codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۳۴

 

دلم برای این خنده هاشم تنگ شده بود نبودهددهورا و حتی روی دخترکمون تاثیر گذاشته بود که کم می خندید بیشتر وقتا توی خودش بود و من میدونستم به خاطر دلتنگی پدر شه….

صبحانه رو با هم خوردیم و اهورا گفت _میرم همه چیز به کیمیا بگم و ازش بخوام از اون خونه بره
اصلامیگم بیاد اینجا زندگی کنه…

دستشو گرفتم و گفتم نه الان وقتش نیست نمیخوام بفهمه که ما برگشتیم میدونی که چه کارهایی از دستش بر میاد
نمی خوام آرامشمونو بگیره بذار فکر کنه هنوزم خبری از من و دخترم نیست وتو تنهایی اینطوری آرامش بیشتری داریم

اهورا کاملا مخالف این پیشنهادم بود اما به خاطر من و اینکه خیالم راحت باشه قبول کرد قرار بود امروز و کلا خوش بگذرونیم با مونس بریم جاهایی که اون دوست داره و به زندگی برگردیم درست مثل سابق دخترم خوشحال بود من خوشحال بودم و اهورا حتی نمیشد خوشحالیشو توصیف کنم
این مرد بدون ما خیلی شکسته شده بود و برگشتن ما انگار که دوباره اونو به زندگی برگردونده بود

با راحیل حرف زده بودم و بهش توضیح داده بودم که تمام مشکلات بینمون حل شد و من پیش اهورامی مونم
دختر بیچاره انقدر خوشحال شده بود که پشت تلفن گریه کرد
حتی به مینا زنگ زدم و خبر رو بهش دادم اونم خیلی خوشحال شد
دلتنگ بود بی تابی می کرد می گفت تنهایی خیلی سخته اما این چیزی از خوشحالیش برای سر و سامان گرفتن زندگی من کم نمیکرد

روز بی نظیری و کنار دختر مو اهورا گذرانده بودیم
شب خسته و بی رمق که به خونه برگشتیم با تمام خستگی ها خوشحال بودیم این و ازچشمای هر سه نفرمون می‌شد خوند
تنها اعصاب خوردیمون تماسهای پشت سرهم کیمیا بود که حالمونو می‌گرفت
اما هردو سعی می‌کردیم بی‌اعتنا به این تماس‌ها باشیم بالاخره وقتی به خونه رسیدیم لباس عوض کردیم و همگی جلوی تلویزیون نشستیم.

دوباره گوشی اهورا به صدا در اومد اما این بار کیمیانبود این بار مادرش بود که قصد کرده بود مارو دیوونه کنه چندباری جواب نداد اما بالاخره عصبی تماس و وصل کرد صدای مادرش تا این ور خط به گوش منم می رسید

_ کجایی تو پسرم از صبح هزار بار کیمیا بهت زنگ زده چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
مردیم از نگرانی!

اهورا انگشتاش لابه لای موهای من نشست و گفت
_ درگیرم مادر من چیکار داری کارتون چیه اینو بگین!

مادرش که بی شک نزدیک کیمیا بود مثلا نمی خواست بفهمه اهورا مایل به صحبت کردن نیست انگار کمی از کیمیا فاصله گرفت و گفت

_ این چه طرز صحبت کردن اهورا میگم زنت واینجا با یه بچه توی شکمش ول کردی کجایی؟
این دختر بهت احتیاج داره

اهورا بین حرفش پرید و گفت

_ این بار هزارم اون زن من نیست اون فقط یه رحم اجاره ای مادر من چرا اینو نمیفهمی چندین هزار بار بهتون توضیح دادم اون زن من نیست فقط بچه من و آیلین و توی شکمش داره

مادرش با صدای بلند داد زد

اما تو دست و پامو بستی آیلین نمیزاری و من گیر افتادم بین تو و کسایی که راجع به تو بد میگن…

نمیخواستم دل گیرش کنم دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی سینش گذاشتم و گفتم

یکم دیگه تحمل کنی همه چیز تموم شده راحت میشیم

نگاهی به مونس که خواب بود انداخت و منو بغل کرد از اتاق بیرون رفت
توی پذیرایی روی مبل نشست منم توی بغل خودش نشوند و گفت

_بی اندازه لاغر شده مثل دختر بچه هاش شدی باید خیلی به خودت برسی
اما توجه کردی دیگه خبری از اون افسردگیه بیش از حدی که داشتی نیست خیلی میخوابیدی خیلی نگران این حالت بودم…

شکی که داشتم به زبون آوردم و گفتم
از وقتی که کیمیا از خونه رفت یعنی رفت بیمارستان دیگه اون حالتا رو نداشتم نمی خوام به کسی تهمت بزنم اما فکر می‌کنم کیمیا تو غذا یا نوشیدنیام چیزی میریخته که بی حال می شدم

اهورابا چشمای گرد شده بهم خیره شد انگار باورش نمی شد سرم را پایین انداختم و گفتم

فقط گفتم احتمال میدم مطمئن نیستم
صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_از این زن هر چیزی که بگی بر میاد اما اگه بفهمم اون کارو کرده خونش دیگه حلال میشه ایلین جونشو میگیرم شک نکن…

اما تو دست و پامو بستی آیلین نمیزاری و من گیر افتادم بین تو و کسایی که راجع به تو بد میگن…

نمیخواستم دل گیرش کنم دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی سینش گذاشتم و گفتم

یکم دیگه تحمل کنی همه چیز تموم شده راحت میشیم

نگاهی به مونس که خواب بود انداخت و منو بغل کرد از اتاق بیرون رفت
توی پذیرایی روی مبل نشست منم توی بغل خودش نشوند و گفت

_بی اندازه لاغر شده مثل دختر بچه هاش شدی باید خیلی به خودت برسی
اما توجه کردی دیگه خبری از اون افسردگیه بیش از حدی که داشتی نیست خیلی میخوابیدی خیلی نگران این حالت بودم…

شکی که داشتم به زبون آوردم و گفتم
از وقتی که کیمیا از خونه رفت یعنی رفت بیمارستان دیگه اون حالتا رو نداشتم نمی خوام به کسی تهمت بزنم اما فکر می‌کنم کیمیا تو غذا یا نوشیدنیام چیزی میریخته که بی حال می شدم

اهورابا چشمای گرد شده بهم خیره شد انگار باورش نمی شد سرم را پایین انداختم و گفتم

فقط گفتم احتمال میدم مطمئن نیستم
صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_از این زن هر چیزی که بگی بر میاد اما اگه بفهمم اون کارو کرده خونش دیگه حلال میشه ایلین جونشو میگیرم شک نکن…

تمام برنامه هایی که ریخته بودیم تمام سعی مون برای پنهان کردن برگشتنم با اومدن سرزده شاهین به این خونه بی نتیجه موند
وقتی به اینجا اومد و هورا گفتن نمی تونه بهش دروغ بگه چون تو این مدت بی اندازه بهش کمک کرده به ناچار سکوت کردم و اون با ورودش به خونه و دیدن من کنار در خشکش زد
متعجب شده بود
تازه انگار به خودش اومد بهم نزدیک شد چندباری پلک زد و گفت
_ اهورا درست می بینم آیلین اینجاست؟

اهورا خندید دستاش و داره شونم حلقه کرد و به خودش نزدیکتر کرد و گفت _آیلین برگشته چند روزی میشه که اومده و اینجا با هم زندگی می کنیم اما هیچ کسی باخبر نیست و تو هم باید این راز وبین خودمون نگهداری میفهمی که چی میگم؟
شاهین خوشحال به سمتم دست دراز کرد و گفت
_کجا بودی تو دختر این مرد دیوونه شد وقتی نبودی دیوونه شد ما رو هم دیوونه کرد ولی واقعاً خیلی نگرانت بودیم خداروشکر که برگشتی
تشکری کردم و دوباره ساکت شدم حس غریبی داشتم
این ادم چندان برام قابل اعتماد نبود با اینکه اهورا بی نداز بهش اعتماد داشت و من بهش اعتماد نداشتم
کمی نشست حرف زدو ابراز خوشحالی کرد از حال اهورا که اینقدر بهتر شده و روحیه اش که اینقدر خوب شده گفت و مونس توی بغلش نشوند کلی باهاش حرف زد بازی کرد و بعد عزم رفتن کرد

اهورا دوباره بهش گوشزد کرد که نباید کسی از جریان اومدن من با خبر باشه و اونم قول داد و رفت
اما با رفتن اون دوباره زنگ خونه به صدا در اومد وقتی اهورا با فکر اینکه شاهینه و چیزی جا گذاشته باشه درو باز کرد با دیدن کیمیا درست روبه رومون توی این خونه همگی شوکه شدیم

کیمیا با دیدن من کاملاً شوکه شده بود و ما از حضور اون توی این خونه اما با این شوکی که بهمون وارد شده بود اهورا زودتر خودشو جمع و جور کرد کنار من ایستاد و رو به کیمیا گفت
تو اینجا چه غلطی می کنی؟
کیمیا هنوزم تو ش ک بود باورش نمی شد که من برگشته باشم و اهوراپیش من باشه بهم نزدیک تر شد اهورا بین منو کیمیا قرار گرفت
_مگه با تو نیستم اینجا چیکار می کنی؟ به خودش اومد گفت
_دنبال شاهین آمده بودم میدونستم با تو در ارتباط اومده بودم ببینمت
که الان متوجه شدم که بازنت زندگی میکنی
اهورا پوزخندی زد و گفت
_ بایدبهت توضیح بدم با زنم تو این خونه زندگی کنم!
ربطی به تو داره اصلا ؟
میتونستم عصبانیت از چشمای کیمیا بخونم
چشماش قرمزشده بود و من می دیدم که چطور داره از عصبانیت ناخوناشو به کف دستش فشار میده
اهورا کنار زدم و خودم رو به روش ایستادم و گفتم چه انتظاری داشتی فکر میکردی من شوهرمو دو دستی تقدیم تو می کنم و میرم برای همیشه؟ اما اشتباه کردی من از خانوادم نمیگذرم اونم در مقابل تویی که میدونم مثل یه مار میمونی اما من به شوهرم بیشتر از هر کسی دیگه اعتماد دارم الان که اینجام تنها وظیفه تواینه بچه مارو به سلامت به دنیا بیاری و بعد گورتو گم کنی و بری

نمی خواستم بفهمی که برگشتم چون حال و حوصله دیدنتو حرف زدن باهاتونداشتم اما حالا که فهمیدی رک وراست باهات حرف میزنم پاتو از زندگیم بکش بیرون منو ایلین گذشته نیستم تو این چند ماه خیلی تغییر کردم و عوض شدم

الان میتونم جونتو بگیرم دیگه برای نگه داشتن شوهرم و زندگیم از هیچ کاری دریغ نمی کنم
چه باورت بشه باورت بشه چه نه شدم یکی لنگه خودت و تو این من جدید و ساختی
ازت ممنونم

هنوزم کفشهای پاشنه بلند می پوشید با اون شکم برآمده اش نگران نمی شد که اتفاقی برای بچه بیفته
دو قدم بهم نزدیک تر شد اینقدر نزدیکه نفساشو روی صورتم بود حس میکردم کردم
_ببین چی میگم من تا اینجای نجنگیدم که پا پس بکشم یا من خوشبخت میشم یا نمیزارم تو هم خوشبخت بشی این تنها راهیه که میتونم آرامش داشته باشم اهورا بازوشو کشید به سمت در برد و گفت
_ از اینجابرو…
درضمن برو تمام وسایلتو جمع کن اون خونه مال زنه منه ماله ایلینه توان هر چه زودتر باید از اونجا بری
روبروی اهورا ایستاد و گفت

_میدونی چیه؟ خیلی وقته که دیگه دوستت ندارم اما برای اینکه به خودم ثابت کنم به تو ثابت کنم برنده این بازی پیروز این میدان جنگ منم پاپس نکشیدم و نمیکشم اهورا دیگه دوست ندارم اما مطمئن باش نمیزارم خوشبخت باشی نمیزارم زمانی که من خوشبخت نیستم شما خوشبخت باشید منتظر هر چیزی باشین هر چیزی نمیزارم زندگیتون باخنده بگذره

از در کهبیرون رفت دلم شور افتاد نگران شدم نکنه بخواد بلایی سر اهورا یاسر دخترم بیاره من مهم نبودم نگران خانواده‌ام بودم
انگار که اهورا ترسو نگرانی و از چشمای من خوندی که درو بستم منو محکم بغل کرد سرمو روی سینه اش گذاشت و گفت _نگران نباش هیچ کاری نمیتونه بکنه خواهش می کنم نباید نگران بشی

نباید نگران میشدم نباید این خوشی که به دست آوردم و به خاطر این زن خراب می کردم پس دستام دور تنه اهورا حلقه شد
اره گفتم هیچ کاری نمیتونه بکنه نمیتونه خوشیمو خوشبختیمون از ما بگیرهمگه نه؟

یک ماهی از برگشتنم میگذشت به لطف اهورا با پدر و مادرش روبرو نشده بودم به خونه خودم برگشته بودم و خبری از کیمیا نبود
اهورا تمام سعیش رو می کرد که کنار من حتی اسمش و نیاره
امروز تصمیم گرفته بودم خبر حاملگیمو و بهش بدم
دیگه نمی تونستم بیشتر از این پنهانش کنم شکمم روزبه روز داشت بالاتر می اومد نمیشد دیگه چاق شدن و رسیدن اهورا بهم و بهانه کنم باید بهش می گفتم اما بی‌اندازه نگران بودم

نگران اینکه اهورا دلخور بشه ناراحت بشه از پنهان‌کاریم
اما من حق داشتم حق داشتم که اینکارو بکنم میخواستم مطمئن بشم و بعد همه چیز به اهورا بگم
کیمیا توی خونه ی خودش میموند با بچه ما توی شکمش بی‌اندازه نگران بچه بودم میترسیدم کاری کنه می ترسیدم آسیبی به بچمون بزنه
اما اهورامیگفت همه حواسش به همه چیز هست میگفت شاهین کنار کیمیا موندگار شده و حواسش هست که اتفاقی برای بچه نیفته
به این چیزا امیدوار بودم و خوشحال …
خوشحال از زندگیم که دوباره به دستش آورده بودم
خوشحال ازخوشبختی که داشتم دوباره تجربه اش می‌کردم

خوشحال بودم از داشتن مردی مثل اهورا
مونس و به پیش راحیل فرستاده بودم امشب میخواستم تنهایی با اهورا حرف بزنم تا اگه دلخوری و ناراحتی پیش اومد اینجا نباشه
وقتی اهورا موقع شام به خونه اومد خسته بود خستگی از صورتش می‌بارید اما با دیدن من به سمتم اومد و منو بوسید سراغ مونسو گرفت که گفتم پیش راحیل مونده

خنده ای کرد و گفت
_پسامشب خودتو آماده کردی برای شوهرت اما باید بهت بگم امشب خیلی خستم..

آهسته روی سینش زدم و گفتم پس اینطوریه که خسته ای باشه !
خسته باش هر وقت هم که تو دلت خواست اون موقع من خسته میشم

منو محکم بغل کرد و دور خونه چرخوند و گفت
_من نوکر خودتم خانوم این حرفا چیه که میزنی شما فقط امرکن میدونی که من همیشه آماده ام برا این جور کارا

با خنده از بغلش بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم
زود باش برو لباستو عوض کن بیا برای شام امشب یه شب خیلی خاصه برای ما بدون اینکه بخواد لباسشو عوض کنه پشت سرم راه افتاد گفت
_ شبه خاصیه!
تولدت که نیست تولد من هم نیست سالگرد ازدواجمونم نیست تولد مونسم نیست چه روز خاصیه؟

به کنجکاویش خندیدم به سمت بیرون آشپزخونه هلش دادم و گفتم

برو لباستو عوض کن برگرد بعد شام همه چیز و بهت میگم از اونجا دور شد خودم به قدری استرس داشتم که حتی احساس می کردم گاهی اوقات قلبم داره از کار میوفته بی‌اندازه نگران بودم دستم رو روی شکمم گذاشتم و آهسته زمزمه کردم

امشب به بابایی میگیم که تو اومدی توی زندگیمون که تو هستی بهت قول میدم معذرت می خوام که از بابات پنهانت کردم

وقتی اهورا برگشت وقتی شام خوردیم تمام طول شامو از من پرسید چی میخوای بگی نمیخوای بگی شبه خاصیه چه اتفاقی افتاده
این همه کنجکاویش منو مضطرب می‌کرد بالاخره وقتی بعد از شام توی پذیرایی نشستیم کنارش روی مبل نشستم دستشو توی دستم گرفتم و گفتم

می خوام یه چیزی بهت بگم اما باید بهم قول بدی غیرمنطقی رفتار نکنی خواهش می کنم از من دلگیر نشو من اینقدر عذاب کشیده بودم که باید از یه چیزایی مطمئن میشدم و بعد بهت می گفتم

اونم نگران شد دستمو بود
اهورای بیچاره متعجب به دستش که روی شکمم بود نگاه کرد و گفت

_ نه !چیزی شده تو حالت خوبه؟

نمیخواستم نگرانش کنم پس سراغ اصل مطلب رفتم و گفتم
من حامله ام ۵ ماه حامله ان بچمون پسره

حرفمو که زدم سرمو بالا آوردم و به صورت اهورا خیره شدم با چشمای گرد شده متحیر نگاهم می کرد لبمو با زبونم تر کردم و دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم
حالت خوبه؟
دستش کمی روی شکمم جابجا شده گفت
_ داری شوخی می کنی مگه نه؟

لبخندی زدم و گفتم شوخی نمی کنم به خاطر همین بچه برگشتم برگشتم تا مطمئن بشم که بهم خیانت نکردی از عشقت مطمئن بشم و بعد این خبر رو بهت بدم
توی اوج ناامیدی اهورا وقتی دکتر این خبر رو بهم داد وقتی گفت حاملم فهمیدم که من نباید از تو دور بشم فهمیدم زندگی من و تو تا ابد به هم وصله من برگشتم کنار هم بچه هامونو بزرگ کنیم

پلک روی هم گذاشت چشماشو بست نفس عمیقی کشید و گفت

_ تو پنج ماهه حامله ای و من الان باید بفهمم؟

خودمو بهش نزدیک کردم صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم
خواهش می کنم خواهش می کنم منطقی باش فکر میکردم بهم خیانت کردی فکر می کردم با کیمیا الان زندگی خوبی داری
من برگشتم برگشتم تا مطمئن بشم هنوز توی زندگیت توی قلبت جایی دارم اینو بهت بگم در ضمن من از کیمیا میترسیدم خیلی میترسیدم…

اشک ازچشمام روی صورتم افتاد و اهورا بهم خیره شده بود نه حرفی میزد و نه واکنشی نشون میداد فقط و فقط بهم خیره شده بود.
دستم و از روی صورتش کنار کشیدم و خواستم کمی ازش فاصله بگیرم دستمو کشید و منو محکم بغل کرد سرم و روی سینه اش گذاشت و نوازش کرد و بوسید و گفت
_تو حامله ای؟
آیلین من حامله است؟
معذرت می خوام که بی من سختی کشیدی
معذرت می خوام ۵ ماه این حرف رو توی دلت نگه داشتی
معذرت می خوام که اینقدر قابل اعتماد نبودم که تو این همه سختی بکشی

نفس آسوده ای کشیدم اون از من عصبی نبود درک می‌کرد مثل همیشه من عاشق این مرد بودم دوباره دستش روی شکمم گذاشت و گفت

_یعنی الان من و تو یه پسر داریم دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم من و تو الان دو تا پسر داریم یکی اینجاست یکی پیش اون زن…
دوتا پسر یه دختر باورت میشه منی که فکر میکردم جز مونس دیگه اصلا نمیتونم بچه ای داشته باشم الان دو تا پسر دیگه هم دارم
اهورا شنیدن این خبر آنقدر خوشحال شده بود که خودمم باورم نمی شد

دیگه خوشبختیم تکمیل شده دیگه هیچ رازی توی زندگیم نداشتم…
خیالم راحت شده بود از همه چیز …
دیگه راحت می تونستم نفس بکشم…
بخوابم بیدار بشم…
اهورا از من دلگیر نشد اهورا از من دلخور نشد
چی بهتر از این ؟
وقتی گوشی اهورا زنگ خورد من از بغلش بیرون اومدم و برای آوردن چای و شیرینی به اشپز خونه رفتم
اما صدای نگران اهورا کاری کرد که خودمو بهش برسونم رو بهم گفت

_ کیمیا خودکشی کرده باید برم سراغش بردنش بیمارستان…

نگران به سمت اتاق دویدم و گفتم منم باهات میام
بچه …
نکنه برا بچه اتفاقی افتاده باشه؟

اهورا جلوی راهم ایستاد و گفت
_تو جایی نمیری همینجا میمونی خودت بارداری نباید به خودت فشار بیاری…
بمون بهت زنگ میزنم باشه؟

نمی تونستم بمونم اما جلودار اهورا هم نبودم
منوتوی خونه تنها گذاشت و خودش رفت…
رفت دنبال کیمیا …
میدونستم بالاخره یه کاری میکنه میدونستم کاری میکنه تا خوشیه مارو ازمون بیگیره اون زن واقعاً ترسناک بود‌..
از وقتی اهورا پاشو از در خونه بیرون گذاشته بود من آروم و قرار نداشتم توی خونه راه میرفتم و نگاهم فقط به ساعت بود..
نیم ساعتی از رفتنش میگذشت که با چرخیدن کلید توی قفل در متعجم به سمت در رفتم
اهورا چرا برگشته بود؟
اما با دیدن کیمیا اونم رو به روی خودم ترسیده عقب کشیدم مگه نگفته بودن که کیمیا خودکشی کرده ؟
مگه نگفتن حالش خوب نیست ؟
پس اینجا چیکار میکرد؟
چند قدم کافی بود که داخل بیاد و بعد در خونه رو قفل کنه بهم نزدیک شد درست توی یک قدمیم ایستاد و با یه پوزخند بزرگ روی صورتش گفت

_ تو فکر کردی من به این آسونیا میدون و برای تو خالی می کنم؟
اونم برای تو دهاتی ها که حتی لیاقت اون اهورا رو نداری !
میدونی خیلی وقته احساس می کنم دیگه تو رو دوست ندارم هرگز به این فکر نکردم که بخوام ازش بگذرم تحویلش بدم به تو…
اگر قرار باشه مال من نباشه نمیذارم مال تو بشه این قانونه برای من…

همیشه دختر خودخواهی بودم اگه یه عروسک یه شیرینی یا اسباب بازی قرار بود مال من نباشه ترجیح میدادم ماله هیچ کس دیگه ای هم نباشه!
سعی کردم آروم باشم و دست و پامو گم نکنم
اونم مثل من یه زن بود چیزی ازش کم نداشتم که بخوام بترسم

به سمت پذیرایی رفتم و گفتم

وقتی اهورا بفهمه بهش دروغ گفتی مطمئن باش تسویه حساب میکنه باهات
تو نمیتونی هر وقت بخوای با ما بازی کنی!

خنده بلندی کرد و گفت
_من با هر کسی که دلم بخواد بازی می کنم میدونی اولش تصمیم داشتم این بچه رو از بین ببرم اینطوری هر دوی شما را عذاب می دادم اما خوب که فکر کردم دیدم اون طوری بعد از اینکه عزاداریتون تموم بشه دوباره شما دو نفر کنار همین من میتونم با یه تیر دو نشون بزنم اگه بلایی سرت بیاد اهورا تنها میمونه و شما دو نفر هرگز دیگه کنار هم نیستین از اون طرف بچه من بچه ای که توی شکممه به دنیا میاد و همیشه حلقه اتصال من و اهورا میشه!
واهورا دیگه نمیتونه از من بگذره…

نقشه بی نقصیه اهورا میره دنبال من و من اینجا بدون اینکه بفهمه کاری می کنم که تو خیلی طبیعی از دنیا بری…
باور کن من قاتل نیستم اما برای رسیدن به هدفام اوقات مجبورم که کارهایی که دوس ندارم انجام بدم …

مضخرف نگو تو نمیتونی کاری کنی یه تار مو از سر من کم شه اهورا میفهمه که کار توئه چون الان به جای اینکه توی بیمارستان باشی و در حال جون دادن اینجایی اهورا وقتی به بیمارستان برسه و ببینه تو اینجا نیستی همه چیز رو میفهمه و میاد سراغت…

بهم نزدیک شد موهام کمی دست کشید و گفت
_ اینم درسته ممکنه اون بفهمه و از من متنفر بشه امامهم اینه تویی آیلینی این وسط وجود نداشته باشه…

نگران بودم
ترس داشتم
برای خودم ترس نداشتم به خاطر بچه ای که توی وجودم بود و به خاطر بچه ای که توی وجود این زن بود میترسیدن
هر دوی این بچه ها مال من بودن از خون من بودن
نمی‌خواستم تار مویی از سرشون کم بشه
نمی خواستم کاری کنم که تحریک بشه

ازش فاصله گرفتم و گفتم بهتره زودتر از اینجا بریم چون هر لحظه ممکنه اهورا برگرده
دور من چرخی زد و گفت
_ اما من اینجا نیومدم که برگردم من می خوام با دست پر برم من تمام عمرمو عاشق اهورا بودم
از وقتی که یه دختر دبیرستانی بودم! هرگز فراموشش نکردم وقتی با شاهین ازدواج کردم به میل و خواسته خودم نبود مجبوز شدم باهاش ازدواج کنم به خاطر خواسته‌های پدر و مادرم …

تمام تمام اون روزا کنار شاهین که زندگی می‌کردم تنها و تنها به اهورا فکر میکردم تو نمیتونی منو درک کنی نمیتونی بفهمی چقدر سخته کنار مردی زندگی کنی اما قلبت پیشه مرد دیگه ای باشه

امابالاخره به خودم جرات دادم که از شاهین جدا بشم توی روی خانواده‌ام بایستم و برگردم اینجا سراغ مردی که تمام عمرم عاشقش بودم

اما دیدت اون کنار تو برای من درد داشت خیلی درد داشت وقتی میبینم آدم بی ارزشی مثل تو رو به منی که اینهمه عاشقم بوده ترجیح میده دیوونه میشم.

بی‌هوا موهامو دور دستش پیچید و محکم کشید
صدای آخم بلند شد موهام داشت از ریشه کنده میشد با صدای بلند گفتم

ولم کن ولم کن عوضی داری چه غلطی می کنی؟
اما اون این کارشو بیشتر و بیشتر تکرار کرد وقتی موهامو رها کرد منو محکم به جلوه هل داد که روی زمین افتادم د پیشونیم به لبه عسلی خورد از درد دستم روی پیشونیم گذاشتم و با احساس مایع گرمی روی پیشونیم به دستم خیره شدم

پیشونیم شکافته شده بود به سمت کیمیا برگشتم با لبخند بهم خیره شده بود
_نظرم عوض شد هم جون تورو میگیرم هم این بچه که توی شکممه…
و بعد میرم برای همیشه میرم جایی که دستت اهورا به من نمیرسه و هیچ کاری نمیتونه بکنه
اما با خیال آسوده زندگی می کنم چون میدونم دیگه تو کنارش نیستی !

به سمتم حمله کرد تا خواستم عکس العملی نشون بدم دوباره موهامو دور دستش پیچید و سرم رو روی عسلی کوبید من دختر بی دست و پایی بودم هرگز آزارم به مورچه حتی نرسیده بود الان با این کیمیای شیطان صفت چیکار میتونستم بکنم؟

تنها کاری که تونستم بکنم این بود با صدای بلند اسم‌اهورا فریاد بزنم تنها کسی که داشتم اون بود
درد بدی توی سرم پیچیده بود خون جلوی چشمام رو گرفته بود و راحت نمی تونستم نگاه کنم چند باری سرم روی عسلی کوبید و من نقش زمین شدم بالای سرم ایستاد و با اون لبخنده که روی صورتش بود گفت

_حالا وقتشه این خونه آتیش بگیره و تو توی این خونه بسوزی وخاکستر بشی!

وقتی این حرف زد به سمت آشپزخونه رفت ج نمیتونستم تکون بخورم دیگه کم کم داشتم از هوش می رفتم خوب نمی‌دیدم اما دیدم با فندک از آشپزخانه به سمت من میاد کیفشو برداشت از توی کیفش یه باطری کوچک توش پر بود به چیزی شبیه بنزین بیرون کشید

کنارم زانو زد و گفت
_ خداحافظ آیلین
زودتر پسرتم می‌فرستم پیش خودت پس تنها نمیمونی نگران نباش

اینو گفت فندک روشن کرد و من دیگه هیچی ندیدم چشمام بسته شد
#اهورا

وقتی به بیمارستان رسیدم وقتی شاهین و مثل خودم آواره و سرگردونم اونجا دیدم از سراسیمه به طرفش رفتم و پرسیدم چی شده؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫12 دیدگاه ها

  1. سلام لطفاً فصل دوم پارت پایانی رابگذارید
    ممنون از رمان جالبتون، ولی اگر فصل دوم پارت پایانی رازودتر بگذارید بهتره 🙏🏻

  2. والا این همه پیا دادم تا الان تایید نشده چیز نامقبولی نگفتم که تایید نمیکنین یه کاری میکنین ادم از رمان دونی زده بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان