codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۲۸

شاهینی میگفت باید سرپا بشم و به زندگیم برسم می گفت اینطور خونه نشین شدن و دوری کردن از کار و شرکت و آدمایی که قبلاً باهاشون در ارتباط بودم برای من اصلا خوب نیست
می‌گفت باید تحمل کنم تا بالاخره صبر آیلین تموم بشه و خودش بیاد سراغم.
تا به حال انقدر درمونده نشده بودم باورش برام سخت بود که من نمیتونم همسر خودمو پیدا کنم

توی این مدت یکبار هم از کارت اعتباری استفاده نکرده بود هیچ جایی ثبت نام نکرده بود و اسمش هیچ کجایی ثبت نشده بود اینا یعنی اینکه از عزمش و جمع کرده بود تا از من بگذره…
چقدر دردناک به نظر می‌رسید منی که بی گناه داشتم تاوان می دادم تاوان چیزی که واقعا لایقش نبودم تا صبح توی اتاق کار تشستم.
خواب دیگه با من غریبه شده بود نگرانیم به خاطر دخترمو آیلین حتی نمی ذاشت غذا بخورم چه برسه به اینکه بخوام بخوابم.

برگشتن به این خونه حالمو بدتر کرده بود اینجا پر از خاطراتی بود که برام زنده میشد و آیلین و جلوی روم می آورد
سخت بود تلخ بود اما این زندگی من شده بود دلتنگی روی دلتنگی نگرانی و ترس روی نگرانی و ترس…

اما تصمیم خودمو گرفته بودم باید به خودم میومدم و خودمو جمع و جور می کردم این طور خونه موندنم واقعاً با حضور کیمیا عذابی بیش نبود
پس باید از اینجا بیرون میرفتم خودمو با کار سرگرم می کردم تا بالاخره یه روزی یه راهی برای پیدا کردن آیین پیدا کنم….

توی این مدت با شاهین دوستای نزدیک شده بودیم اینقدر نزدیک که دیگه از تمام حرفهای همدیگه با خبر بودیم
اون میگفت دیگه اون عشقی که به کیمیا قبلاً داشته رو نداره می‌گفت چنان از چشمش افتاده که حتی نمی خواد صورتشو ببینه
منم اگر جای اون بودم همین حس رو پیدا میکردم یه زن چقدر میتونه خودخواه باشه که زندگی آدم‌های دیگه رو از هم بپاشه که به خواستش برسه ؟
به پیشنهاد من شاهین توی شرکت من مشغول به کار شد مدیر لایقی بود که رزومه پرافتخاری داشت
اونم از خارج از کشور که میتونست خیلی توی جلو بردن کارایی شرکت بهم کمک کنه
اونم به منی که الان بدجوری ذهنم درگیر بود و اصلا توی حال و هوای خودم نبودم…
خودمو روز به روز بیشتر توی غارتنهایم غرق می کردم تا غافل بشم از بلایی که سرم اومده و اتفاقاتی که افتاده…
وقتی به این فکر می کردم که الان ۳ ماهه از آیلین بی خبرم دنیا دور سرم میچرخید واقعاً غیرممکن به نظر می‌رسید اما این واقعیت داشت آیلین زنی نبود که بتونه بدون من دوام بیاره بتونه طاقت بیاره اما این مدت چنان صبر کرده بود و طاقت آورده بود که من شک میکردم به اینکه حتی دیگه منو به خاطر بیاره!

میترسیدم میترسیدم وقتی ایلینو پیدا کنم که دیگه هیچ حسی به من نداره و این بدجوری منو عذابم میداد شب و روزم با این خیال می گذشت که نکنه آیلین واقعا من و از زندگیش کرده باشه نکنه دیگه منو دوست نداشته باشه!
اما ته قلبم چیزی فریاد می‌زد که دیوونه شدی مگه آیلین می تونه تو رو دوست نداشته باشه ؟

#آیلین

موهای مونس و شونه کردم صورتشو بوسیدم و گفتم
تا من برمیگردم خاله مینا رو اذیت نکنیا میدونی که خودش یه بچه کوچیک داره سرش شلوغه زیاد دوروبرش نباش بذار استراحت کنه.

چشم گفت من از کنارش بلند شدم نگاهی توی آینه کوچیکه توی اتاق به خودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم سه ماه می گذشت و من از اهورا بی خبر بودم تنها خبری که ازش داشتم بی تابی هاش و دنبالم گشتناش بود که راهیل بهم گزارشش رو میداد

راهیل هرروز بهم می گفت باید کاری کنم باید برگردم باید بهش فرصت بدم
اما من چیزی که به چشم دیده بودم و باور کرده بودم چون نمی تونست دروغ باشه واقعیت بود اهورا وقتی که من مثل چشمام بهش اطمینان داشتم بهم خیانت کرده بود

اون مگه با همون زن به من خیانت نکرده بود پس الان باید کنارش خوشبخت باشه من ازش گذشته بودم دروغ چرا عاشقش بودم اما ازش گذاشته بودم دیگه برام سخت بود اینکه بخوام یک بار دیگه به اون ادم اعتماد کنم و فرصت بدم تا بخواد برام توضیح بده چون اون موقع ممکن بود بفهمه کجامو دوباره دربدر و آواره بشم…

اینجا به لطف مینا یک سرپناه داشتم و یه کار درست و حسابی که خودش برام جور کرده بود برای منی که عاشق بچه ها بودم کار کردن توی بهزیستی کنار بچه های بی سرپرست عالی بود اونم به لطف مینا بدون هیچ مدرکی که از من بخوان…
با خداحافظی از مینا از خونه بیرون رفتم دیگه این جاها رو خوب بلد شده بودم یک ماهی می شد که سر کار می رفتم و این باعث می شد کمی از فکر و خیال بیام بیرون.

تنها چیزی که این وسط باعث نگرانیم بود بد شدن حالم بود
یه مریضی لاعلاج گرفته بودم انگار دو ماهی می شد چیزی نمی تونستم بخورم و معدم هر چیزی که می‌خوردم و پس میزد دکتر رفته بودم اون برام آزمایش نوشته بود بهم گفته بود احتمال داره باردار باشم

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات مینویسم حالا ببینیم چی میشه اما من خوب میدونستم هیچ وقت نمیتونم حامله بشم
برای همین بیخیال گرفتن جواب ازمایش شده بودم و قرار بود امروز برم سراغش…

اما استرس بیماری لاعلاج گرفته بودم که نکنه سرطان داشته باشم نکنه یه بیماری ناجوری داشته باشمو توی این گیر و ویری اونم یقه منو بگیره
بدشانس تر از من وجود نداشت احتمال هر چیزی برای من بود.

وقتی وارد آزمایشگاه شدم از پرستار خواستم تا آزمایشمو برام بیاره پرستار نگاهی بهش انداخت و با خوشرویی گفت
_تبریک میگم خانوم شما باردارین

این حرف چنان توی گوشم زنگ خورد و زنگ خورد که سرم گیج رفت و همونجا روی زمین نشستم
باورش برام ممکن نبود کمی خودمو جمع و جور کردم و گفتم

نه ممکن نیست من نمیتونم حامله باشم مطمئنین جواب آزمایش منه؟

دختر نگاهی به اسمم کرد و گفت _مگه شما خانم آیلین نیستی این جواب آزمایش شماست حامله ای اونم ۱۰۰%…

حسی پر از غم و شادی توی دلم احساس می کردم من حامله بودم یعنی ممکن بود سراسیمه برگه رو از دست پرستار گرفتم و با قدم هایی که تاب و توان نداشت از پله ها بالا رفتم

مطب دکتر همینجا توی طبقه پنجم این ساختمان بود باید زودتر باهاش حرف میزدم باید مطمئنم می کرد که همچین چیزی ممکنه یا نه همه بهم گفته بودن ممکن نیست حامله بشم اما الان الان این آزمایش داشت می‌گفت من باردارم
یه بچه توی وجودمه…

بالاخره وقتی وارد مطب دکتر شدم برام مهم نبود که مریض قبل من پیش دکتر هست یا نه صدای منشی هم همکاری نکرد که بایستم من باید مطمئن میشدم دیگه هیچ چیزی برای من اهمیت نداشت در اتاق دکتر و باز کردم و خودم و داخل اتاق انداخت
زنی که روی تخت خوابیده بود و دکتر داشت از شکمش سونوگرافی می‌گرفت و وحشتزده مانتوشو روی تنش کشید و من بیخیال اون به سمت دکتر رفتم با التماس رو بهش گفتم

خانم دکتر تو رو خدا بهم بگین این آزمایش چی میگه من که نمی تونم حامله باشم اما این آزمایش میگه که حامله ام خواهش میکنم ارومم کنین یعنی میشه امکانش هست؟
دکتر که حال و روز منو دید از کنار مریضش فاصله گرفت و به سمتم اومد برگه‌های آزمایش و توی دستش گرفت و نگاهی بهشون انداخت چند بار زیرو روشون کرد و گفت

_ این برگه ها میگن که تو حامله ای هیچ چیزی توی علم پزشکی غیرممکن نیست امکانش هست همانطوری که بار اول حامله شدی الانم امکانش بوده
اما برای این که خیالت راحت بشه بعد از مریضم معاینت می کنم تا ببینیم که دقیقا چه خبره.

انقدر خوشحال بودم که روی پا بند نبودم به سختی روی مبل نشستم و منتظر شدم تا کارش با مریضش تموم بشه .

اگه این اتفاق می‌افتاد اگه این بچه واقعاً بود من دیگه هیچ غمی نداشتم اما تو یک صدم ثانیه با به یادآوردن اهورا دنیا روی سرم خراب شد من اهورا رو نداشتم که پدر همین بچه رو نداشتم تا بخواد کنارمون باشه و از خوشحالی من خوشحال بشه…
دلم گرفت و وارفته به کفشام خیره شدم.
کاردکتر که تمام شد از مریضش خداحافظی کرد و از من خواست روی تخت دراز بکشم
دیگه اون شور و شوق اول نداشتم با سری پایین و دل گرفته روی تخت دراز کشیدم و پیراهنم و بالا دادم.

دکتر وقتی اون ژل سرد و خنک روی شکمم رزخت چشمامو بستم و تصور کردم اهورا الان کنارم ایستاده

کمی برام باور نکردنی بود تمام دکترا منو جواب کرده بودن و بچه دار شدنم و احتمالی تقریباً غیرممکن می دونستن اما الان این آزمایش داشت بهم می گفت خدا منو یادش نرفته
درسته که با اهورا قهربودم و دلم ازش شکسته بود اما هرگز به بچه ای که از اون باشه نه نمی گفتم .

دکتر بالاخره سکوت که داشتیم و شکست و گفت
_بله عزیزم حامله ای اونم تو ماه چهارمی

چهار ماهه حامله بودم خودم خبر نداشتم؟
چطور ممکن بود اما خوب که فکر می کردم به خاطر اینکه میدونستم بچه دار نمیشم هرگز دوران عقب افتادگی یا جلو افتادن پریودم و محاسبه نمی کردم برام اهمیتی نداشت همیشه می گفتم چه فرقی می کنه که پریود بشم یا نه وقتی که من اصلاً زن کاملی نیستم و مشکل دارم

اما الان همه چیز دست به دست هم داده بودند که من حاملگی دیگه ای و تجربه کنم چشمامو باز کردم و با تردید رو به دکتر گفتم

خانم دکتر مطمئنید؟

خندید و گفت
_دختر چی داری می گی این بچه چهار ماهشه اونم پسره نگاه کنی خودت میبینی یه بچه کامله چطور متوجه نشدی!

دست و پامو گم کرده بودم خوشحال بودم ناراحت بودم هزارجور حس توی وجودم بود

من حامله بودم بچه ام پسر بود
با بغضی که توی صدام نشسته بود گفتم حامله ؟
همه به من میگفتن نمیتونی اما الان حامله ام !

دکتر چند برگ دستمال کاغذی روی شکمم گذاشت و گفت

_ پاک کن خودتو عزیزم بیا باهم حرف میزنیم
این بچه کاملاً سالمه چهارماهشه جنسیتش پسر هیچ مشکلی هم نداره فقط تنها مشکلی که وجود داره ضعیف بودن بیش از اندازه ی خودته چند کیلویی ؟

چند کیلو بودم نمیدونم از وقتی که از اهورا دور شده بودم هیچ چیزی نمیتونستم بخورم هر چیزی هم که میخورم بالا میاوردم شاید ۵۰ کیلو نمیدونم
رو به دکتر گفتم نمیدونم چند کیلوام ۵۰ یا همین حدودا!

دکتر سری تکون داد و گفت
_خیلی ضعیفی باید خود تقویت کنی این بچه احتیاج داره که چیزای مقوی بخوری به خودت برسی

راستی چرا شوهرت نیومده ؟

شوهرم چرا شوهرم باهام نیومده بود

چون من الان شوهری نداشتم از شوهرم فرار کرده بودم لباس هام مرتب کردم و جلوی میز دکتر روی مبل نشستم و گفتم

شوهرم اینجا نیست یعنی ازش طلاق گرفتم جدا شدیم و من الان میفهمم که حامله ام

دکتر لبخندی بهم زد گفت

_این حاملگی میتونی یه نوید باشه برای تو همسرت که به زندگیتون برگردین خدا شاید این بچه رو براتون فرستاده که بگه شما دو نفر باید کنار هم باشین که بشه دلیل وصل شدن تو و همسرت به هم…

نمیدونستم واقعا خودم گیج بودم به طرز غیرقابل باوری سورپرایز شده بودم شوک بزرگی بود برام

باید تصمیم درست و حسابی برای زندگیم می گرفتم
با برگه ای دکتر بهم داد و از من خواست تا چند آزمایش انجام بدم و چند قرص ویتامین برام نوشته بود از مطب بیرون اومدم

توی خیابون قدم زدم سرکارم
نرفته بودم امروز اصلا نمی تونستم تمرکز کنم تنها کاری که کردم این بود شماره راحیل و گرفتم

وقتی صداش توی گوشم نشست بدون مکثی بدون هیچ پیش زمینه ای رو بهش گفتم

من حاملم…
انقدر انگار براش سنگین بود و با‌ور نکردنی که چیزی که توی دستش بود و روی زمین انداخت و صدای شکستنش تا این ور خطم رسید

حق میدادم خودمم هنوز شوکه بودم و باورم نشده بود راحیل بیچاره هیچ گناهی نداشت!
کمی سکوت کرد و بعد با صدای بلندی پرسید

_تو مطمئنی آیلین از این حرفی که زدی مطمئنی؟

مطمئنم کرده بودن من حامله بودم اونم پسر…
رو بهش گفتم الان دارم از پیش دکتر میام اول جواب آزمایش و دید گفت مثبته بعدم سونوگرافی کرد گفت چهار ماهه حامله ام راحیل یه بچه تو شکممه اونم پسر …
پسری که همیشه آرزوش و داشتم…
دوباره سکوت بود که بین من و اون حکمفرما شد و بعد با سرخوشی که از صداش معلوم بود گفت

_همین امشب میام اصفهان میام دیدنت بهترین خبری که میتونستی بهم بدی همین بود
خیال من و راحت کردی الان دیگه مطمئنم تو اهورا باید کنار هم باشین امشب میام پیشت…

حتی نذاشت حرف بزنم و تماس و قطع کرد پای پیاده خیابونارو گز کردم و بالاخره بعد از چند بار گم کردن خیابونا به خونه رسیدم
وقتی وارد خونه شدم حتی مینا که فقط چند وقت بود منو میشناخت با تعجب از من پرسید

_حالت خوبه رنگت پریده اتفاقی افتاده؟
روی مبل نشستم که مونس نگران نزدیکم اومد و دستمو توی دستش گرفت و گفت
_خوبی مامان؟
خوب بودم یا بد بودم نمیدونم خودمو گم کرده بودم لبمو با زبونم ترک کردم و رو به هر دو نفرشون گفتم
نمیدونم الان حالم چطوره امروز یه اتفاقی افتاده من خودم هنوز باورش نکردم.

مینا کنارم نشست و گفت
_ حرف بزن دختر نصفه جونم کردی تو رو خدا بگو ببینم چی شده ؟

دوباره لب های خشک شدم و با زبون تر کردم و گفتم

جواب آزمایش می گرفتم گفتن حامله ای رفتم پیش دکتر دکتر گفت چهار ماهه حامله ای بچه پسر و من اصلا با خبر نبودم.

مینا از فرط تعجب دستش روی دهنش گذاشت و با چشمای گرد شده گفت
_ واقعاً داری میگی؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫6 دیدگاه ها

  1. حالا كه حامله شد حداقل بچه كيميارو سقط كن ديگه
    دوباره بخواى داستان زايمان اينارو بگى😐😐😐

  2. جون بابا بچه ها من نگفتم این بشر حامله اس عمه خدا بیامرزمم می تونه او علائم مال بارداری😐😐

  3. جللل جالب …بیا هندیش ڪردن …خو خدا این همه وقت نشد حامله🤨🤨😐😐😐😬😬😬ول الان اونم پسر 😕😕😕😐😐😐😐😑😑الان فردا هم بچه کیمیا سقط میشه 😒😒😒😒😒😒😔 بعد اهورا امشب برمیگرده پیشش 😂😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان