد با سر قبول کردم که بیام و دوباره شانس مو برای به دست آوردن کیمیا و ساختن خانواده‌ام امتحان کنم اما وقتی دیدمش متوجه شدم دیگه اون عشق سابق و بهش ندارم…

یک ساعتی توی بیمارستان نشستم کاری از من بر نمیومد بهتر بود به خونه برگردم پیش دخترم که الان بیشتر از هر کسی بهم نیاز داشت.

از جان بلند شدم و گفتم
من برمیگردم خونه پیش مونس دخترم دیشب خیلی ترسیده

شاهینم به طبع من ازجاش بلند شد و روبروی من ایستاد
قد بلندی داشت و خیلی بی اندازه خوشتیپ به نظر می‌رسید چهارشونه بود و بدن عضله ای داشت در کل مرد همه چیز تمومی بود

_من همینجا میمونم نگران نباش هر خبری شد بهت خبر میدم لازم نیست توبیای اینجا حواست به دخترت باشه نمیخوام این وسط اون بچه اذیت بشه
میدونم دیشب شب بدی گذرونده بهت احتیاج داره.

ازش فاصله گرفتم و راه افتادم به سمت خونه دلم تنگ شده بود برااهورا برای اینکه نازمو بکشه برای اینکه صبح تا شب نگرانم باشه حتی برای این رابطه هایی که هر روز از من می خواست و ازش دریغ می کردم کاش برمیگشت خونه و من تا ابد و دهر خودمو در اختیارش می ذاشتم.

به خونه که رسیدم راحیل مونس رو کمی به خودش آورده بود دخترم داشت نقاشی می کشید و راحیل کنارش نشسته بود با ورودم از جاش بلند شد و به سمتم اومد و نگران پرسید
_ چه خبر اتفاق جدیدی نیفتاده؟

ناامید سر تکون دادم و گفتم

نه هیچی هنوز به‌هوش نیومده حالش اصلا خوب نیست راحیل غمگین دوباره روی مبل نشست و گفت

_چرا این مصیبتا از زندگی تو تموم نمیشن آیلین بعضی وقت ها با اینکه اعتقادی به این چیزا ندارم فکر می کنم کسی تو رو نفرین کرده یا طلسمی دعایی چیزی برات نوشتن…
مگه میشه این همه مشکلات برای یه آدم پیش بیاد !
کنارش روی مبل نشستم و صورتمو با دستم پوشوندم گفتم

من نمیدونم واقعا سر در نمیارم بیچاره اهورای من الان گوشه بازداشتگاهه قراره بفرستنش زندان این دختر هنوز به هوش نیومده پسرمونم که توخطره…
این بلاها چرا یهویی همه سر من میاد!

منو بغل کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت

_ آروم باش عزیزم همه چیز درست میشه ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه اخر همه میفهمن که اهورا کاری نکرده و همه چیز زیر سر همون دختر بوده خواهش می کنم قوی باش به خاطر دخترت به خاطر شوهرت تو نباید خودتون ببازی
الان که باید خودتو نشون بدی و به همه ثابت کنی که تو یه زنه قوی هستی.

خوشحال بودم که راحیل اینجاست بودنش باعث دلگرمیم بود برای من برای منی که زندگیم داشت ازهم می‌پاشید تمام امیدم داشت به ناامیدی می رسید .

دختر بیچاره از راه نرسیده غذا درست کرده بود به خونه رسیده بود همیشه همین بود یه کدبانویی به تمام معنا
بهاجبار راحیل دور میز نشستیم برای خوردن نهار اما حتی مونسه عزیزم میلی برای غذا نداشت همه نگران بودیم خیلی هم نگران

دلتنگه اهورا بودم جای خالیش توی تک تک این ثانیه ها بدجوری خنجر میشد به قلبم فرو میرفت

با صدای زنگ گوشیه اهورا سریع به سمتش رفتم و با دیدن اسم شاهین جواب دادم با حال خوشی گفت

_خبرهای خوب دارم برات کیمیا سطح هوشیاریش اومده بالاتر دکترا میگن خیلی امیدوار کننده است میگن یعنی به زودی به هوش میاد…

خبر بهتر از این مگه میشد با یه جیغ بلند گوشی از دستم افتاد و راحیل ترسیده به سمتم اومد و گفت

_چی شده چی شده ؟

محکم بغلش کردم و گفتم هوشیاریش اومده بالا گفتت به زودی به هوش میاد

با هم محکم همدیگرو بغل کردیم و من شروع کردم به گریه کردن مونسم اون گوشه ترسیده بود نمیخواستم دخترکم بترسه از راحیل فاصله گرفتم کنار پایه مونس زانو زدم و گفتم

دورت بگردم نترسیا همه چی داره خوب میشه خیلی زود بابا برمیگرده خونه پیش ما خاله کیمیا داره حالش خیلی بهتر میش
ه مونس با شنیدن این خبر خندید و منو بغل کرد و گفت
راست میگی؟
مامان بابا برمیگرده؟

صورتشو بوسیدم و گفتم آره جون دلم بابا اهورا خیلی زود برمیگرده خونه پیش ما باید زودتر می رفتم و این خبر رو به اهورا می دادم از درنگ نکردم مانتکم و تنم کردم و شال و روی سرم انداختم و سراسیمه از خونه بیرون رفتم خیلی زود باید به بازداشتگاه می رسیدم و این خبر خوب و بهش می دادم
وقتی خودمو به بازداشتگاه رسوندم سراغ اتاق سرگرد رفتم اینقدر خوشحال بودم که بدون در زدن وارد بشم و اون با دیدن من از جاش بلند بشه و بگه
خیر باشه خانم چیزی شده؟

خوشحال رو بهش گفتم هوشیاری کیمیا اومده بالا دکترا میگن خیلی زود به هوش میاد من باید این خبر رو به اهورا بدم
اما اون انگار کمی ناراحت بود که سر جاش نشست و گفت

_متاسفانه همسرتون فرستادیم پیش قاضی و دادسرا و از اونجا فرستادنش زندان دیگه اینجا نیست.
همه خوشحالیم دود شد ورفت به هوا اهورا رو برده بودن اون دیگه اینجا نبود
برده بودنش زندان ناراحت چند قدم به میز سرگرد نزدیک شدم و گفتم اما تازه دیروزاین اتفاق افتاده سرگرد کلافه گفت
_ میدونم خانم اما روال کار اینه ما خیلی نمی‌تونیم توی بازداشتگاه نگهش داریم باید می فرستادیم دادسرا از اونجا فرستادنش زندان و تا وقتی که اون خانم به هوش میاد همون جا میمونه

روی یکی از صندلی ها نشستم و شروع کردم به گریه کردن حال خوبم به قدری ناخوش شد که دیگه نمیتونستم از اینجا تکون بخورم سرگرد جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و گفت

_حالا گریه نکنید من تماس می گیرم میگم این خبر رو بهش بدن خیالتون راحت باشه

سرمو بالا آوردم گفتم
واقعاً این لطف و در حقم می‌کنید لبخندی زد و گفت

_ بله نگران نباشین همین الان پیش خودتون زنگ میزنم و میگم خبر بررو بهش بدن
اگه به هوش بیاد شوهر شما خیلی زود برمیگرده خونه
این همه بی تابی نمیخواد نگران نباشید همه چیز درست میشه آدم بیگناه همیشه به حقش میرسه این رو هیچ وقت فراموش نکنید
سرگرد که جلوی من به اون زندانی که ازش حرف میزد زنگ زد و خبری که آورده بودم و گفت تا به اهورا بدن کمی خیالم آروم گرفت.
امید توی وجودم جون گرفته بود میدونستم دیگه کیمیا بیدار میشه و تمام مشکلات ما حل میشه این واقعیت بود که این روزا تنها امید زندگیم شده بود.
بعد از اونجا و تشکر حسابی از سرگرد به سمت بیمارستان رفتم باید خودم با دکتر حرف میزدم و مطمئن شدم.
توی راه باز با وکیلمون تماس گرفتم اون گفت شب میرسه اینجا…

به بیمارستان که رسیدم
پام و که توی بخش آی سی یو شاهین با دیدن من از جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت
_ تو اینجا چیکار می کنی مگه قرار نشد که نیای خودم بهت خبر میدم!

اما من خوشحال و کمی مضطرب رو بهش گفتم من حالم خوبه ببینم چه خبره واقعاً کیمیا هوشیاریش اومده بالا؟
لبخندی زد و گفت
_آره همین الان دکترش اینجا بود داشتیم حرف می‌زدیم گفت اگه اینجوری پیش بره خیلی زود به هوش میاد .

نفس راحتی کشیدم و روی صندلی نشستم و به اون اتاقی که کیمیا توش بستری بود خیره شدم با حال بهتری از صبح گفتم خدا رو شکر
دعا می کنم خیلی زودتر بیدار بشه تا اهورام برگرده خونه از دادسرا فرستادنش زندان میگن تا وقتی که کیمیا به هوش میاد همون جا میمونه.

شاهین کنارم نشست و گفت
_ اما من به شوهر تو به کیمیا دختر عموی خودم شک دارم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است
الکی که این اتفاق نیفتاده من فکر می کنم کیمیا از شوهر تو یه عاتو داره

با اخم بهش نگاه کردم و گفتم
این مزخرفات چیه که میگی هیچ چیزی بین شوهرم و این کیمیا نیست
منکه گفتم این کیمیا خودش بلای جونم و زندگی‌منه

شاهین اما دست به سینه شد و به دیوار خیره موند و گفت
_از من گفتن حالا میبینی و یه روز همه چی برات روشن میشه.

دیگه حرفی نزدم کمی همون جا نشستم و با اومدن دکتر باهاش حرف زدم و اون وقتی منو امیدوار کرد و خیالم راحت کرد دوباره به خونه برگشتم شاهین گفته بود شب میاد خونه چون اونجا واقعاً کاری نبود که از دستش بر بیاید به خدنه برگشتم راحیل مثل خودم حالش خیلی بهتر بود مونس داشت بازی می‌کرد و این یعنی دوباره زندگی توی خونه من جریان پیدا کرده بود زندگی ما خوشیه ما بسته بود به اهورایی بود که تمام جونمون بود هم من هم دخترم با حضور اهورا بود که جون می گرفتیم و گرنه هیچ کدوم دل و دماغ حتی غذا خوردنم نداشتیم

می دونستم الان اهورا با شنیدن این خبر حالش خیلی بهتر شده میدونستم اونم لبخند مهمونه لباش شده والان حالش خیلی بهتر از دیروز و صبحه.

توی اشپزخونه بودیم و من برای راحیل از همه اتفاقات اخیر میگم و اون با جون دل گوش میکرد که زنگ خونه نشسته بودیم و حرف میزدیم براش از اینجا اتفاقاتی که افتاده بود می‌گفتم همیشه همین بود این دختر سنگ صبور بی نظیری بود حرفامون بخاطر زنگ خونه نصفه موند و من از جام بلند شدم وقتی در و باز کردم نگاهی به حیاط انداختم وبا دیدن شاهین کلافه نفسم و بیرون دادم

کاش اینجا نمیموند راحت نبودم باهاش اما نمی تونستم حرفی بزنم وقتی وارد خونه شد خسته به سمت دستشویی رفت و گفت
_ من دیگه دارم از گشنگی هلاک میشم از صبح هیچی نخوردم شامم یادم رفت بگیرم چیزی برای خوردن هست ؟
اینقدر این آدم با ما راحت بود انقدر اینجوری بیخیال حرف می‌زد که احساس می کردم یه صد سالی میشه همدیگرو می شناسیم سری تکون دادم و گفتم

آره شام هست میتونی دستاتو بشوری بیای بخوری
لبخندی بهم زد و گفت ممنون و بعد به سمت دستشویی رفت
راحیل که آشپزخونه نظاره‌گر منو شاهین بود رو بهم گفت
_ این مردتیکه یه چیزیش میشه از من گفتن.

یعنی چی ؟
دست به سینه شد و گفت
_نمی دونم بگم یا نه ولی این از تو خوشش میاد!
با صدای بلند خندیدم و گفتم دیوونه شدی یعنی چی که از من خوشش میاد؟

_ دیگه نمیدونم

دیوکه من شوهر دارم بچه دارما
اما راهی اخماشو تو هم کشید و گفت
_ از همین مردا متنفرم که می‌بینن طرف زندگی داره بچه داره ولی باز چشماشون روی همون زن میمونه…

راحیل حرفش و زد و به اشپزخونه رفت
کنار دیوار ایستادم
نه ممکن نبود
خودش به من گفت تا همین دیروز که به اینجا برسه عاشق کیمیا بود
اما مگه میشه آدم یه روزه یه شبه فراموش کنه که عاشقش نیست!

گیج از حرفهایی که راحیل بهم زده بود همونجا کنار دیوار به فکر رفته بودم وقتی شاهین برگشت متعجب پرسید
_ تو چرا هنوز اینجایی ایستادی!

تازه به خودم اومدم و راهمو سمت آشپزخانه کج کردم شاهین دنبال اومد و با دیدن مونسم توی آشپزخونه بغلش کرد و گفت
_ حال فرشته خانم چطوره ؟

مونس با یه خنده قشنگ گفت
_ من حالم خوبه مامانم گفت بابا اهورا زود برمیگرده خونه .

شاهین اخم کم رنگی کرد و گفت
_ آره عزیزم مامانت راست گفته برمیگرده خونه .
شام خوردی یا منتظر من بودی؟

مونس به میز اشاره کرد و گفت
_ نه نخوردیم تازه می‌خواستیم شام بخوریم
شاهین پشت میز نشوندش خودش هم کنارش نشست و گفت _از این بهتر نمیشهشروع کنیم که من بدجوری گرسنمه تو چی؟

مونس با خنده گفت
_ منم گشنمه ناهار هیچی نخوردم دلم برای بابام تنگ شده بود
صورت شاهین ناراحت شد و دست دخترمو رو نوازش کرد و گفت

_ غصه نخور عزیزم بابا خیلی زود برمیگرده خونه باید بخوری که مریض نشی ضعیف نشی تا وقتی بابا میاد مثل همیشه حالتوخوب ببینه باشه عزیزم ؟

از اینکه اینقدر خوب با دخترم حرف می‌زد راضی و خوشحال بودم دخترکم به این حرفا نیاز داشت راحیل وقتی غذا رد روی میز گذاشت کنار ما نشست و رو به شاهین گفت

_شما قصد دارید همینجا بمونین؟

شاهین یه قاشق غذا رو چشید و گفت
_آره میخوام همینجا بمونم .
اما راحیل با اخمهای توی هم گفت _اما فکر کنم شما دیگه لازم نباشه اینجا باشید چون آیلینو مونس تنها نیستن من هستم پیششون فکر کنم بهتر باشه دیگه مزاحم شما نشیم و شما برید به کارتون برسید.

انگار حرف راحیل و خوب فهمیده بود قاشق توی بشقاب گذاشت و گفت
_یعنی الان دارین از اینجا دارین بیرونم می کنین؟
اما این رسم مهمان نوازی نیست این خانواده خودش منو دعوت کرد الانم یعنی دارین من و از خونه بیرون می‌کنین؟
اونم وقتی که دهتر عموی منم به جنگ مرگ و زندگی فرستادین؟

سریع جواب دادم نه این چه حرفیه یعنی چی که بیرون کنیم از این خبرا نیست منظور راحیل اینه که شما اینجا حتماً ناراحتین راحت نیستین به خاطر همین گفت
شاهین شونه ای بالا انداخت و گفت

_چرا باید پیش دو تا خانم زیبا مثل تو دخترت ناراحت باشم؟

خیالت راحت من حالم خوبه وقتی که اهورا بیاد بیرون و پیشتون باشه اون موقع میرم ولی الان از من انتظار نداشته باشید توی ایت شرایط شما رو تنها بذارم و برم
با صدای تلفن خونه از جام بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم وقتی صدای اهورا توی گوشم نشست مثل دیوونه ها انقدر خوشحال شدم که زبونم بند اومد اهورا پشت خط داشت حرف میزد و من دست و پامو گم کرده بودم بالاخره هر جوری بود خودمو جمع و جور کردم و گفتم

جونم عزیزم چطوری تونستی زنگ بزنی؟
اهورا از اونور خط گفت
_اینجا میشه زنگ زد ولی خیلی کم
عزیزم خبری که برام آوردی و بهم دادن خیلی خوشحال شدم وکیلمون رسید ؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم گفته بود شب میرسه ولی هنوز ازش خبری نیست اما شاهین اینجاست راحیل هم گفتم که بیاد

_کارخوبی کردی بهتره که تنها نباشی عزیزم غصه نخوریا همه چیز خیلی زود رو براه میشه و من میام خونه باشه؟
به هیچ چیز فکر نکن نباید چیزی تورو ناراحت کنه فقط و فقط مواظب دخترمون باش نذاری اتفاقی بیفته که بعدا پشیمون بشیم باشه؟

پشت سر هم چشم گفتم و وسط حرفامون تلفن قطع شد احتمالاً از این تلفن هایی بود که بیشتر از یک دقیقه نمی‌شد حرف زد
کنار تلفن خشکم زده بود که راحیل دستش روی شونم گذاشت و گفت

_کی بود عزیزم ؟
اشکامو پاک کردم و گفتم اهورا بود از زندان زنگ زده بود تماس خیلی زود قطع شد
صورتمو با دستش قاب گرفت و گفت
_عزیز دلم غصه خوردن نداره همه چی داره درست میشه خیلی زود برمیگرده خونه

فک کن اصلا رفته سفر کاری!

اما من با بغض گفتم اما اهورا بدونه من حتی سفر کاری هم نمی رفت
نبود اهورا برای من خیلی سنگین بود انگار نینی از وجودم و گم کرده بودم
من بی اندازه به این مرد وابسته بودن و اهورا اینو خوب میدونست.

دو روزی از وقتی که دکترا خبرای برای امیدوارکننده‌ای اپدر مورد کیمیا داده بودن نمی گذشت دو بار به دیدن اهورا رفته بودم و تمام مدت حتی یک کلمه نتونسته بودم حرف بزنم فقط بهش زل زده بودم.
دلتنگیم داشت منو میکشت.

توی سالن نشسته بودم و منتظر خبرای خوب بودم که کیمیا بیدار بشه‌
دکتر وقتی با لبخند از ای سی یو بیرون اومدبه سپتش دویدم واون با خوشی گفت
_چشمتون روشن بیمارتون به هوش اومد!
حتی نتونستم از دکتر تشکر کنم و
با سرخوشی از کناره دکتر گذشتمو واردای سی یو شدم

کسی دیگه نمیتونست جلودار من بشه الان فقط باید با این دختر حرف میزدم خودمو بهش رسوندم با بی حالی بهم نگاه کرد پرستار داشت دستگاه ها رو چک می کرد و کیمیا انگار اصلاً توان حرف زدن نداشت نزدیکش ایستادم و گفتم

خوبی بیدار شدی کیمیا ؟
خداروشکر که چشماتو باز کردی نمیدونی چی شده اهورا افتاده زندان میگن تورو زده باید بهشون بگی که همچین چیزی نبوده

بی حالی بهم خیره شد و کمی بعد دوباره چشماشو بست نگران بازوی پرستار چسبیدم گفتم دوباره بیهوش شد پرستار نگاهی به کیمیا انداخت و گفت

_بیهوش نیست عزیزم بی حال_ خسته است باید استراحت کنه چند روزه که بیهوش بوده الان نمیتونه راحت حرف بزنه

اما می خواستم همین الان حرف بزنم می خواستم همین الان به پلیس آگاهی بگه اهورا هیچ کاری نکرده
قصد حرف زدن نداشت و اصلاً چشماشو باز نمیکرد دیگه نمیخواستم برم خونه همینجا میمونم تا دوباره وقتی بیدار بشه باهاش حرف بزنم به راحیل زنگ زدم و این خبر رو بهش دادم به وکیل مونم خبر دادم و دوباره توی سالن منتظر نشستم

شاهین هر چقدر اصرار کرد که به خونه برگردم که هر خبری شد اون بهم میگه قبول نکردم و نمی تونستم توی خونه منتظر بشینم باید زودتر با این زن حرف می زدم و اهورا از اونجا می آوردم بیرون
تمام طول شب و بیدار نشسته بودم تا نکنه بیدار بشه ومن نفهمم و اما انگار که اصلا قصد بیدار شدن نداشت آفتاب که طلوع کرد شاهین دیگه عصبانی رو به من گفت

_میخوای خودتو از پا در بیاری بهوش بیاد میفهمی لازم نیست اینجا بست بشینی
پاشو برو خونه
برسونمت خونه استراحت کن بعد از ظهر بیا
سری تکون دادم و گفتم نه نمیرم همینجا میمونم باید بیدار که شد باهاش حرف بزنم باید بهم بگه چی شده باید به پلیس‌ها بگه

شاهین کلافه طول سالنو قدم می‌زد و اونم مثل من نخوابیده بود من نگران بودم و منتظر و نمیدونم شاهین دقیقاً چرا نمیخوابید ساعت‌های ۹ صبح بود که دوباره کیمیا چشماشو باز کرد با هزار خواهش و التماس خودمو با پلیسا وارد اتاق کردم تا کنارش باشم و ازش بخوام همه چیز به پلیس بگه
اما هر چی اونا پرسیدن کیمیا به من نگاه کرد و گفت من چیزی یادم نمیاد!

یعنی چی که یادش نمی اومد یعنی نمیدونست اوکشب چه اتفاقی افتاده و چرا اهورا مجبور شده که هلش بدا؟
عصبی شدم به سمتش رفتم و گفتم چرا داری دروغ میگی یعنی چی که یادت نمیاد تو خوب یادته که اون شب اونجا چه اتفاقی افتاد راستش و به پلیسا بگو اینقدر بازی در نیار کیمیا اما بدجوری خودشو ترسیده نشون داد و گفت

_خواهش می کنم اینو از من دور کنید این میخواد منو اذیت کنه

با چشمای گرد شده بهش نگاه میکردم من میخواستم اذیتش کنم؟ من فقط میخواستم واقعیت رو بگه دیگه بغضم شکست دیگه نمیتونستم تحمل کنم این زن بدون شک باز می خواست یه بازی جدید راه بندازه ممکن نبود چیزی یادش نیاد دکتر گفته بود که جایی که ربطی به حافظش داشته باشه صدمه ای ندیده بود اما الان که میگفت چیزی یادش نیست دکتر بیچاره می گفت احتمال اینکه به خاطر شوک همه چیز از یادش رفته و به زودی یادش میاد
از اتاق که بیرون اومدم کنار دیوار روی زمین نشستم و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن
حال و روز من گریه داشت نداشت؟
به این روز افتاده بودم و این اوج بدبختی بو
د با اون همون امیدواری منتظر بودم چشماشو باز کنه و بگه که اهورا هیچ تقصیری نداره ولی اون توی چشمای من خیره شدو به دروغ می‌گفت چیزی یادش نمیاد چقدر عوضی بود این زن
چقدر نامرد بود که اینطور دروغ میگفت
شاهین با دیدن حالم بهم نزدیک شده کنار پام زانو زد و گفت
_این چه کاریه که تو می کنی عزیز من !
میگه یادش نمیاد هر وقت که یادش اومد حرف میزنه باور کن کیمیا طوری که تو فکر می کنی نیست

با صدای بلند داد زدم تو این زنیکه رو نمیشناسی من خوب میدونم این کیه و چیه داره بازی میکنه از قصد داره این کار میکنه میخواد منو اذیت میکنه
میخواد منو اذیت می کنه برای همین این کارا رو میکنه

شاهین سرم رو بغل کرده روی سینش فشار داد و گفت
آروم باش این مدت تو که انقدر گریه کردی دیگه از پا افتاد چرا اینکارو با خودت می کنی تو فک می کنی شوهرت راضیه که تو اینطور با خودت رفتار کنی؟
چیزی ازت نمونده باور کن بیاد بیرون تورو نمیشناسه تو این چند روز آب شدی اون آیلینی که من روز اول دیدم نیستی با خودت اینکارو نکن
به خودت به دخترت رحم کن

به هر سختی بود همراه شاهین به خونه برگشتم دیگه خبری از اون دختر امیدوار و خوشحالی که چند ساعت پیش به راحیل زنگ زده بود نبود
تمام وجودم و درد و غم و ناراحتی گرفته بود
میدونستم کیمیا بدون دلیل این کارو نمی کنه و من واقعاً خسته بودم از این بازی هایی که راه مینداخت راحیل با دیدنم نگران به سمتم اومد و گفت

_ چی شده عزیزم تو که حالت خوب بود چرا الان اینجوری شدی ؟

شاهین به جای من جواب داد
_ کیمیا بهوش اومده میگه هیچی هم یادش نیست آیلین میگه داره از قصد این کار رو می کنه اما باور کنید من دختر عموم و خوب میشناسم اون اهل این کارا نیست.

راحیل نگاه عاقل اندر سفیهی به شاهین انداخت وبا یه پوزخند رو بهش گفت
_ پس تو دختر عموی گرامی تو خوب نشناختی تمام مشکلات زندگی این دو نفر به خاطر همون دختر عموی ساده و بی رنگ و لعاب شماست!

شاهین که با شنیدن این حرف از زبان راحیل واقعا دیگه نا امید شده بود خودش و روی مبل انداخت و دستشو روی سرش گذاشت و گفت
_من که دیگه از سرم داره دود بلند میشه واقعا نمیدونم کی درست میگه و کی غلط اصلاً این روزا احساس می کنم دیگه خودمو نمیشناسم حرفایی شنیدم و چیزایی دیدم که واقعا برام باورشون سخته.

داحیل منو روی مبل نشوند و آروم گفت
_مونس خوابوندم نگرانش نباش اون پسره رو چه جوری دک کنیم بره بیرون؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم نمیدونم برو نیست پس بیخیال شو راحیل کلافه به سمت آشپزخانه رفت و وقتی برگشتی لیوان آب توی دستش بود با یه قرص مسکن

وقتی که خوردم آروم به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم
_اگه اهورا این خبر رو بشنوه واقعاً ناراحت میشه تمام امیدمون به این زن بود تا بیدار بشه اما الان …
الان دیگه واقعا ناامید شدم

راحیل دستمو نوازش کرد و گفت
_این نگوچرا نامید شدی این چه حرفیه درست میشه شاید واقعا حق با این آدم باشه شاید حافظه‌اش از دست داده شاید چیزی یادش نمیاد.

چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم انگار توام باورت شد این دختر ساده است اون یه هفت خطی که دومی نداره
من از نگاه کردنش فهمیدم زل زد توی چشمام و گفت چیزی یادم نیست

هر سه نفرمون توی شوک بودیم منو راحیل از کاری که کیمیا کرده بود و شاهین از حرفهایی که راجع کیمیا شنیده بود
شاهین ۲۰ دقیقه ای توی خونه موند دوباره از جاش بلند شد و گفت

_ من بهتره برم پیش کیمیا تنها نباشه باهاش حرف میزنم ببینم واقعاً داستان از چه قرار است بعد به شما هم خبر میدم
از تو هم خواهش می کنم انقدر خودتو اذیت نکن باور کن این طوری فقط خودت از پا درمی یاس و هیچی درست نمیشه

بیرون رفت رو به راحیل گفتم من نمیدونم این دختر دوباره چه نقشه ای کشیده چه برنامه‌ای داره
که این کارو کرده
واقعا می ترسم می ترسم از اینکه دوباره یه کاری بکنه و منو اهورا توش گیر کنیم نتونیم بیاییم بیرون.

راحیلم کلافه بود و معلوم بود ترسیده این زن واقعاً ترس داشت حتی خود و خانواده‌اش هم اونو نمی شناختن و فکر میکردن یه دختر ساده و عاشقه اما نمی‌دونستن
در اصل یه مار خوش خط و خال که چنبره زده روی زندگی ما و تا از هم نپاشدش بی خیال بشو نیست
دیگه تا شب به بیمارستان نرفتم حتی به دیدن اهورا هم نرفتم نمی خواستم منو تو این حال و روز ببینه نمی خواستم ناامیدش کنم شاید فردا دوباره روزنه ی امیدی به روی زندگی ما باز می شد پس سعی کردم خودمو با این حرفا کمی آروم کنم.

صبح با صدای حرف زدن دو نفر چشمامو باز کردم کمی که گوشامو تیز کردم صدای راحیل و شاهین و تشخیص دادم
از اتاق بیرون رفتم و شنیدم که راحیل میگفت
_ دیدی این زنیکه بازیه نقش‌های داره وگرنه چرا باید قبل از اینکه با پلیس ها حرف بزنه بخواد ایلین و ببینه ؟
شاهین کلافه چنگی به موهاش زد و گفت

_دیگه من نمیدونم واقعا گیر کردم نمیدونم کی راست میگه کی دروغ میگه اصلا جریان از چه قراره فقط حرفی که زد و بهت گفتم به نظرت به ایلین بکین؟

پام و توی پذیرایی گذاشتم و با دیدن من هر دو نفرشون سکوت کردن و به جای راحیل جواب دادم میرم به دیدنش خوب میدونستم امروز اون زن میخواد که منو ببینه و حرفش رو بزنه مطمئناً میخواد یه چیزایی بهم بگه در ازای گفتن واقعیت
ترسی که توی وجودم بود قابل انکار نبود من واقعاً از روبرو شدن با این زن می ترسیدم اما چاره ای جز رفتن و شنیدن حرفاش نداشتم من به قدری عاشق اهورا بودم که با بدتر از اینا روبرو بشم این که چیزی نبود.

آماده که شدم شاهین و کنار در دیدم رو بهم گفت
_ بهتره که بریم
خودم میرسونمت

حوصله و بحث با هیچ کسی رو نداشتم پس سوار ماشین شدم و توی سکوت به سمت بیمارستان رفتیم
بالاخره نزدیکای بیمارستان که رسیدیم شاهین سکوت بینمون و شکست و گفت
_ خواهش می‌کنم منطقی باهاش حرف بزن اگه خواسته ی نابجایی داشت فقط به من بگو من راضیش می کنم.

پوزخندی بهش زدم و گفت
_ دختر عموی تو زن سابق تو رو هیچ چیزی راضی نمی کنه جز اینکه به خواسته اش برسه و چشم بگیم

این آدم اون کسی که تو فکر می کنی نیست اصلاً ربطی به اون کسی که تو فکر می کنی نداره شاید برای تو یه نمایش مسخره بازی کرده اما برای ما خود واقعی شو رو کرده

هر چقدر به بیمارستان نزدیک می شدیم ترس من بیشتر و بیشتر می‌شد بالاخره ماشین و توی حیاط بیمارستان پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم
جلوتر از شاهین راه افتادم هم می ترسیدم و دلهره داشتم هم عجله داشتم برای شنیدن حرفاش تا بالاخره این گره کوری که توی زندگیمون افتاده باز بشه
وقتی جلوی در اتاقی که کیمیا رو اونجا برده بودن رسیدم خدمو برای روبه رو شدن با هر اتفاقی آماده کردم.

خوب این زن و می شناختم و می دونستم این حرف‌هایی که زده بی دلیل نیست و حتماً فکر و خیالی توی سرش داره !

در اتاق و باز کردم و وارد شدم با دیدنش روی تخت بهش
نزدیکتر شدم و کنار تختش ایستادم ‌
چشماش بسته بود و منو نمیدید کمی که صبر کردم بالاخره چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد کمی به هم خیره موند و بالاخره با یه لبخند مرموزی رو بهم گفت

_ خوش اومدی منتظرت بودم!
کنار تختش روی صندلی که بود نشستم و گفتم خودت احضارن کردی منم اومدم حالا حرفتو بزن چی انقدر مهمه که قبل از حرف زدن با پلیسا منو خواستی تا با من حرف بزنی ؟
کمی خودشو بالاتر کشید و گفت

_راستش رو بخوای اینقدر مهم هست که بخوام این کارو بکنم می خوام یه چیزی بهت بگم و یه شرط هایی برای تو دارم.

ابروهام بالا پریدم و گفتم

شرط؟
چه شرطی داری برای من؟
مگه تو دم نمیزدی که عاشق اهورایی نمی گفتی اینقدر دوستش داری که هر کاری برای بدست آوردنش می کنی الان همون اهورا توی زندانه و فقط یه کلمه حرف زدن تو اونو از اون جا میاره بیرون و تو چرا الان داری برای بیرون آوردن اهورا این دست اون دست می کنی واقعا نمیفهمم؟

دستی و ابروهاش کشید و گفت

_حق باتوعه من عاشق اهورام و درست گفتی برای بدست آوردنش هرکاری می کنم الانم ترجیح میدم اگر اونو به دست نیارم توی زندان بمونه به جای اینکه بیاد و با تو عشق بازی کنه!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان