codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۳

 

نفسم بند اومد!
تموم وجودم از شدت عصبانیت می لرزید اما باید این زنیکه رو می شوندم سر جاش.
دوست نداشتم بفهمه تونسته منو زمین بزنه.
باید نشون میدادم یه زن قوی و یه مادر خوب برای بچمم.
لبخند زدم و خیلی صمیمی گفتم
_من از زندگیش میرم بیرون نگران نباش! جایی که منو نخوان نمی مونم، مثل بعضیا خونه خراب کن نیستم…می دونی باید منو از نزدیک ببینی تا بفهمی چجور آدمیم.به هر حال اگر خوش حال می شی و باعث میشه حس بهتری داشته باشی اوکی عزیزم، برنامه ها فردامو کنسل می کنم و میام روستا…دل خودمم برای پدر و مادرم تنگ شده…خب ببخشید باید تماس و قطع کنم اخه من بر خلاف بقیه بی کار نیستم و از این و اون حامله نمی شم،کلاس دارم و باید برم. می بینمت گلم خداحافظ.

یک نفس تموم حرفام و زدم و بعد گوشی رو بدون اینکه بذارم جوابمو بده قطع کردم.
هه! اشغالِ هرجایی!
خوب شد که زنگ زد و منو برای کاری که می خواستم بکنم و تردید داشتم مصمم کرد.
برای فردا باید کلی کار انجام میدادم.
الان حیف که تایم اداری تموم شده بود وگرنه بقیه کارام رو هم الان انجام میدادم تا زود تر راحت بشم.
قبل از این که راه بیوفتم گوشیم و روشن کردم و نگاهی به بک گراندش که یه عکس آتلیه ای از اهورا بود انداختم.
حتی اگه هزار بار دیگه هم بهم خیانت می کرد، شکنجم می داد و حتی منو می کشت بازم عاشقش بودم.
شوخی که نبود!
دلم گیر اخمای دوست داشتنیش و بمی صداش بود…گیره دستاش، هیکلش، چشماش، اصلا همه وجودش!
اما غرورم بهم اجازه نمی داد برای موندن التماس کنم.
دیوونشم اما بسه! بسه هرچی کشیدم و دم نزدم.
الان واقعا وقت رفتنه…

* * * * *
امروز اهورا داشت می رفت روستا…با کیمیا و یاشار هم داشت میرفت.
می خواست وارث اربابو بهش نشون بده و پرونده آیلین بیچاره رو برای همیشه ببنده.

کرواتش و براش بستم و گفتم
_من دارم میرم دانشگاه…مونسو میذارم پیش راحیل…حالا این سفر کاریت کجاست؟
به دروغ گفت
_کیش! پس فردا میام.
نامحسوس پوزخندی زدم و گفتم
_خوش به حالت پس! برام گوشماهی جمع کن.
اخماشو کشید توهم و گفت
_سفر کاریه ایلین! اصلا ساحل نمیرم.
نمیدونم چرا دوست داشتم این بحث و ادامه بدم و کاری کنم به غلط کردن بیوفته.
دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
_تو که تا چهارشنبه اونجایی، میخوای منم یه بلیط بگیرم با مونس بیایم پیشت آخر هفتمونو اونجا باشیم؟ می دونی مونس چقدر دلش تفریح می خواد؟ طفلی بچم پدرش رو هم درست و حسابی ندیده تو این چند روز.
دستامو از دور گردنش باز کرد و غضبناک گفت
_نه آیلین! می خوام فورا برگردم. الانم دیرم شده…مواظب خودت و مونس باش، خداحافظ.
از اتاق رفت بیرون و بعدشم صدای بسته شدن در اومد.
حتی یه خداحافظی درست و حسابی هم باهام نکرد!
باید زود تر می رسیدم روستا و یه جایی پیدا می کردم تا همه چیزو با چشمای خودم ببینم و باورم شه.
تند لباس پوشیدم و مونسو سپردم پیش راحیل و از جاده قدیمی به سمت روستا روندم تا توی راه با اهورا مواجه نشدم.
بعد از گذشت چند ساعت بالاخره رسیدم.
توی این سه سال اینقدر این راه و رفته بودم که از بر شده بودم.
ماشینم رو توی یه خرابه پارک کردم و رفتم سمت خونه اهورا اینا.
خونشون یه اتاق زیره شیروونی داشت که مامانش همیشه ترشیاشو میذاشت اون جا تا برسن.
راه پله ای که می خورد به اون اتاق همونجا دمِ در بود و می تونستم بدون دیده شدن داخل برم.
پشت تیر برق ایستادم تا یه موقعیت خوب گیرم بیاد و بتونم برم تو.
این تنها راهی بود که اهورا نمی فهمید منم هستم.
منم حضور دادم و شاهد همه چیزم!

بلاخره موقعیت خوب پیش اومد و یه نفر از خونشون زد بیرون و درو نبست.
فرز دویدم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
دقیقا خوب موقعی وارد اتاقک شدم.
اهورا هم رسید و با کیمیا و یاشار رفتن توی خونه. صداشون خیلی واضح بالا میومد.
ارباب یاشارو بغل کرده بود و قربون صدقش می رفت.
مامان اهورا با کیمیا گرم گرفته بود و هی به اهورا می گفت براش میوه پوست بگیره.
هه! بلاخره ارباب و زنش و اهورا به چیزایی که می خواستن رسیدن، یه عروس شهری خوشگل و یه وارث.
مامان اهورا گفت
_خب حالا کی کیمیا جونو عقد می کنی؟
ارباب گفت
_راست میگه. شما باید عقد کنید، مهریه آیلین رو با یکم پول بهش بده و بذار بره. طلاق بگیرید! مونس دختره و نمی تونه وارث این روستا باشه و هیچ سودی نداره پس حضانت بچه رو هم بده به آیلین.
مامان اهورا با اون زبون نیش دارش ادامه داد
_اره والا! معلوم نیست اون بچه رو از کجا بست به ریش تو! آیلین از همون اولم تیکه ما نبود. کاش پام میشکست و نمی رفتم خاستگاریش. اما هنوزم دیر نشده، ماهیو هر وقت از آب بگیری تازست. ماشالا هزار ماشالا کیمیا جون صد تای آیلین می ارزه چه از خوشگلی و خانومی، چه از متانت و وقار. پسر هم که به دنیا اورده…بذار برم اسفند دود کنم چشم نخورید.
اهورا چرا هیچی نمی گفت؟ مگه مامانش همین الان به من نگفت هرزه؟ مگه نگفت مونس از یکی دیگست و به زور بستمش به اهورا!
دیدی آیلین؟ اینم اون اهورایی که عاشقش بودی.
خوب گوش کن ببین از دیوار صدا در میاد و از اهورا نه!
ارباب یهو گفت
_همین الان زنگ می زنم به عاقد میگم بیاد شمارو عقد کنه تا من خیالم راحت شه. صبر کردن جایز نیست نمیخوام پشت سرتون حرف بزنن…هـــادی؟ هـــادی ؟

نوکر ارباب داخل اومد و گفت
_بله آقا؟
_زنگ بزن به حاج صابر بگو برای عصر حدود ساعت هفت و اینا بیاد اینجا، بگو دفترشم با خودش بیاره که بلاخره تک پسر خان یه تصمیم درست و حسابی گرفته.

در مقابل تمام حرف هایی که داشتن به من و دخترم می زدند و سکوت کرده بود ک چیزی نمیگفت.

بدجوری پسر تازه پیدا کرده اش دلش و برده بود .
انگار نه انگار که من و مونس هم وجود داریم .
پدر و مادرش داشتن هر چیزی که دلشون می خواست به ناف منو‌دخترم می‌بستن اما اهورا توی سکوت فقط گوش میداد و هر چند دقیقه یکبار قربون صدقه پسر تازه پیدا کرده اش می‌رفت .

کاملاً از صدای خنده‌های کیمیا معلوم بود که توی دلش قند داره آب میشه و داره به خواسته هاش میرسه.

باید به خودم میومدم این مرد که من تمام عمرم عاشقش بودم؛ خیلی سختی کشیدم؛ عذاب کشیدم؛ از خیانت های پشت سر همش درد کشیدم؛ هیچ وقت عوض نمیشه این آدم همیشه همونی میمونه که بوده…
کنار دیوار سر خوردم روی زمین نشستم باید چیکار میکردم؟
دلم می خواست یه تصمیم درست حسابی برای زندگیم بگیرم.
تصمیمی که اهورا هم بفهمه منم آدمم…
منم می تونم مثل خودش گاهی اوقات بد باشم…
من میتونم عوض بشم…
اما هنوز دو دل بودم تو دلم هنوزم که هنوزه احساس میکردم دوستش دارم و دیگه حالم داشت از این عشقی که بهش داشتم بهم می خورد.
برای قانع کردن خودم برای کنار گذاشتن همیشگی این مرد باید تا عصر صبر می کردم تا با چشمای خودم ببینم که این آدم منو دخترمو تمام حرفامونو ؛زندگیمو ،به این زن و پسرش می فروشه…
اون موقع بود که می تونستم بهترین تصمیم وبرای زندگیم بگیرم.

توی دلم هنوز امید داشتم که اهورا اینکارو با منو دخترمون نمیکنه…
تمام مدت همون جا نشستم منتظر شدم …
وقتی اهورا دست کیمیا رو گرفت و گفت بیا بریم بالا کمی استراحت کنیم واقعاً حالم داشت از این آدم بهم میخورد .
می خواست باهاش استراحت کنه؟ با زنی که قرار بود یکمی دیگه باهاش عقد کنه و دوباره سر منه بدبخت هوو بیاره…

از فکر و خیال بیرون اومدم گوشه به گوشه اتاقو نگاه کردم تو…
بدون شک می خواست اون دختر رو بیاره همین جا چون اتاق خودش بود.

ترسیده یه سمت کمد رفتم و درش و باز کردم لباسها رو کنار زدم و وارد شدم و به زحمت توش نشستم و درش و بستم قرار بود الان توی همین اتاق باهم ببینمشون و میدونستم این برای من خیلی درد داره!
وقتی صدای خنده‌های کیمیا نزدیک در اتاق بلند شد نفسم بند اومد به خودم دلداری می دادم آروم باش آروم باش دختر چیزی نیست این کارو نمی کنه حتما می خواد باهاش حرف بزنه باهاش حرف بزنه که توضیح بده من و مونث دوست داره که می خواد منو نگه داره با این حرفا رو به خودم دلداری میدادم.

در اتاق باز شد اول صدای پاشنه های کفش کیمیا توی اتاق پیچید و بعد اهو را که پشت سرش در اتاق و بست و من از سوراخ جاکلیدی کمد داشتم خوب نگاهشون میکردم.
دختره کنار پنجره رفت و با سرخوشی گفت:

_ همیشه دوست داشتم اتاق شوهرم رو ببینم…

اهورا وقیحانه خندید و نزدیکش شد و دستش رو روی کمرش گذاشتو گفت
_ شوهرت که هنوز نیستم قراره بشم.

کیمیا با ناز کنار ایستاد و گفت:
_ یعنی چی که هر روز نیستی خب میشی دیگه همین امروز…

اهورا که انگار تاب ناراحتیشو نداشت دستش را بالا برد و گفت:

_ من تسلیم هرچی شما بگی خانم ..

دلم داشت از این حجم درد منفجر میشد دیگه از این آدم داشت حالم بهم می‌خورد‌….

صداشون حرفهایی که میزدن قلبم و به درد می اورد
نفرتمو بیشتر و بیشتر می کرد وقتی از اینجا برم بیرون کاری میکردم دیگه هرگز اهورا حتی توی سرش تصور نکنخ که بخواد به من نزدیک بشه.

درسته عاشقش بودم اما دلیل نمیشد دیگه اینقدر خودم و خار و خفیف کنم برای اینکه کنار خودم نگهش دارم.

دنبال فرصتی بودم تا قبل از اینکه عاقد برای عقد کردنشون بیاد از اینجا برم بیرون.
باید یه کاری می کردم باید نقره داغش می‌کردم اهورارو داغ حسرت خودم و مونس و به دلش میذاشتم.
باید کاری می کردم که بفهمه من دیگه اون خری که بودم نیستم .

با صدای مادر اهورا از اتاق بیرون رفتن و منم از کمد بیرون اومدم .
از لای در راه رو رونگاه کردم

اهورا بین خودش و دیوار کیمیا رو اسیر کرده بود و داشت لباشو می بوسید و این برای من تیر خلاص بود.
بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد.
احساس میکردم دیگه نفس کشیدن برام سخت شده.

بالاخره اونا پایین رفتن و من از پله های پشتی پایین رفتم باید هر چه زودتر کاری می‌کردم که فکر نکنه اون منو پس زده قبل از اینکه این کارو بکنه باید خودم پیشقدم میشدم وقتی از اونجا دور شدم سریع خودمو به شهر رسوندم.

یک راست رفتم دنبال مونس .
وقتی رفتم خونمون انگار که تمام دردهای دنیا روی سرم آوار شد دختر بیچاره من مثل مادرش بد شانس بود که پدرش هم دوستش نداشت و منه بیچاره باید دخترمو برمی داشتم از اینجا می رفتم.

می رفتم برای همیشه چون ما ارزشی برای این خانواده نداشتیم شوهرم پدر بچه ام مثل همیشه قلبمو شکسته بود و از من رد شده بود…
گذشته بود ازمن…
وقتش بود دیگه من ازش بگذرم.
روبه راحیل گفتم :

لطفاً لباسای مونس جمع کن همشونو…

خودم مونس بغل کردم به اتاق رفتم.
چمدون بزرگمو بیرون کشیدم و شروع کردم به جمع کردن لباسام…

مونس بی سر و صدا داشت بهم نگاه میکرد و من دردم فقط و فقط دخترکم بود که اینطور نادیده گرفته میشد و بهش حتی تهمت میزدن که از اهورا نیست.
این بود که قلبم و اتیش میزد…
مونس با صدای بچه گونه و پر از سوالش بالاخره اروم پرسید
_کجا داریم میریم مامان؟
بهش لبخند زدم و بغضم و پس زدم
میریم مسافرت خوشگل مامان…
اونم بهم لبخند زد و فقط سرش و تکون داد.

باید یه جایی برای موندن پیدا میکردم تا سحر همه کارهای دور شدن من از اینجارو انجام بده.

چمدونمو بستم دوباره مونس بغل زدم و از اتاق بیرون رفتم.

راحیل با صورتی ناراحت و غمگین چمدون به دست درست رو به روم ایستاد و گفت:

_ کجا داری میری ایلین ؟

لبخندی بهش زدم و گفتم:

مواظب خودت باش به این جا هم سربزن خب؟
تو خوب اهورارو میشناسی هیچ کسی مثل توحواسش بهش …

ناراحت با چشمای خیس دستمو توی دستش گرفته شده و مغموم پرسید:

_ کاری کرده ؟
دعواتون شده کجا داری میری اخه؟

آروم بغلش کردم و گفتم:
به این چیزا فکر نکن فقط مواظب خودت باش من و مونسم دیگه باید از اینجا بریم چون تاریخ انقضای ما دیگه تموم شده باید بریم یه جای دور .

من ومحکمتر بغل کرد شروع کرد به گریه کردن .
بخاطر اینکه پیش مونس بمونه اومده بود اینجا و الان وقتش بود از اینجا باهم دیگه بریم بیرون.
تمام سعیمو می کردم بغضم نشکنه و منم گریه نکنم نمی‌خواستم دختر کوچولوم بترسه نگران بشه.
به کمک راحیل چمدونارو توی صندوق ماشین گذاشتیم و نگاه آخر به خونم انداختم تنها چیزی که از این خونه به یادگار می بردم لباسهام بود و خاطراتم همین و بس…
از راحیل هم خداحافظی کردم و از هم جدا شدیم.

هیچ چیزی از اون نمی خواستم ماشینو روشن کردم و با یه خداحافظی از اونجا دور شدم به فکر رفتم کجا باید میرفتم؟
کجا باید میرفتم؟
هتل میرفتم زود میتونست اهورا پیدا مون کنه!
مسافرخونه پایین شهر گزینه بهتری بود پس گاز دادم به همون سمت رفتم.

بلاخره یه جای مناسب پیدا کردم و برای چند شب ا اتاق گرفتم.
صاحب مهمون خونه یه پیر مرد با ریش سفید بود که به نظر آدم با خدایی می آمد و این برای من بهتر بود….

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫37 دیدگاه ها

  1. ایلین بروو پشت سرتم نگاه نکن اصلا برو هر گوری میخوای بری برو فقط دیگه پیش این اهورای اشغال بر نگرد دیگه حالم داره از این خیانت و ابغوره گرفتنات بهم میخوره🤢

  2. اوففف
    ادمین لطفا به این نویسنده تنبلتون بگید زودتر پارت بده
    دو خط مینویسه بعد واس گذاشتنشم کلاس میزاره
    خیال کرده حالا چی هس
    همشم که چرت و پرته
    خیانت و هرزگی همه چی قاطی پاتیه
    -_____-

  3. خودتو خسته نکن اصلا ادمین ج نمیده.
    به احتمال زیاد هم با نویسنده در ارتباز نبست.
    و گرنه بهش میگفت که داره مزخرفت مینویسه
    و بازدید از سایت به شدت پایین میاد.

    1. خودتو خسته نکن اصلا ادمین ج نمیده.
      به احتمال زیاد هم با نویسنده در ارتباز نبست.
      و گرنه بهش میگفت که داره مزخرفت مینویسه
      و بازدید از سایت به شدت پایین میاد.

  4. اخه چقدر هرزگی واقعا نمیشه یه رمان عاشقانه بدون این همه فساد رونوشت تا ارامش رو به مخاطب خودش بده وحتی ازش یه چیز خوب یادبگیریم واقعا ذهن ادم به معقوله عشق فقط عیش ونش وهوس تداعی میکنه

  5. گلم منم میدونم توجامعه از این موارد هست.
    ولی کسی که وقت و انرژی میزاره و رمان میخونه میخواد یکم حالش بهتر بشه یا از فضای غم جامعه دور باشه .
    ولی دقیقا همه رمانها غم انگیز و بی بند باری و هرزه گری رو نمایش میدن.
    بعدشم ایلین غلط کرد تو کمد موند و شاهد رفتار زشت شوهرش بود.

  6. اهورا خان میخواسته دست کیمیا رو رو کنه به خاطر همون اونجوری کرده و خیانت نکرده:/(و نویسنده کاملا قضیه رو چرت جلوه داده:|)
    خدایی معجزه شده اهورا خیانت نکرده
    ولی جدا از اینا
    اهورا باز با بوسیدن یکی دیگه به ایلین خیانت کرده
    حالا دلیلش هرچی هم که باشه باز یه خیانته
    ت رو خدا یکی به نویسنده بگه رمانو جمعش کنه-_-

  7. معذرت میخوام از K عزیز و بقیه دوستان عصبی شدم تند رفتم اما رمانهای نسبتن عجیت(یکجورایی شاید داغون••••
    یک کشور به نظره شخصی من با فیلم• سریالهای خوده همون کشور مقایسه میکنن نه رمان یا فیلم•سریال کشورهای دیگه•••
    یسری دوستان عزیز من پارت قبل حساب کردم و گذشته رو مرور کردم اهورا وقتی آیلین و مهتاب (چند ماه بارداربود) و هلیا رو داشت بعد کیمیاجون بچش به دنیااومد بعدش هم آیلین اگر جدا شود به نظره من اونم چندوقت بعد بره دوباره ازدواج کنه حال اهورا رو بگیره یعنی چی که : یه مرد بره صد تا صدوپنج تا د•و•س•ت•د•خ•ت•ر• و
    م•ع•ش•و•ق•ه نامزد• زن دوم،سوم،چهارم•••• بگیره بعد زن یعنی دختر اولیه مثل کودنها / احمقهای• ابله / گریه کنه آه•ه•ه•ه بکشه و یه دیالوگ تکراری بگه: هر چقدر هم منو آزاربده، شکنجه کنه، خ•ی•ا•ن•ت بکنه بازم عاشقش بوده،هستم، و خواهم ماند 😳😵😨😡😠😱
    یعنی تو مترسک سره جالیز { پالیز ) هستی؟!؟!

  8. من همیشه دوست داشتم ته همه ی رمانا به هم برسن ولی الان از خدا میخوام اهورا به زمین گرم بخوره این ایلینم خودم میکشم با این مسخره بازیاش

    1. وای چه خوب گفتی.

      الان میره واسه چند سال دیگه که بچه ها همو میبینند اینبار نوبت پسرر اهورا میشنه واسه خیانت🤣🤣🕶

      میگما حداقل با فاصله اجتماعی خیانت کنه

  9. تورو خدا این قد ایلین نگه عاشقم عاشقم عشق مقدسه ینی … به این رمان.
    نویسنده عزیز تورو خدا این چیزارو نبند به عاشقی اخه … >_< °_°

  10. اتفاقا الان به واقعیت شبیه تره….اگه توی این جلد دوم اهورا پاک پاک بود داستان غیر واقعی می شد…آدم هوسباز روز به روز بدتر میشه دقیقا مثل اهورا

    1. شاید اهورا به واقعیت نزدیکتره ولی آیلین چی؟
      چرا شخصیت آیلین رو اینجوری کرده. جلو چشم خودش شوهرش بهش خیانت میکنه این هنوز عاشقشه.
      نمیشه دیگه خداییش

  11. بخدا اگر این بار هم ایلین خر بشه و اهورا رو بخاطر کثافت و هوس باز های دوبارش ببخشع. خودم خفش میکنم . دیگه چقدر میتونه خودشو کوچک کنه بنظرم اهورا لیاقت نداره . و رمان دیگه واقعا مسخره میشه . باید بره و دیگه ریخت این بیشعور رو نبینه

    1. واقعا اگه بخواد رمان به واقعیت نزدیک شه آیلین باید بره با یکی دیگه نه اهورا.
      حتما داستان قراره اینجوری باشه که اهورا بگه من تو رو دست دارم و کیمیا گفت اگه نگیرمش بچتو میکشم من به خاطر تو اینکارو کردم و این چرتو پرتا. تهشم دوباره آیلین برمیگیرده…
      اینجور رمانا بهت اینجوری القا میکنه که اگه عاشق شدی باید پای همه چیز یارو وایستی حتی اگه بهت خیانتم کرد باید دوستش داشته باشیو پاش بمونی و بسوزی.
      یکم رمانا رو واقعی تر کنید لطفا

  12. بادا بادا مبارک بادا
    واسه چندمین بار اهورا زن گرفته
    اخ اخ اخ
    یعنی نویسنده دختری نمونده که به اهورا نسبتش نداده باشه

    1. دوست عزیز خواهشن🙏 توهین نکنین مثل فیلمای •ترکی•کره ای•امریکایی و••••••••••
      شاید یکی مثل من پیدا شود که یکی از مخاطبان و طرفداران فیلمهای خارجی هم بود○ بعدش مگه الان سینما و نمایش خانگی خودمون فرقی با اینا دارن که شما چسبیدید به ترکیه🤔😕😯

  13. حالا ایلین رفته الانه که بهش بگه ت خیانت کردی و مابقی ماجرا
    که بازم تکراری میشه.
    یا فوقش بعد چند سال همو میبینن که اهورا خوشبخت زندگی کرده و ایلین بدبخت بوده.
    اخه اینم شد رمان

  14. خود ایلین میگه قبل از قبل ا دواجش اهورا با کیما بود.
    پس اهورا یه هوس ران.
    بعدشم نویسنده شما چرا فقط بلدی هی دم به راه مطلب تکراری بنویسی فصل اولم که همین بود.
    کلا رمان هلما و دلبر و این که گپی هم هستند حالمون به هم‌خورد

  15. چرا رمان ها اینقدر مزخرف شدن خدایی؟ !؟! قشنگ دارن فساد رو ترویج میدن این نویسنده هم نمیدونه چه جوری رمان بنویسه اشتباه میکنه دست به قلم میشه 😑 این آیلین هم دیگه شورش رو درآورده یعنی چی شوهرش جلو چشش زرت و زرت خیانت کنه اینم یه جا اروم گریه کنه اینجور مردا رو باید عذر میخوام خشتکشون رو پاره کرد😑
    آه تف به این زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان